دوشنبه

طعم تمبر- ده

چند تار مو به شانه‎اش مانده بود. لباس‎های شسته بر رخت‎آویز منتظر بودند. لوتکاهای مرد ارمنی را هم چیده بود توی ظرف. بسته‎ای هم قهوه خریده بود ازش. یک رج شعله‎ی آبی می‎سوخت به دل بخاری. چند برش از پوست گره‎دار بالنگ را چیده بود گوشه‎ی بخاری که عطرشان آهسته پراکنده‎ی جان خانه شود. فنجان‎های سرخ هم روی آب‎چکان دمر مانده بودند. خال‎خالی‎ها روی هم، گل‎گلی‎ها روی هم. نقاشی‎ها را به شوق سوا کرده و چسبانده بود روی آن برچسب سیاه و کریه. گوشه‎ی بعضی‎شان آهسته ورمی‎آمد که زن بیاید و با فشار نرم سرانگشت دوباره محکم‎شان کند. نشانه‎ای گذاشته بود وسط شعری از نیما و کتاب را هم کنار تخت. همه‎چیز جوری بود که انگار ساعتی بعد، یا حتا عصر به خانه بازمی‎گردد. اما زن رفته بود. زن از کلمه‎هاش دست کشیده بود. چون تو هرگز نمی‎خواندی‎شان. از خواندن بی‎حاصل قصه هم خسته بود. چون صداش به تو نمی‎رسید. زن عکس‎هاش را رها کرده بود. چون تو نمی‎دیدی‎شان. زن از خانه هم خالی شده بود. چون گرمای سینه‎ی تو را کم داشت. زن از تو هم دل بریده بود. چون تویی در کار نبود دیگر. زن رفته بود. برای همیشه رفته بود. و همه‎چیز جوری بود که انگار ساعتی بعد، یا حتا عصر به خانه بازمی‎گردد.

شنبه

پیرمرد شیرازی یک‎وقت‎هایی آهسته چیزی زمزمه می‎کند حین کار. از این فاصله نمی‎دانم چه می‎خواند. اما زیر و بمی که به صداش می‎دهد مرا می‎برد به ایوان خانه‎ی عزیز. مجمع بزرگی روی پا گذاشته و برنج پاک می‎کند. گلوله‎های ریز شاه‎دانه‎ای شکل و ساقه‎ریزه‎های جامانده را می‎ریزد توی پیاله‎ی کنار دست. پیرمرد زمزمه می‎کند و میزم پر از بوی برنج تازه‎ست. پر از نجوای عزیز. زنجره‎های عصر می‎خوانند. آفتاب افتاده روی حصیربافت گل شویدی. پیرمرد زمزمه می‎کند و آقا زنده می‎شود. نشسته روی صندلی همیشه‎اش کنج ایوان. چشم دوخته به جاده. لیوان آب تگری روی پیژامه‎اش دایره‎ای خیس کاشته. دست دیگرش کتاب زبان خوراکی‎های دکتر جزایری‎ست. پیرمرد زمزمه می‎کند و آفتاب کم‎جان زمستان از روی انگشت‎هام و کلیدهای حروف می‎گذرد. یک تکه از کودکی زنده می‎شود و به گور می‎رود باز.

جمعه

طعم تمبر- دوازده

صِدام رو می‎شنوی لعنتی؟

پنجشنبه

یک شبی دلم زار زده بود که چرا همه‎چیز را نابود کردی لعنتی؟ بلد نیستی گذشته را بی ویرانی و بمباران، از یاد ببری؟ کنار بیایی؟ بلد نبودم. بلد نیستم. او زار زده و افتاده بود به جان خاطره‎ها. عکس‎ها را یکی‎یکی با جزئیات تمام تصویر کرده بود و از حرارت حرمان جانم را سوخته بود. وادارم کرده بود دست‎کم پنج برنامه‎ی بازیابی هارد را تا سپیده‎ی صبح امتحان کنم. آن‎هایی که نوشته بودند مرده‎ی پوسیده را هم از گور می‎کشیم بیرون، حی و حاضر! تا صبح همه‎ی مزخرفات عالم را از عمق سال‎ها کشیده بودند بیرون، الا دسته‎ی عکس‎ها را. دلم زار زده بود برای آن تک عکس. سر کوه بلند. شبانه‎ی میلادش رفته بودیم بالا. و چه حال نابی داشت شبانه‎ی کوه. شانه به شانه. آخ.. زار زده بود برای تک عکسی که توش چشم‎هام میشی روشن افتاده و از تراشه‎ی آفتاب هردو، چشم را تنگ کرده‎ بودیم. سر را به هم تکیه داده‎ و او دستش را انداخته بود روی شانه‎ی چپم. دلم زار زده بود برای این تک عکس و من اما نداشتم‎اش. نمی‎شد که پیداش کنم. به کل پاک شده بود. شیفت و دیلیت مثل غول چراغی مطیع، اطاعت کرده بود آن‎چه با خشم ازش خواسته بودم ماه‎ها پیش را. سرآخر خسته و سرخورده دست کشیدم از جست‎وجو. گفتم دلک! تو لااقل کنار بیا. تماشای گذشته‎ای که گذشته، جز کندن زخم چه ازش برمی‎آید؟ ازم روگردانده بود. شاید هم لعن و ناسزایی نثارم. امشب اما دنبال کارهای زن یونانی پوشه‎ها را می‎گشتم. زرد توی زرد و همه به نام بک‎آپ و چه و چه. یک فایل صوتی پیدا کردم که با تاریخ میلادش و همان شبانه‎ی کوه بلند ذخیره کرده بودم. بیست‎وچند تیر نودوسه. با حیرت خواستم بازش کنم که دیدم گوشه‎ی پایین پنجره یک تصویر کوچک نقش بسته‎ست. دو نفر رو به آفتاب صبح سر را تکیه داده‎اند به هم و چشم‎ها را چین انداخته‎اند. یکی‎شان بازوش را گذاشته پس گردن برهنه‎ی دیگری که موهاش سیاه و کوتاه است و ساعد را آویخته از شانه‎اش. همان گوشه‎ای عکس را برداشته‎اند که شب قبل ماه کامل را دیده‎اند و سلانه‎ی علیزاده بوده و دخترک از خنکای باد شبانه خودش را به گرمای سینه‎ای فروفشرده. عکس را سنجاق صِدام کرده بودم که ماجرای آن شب را آهسته و خش‎دار روایت می‎کرد..

طعم تمبر- سیزده

از گورستان که برمی‎گشتیم، برِ جاده برام انار خریده بود. انارهایی به بزرگی گرمک. دلم نیامده بود بگویم این‎ها نرم شده‎اند و بی‎شک پوسیده‎اند. امروز که یکی‌شان را شکافتم، خانه پر شد از بوی تنه‎ی نیم‎پوسیده‎ی درختی در جنگل‎های شمال. تن به باران سپرده. اما سرخ بود. سرخ و شیرین. طعمی که چندان پسندم نیست برای انار. این شد که دانه‎ها را با لیوانی آب گذاشتم روی شعله. همین‌طور خل‎مآبانه و بی‎هدف. کم‎کمک حباب‎های ریز نشست به تن هر دانه و یکی‎یکی رنگ باختند. ایستادم به تماشا. انگشت‌های دست چپم از صبح خواب‎رفته و کرخت‎اند. گرفتم روی حرارت انارهای جوشان. بیدار نشدند اما. که البته امید مرهمی نبود از این ماخولیا. و تا انارها نمی‎دانم به چه تبدیل شوند باز کتاب را سرگرفتم. کتاب معرکه است. داستانی لطیف. آدم‎هایی که می‌شود فهمیدشان. قصه‎ای که تنها به قدر دانه کردن اناری امانت می‎دهد و زمین گذاشتن‎اش محال است. کتاب معرکه است. کتاب‎ها معرکه‎اند. می‎توانم بِرتای نرم‎خو را پیش چشم بیاورم وقتی به تن کِنودسن ماهیگیر پیچیده و موهای زرینه‎اش بر عریانی سپید شانه‌‎هاش پریشان شده. و یا آن دخترک ترس‎خورده یودیت را. و آرزوی گریز را. و راهبک چوبی را. کتاب‎ها معرکه‎اند. هرروز بیشتر تن به دیوانگی می‎سپارم. غرق کتاب‎ها. گسسته از دنیای دیگران. دور از هیاهو. برای گریز از چرخ‎دنده‎های بی‎رحم مرور. برای گریز از اشک‌های پرحسرت و تلخ. برای نجات از سردی و فاصله. برای تاب آوردن. برای طاقت آوردن. برای خیال را پر دادن. برای جستن تو. برای یافتن تو. 

چهارشنبه

طعم تمبر- چهارده

جانم از حسرت سرریز می‎شود وقتی می‎بینم دونفر عیان و بی‎پروا از خلوت‎شان می‎گویند. -تو می‎دانی که حسرت را با حسادت هیچ میانه نیست.- از خلوت‌شان برشی نشان دیگران می‎دهند. نه با تبختر و فخر. نه برای فروکردن خار رابطه به چشم دیگران. یک جور جوشش مهر است وقتی زنی توی میهمانی فارغ از جماعت سرخوش رو کرده به قاب دوربین مردی و لب‎خند زده. سوای سلفی‎گرفتن‎ها و عکس از در و دیوار برداشتن‎ها، وقتی دیگری حواسش نیست ازش قابی ماندگار کرده‎ای و پای‎اش نوشته‎ای جانِ جانِ من. من به تمامی دور بوده‎ام از این احوال. از این شانه به شانه‎ی جانی ایستادن و به دیگران نشان‎اش دادن. همیشه اِبایی بوده. همیشه رنج برده‎ام از پنهان ماندن. از لحن سردِ یکی از هزار بودن. از غریبه ماندن. از مهر را به پستو بردن. در جمع گوشه‎ای ایستادن. تو با من چنین تا نکن. مثل این است که کسی را با حسرتی داغ به گور بسپاری! نه، هرگز با من چنین نکن! این‎که من باشم و پشت هفت پرده چمباتمه زده باشم که مبادا دیگران بویی ببرند، حالم را دیگر می‎کند. چه بخواهیم و چه نه آدم‎ها سر به زندگی هم دارند و از این گریزی نیست. قبای آدم تنها به سر نکش میان جمع. با فاصله خراشم نده. من حد میانه و معتدل را خوب تمیز می‎دهم از افراط و کم‎اعتنایی. من دست‎هات را دوست دارم که بازوم را فشرده‎ای میان انگشت‎هات پشت دریچه‎ی دوربینی. من گونه‎ام را دوست دارم وقتی مماس صورت تو شکفته‎ست پشت دریچه‎ی دوربینی. می‎خواهم جوانه‎ی نورس چشم‎هام را ببینی وقت کنارت بودن پشت دریچه‎ی دوربینی. می‎دانی از چه‎ها حرف می‎زنم؟ دل اگر با من داری، پنهانم نکن از دیگران. دل اگر با من داری..

سه‌شنبه

طعم تمبر- پانزده

می‎دانی من از ملامت شدن چه گریزانم و بیزار؟ همه‎ی آدم‎ها گاهی گیر می‎کنند. در گذشته. در مرور. در انتظار. گیر می‎کنند در نارسیده‎ها. در از دست رفته‎ها. گیر می‎کنند و جهان‎شان می‎شود یک شکنجه‎گاه تاریک. آن‎قدر تاریک که اگر چشم به سیاهی خو کند هم باز چیزی جز سیاهی در کار نیست. گیر می‎کنند و دور می‎زنند و فرومی‎روند و نمی‎رسند به هیچ. گیر کرده‎ای و این تاریکی و تنهایی را دوست نداری. کورمال دست می‎کشی به هوای روزنی. اما همه تقلاها بی‎اثر و بی‎حاصل‎اند. آن بیرون اما، پشت تاریکی توبرتو صدای دیگرانی هست. که زندگی‎شان را می‎کنند و آدم‎هاشان را دارند و.. می‎شنوی به درد. بعضی‎هاشان اما دهان ملامت را به تاریکی تو نزدیک می‎کنند. به ریشخندی و زهری تکرار می‎کنند، بلند شو! تمام‎اش کن! بیرون بیا! خودت را حیف و حرام نکن! تکانی بخور! تو می‎شنوی و به تاریکی دست می‎کشی و مفری نمی‎یابی اما. ترکش‎های تیز و سوزان سرزنش جان و تن‎ات را بی‎امان نشانه می‎روند. اما تو گیر کرده‎ای. نمی‎خواهی این حال را و پاهات بر زمین سفت است و اما گریزی نیست. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ من گیر کردن را نمی‎خواهم. در تاریکی نشستن و پوسیدن را. سرزنش را. سرزنش را. سرزنش را. بی تو سر کردن را نمی‎خواهم بیش از این. می‎شود صدای تو میان آن همهمه‎ی شوم، آشنای من باشد؟ می‎شود تو آن لکه‎ی کوچک نوری باشی که مردمک‎هام را ناباورانه به خود می‎کشد؟ تو آن لکه‎ی کوچک نوری باشی که هر آن نزدیک‎تر می‎آید. «هم‎چون چراغدانی که در آن چراغی هست. و چراغ در آبگینه‎ای. که آبگینه گویی ستاره‎ای درخشان است. نور در نور.» من این کلمه‎ها را برای تویی می‎نویسم که هنوز نامی نداری تا بخوانم. برای تویی می‎نویسم که نشسته‎ام به تماشای صورت‎ات. دست کشیده‌ام به حاشیه‎ی خوش‎تراش لب‎هات که ندیده‎ام. برای تویی می‎نویسم که هنوز لکه‎ی محو نوری. که صدایی ناشنیده‎ای. که چهره‎ای نادیده‎ای. نزدیک‎تر بیا. مرا صدا بزن. بیا. بی کم و کاست. بیا و بمان. بیا و آیینه‎ای بگیر برابرم. دلم روشن است هنوز. می‎دانی؟

دوشنبه

طعم تمبر- شانزده

می‎خواهم صدای جان گفتن تو را گرم و گوارا بنوشم. پیرُهن به‎درکنم و تن بسپرم به گلوگاه تو که معبر جاری‎ترین کلمه‎هاست. در آبیِ رام سینه‎ی تو غوطه‎ور شوم. با من بگو. با من بیشتر بگو. به نجوا بگو تا جان به هزار شکوفه‎ی نار بنشیند. با من بیشتر بگو. می‎خواهم صدای تو را گرم و گوارا بنوشم. به نجوا بگو جان.

جمعه

ف می‎گوید فلانی را می‎شناسی؟ من زیر میز زانوهام را چنگ می‎زنم. خب؟ می‎گوید آدم تازه‎اش هم فلانی‎ست. لب پایین را می‎گزم و جان می‎کنم از چشم‎هاش پرهیز کنم. می‎گوید زن تعریف کرده که چه جفت و خوبیم با هم. همان‎ایم که هر دو می‎خواسته‎ایم. می‎گوید زن سرخوش از تعریف بوده. زن گفته دخترک قبلی بس غم‎آگین و به حزن‎نشسته بوده، رابطه‎شان دوام نیاورده. می‎پرسم مرد این‎ها را به زنک گفته از آدم قبلی‎اش؟! شانه بالا می‎اندازد که لابد. یک حواصیل بزرگ خاکستری را فرومی‎بلعم انگار. جان می‎کند منقار باز کند در گلونای‎ام. من جان می‎کنم دهان بسته دارم. ف ادامه می‎دهد همان‎طور، با هم رفته‎اند سفر همین اواخر. می‎گوید خوب است که شادند کنار هم و انتخاب‎شان درست بوده. می‎گویم همین‎طور است. و البته پسِ این فتح پیروزمندانه حکایت‎های دیگری هم هست که نمی‎دانی. که هیچ‎کس نمی‎داند. ف ادامه می‎دهد همان‎طور و حواصیل خاکستری جان می‎کند و از تقلای منقار بزرگش، پوست زیر چانه‎ام کش می‎آید. صدای ف هست و فریاد خفه‎ی حواصیل و منی در حال هزارتکه شدن. کیفم را به دوش می‎اندازم و می‎روم سوی در. می‎گویم راستی ف جان، آن دخترک غم‎آگین و به حزن‎نشسته من‎ام. در واقع من بوده‎ام. و حواصیل بزرگ خاکستری پرها را می‎گشاید لای دنده‎هام و منقار پُرزور را باز می‎کند از هم و من هزارتکه به خیابان می‎ریزم..
یکی از بزرگ‎ترین شوریدگی‎هام را با صدای ساز ح تجربه کرده بودم. شبی بی‎هوا پیغامی داده بود و من به احتیاط جوابی و تا حریر سپیده را به تن شب بکشند، شطح گفته بودیم. گمانم پنج سال پیش بود. شطح به معنای واقعی کلام. نه احوال‎جویی بود و نه از خود گفتن و نشانه دادنی. شطح بود و کلمه بار نداشت و چون پوپک‎های گل قاصد پراکنده بود. بعدتر فهمیده بودم به غایت چیره‎دستی ساز می‎زند. هر بداهه‎ای که ثبت می‎کرد را گرماگرم می‎فرستاد تا به جان بریزم. حال سپید و مگویی بود. نت به نت به رگ‎هام می‎دوید. رفاقت کهنه‎ای هم داشت با ح فلسفه‎دانی شوریده‎تر از خود که لابه‎لای بداهه‎نوازی او زمزمه می‎کرد. صدایی زنگاربسته و بی‎صیقل داشت. اما دل‎نشین و کهن می‎خواند. جانم از ساز او لبریز بود. او از کلمه‎های من. شبی تا حوالی صبح داستان‎ها را خوانده بودند و آن ح رفیق تماسم گرفته بود که معرکه‎ست! که بیشتر بنویس. که هردو مستِ تحسین‎ایم. صبحی که من نشابور بودم و جذبه‎ای دیوانه‎ام کرده بود. بعدتر می‎گفتند جمع‎شان نازکای لطیفی کم دارد. صدایی که بلور سیم‎ها و خالی کاسه و زنگار دیگری را به هم پیوند دهد. وعده کردیم موسم خوشی برویم شیراز و مستِ آن هوا بداهه‎ای ترکیب کنیم. من گلاویژ بودم و مست. و با صراحت همیشه‎ام ابراز کرده بودم و به صراحت جوابی داده بود. دل با دیگری داشت. و دیگر شیرازی درکار نبود و فاصله چون ترکی هزارشاخه نشسته بود بر آیینه‎ی حرف‎ها. دلم رمیده بود و بازگردان‎اش هم سخت. این‎که شبانه‎روزت را دورادور حضوری پُر کند و دیگری را هم در کنار داشته باشد و مهر هم بورزد این میان به تو و.. این‎ها به خیالم نمی‎گنجید کنار هم. هنوز هم می‎بینم و نمی‎گنجم باز! من تمام‎خواهم؟ حقم نبود؟ نیست؟ زیر سایه‎ی دیگری بودن برای که خوش است؟ کم و کاسته و بی‎حرمت و حقیرم؟ موازی دیگری بودن؟ نه، هرگز! هرچه بود، هرچه هست.. رفاقتی ماند و گاه‎گاه نامه‎ای تک‎سطری و نواخته‎ای سنجاق به آن. گذشت و چرخید و دل از او تهی شد. گذشت و چرخید و این آخرها نشسته بود به شنیدن کارهام. پیغام داده بود که صدات وقت خواندن فلان قطعه به دستگاه شور می‎ماند و چه لحن‎اش شاعرانه‎ست و رنگ دستگاهی به خود گرفته و الخ. قلب سرخ بزرگی هم سنجاق پیغام کرده بود. چندروزی قلبک‎های سرخ می‎رسید. تمجیدی و مهری. از تنهایی‎م پرسیده بود و عزم ارتباطی دوباره داشت. من اما دلم تقلاهاش را کرده بود و از او به تمامی تهی شده بود. دل از او بریده و مرده بود. دیگر نمی‎شد احیاش کرد. نه دیدن دست‎هاش وقت زخمه زدن و نه زمزمه‎هاش و سرخی قلب‎هاش. همه بی‎اثر. دیگر هیچ از او دلم را گرم و شوریده نکرد. دل آخرین دست‎وپاش را می‎زند. زیر چرخ‎دنده‎های چرایی و مرور تکه‎تکه می‎شود. و خسته و خون‎ریز تن به سکوت می‎سپارد. بعدِ سکوت اما، دیگر نشان و تپیدنی در کار نیست. دیگر هیچ در کار نیست. دیگر هیچ. هیچ.

پنجشنبه

پرسیدن پاری سوال‎ها به انتحار می‎ماند! به خدا اگر بدانید از چه شوکرانی حرف می‎زنم. پاری سوال‎ها همین که پس پیشانی‎تان نقش می‎بندند، چون جای گلوله سرخ و سوخته‎اند. فارغ از این‎که جواب‎شان چه هست و نیست. همین که توی خلوت رو کنید به دست‎هاتان و بپرسید، دست‎هاش را بلد است؟ دوستش دارد؟ کنارش شاد و آرام است؟ همان‎طور می‎بوسدش که.. به او هم گفته‎ست گردن‎ات بوی جان می‎دهد؟ به صدا کردن نامش، جان دلم جواب داده هیچ؟ پرسیدن پاری سوال‎ها به انتحار می‎ماند. چون جای گلوله سرخ و سوخته..

دل‎تنگی تنانه- هشت

چون گیلاس‎های نورسِ سرخِ باغ عدن، بندبند انگشت‎هات را به گرم مرطوب دهان گذاشته هیچ؟

خط ژ-سه‎هزاروهجده- یک

هیچ می‎دانی که زمین گرد نیست و مسطح است؟ می‎دانی که همین بزرگراه همت حتا انتهاش می‎رسد به ته زمین؟ من گاهی سوار اتوبوس‎هاش می‎شوم. سر را مثل همیشه تکیه می‎دهم به میله‎ی کنار پنجره به تماشا. اتوبوس سرریز از آدم، ایستگاه به ایستگاه خالی‎تر می‎شود. حتا آن بیرون هم از ازدحام ساختمان‎ها کم می‎شود. برج‎های بلند دور می‎شوند. و ردیف نامنظم خانه‎های کوچک و با فاصله پیداشان می‎شود. بعدتر زاغه‎ها. کپرها. بیابان. بیابان. تا دوردست و بی افق. اتوبوس پیش می‎رود. آخرین اتوبوس خط موظف است برای خاطر یک مسافر هم که شده تا ته دنیا برود. کم‎کم تاری و بخار می‎نشیند به پنجره. تکه‎ای از مسیر هست که دیدنش را از دست می‎دهم همیشه. می‎دانی چرا؟ این‎جا، ته دنیا، غوغای مِه است! انگار هزارها هزار درنای سپید، پرهاشان را چسبانده باشند به شیشه. بالاخره اتوبوس جایی همین حوالی می‎ایستد. من پیاده می‎شوم و محو آن صحنه‎ی شکوهمند و چشم‎گیر! راننده بوق می‎زند. صدا در رطوبت هوا خفه می‎شود. انگار زیر نمه‎بارانی کبریت کشیده باشی. بوق می‎زند که یعنی وقت ندارد تا ابد منتظرم بماند. آن هم این‎جا، ته دنیا. کارت‎بلیتم را می‎چسبانم به صفحه و او از آینه سرک می‎کشد تا مسافر دیگری جانمانده باشد. همیشه فقط منم. جاده‎ی یو-شکل را دور می‎زند رو به شهر. من می‎مانم و بارش باشکوه شهاب‎ها! می‎روم تا لبه‎ای که دیگر بعدش هیچی نیست. می‎نشینم با پاهایی آویخته در کیهان. و هزاران هزار شعله‎ی کوچک برابرم در حال فروافتادن‎اند. می‎دانی افسانه‎ها چه می‎گویند؟ چراغ هر دلی خاموش شود، ستاره‎ای فروخواهدافتاد. می‎نشینم به تماشا. پشت‎سر فرورفته در مِهی متراکم و روبه‎رو ستاره‎بارانی تا همیشه. چرا این همه آدم چراغ دل‎شان را می‎گیرند رو به باد؟ افسانه‎ها هیچ نمی‎دانند. من هم. گاهی می‎آیم ته دنیا. دلم را سفت گرفته‎ام توی مشت.. بعدتر بیشتر می‎نویسم برات که زمین‎اش چه جور است و آسمانش چه جور. راستی، دوست داشتی تو هم بیا. همین خط، ژ-سه‎هزاروهجده را که سوار شوی..
به ساعت سه صبح همه‎چیز تمام شد.
و از خودم کوچ کردم.

سه‌شنبه

از تمام آن هدیه‎ها و یادگارها هیچ نمانده الا کتاب‎ها. نه حتا آن انار کوچک خشک نخستین و.. برای یکی‎شان اما دلم چنان می‎رود گاهی که حاضرم چیزی عزیز را تاخت بزنم با داشتن‎اش! آن یکی که هرگز نداشتم‎اش را. به اصرار او رفته بودیم غواصی. من از آب‎های تاریک‎ِ عمیق ترس دارم. وهمناک و هول‎آورند. از شرابه‎های شناور گیاهان و تن لغزان جانوران‎اش. این بود که من تنها چند متری پایین رفتم و او چند ده متری. از اولین غوطه‎وری و غلبه بر هولم سه یا چهار پرک صدف حلزونی خیلی کوچک به ارمغان آورده بودم بالا. تنم بوی شوری گرفته بود و آن‎ها را به ذوق می‎فشردم در مشت. وقتی برگشت، ریختم‎شان کف دستش که پوستی نرم و صاف داشت. او هم بی هماهنگی و حرفی از پیش چیزکی ارمغانم داد. مشت که باز کردم، صدفی لایه‎لایه و ارغوانی دیدم که روی پوسته‎اش رسوب آب‎های فرو بر تاریکی نشسته بود. صدفی بنفش تیره که می‎شد همه‎ی آن سفر بی‎تکرار را توی حفره‎اش به نجوا گفت و پنهان کرد. رنگی معمول نداشت. چون کبودی بوسه‎ای طولانی بود بر انحنای گردن جانی. و اندازه‎اش چون لب‎های کوچک و لطیفی بود که از بوسه‎ای به هم فشرده و بسته باشد. از داشتن‎اش چشم‎هام پُر از ستاره بود؟ بود. وقت غذا که رسید، توی رستوران دست به جیب کوله بردم و بیرونش آوردم به تماشا. همین که زیر و زبرش می‎کردم، بازوی کوچک و چغری از دل صدف بیرون آمد. با ترس و هول دادم‎اش به دست او. گویا خانه‎ی خرچنگکی بوده و آواره‎اش کرده بودیم به هوای ارمغان. هرچه می‎کردیم بیرون نمی‎آمد که نمی‎آمد. با صدای تقی خودش را جمع می‎کرد ته صدف و پنهان می‎شد. من اصرار که صدف را می‎خواهم و خودخواه که باید جانور را بیرون کشید! عصری به ساحل بردیم‎اش به این هوا که بوی دریا امن است و بیرون‎اش می‎کشد و پوسته را رها می‎کند. چمباتمه نشستیم و نیامد. گذاشتیم موج خیس‎اش کند و باز هم خبری نشد ازش. نومید و خسته و آفتاب‎خورده بودم. قدم‎زنان دور شدیم به هوای این‎که بازگردیم و خالی برش داریم. دور شدیم و اگر صدف نبود، دست‎هاش را داشتم من. دور شدیم و دیگر بازنگشتیم. دور شدیم و فراموشی دست‎ها و صدف را بلعید. صدف کوچک نازنین من جا ماند. شد خانه‎ی خرچنگی که خزیده بود به دل‎اش. مثل دست‎های او که حالا... و همه چیز غوطه خورد در آب‎هایی شور و تاریک.

شنبه

یک آذر بود. حالا چندسالی گذشته از آن روز. رفته بودم عکاسی از خزان کوچه‎باغ‎هایی حوالی خانه‎ی مادری. ردیف چنارهایی ستبر، افراشته. دیوارهایی کوتاه و کاه‎گلی. سگ‎هایی پرسه‎زن و بی صاحب. کوچه‎هایی پوشیده از برگ‎های پنجه‎ای ترد و اخرایی. چاله‎هایی آب‎آیینه، مانده از باران صبح. سیاهی آشیان کلاغ‎ها پناه در بلندای شاخه‎ها. بید حتا به خزان نشسته بود. نارون هم. یک آذر بود. پیغام داده بود به دیدارش بروم. دوربین را هم برده بودم. یک فرعی را اشتباه پیچیده و ایستاده بودم تا بیاید پیدام کند. با اورکتی بر دوش و سیگاری که سرخی‎ش را می‎دیدم. تا سال‎های بعد هم همیشه به رسم خاطره، به همان فرعی می‎پیچیدم و از پشت ساختمان‎ها مسیر را پیدا می‎کردم و به پنجره‎اش تقه می‎زدم. اول‎بار بود که آن پرده‎ی آسمان آبی و ابرهاش را می‎دیدم. اول‎بار بود که نازنین مادرش را هم بعد از جراحی سخت و پسِ نقاهت. شاملو خوانده بودیم. «حسین‎قلی غصه‎خورک، خنده نداری به درک» یادم هست وقتی نوبت من شد، کلمه‎ای را اشتباه خواندم. برای اول‎بار با مسخ فیلیپ گلس آهسته توی سینه‎اش تن را تاب داده بودم. با دامنی کتان و خاکی‎رنگ و بلند، ایستاده میان اتاق. حتا بازوهام را فشرده بود و به یک خیز بلندم کرده بود. و من از خنده سرریز و مست. یک آذر بود. اول‎باری که بوسیده بودیم هم را. پرسیده بود می‎توانم بار دیگر هم؟ و من از شعف بی‎شک چشم‎هام به ستاره نشسته بود. عکس‎ها را توی صفحه‎ی کوچک دوربین تماشا کرده بودیم. بوی پرتقال و گرمای بخاری نشسته بود به تار و پود ژاکت بافتنی سیاهم. یک آذر بود و من ریز به ریز و جزء به جزء آن روز را به روشنی به خاطر دارم. حتا با بغلی پر از کتاب‎های فوئنتس به خانه بازگشته بودم. هوا رو به تاریکی بود. طعم اولین بوسه‎ی گرم و پرجذبه را مرور می‎کردم. نت‎های گلس روی دامنم جا مانده بود. هفدهم دی‎ماه اما خالی از خاطره بود. دیروز رفتم به همان کوچه‎باغ‎ها. بی‎برگ و بار. سگ‎ها پرسه می‎زدند. گوشه‎ی قی‎کرده‎ی چشم‎هاشان آشنا بود. هیچ‎چیز رنگ و لعابی نداشت. سرد و مات و خشک. زانوهام چنانی بی رمق بود که حتا لحظه‎ای هم پیاده نشدم. یک عکس هم برنداشتم. زیر چرخ‎دنده‎های مرور و خواب‎های پیاپی اما تکه‎تکه شده بودم. تکه‎تکه شده‎ام..
آقای ب از قول یک روان‎شناس عصبی و زیستی نوشته بود، «مغز ما برای این طراحی نشده است که خودمان را جای دیگران بگذاریم تا آن‎ها را درک کنیم. در نهایت می‎توانیم با استنباط خودمان از فاجعه با بقیه همدردی کنیم.» 
این‎طوری‎ست که من برای شما می‎شوم یک عدد. یکی از ده‎ها، یکی از هزارها. یکی از آن بیست‎وسه ‎نفری که جان باخته‎اند. یکی از آن چهل‎وهشت ‎نفر. می‎شوم یک عدد. عددی که فرق نمی‎کند یک باشد یا چهل‎وهشت. یک باشد یا یکی از ده‎ها. «از شرق حلب چیزی نمانده، جهنمی شده پر از مخروبه و جسد. هزاران نفر هنوز در ساختمان‎ها گیر افتاده‎اند. با شدت گرفتن حملات، ده‎ها هزار غیرنظامی از منطقه گریخته‎اند اما شمار زیادی هم از بیم بازجویی و کشته شدن، خانه‎های خود را ترک نکرده‎اند. گفته می‎شود که ده‎ها نفر در این حملات کشته شده‎اند.» عددی هستم که برای شما نشانی از پوست و گوشت و استخوان ندارم. که دل ندارم. عشق نمی‎دانم. بوی نان را نفهمیده‎ام توی کوچه‎های شهرم. از بوی تن یار چه می‎داند یک عدد؟ رنج چه می‎فهمد یک عدد؟ آخرین رویای پشت پلک‎هاش پیش از فروافتادن و غرقه در خون شدن چیست؟ من یک عددم. نه آدمی با تن و جان و صدا. من می‎نویسم. شما می‎خوانید. شما می‎گذرید. سطر به سطر. لای خبرها. صفحه به صفحه. لای کلماتی که از معنا تهی شده‎اند دیگر. من اما رنج می‎برم هنوز. من اما گیر افتاده‎ام پشت دیوار کلمات. من اما جانم به لب می‎رسد. من اما فریاد می‎زنم و صِدام توی ازدحام اخبار گم می‎شود. من عددی هستم که دست‎هام را نمی‎بینید. من اما لای بوی باروت دلم لک می‎زند برای عطر نارنگی. شما می‎خوانید. شما می‎گذرید. شما می‎گذرید..

چهارشنبه

شقیقه را تکیه دادم به میله‎ی کنار پنجره. چندروزی‎ست هوا دیرتر تن به تاریکی می‎دهد. می‎شود همت را دید. آسمان را دید. پرنده‎هایی را که چون بادبادک‎های افراشته، بال گشوده‎اند و چرخ می‎زنند. اما خوابی که آن دوشب پیاپی دیده بودم همه‎ی تصاویر دیگر را پس زد و نشست برابرم. می‎دانید فشردن/جویدن/فروکشیدن لب‎ها و بارها دست به موها و شال بردن گریه را به تعویق و تاخیر نمی‎اندازد؟ حتا اگر کف دست را بگذاری روی بینی و لب‏ها. حباب اشک هی بزرگ می‎شود و چانه‎ات کوچک و لرزان و بنگ! کارت تمام است. حباب می‎پاشد از هم. عمیق هم نفس بکشی اگر، مشتی شورابه به حلق ریخته‎ای و بس. دوشب پیاپی، بی کم و کاست خواب دیدم که آمده در چارچوب در. و همان جا دوزانو و معذب نشسته. من رو گردانده‎ام ازش. و حباب اشک مثل همین حالا بی‎رحمانه مردمکم را پوشانده و.. آمده نشسته و صداش چون مِهی غلیظ ذره ذره رسیده تا گلوگاهم. هر دوشب، هر دوخواب چون دوقلوهای هم‎سان. من رو گردانده‎ام و حباب اشکم ترکیده. مثل همین حالا. بعد آمده نزدیک و از پهلو آغوشم گرفته. مثل آخرین دیدار. آخ.. پهلوبه‎پهلوش نشسته بودم و لب را می‎جویدم و.. یکهو به شانه‎ی چپ چرخیده بودم و پاها را جمع کرده بودم روی پاهاش. و از کنار به آغوش فشرده بودمش. یک‎جور آغوش بی‎پناه. یک‎جور دردمندی بی‎پناه. یک‎جورِ بی‎وصفِ دردمندی بی‎پناه. خودم را چون آدمکی پارچه‎ای مچاله کرده بودم روی پاهاش. و حباب اشک. و سیلاب اشک. توی هر دوخواب از پهلو آغوشم گرفته بود. از دل‎تنگی گفته بود. و من چون آدمکی چوبی و بی‎جان تنها رو گردانده بودم ازش. و توی دلم چه آشوبِ مگویی بود. آشوب حضور دیگری. سایه‎ای منتظر بر چارچوب در.. در هر دوخواب. هردو شب.
حدود دو سال پیش در صبحی که موسم‎اش خاطرم نیست روی پل عابر میدان صنعت زنی میان‎سال و خوش‎لباس با صورتی آراسته مقابلم ایستاد و پرسید، «آموزشگاه خوب زبان می‎شناسین این اطراف؟» که جواب دادم، نه متاسفانه. و بعد بی‎ربط و بی‎مقدمه‎ترین جمله‎ی عالم را چسباند به سوالش، «پسری دارم که معجزه‎ی عیسی مسیحه. چندسال پیش به شدت بیمار شد و نذر عیسی کردم و بهم برش گردوند.» و بعد آهسته بازوم را لمس و جمله‎اش را این‎طور کامل کرد «امیدوارم شما هم به همه‎ی حاجت‎های دلت برسی.» در حالی که منتظر بودم بگوید برای همان پسر پی آموزشگاه خوب هستم و یا دست‎کم کمکی بخواهد و چه می‎دانم چیزی از این دست. اما با لبخند دور شد و من بهت‎زده و منگ مسیرم را پیش گرفتم باز.
امروز صبح در حالی که کلافه بودم از مسافر کناردستی‎ام در تاکسی قبلی و پا تند کرده بودم سمت تاکسی بعدی، صدایی آرام و موقر ازم پرسید، «آموزشگاه خوب زبان می‎شناسین این اطراف؟» لحظه‎ای مکث بود و حیرت و انتظار شنیدن باقی همان قصه! و البته همان زن آراسته ادامه داد، «پسری دارم که معجزه‎ی عیسی مسیحه. چندسال پیش به شدت بیمار شد و نذر عیسی کردم و بهم برش گردوند.» و بازوی راستم را آهسته لمس کرد، «امیدوارم شما هم به همه‎ی حاجت‎های دلت برسی.» لال بودم و هیچ برای گفتن نداشتم. ذهنم به سرعت اطلاعات را واشکافی می‎کرد تا بداند دو سال پیش هم اوایل ژانویه بوده آیا؟ که این زن نذر کرده هرسال راه بیفتد توی خیابان و این دو عبارت نامرتبط را تکرار کند برای مردم؟ که زن توی اتفاقی گیر کرده و افتاده به تکرار؟ که جز من چندنفر دیگر مخاطب این حرف‎ها بوده‎اند و واکنش‎ آن‎ها چه بوده؟ چندنفر مثل من مخاطبی تکراری بوده‎اند؟ که آمده یادم بیندازد همه چیز درست خواهد شد؟ آن هم این دو سالی که.. و گفت‎وگویی درونی تا پشت میز کار.

یکشنبه

گاه از دیدن تصویر و نقشی، خواندن کتابی، شنیدن قطعه‎ای، تماشای فیلم یا انیمه‎ای و چه‎ها و چه‎ها به وجد می‎آیم. همان وقت است که دنیا به تمامی خالی از سکنه می‎شود. کسی نیست تا شوق کودکانه‎ام را بریزم به یقه‎ی پیراهنش. پُرگویی کنم براش. گوشه‎ها را نشانش دهم و چه و چه. بس که فاصله‎ست.. -صدای سین  توی سرم زنگ‎دار تکرار می‎کند، خودت خواستی تنها باشی!- مثل همین نقاشی. مثل نگاه همین مرد توی نقاشی که وادارم کرد بعدِ مدت‎ها تصویر زمینه‎ام را تغییر دهم. بس که لعنتی آشناست. بس که لعنتی ناگفته‎ای پشت مردمک‎های سیاهش دارد. حتا دست کشیده‎ام به بافت صورتش. به تیغه‎ی بینی‎اش. به آن تکه‎ی کوچک از پیشانی‎اش. به انگشت‎هاش. به انگشت‎هاش. به انگشت‎هاش. بس که لعنتی انگار نومید از انتظار است. و آخرین کارش سیراب کردن فاخته‎هاست. دلم خواسته سر را نزدیک ببرم و این گوشه از لب را که در سایه‎ست ببوسم آهسته. بی که پلک‎ها را ببندد. بی که فاخته‎ها پربگیرند. بی که مرد فروبریزد. بی که ظرف را رها کند و سر روی کهنه‎رنگ میز بگذارد. بس که لعنتی آشناست. چشم‎هاش..


Mann mit zwei Tauben (Man with two doves), 2015 - Peter Harskamp

شنبه

یک سرخ‎پوست خوب نوشته بود، واحد دل‎تنگی زمان نیست، منم. امروز لای مِه‎دود این شهر به صدای بلند تکرارش می‎کردم. از سردردی تپنده، سکندری‎خوران می‎رفتم و تکرار می‎کردم. واحد دل‎تنگی زمان نیست، منم. آبی کبودم تمام شده بود. آزور، ترکوئیز بلو و ایندیگو گرفتم تا سیرابِ آبی شوم. غوطه. غرق. و قلمویی کوچک. برای کشیدن درنایی که توی سینه‎ام شاه‎پرهاش را گشوده و آسمان پروازش را پیدا نمی‎کند اما. و قرصی هم خاکستری. بعد توی شلوغی انقلاب راه افتادم سمت جمال‎زاده. سمت آن سفال‎فروشی. بله، واحد دل‎تنگی زمان نیست، منم. باز هم در قفل بود. اما مهره‎های آویخته از سقف مقابل پستوی مغازه تکان می‎خوردند. صورتم را چسباندم به شیشه. صورتم را چسباندم به انتظار. ترس‎خورده پرسید، «چیزی شده؟ لباس‎تون..» گفتم این‎ها قطره‎های خون‎اند. چیزی نیست. نترس. مغزم زیر سنگ آسیاست این روزها. طاقت رگ ندارند و می‎چکند. می‎چکند. وقت کار بوده و نفهمیده‎ام. نترس. و با سیاهی شال سینه‎ام را پوشاندم. بود، اما نبود. هست، اما نیست. می‎دانی چرا؟ چون واحد دل‎تنگی زمان نیست، منم. دخترک تمام وقتی که لای کاسه-کوزه‎های رنگ‎به‎رنگش گشت می‎زدم، معذب بود. چشم ازم برنمی‎داشت. یک کاسه‎ی کوچک گرفتم با طرح پرنده‎های آبی و انگار کن گیلاس‎های سرخ. طرح‎ها به قدری ابتدایی و ناهمگون‎اند که هیچ دوکاسه‎ای عین دیگری نیست. توی کارگاهی در میبد نشسته‎اند قلمو به دست. بعد هم هرم کوره است بی‎شک. یک کاسه‎ی کوچک‎تر هم به رنگ آبیِ رگ‎های روشن دست. و لیوانی هم. یادم آمد اولین تکه سفالی که در این خانه به شوق گرفتم، لبه‎های دال‎بری لاجوردی داشت. چون گل لاله‎ای که عمرش به هیچ قد نمی‎دهد. ظرفی کوچک. خاکستردانی کوچک که دیگر نیست. بله، واحد دل‎تنگی زمان نیست، منم.
طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. درست می‎شه. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. تموم نشو. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. طاقت بیار. لعنتی طاقت بیار..

جمعه

وقتی مرهم کلمه بود و دریغ

هرگز رو کرده‎اید به زخم‎تان و به زمزمه گفته‎اید هیس؟ امروز بی اختیار وقتی بی‎قرارِ درد بود، نگاهش کردم و گفتم هیــــــسس! مثل کودکی که زانویی زخمی را ببرد رو به مادر و گریه سردهد. مادری که به سینه می‎فشارد و آرامش می‎کند. همان حال را داشتم. آن شیار دردناک به گوشه‎های چشمم چین می‎انداخت و لب می‎گزیدم و مرهمم تنها کلمه بود. وقت حمل کیسه‎های خرید، فشردن لباس‎های خیس، آویختن از میله‎ی اتوبوس یا مترو، حتا وقتی زیر سرم باشد و به خواب رفته باشم. انگار می‎کنم حالاست که لبه‌های جوش‌خورده‎ی سفید و نازک‎اش از هم بدرد. من از دیدن‎اش پرهیز دارم. زیر دست‎بند چرم یا مهره‎های چوبی و سنگی پنهانش می‎کنم. وقت شانه کردن موها از توی آینه نگاهم می‎کند. خاموش است. چشم می‎دزدم ناگزیر. اما می‎دانم همیشه هست. می‎دانم به چه روزی وصل است. آخ.. می‎دانم چه بر سرش آمده و چرا. خاموش است. پرهیز دارم از مواجهه. اما می‎دانم همیشه هست. تا همیشه هست و مرا به فروردینی تلخ و خیس وصل می‎کند. مرا به روزهایی جان‎ به ‎لب..

پنجشنبه

جسارت را می‎ستایم. و برای شهامت تمام‎قد می‎ایستم. که انتخاب کنی و بزدلانه به تماشا ننشینی. که انتخاب کنی و پا پیش بگذاری. پابرجا باشی. چه به سینه‎ات بکوبند و پس‎ات بزنند. چه آغوش بگشایند و بپذیرند. گیرم همه رنج در انتظار باشد و یا همه امید و خوش‎دلی. جسارت را می‎ستایم. صراحت را نیز. که بدانی چه می‎خواهی و چه نه. که انتخاب کنی و برای حفظ و به بارنشستن‎اش بکوشی. چه گلدانی که آبش ندهی، می‎خشکد و می‎پژمرد! صراحتی که برابر آیینه‎ی خودت بایستی و چشم‎درچشم خودت بدانی آن‎چه دل‌خواه و مطلوب را و به روشنی به زبان بیاوری و باک‎ات نباشد از سختی‎های پیش رو. شهامتی که برابر آیینه‎ی خودت بایستی و چشم‎درچشم خودت بدانی آن‎چه دل‎خواه و مطلوب را بایست به جان فشرد و داشت و دورریختنی را دور ریخت و از یاد برد. شهامتِ خواستن و ماندن. شهامتِ کندن و رفتن. میانه‎روی و ترس و لرزانی. گاهی گشایش و گاه پرهیز. تعلیقی میان آب‎های "نمی‎دانم چه می‎خواهم". می‎خواهم و از بیانش عاجزم. می‎ترسم از فردای پیش رو. این‎ها سراسر اضطراب‎اند و رنج. دلم می‎خواهد ساکن سرزمین آن‎چه می‎ستایم، باشم. دلم می‎خواهد بذر شهامت در دلم چون زیبایی مسحورکننده‎ی جنگل شب ببالد و پُرشاخه قد بکشد. دلم می‎خواهد صریح باشم و دل قوی دارم. بی لغزش. بی غوطه در تعلیق‎ها. بی نمی‎دانم‎ها.
نوشته، می‎دانم زیاده جسارت بوده. می‎دانم پا در چه راه دشواری نهاده‎ام. ولی ارزشش را داشت/دارد/داری. بیش از یک‎سال نوشته و بی‎جواب مانده و باز مداومت. امروز جوابش داده‎ام. به تندی و با صراحت پرسیده‎ام. چند و چون و احتیاط. چرایی؟ کیستی؟ چه می‎خواهی؟ پای نامه تاریخ و ساعت زده. خواسته لحظه‎ای را ماندگار کند. به یاد بسپرد. -من این کار لعنتی را خوب بلد بوده‎ام.- گفته بعد از یک‎سال، امشب خودم را تنهایی سور می‎دهم که صندوقم نام شما را دید. پسِ ماه‎ها انتظار. پسِ ماه‎ها انتظار.

چهارشنبه

دل‎تنگی تنانه- هفت

سر بگذاری ته بازوش. خطی چرب و سیاه و کم‎جان جابه‎جا رد بیندازد روی پوست سفید برجسته‎ی بازوش. یا حتا بنشیند بر شیار لب‎هاش وقت بوسیدن پلک‎ها. و این عاطفه‎ی عمیقِ بی‎تکرار بدود به تمام موی‎رگ‎هات. بی هراسِ هجر. بی هراسِ سایه‎ای دیگر. سر بگذاری ته بازوش. سر بگذاری ته بازوش. آخ.. سر بگذاری ته بازوش..

سه‌شنبه

طعم تمبر- هجده

یک. دخترکی گلوله می‎شود توی قطار. من تکیه به دیواره‎ی شیشه‎ای دو واگن داده‎ام. جایی که مردها را از زن‎ها جدا کرده‎اند. ناخن‎هاش را  از ته گرفته. لاک سرخش جابه‎جا پریده. بسته‎ی رو به تمام ویفر شکلاتی توی دستش است. از کنار گوش من سرک می‎کشد به پشتم. همه‎ی جانش لبخند می‎شود. آهسته انگشت‎ها را می‎کشد بالا. لای جمعیت. و برای آدمی که نمی‎بینم دست تکان می‎دهد. دلم می‎خواهد از دیدن کسی همه جانم پر از لبخند شود. وقتی بوی تن‎اش میان هزار آدم خسته و عبوس و سرمازده، گرمای خون به رگ‎هام می‎دواند.

دو. دوان‎دوان و باران‎خورده و خیس می‎رسم به کلاس. تمام دولت را پیاده می‎روم به ناچار. رنگ به دیواره‎های آن‎سوی کوچه‎ای در بلگراد، ورشو یا وین می‎گذاریم که برق می‎رود یکهو. بعدتر دور میزی نشسته‎ایم به انتظار روشنا. نور شمعی پرپرزن تابیده به چهره‎هاشان. از چند و چون رابطه می‎گویند. از مسئولیت. از مهر. از چه و چه. دست زیر چانه دارم. همه‎چیز کند و صامت است برام. می‎پرسند تو چی؟ نومیدی از آدم‎ها؟ تنهایی خوش‎تری؟ لب‎هام دوخته و برهم. رو می‎گردانم به خیس‎درخیس خیابان و شره‎ی سرخ چراغ‎هاش. خالی‎ام آن لحظه از کلمه. نومید اما نه. توی دلم تکرار می‎کنم همه چیز به زودی درست خواهد شد. بوی تن‎اش میان هزار آدم خسته و عبوس و سرمازده، گرمای خون به رگ‎هام می‎دواند به زودی. همه جانم از لبخند پر می‎شود وقت دیدارش. وقتی صورتش را و تیله‎ی ناب چشم‎هاش را بیارد نزدیک نفس‎هام. خواه کوچه‎ای در بلگراد، ورشو یا وین. یا خانه‎ی کوچک بهار.

سه. آخ اگر بدانی. به زودی.

یکشنبه

مِه آمده نزدیک. نازکای تن را ساییده به پنجره. دمی کار را زمین گذاشته‎ام. ایستاده‎ام به تماشا. شاخه‎های لخت چنار و چند برگ چروکِ جامانده از پاییز. شلوغی شهر را پوشانده. هیچ نیست الا شاخه‎هایی پسِ حریر. آمده هم‎شانه‎ام. از پشت سبیل‎های سفید پرپشت می‎گوید، می‎خواهم بفرستم‎ات عسلویه. آن‎جا می‎توانی چندروز پیاپی مِه ببینی. تیره‎ی پشتم می‎لرزد. حرفش را پیش کشیده بود میان جلسه‎ای. عرق سرد کرده‎ بودم آن وقت. نام این تکه از انتهای ایران حالم را باژگونه می‎کند. شماره‎ی روزهایی که شوق بود و انتظار از دستم رفته. حالا آن دیگری می‎شمارد و به شوق در می‎گشاید و آغوش می‎کشد بی‎شک. شماره‎ی روزهای تلخی و فاصله، فاصله، فاصله اما.. تکرار می‎کند باز، به زودی. پسِ پرده‎ی اشک، مِه متراکم و نفس‎گیرتر است. درنایی درون مِه گم می‎شود توی سینه‎ام...

شنبه

طعم تمبر- نوزده

بیداری؟
صِدام کن
صِدام کن
صِدام کن

جمعه

زن دوازده سالی‎ست که آغشته‎ی زندگی مشترک است. هم‎مسیر بودیم که خواست سری به لباس‎فروشی‎ بزنیم. فروشگاهی با پاپوش‎های عروسکی و کلاه‎های بافتنی رنگی و البته لباس‎های راحتی بزرگ‎سال. کنار رگالی ایستادم و لباسی یقه‎گرد و سیاه را برانداز می‎کردم. عرض شانه‎ها را. فراخی سینه را. قد تنه را. نرمی پارچه را. پرسید «به نظرت برای ع بگیرم؟» گفتم اگر عاشق چال گلوگاه ع هستی، این ایده‎آل است چون کمی بالای ترقوه‎ها را هم نشان‎ات می‎دهد محض حظ مبسوط! با حیرت گفت من هرگز فکر نکرده بودم که می‎شود عاشق چال گلوگاه کسی هم شد. اصلا نمی‎دانم ع همچو چیزی دارد یا نه. حرفی نداشتم! این‎که هرگز سر فرو نبرده به آن گودال مقدس و لب نفشرده و بینی نساییده و به وقت آرامی نوازشی نکرده و.. حرفی نداشتم! پرسید مگر هنوز توی رابطه‎ای که این‎ها را بالاوپایین می‎کنی؟ جوابش دادم آن قصه تمام شده و او حالا با دیگری‎ست و نمی‎دانم چال گلوگاهش برای آن دیگری هم عزیز است یا نه. آن دیگری.. گفتم تماشا که عیبی ندارد. خیال‎انگیز و دل‎خواه و پُروسوسه! گفتم بالای هیچ رگالی ننوشته‎اند که «آدم‎های تنها از دست زدن خودداری کنند!». خندید. به تلخی خندیدم. چال گلوگاه ع را اما نشان‎اش داده بودم..
جمعه‎ی آبی کبود. جمعه‎ی روشن. جمعه‎ی آرام. روزهای تعطیلم را خوش دارم. پای تخت بساط نقاشی‎ست. پالتی که رنگ‎ها درش خشک می‎شوند. بریده‎ی مقواها و این اواخر تکه‎های کارتن کاهی هم در کنار. کتاب در بغل به تخت می‎خزم و باکم از صبح و کار نیست. جمعه‎ی آبی کبودم. حالم خوب و آرام است. جادو توی مشت‎هام است. باورتان می‎شود؟ جادو کف دستم چون ستاره‎ای رام و روشن است. دیشب با آفتابگردان‎ها سر صلحم بود. کشیدم و کیف کردم. بعد طرح ماده آهو و گوزن هم. یک انیمه‎ی ژاپنی هم دیدم و سرشارتر شدم. و اما صبح زود بلیط گرفتم تا بعدِ مدت‎ها به تماشای فیلمی بنشینم. سینمای محبوبم. دنج و کهنه و خلوت. با روکش مخمل سرخ صندلی‎هاش. و آن نرده‎ی چوبیِ نمی‎دانم چه‎کارآمدی که پای پرده‎ست. خوش‎خوشک طبق معمول اولین نفر رسیدم و زود. خلوتِ ظهر جمعه خالی از چیپس‎خورها، وول‎خورها، موبایلی‎ها و پچ‎پچوها. کتاب را از کاورش چون برگه‎هایی مقدس بیرون کشیدم و غرق شدم. فیزیک کوانتوم رسیده بود به آن‎جا که می‎گفت، [تصور کنید با آن ابهت علمی چندصدساله‎اش، رو کرده باشد به من!] «زمان و مکان تویی!» و چه و چه.. آن وقت بود که جادو را چون ستاره‎ای روشن سُراند لای انگشت‎هام. غرق و مست و حیران بودم که در سالن گشوده شد. فیلم؟ خیلی روان و قابلِ تحسین و خوب. به قاعده و بی‎لک. وقتی چراغ‎ها روشن شد دیدم اول‎بار است که تنهام و رضایت دارم. هم فیلم خوش بود و هم هوا و هم حالم. سلانه قلهک را آمدم پایین. به سرخی چراغ راهنمایی خیره شدم که لای شاخه‎ها قاب نابی شده بود. توی مسیر نان چاودار و رطب خریدم و از جمعه‎ی آبی کبودم راضی و آرام‎ام. من اراده کرده‎ام همه‎چیز درست شود و حالا شده. حال را مدتی‎ست معتدل نگه‎داشته‎ام. سقوط و فروکش و رنجی نبوده. بوده و دریچه را بسته‎ام. پشت به هوهوی رنج و خلافِ بادِ پُرزور سرکش دویده‎ام. تا جمعه‎ی آبی کبود. جمعه‎ی روشن. جمعه‎ی آرام. می‎خواهم بازویی را بگشایم. و موجی درست کنم. و امتداد موج را به زودی ببینم. تا آن دورترها. تا آن دورترین‎ها.