سه‌شنبه

از دیدن عکس، دست‌هام شد یخ‌سنگ و از درد قلب دقیقه‌ای مچاله ماندم روی میز. بعد چنانی زار زدم توی اتاقک سفید رو به آینه و تا هوارم بیرون نریزد لب‌ پایین را کبود کردم از گزیدن. عکس دسته‌جمعی آن مهمانی کذا را کسی گذاشته بود توی صفحه‌اش. به بهانه‌ی از دست رفتن رفیقی از آن جمع. منتهاالیه چپ عکس من بودم و زنک هرز و او. به لطف رفاقت، عکس را بریده بودند. به لطف و به مصلحت! من جزو آن تکه‌ی بریده و دورانداخته بودم. او دستش را کشیده بود تا به شانه‌ام. تا منی که میان آن ده نفر مرده حساب می‌شوم دیگر. من و شین هر دو از عکس کوچ کرده‌ایم حالا، یکی عزیز شده و یکی دورریز... چه‌طور توانسته بودند؟ با چه معیاری به این رسیده بودند که زنده‌ای حی و حاضر را از گذشته‌ای که به آن‌ها هیچ ارتباطی نداشته، حذف کنند؟ قدردانی کردم از صاحب‌صفحه که صلاح دیده بود، نباشم. که صلاح دیده بود منتهاالیه چپ عکس او باشد و زنک. و دستی مانده در هوا تا شانه‌ای مرده. گفتم از اینکه حرمت و احترامی قائل نبودید/نیستید ممنونم. از همه‌تان ممنونم که برای اخلاق و انسانیت پشیزی هم... گفتم شاید قاب درست همین باشد، شاید قاب درست همین بوده... نه؟ و جراحت قلبم جور بدی سر بازکرد...

دوشنبه

«معدنچی نابینا» گفته بود «معدن تصاویر» خاص آدم‌هایی‌ست که نمی‌توانند مسیر چشمه‌ی زندگی را پیدا کنند. گفته بود هیچ‌چیز در جهان ناپدید نمی‌شود. حتا رویاهایی که دیده‌ای و وقت بیداری از یاد برده‌ای. گفته بود یادت باشد وقتی پا به معدن می‌گذاری هرکلمه و صدایی می‌تواند قاب‌های پرسنجاقکی تصاویر را درهم‌بشکند! و من در سکوت آن تاریکی نقشی دیدم بر نازکای پرده‌ای... به سین اعتراف کردم. گفتم اعترافی‌ست که حتا در خلوت هم از زمزمه‌اش ابا دارم. نازک شده‌ام و دیوانه. دیوانه‌ای دهان‌دوخته. اعتراف کردم و اشک گلوله شد توی پلک زیرینم. برکه‌ی کوچک باران بر کاسه‌ی برگی تنها. و صورتم به تمامی غوطه خورد در آب‌های شور. گفتم چرا با حقیقت سر جنگ دارم؟ دیگر جان جنگیدنم نیست. گفتم گاهی از کثرت دوست داشتن‌اش دلم می‌خواهد به میلیون‌ها ذره منتشر شوم. تکثیر شوم. چون تن و جانم تاب دوش کشیدن این حجم از عشق را ندارد. عشق و رنج توامان. اعتراف کردم و گریستم. که اگر هجوم چنان دوست‌داشتنی در میان نبود، سیل خانه‌خراب خشم هم در کار نبود. و ماجرا چنان بی‌حاصل و رنج‌آجین که از کلمه الکن‌ام. چنان بی‌حاصل و رنج‌آجین. که اگر هجوم چنان دوست‌داشتنی در میان نبود. آخ اگر هجوم چنان دوست‌داشتنی در میان نبود، می‌شد چون او دل و تن به دیگران بسپارم. اعتراف کردم و گریستم. اعتراف کردم و گریستم. اعتراف کردم و در سکوت تاریک معدن بر نازکای پرده‌ای، نقش دست‌هاش را دیدم که آغوش شده بود زنی دیگر را...

پنجشنبه

آ کاخنش رو می‌زنه زیر بغل و یک‌راست میاد کنار پای راستم می‌شینه. وسط سی جفت چشم دیگه! با نگرانی می‌پرسه چرا دیروز سر تمرین نبودی؟ زمزمه می‌کنم زیر سرُم بودم. مختصر برای او و رنج‌آور برای من. می‌کوبه و چرخ می‌زنم. می‌کوبه و صدا توی سرم دور برمی‌داره. چرخ می‌زنم و توی کوچه سرم گیج می‌ره. عابری زیربغلم رو می‌گیره و بالا میارم. کمک می‌خواد از دیگران. چشمام سیاهی می‌ره و خاموشی. آ می‌کوبه روی ساز و روی تخت جابه‌جام می‌کنن. مثل همیشه رگم پیدا نمی‌شه. همراه ندارم که بره داروخانه. دقیقا نمی‌دونم کجام. سوزن با سردی تیزش وارد رگم می‌شه. چشم بازمی‌کنم. دور هشتم حرکتیم و تنم داغ شده. آ نگاهم می‌کنه. اشکم سر می‌خوره تو حفره‌ی گوش. پرستاره می‌پرسه حامله‌ای؟ می‌گه زنگ بزنم کسی بیاد؟ چرا گریه می‌کنی؟ آخخخخخ... این‌جا دقیقا همون تخته! قبل از اینکه ببرنم اتاق استریل برای بخیه. خون ملحفه‌ها رو سرخ کرده بود. دستم یه‌بری آویزون بود روی یه سطل بزرگ. میم کنارم پرپر می‌زد. خیابون یک‌طرفه رو خلاف ماشینا اومده بود و بوق و فحش شنیده بود. یه آستین رو نپوشیده بودم و لق می‌خورد تو هوای تعطیلی عید. آ می‌گه اگر کم‌جونی امروزم تمرین نکن. من چرخ می‌زنم. گریه می‌کنم رو همون تخت لعنتی. پرستاره نمی‌دونه چرا. می‌گم کسی رو ندارم که خبر کنی. می‌گه عابرا آوردنت. حالت خیلی بد بود. پس حامله نیستی؟ می‌گم هنوز به خودباروری نرسیدم. نمی‌فهمه، صداش می‌کنن. من گریه می‌کنم بلند. سوزنه حرکت می‌کنه و لوله پر از خون می‌شه. زخمه کوچیک شده. تو خودش مچاله شده. هفت فروردین رو که یادش میاد تیر می‌کشه. انگار یه سطل سنگین شاتوت داده باشم دستش که از کوه بره پایین بده به او. انگار یه سطل پر خون رو باید تنهایی تا همیشه از سربالایی ببره بالا. آ می‌گه رنگت پریده. بی‌محابا حرف می‌زنه وسط تمرین. بقیه دیگه کنجکاو شدن. دلم می‌خواد گم‌وگور شم. دلم می‌خواد یکی پیدا شه تو این دنیا که بیشتر از او بتونم دوستش داشته باشم. یا نه، هم‌سنگ او. یا لااقل بتونم دوستش داشته باشم. پرستاره می‌گه خونه‌ت نزدیکه؟ می‌خوای ماشین بگیرم برات؟ آ می‌گه به حرفام فکر کردی؟ من همه‌ی زخمام با هم خون‌ریزی می‌کنن. همه‌ی زخمای دلم حتا سربازمی‌کنن. دلم می‌خواد از همه جا گم‌وگور شم. همه صفحه‌ها خاموش شن. همه‌جا تاریک شه و تموم. می‌گم خدایا فقط یه معجزه...

چهارشنبه

عکس‌شان را دیشب دیدم. هردو می‌خندیدند. یکی لباس تور سفید به تن و دیگری کراوات. براشان نوشتم کاش بدانید چه اندازه خوشحالم که باهم‌اید و دل‌تان گرم. خانه‌شان یک کوچه با خانه‌ی کوچک بهار فاصله داشت. یادی از آن مهمانی کذا آمد و به قول بیهقی «چون بگفتی سنگ منجنیق بود بر آینه‌خانه». تمام شب آن‌ها کنار هم بودند و من اما کنار پنجره لیوان به دست و او منتهاالیه خانه و لیوان به دست. دورترین دورها. شبانه هم با بغض و تنها برگشته بودم خانه‌ی بهار. پرسیده بود می‌خواهی با آن‌ها بروی؟! و من دندان ساییده بودم و دلم شعله کشیده بود. بیزار بودم که باهم بودن‌مان پنهان از دیگران است و حالم آشوب بود که همیشه همین است و خود را ملامت می‌کردم که ادامه می‌دهم هم‌چنان. از خودم می‌پرسیدم این‌قدر دل‌نچسب و حقیرم که در جمع پس‌ام می‌زند؟ یا بناست دل دلبرکان دیگر نلرزد؟ آن‌ها اما ابا نداشتند و اصلا پنهان بودن رابطه گمانم براشان مضحک‌ترین بود. که مضحک‌ترین است برای هر آدم‌ بالغی. آخ.. همان مهمانی کذا که زنک هرز هم بود. دوست مشترک مهربان‌مان! که او ماند و من رفتم...
پیش از خواب گریستم؟ صبح رو به آینه هم؟ بعدتر توی تاکسی هم؟ پیرزن کناری دست‌های چروکِ لک‌دار و لرزانش را پیش آورد و دستمالم داد. بعد دیدم کاسه‌ی انگشت‌ها را گرفته رو به آفتاب و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند. دلم برای خودم سوخت. احساس حقارت و ترحم توامان ریخت به رگ‌هام. چرا گریه می‌کردم؟ چرا این همه گذشته و باز عکس بی ارتباطی به گریه‌ام می‌اندازد؟ دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم می‌سوزد. رو به خنکای مدرس به لابه گفتم، خدایا تنها یک معجزه بفرست که آرام بگیرم. تنها یک معجزه امروز...

یکشنبه

نقطه

دقیقا توی همین لحظه احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. قلبم مثل بالونی باد می‌شه و سرم مثل بالونی که به صخره‌ای گیر کرده باشه، پاره و خالی. و دقیقا همون لحظه‌ایه که فکر می‌کنم «شر» همیشه برنده‌ست. و من یه جنگجوی تسلیم و خسته‌ام. نیزه‌های شر از هشتاد جهت تنم رو دریده و من آخرین تکه‌ی دلم رو توی مشت فشار می‌دم و منتظرم «باد» بپیچه به «گندمزار» تا سقوط کنم. تا برای همیشه سقوط کنم و از کناره‌های سپر سنگین و زره سهمگینم گندم‌ها سردربیارن. از «حفره‌های همیشه منتظر چشم‌هام» خوشه‌ها قد بکشن. می‌تونی «باد» بشی و هوهو کنی تو همچو «گندمزاری»؟ آره، همون‌طورکه هوهو می‌کنی رو تن علفزار هرز. دقیقا توی همین لحظه احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. حباب خیال‌های قشنگم خالی از هر سیگنالی هزار تیله‌ی بلور می‌شه و می‌ریزه زمین. بنگ! و من برهنه می‌ایستم وسط سیاهی‌ها. وسط سیاهی‌هایی که هرچه‌قدرم بهشون خیره بشی باز چشمت عادت نکنه و قورتت بده و گم شی برای همیشه. دقیقا توی همین لحظه احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. انگشت‌هام از نوشتن بازمی‌مونن و می‌ذارم «شر» اون تکه دلم رو هم بو بکشه. بو بکشه و لیس بزنه و دندون بگیره. دندون بگیره و تکه‌تکه ببلعه و من تماشا کنم. می‌تونی «باد» بشی و هوهو کنی و بوی خون رو پخش کنی تا «شر» بیشتری جمع شه و تنم..؟ آره، می‌تونی. دقیقا توی همین لحظه احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. و سردم می‌شه. سیاهی سرده. خون سرده. «باد»؟ سوزباده و بی‌رحمه...

جمعه

طعم تمبر- پنجاه‌وچهار

دلم می‌خواهد بروم دریا. پاهای برهنه را فرو کنم به دل ماسه‌ها. انگشت‌ها را برسانم به خنکای شن‌های مرطوبی که هنوز وصل‌اند به دریا. دلم می‌خواهد بروم دریا. باد، عطر نمکین موج‌ها را بریزد به گودال گلوگاهم. و آفتاب پولک‌پولک شود پشت پلک‌هام. و من همه‌ی ذرات هوا را بکشم به ریه‌ها. از سلول‌سلولم بگذرند تا بن انگشت‌ها. تا دل شن‌های مرطوبی که هنوز وصل‌اند به دریا. و من هم تکه‌ای ازین چرخه. موج، باد، تل‌ماسه، دریا.


پ.ن بیا دلم را ببر به دریا

چهارشنبه

طعم تمبر- پنجاه‌وسه

پاره‌ی یکم
خیاطی اوزاکا چراغش روشن است. من سرم نبض دارد از گرما و خستگی اما می‌ایستم به تماشا. خیاطی اوزاکا روشن، خیاطی اوزاکا خاموش. برای چندلحظه این‌جا خیابان دم‌کرده‌ی انقلاب نیست. چندقدمی میدان کهنه‌ی فردوسی نیست. و من از تمرین تلوخوران بازنمی‌گردم. این‌جا یکی از فرعی‌های توکیوست. شاید ستسوکو هارا پشت دوربین خودش را باد بزند از شرجی هوا و چیشو ریو نگاهش به شب‎کوره‎های سرگردانی باشد که خودشان را می‌کوبند به تابلوی خیاطی اوزاکا! روشن، خاموش، روشن، خاموش و کات!

پاره‌ی دوم
فیلم‌برداری به تاخیر افتاده. شاید هفته‎‌ی پایانی تیرماه. و تمرین‌ها مثل مرغک زنبورخوار دارد شهدمان را می‎‌مکد. از چهار و پنج عصر تا ده شب! من خسته و منگم. حرکت‌های پیاپی را در حباب خلسه‌ انجام می‌دهم. و حواسم فقط به زنی‌ست که از انتظار دلش آماس کرده! آ می‌آید نزدیک جایی که من‌ام. یا توی چارچوب در است. یا تکیه بر ستون یا نشسته برصندلی مشرف به من. و هربار که بی‌حواس و عرق‌ریز رودرروش می‌شوم، لبخند می‌زند. کاخن می‌زند و گاه دمام. آ دست‌هاش مرطوب و سرد است. انگار شبانه به هوای گرفتن مهتاب دست به برکه‎‌ای برده باشد. امروز پادرهوا روی دست‌هام بودم و از قاب پنجره ناقوس‌های کوچک کلیسای سرخ را تماشا می‌کردم که خودش را به نگاهم کوک زد. من وارونه بودم و او در قاب و کلیسا پشت سرش و یک تکه کاج سوزنی گم‌شده هم. دست‌های آ سرد و مرطوب است. انگار برای گرفتن ماهی کوچکی دست به برکه برده باشد. کوله به دوش از رختکن می‌زنم بیرون. خیاطی اوزاکا چراغش روشن است. دست‌هام تب کرده و دهانم نیمه‌باز، ماهی کوچکی روی خاک. روشن، خاموش، روشن، خاموش. و اوزویی درکار نیست.

آخ..

هر صبح سرک می‌کشم به وبلاگ‌ها و سهم امروزم کلمه‌های پونه بود و دلم را بدجور مچاله کرد:

هر صبح هر صبح با بغض از خواب بيدار مي‌شوم اما آن روزي كه كنار تن او چشم باز كردم بغض نداشتم. يادم نيست به چي فكر مي‌كردم. اصلاً شايد تخيلي نبود يا انديشه‌اي، تنها واقعيت تن بزرگ او بود كنار من. تنها همان دم بود. و چند چيز كوچك ديگر، چند واقعيت كوتاه كه فكرش به گريه‌ام مي‌اندازد يا من را به هيجان مي‌آورد. مثل نوازش‌هاي آرامش وقتي خيال مي‌كرد پشت كرده به او خوابيده‌ام. هيچ چيزي توي دنيا، توي دنياي دو نفر آدم به آن اندازه ارزش ندارد. هيچ هديه‌ايي، هيچ نگاهي، هيچ درخواستي يا اجابتي، هيچ چيز به قدر حركت سرانگشت‌هاي مردي كه تنش راضي و سير و خسته است بر كرك‌هاي پس گردن زني كه كنارش خوابيده يا خودش را به خواب زده، ارزش ندارد. انگار آن بوسه‌هاي آرام و بريده و آن نوازش بي‌كلام، صادقانه‌ترين چيز اين دنيا باشد. يا نوازشي كه مقابل چشم ديگران اتفاق مي‌افتد. نه چون گستاخي و وقاحتي در خودش دارد، اين نيست. نمي‌دانم در عشق عمومي چه چيزي نهفته است، شايد دعوت به يك زيبايي بصري باشد يا اين كه گرفتن توجه از دلدار در نزد ديگران يك جور پيروزي در رقابت با حضور ديگران باشد. انگار اين پيام را در خودش داشته باشد كه در سايه‌ي حضور ديگران، ديگران باهوش‌تر، زيباتر، مهربان‌تر، من باز تو را مي‌خواهم. با اين همه در تمام بازي‌هاي عشق ظرافتي نهفته است، اندازه‌اي كه بايد نگه داشته شود، انگار هميشه بايد بداني انتها كجاست و چند قدم به انتها دست نگه‌داري.

شنبه

طعم تمبر- پنجاه‌ودو

 بلدی با دست‌هات این‌طـــــور محاطش باشی از شر نابکارن؟


پنجشنبه

طعم تمبر- پنجاه‌ویک

همه‌شان بزرگ‌اند. بزرگ و سنگین. من بلدشان نیستم. نه از قیافه و رنگ و لعاب و نه از جوابی که به صدای ضربه‎هات می‌دهند. اولین‌بار بود که ایستادم رو به هندوانه‎ها. همه‌شان بزرگ‎اند. برای یک آدم تنها، برای یخچال کوچک یک آدم تنها بزرگ و سنگین‌اند. کوچک‌ترین‌شان شش‌هفت کیلویی هست! خنده‌ام گرفته بود در مواجهه با ابعاد غول آب‌دار تابستان! مسخره بود که برابر هندوانه؟ آن‌قدر کوچک و تنها به نظر برسم. نمی‌دانستم سرخ است و شیرین یا نه. به گمانم هندوانه میوه‌ی دورهم بودن است. اطمینان کنی به دست‎های پدر که ضربه‌هاش بیراهه نمی‌روند و توزرد نبوده‌اند تابه‌حال. به دست‎های مادر که سینی بزرگ را می‌گذارد وسط و تو چمباتمه می‌نشینی به تماشای آن اولین صدای شکافتن بافت ترد و آب‌دارش. تا از گل آتشینش پاره‎ای بی‌هسته نصیبت شود. نه، هندوانه میوه‌ی آدم تنها نیست. دو نیمش کردم و واماندم که حالا چه کارش کنم؟ تو را به خدا نخند! نگو که از هندوانه هم می‌توانم تراژدی بسازم. واقعا نمی‌دانستم چه کارش کنم. مانده بود توی سینی کوچک گل‌دارم و به مسخره سرخی لثه‌هاش را نشانم می‌داد. ماهی بزرگی که می‌پرسید خب حالا چه؟ می‌گفت تو که ماهی نمی‌خواستی چرا قلاب انداختی! و من جوابی نداشتم. راست می‌گفت. برای من یک برش کوچک کافی بود. کاش بودی و طنز روزگار را می‌دیدی. یکهو برابر هندوانه‌ای زانو خالی کرده بودم. کیسه‌های خرید کف آشپزخانه بودند و زیرزمین از بوی هندوانه لب‌پر می‌زد. خداخدا می‌کردم که بیایی. خداخدا می‌کردم از نگاه پرملامت ماهی سرخ نجاتم بدهی. و همان‌طور سرپا تکه‌هاش را به دهان ببری و خنده‌ات خانه‌ی تنهایی را سیراب کند. و من؟ رد آب شیرین را بگیرم تا استخوان آرنجت و دلم یک‌جور خوبی نبض بگیرد برای بوسیدن لب‌هات، بوسیدن شیرینی خنک آرنج‌هات. و تو؟ بندبند انگشت‌هام را به دهان ببری. و من؟ نپرس...

طعم تمبر- پنجاه

پاره‌ی یکم
شش صبح سوار اتوبوس شدم. میان دخترکان نوگلِ خواب‌آلود. کتاب کوچکی همرام بود، «مکس» از «هنری میلر». روایت زندگی غم‌بار آواره‌ای یهودی. آن‌جا که از نژادشان می‌گفت، به قدری از قدرت تصویر سرکیف شدم که دلم خواست بودی و می‌خواندم برات، «هزاران نفر مثل او، مردانی با صورت‌های پهن و سه‌گوش و لب پایینی پف‌دار، چشمانی مثل دو سوراخ ناشی از سوختگی در پتو...» کتاب را بستم چون طعم تمشکی زیر دندان. اتوبوس آهسته توی خاکی‌ها بالاوپایین می‌شد. تپه‌نخاله‌ها، تشکی زهواردررفته بر کناره‌ی راه، دیوارهای کوتاه کاه‌گلی، دکل‌های برق و دو روباه کوچک خاکستری با گوش‌های پهن و هشیار! انگار «سرگیجه»ی «اگلوف» را بار دیگر ورق زده باشم. پیش رفتیم تا اندام در خاک لمیده‌ی کوره از دور پیدا شد. پیرمرد سیه‌چرده‌‎‌ی بنگلادشی سرش را از اتاقک حلبی نگهبانی بیرون آورد، با کلاهی بافتنی و عینکی ته‌استکانی. اتاقک را روی پایه‌هایی نه چندان بلند سرهم کرده بودند. کوچک به غایت درازکشیدن دونفر سخت پیچیده درهم. خرده‌ریزهای پیرمردی‌اش پیدا بود. هزار سال نگهبان کوره بوده و به شیرینی فارسی می‌دانست. آن همه دختر رنگ‌به‌رنگ وسط خاربوته‌ها و خاک‌ها. قند را می‌گذاشت کنج دهان و چای را به هزارچروک لبخند فرومی‌داد، «هرروز بیِین اینجا.»

پاره‌ی دوم
این‌بار طنین سنج و دمام بود در دالان‌های کوره‌ی خاموش. و خاک رسی که به هر کوبش پا هوا را به سرفه می‌انداخت. ما با چشم‌های بسته انتظار را مشق می‌کردیم. رژه‌ای هماهنگ، سوگی دسته‌جمعی، حرکتی یک‌تن. روشنای آفتاب کویر از حفره‌ها می‌ریخت به تاریکی دالان و رد جامانده از شعله‌ها را سرخ می‌کرد. زبانه‌های آتشی سرد بر دیواره‌های کاه‌گلی. دست می‌کشیدم و غلت می‌زدم و پوست از زانوها و کف دستم جدامی‌شد. و گرد خاک در منخرین و ریه‌هام رسوب می‌کرد. پنج سگ بزرگ کارگاه هم اطراف پرسه می‌زدند و سر به نوازش پیش می‌آوردند. نژادهایی درهم، گوش‌هایی بریده، چشم‌هایی تا عمق جان پیدا. دو هفته‌ی دیگر هم تمرین سخت و استخوان‌نرم در راه است. و باز آبی بی‎لک آسمان و بوته‌های خار. و زن‌هایی که به هر ضربه‌ی دمام به خاک می‌افتند و برمی‌خیزند و می‌افتند و برمی‌خیزند. کاش وقت اجرا، به تماشام بنشینی تو..

سه‌شنبه

در پوستین معصومیت

آن‌قدر رفتار زنکِ هرزِ حیله‌گر بی‌اخلاق و غیرانسانی بود که هربار به یادآوردن‌اش مثل رها کردن صد گله گراز وحشی‌ست جاجای تنم! ساییدن دندان‌ها و سرخی چشم و مشتِ درهم فشرده و کلمات زشت و زمخت زیر زبان و ضربان تند و قلبی مچاله از آتش خشم! گرازها تکه‌پاره‌ام می‌کنند و هزارتکه‌ام زیر هزار دندان! هزارپاره‌ام زیر هزار سُم‌ضربه! امانم نمی‌دهند و می‌تازند. آنچه از من می‌ماند اما.. بعد تکرار می‌کنم که گذشته و رهاش کن. صورت را پنهان دست‌ها می‌کنم و به خودم التماس که رهاش کن چون مرورش لهیب تازه‌ای‌ست. نمی‌شود اما. هربار اگر اسمی و نشانی ازش ببینم هرجا، همان بساط است و فروبردن ناخن‌ها به نرمی کف دست! همین چندشب پیش توی خیابان زشتیِ هرز کارش باز به یادم آمد و بی‌هوا دست بلند کردم که سیلی سختی نثارش کنم! شانه‌ی راست را عقب کشیدم و بعد نازکای کف دستم گزگز کرد و سرخ شد! وسط خیابان، میان عابرها یادش را لت زدم. من که سکوت کرده بودم برابرش. و در سکوت پس کشیده بودم. شبی که فهمیدم دلیل آن همه «دوستی و خوبی» را، شبی که دیدم زیر «پوستین معصومیت» چه جانوری لیسه‌ی کثیف هرزگیش را به رفاقتی دروغین مالیده تا باز سرکیفِ شهوتش شود، شبی که از هر هجای اسم کثافتش برای همیشه بیزار شدم را کنار همین بزرگراه مدرس قی کردم! اندرونم را بالا آوردم و باران بود و سرخی چراغ‌های درگذر و تنی لرزان. منی که حتا کلمه‌ای برابر هرزگی بی‌رحمانه‌اش نگفته بودم و رهاشان کرده بودم. نمی‌دانم برون‌ریز خشم چاره است یا فروخوردنش؟ اما خوب می‌دانم این عذاب را نمی‌خواهم دیگر. خسته‌ام می‌کند. جانم را می‌کاهد هربار. چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ مگر من چه کرده بودم که حقم دید؟ لعنتیِ بی‌ریشه! اینکه با دستِ دوستی پیش بیایی تا وجدان نداشته‌ات آرام بگیرد وقتی تن هرزت را رهای آغوش دیگری می‌کنی؟ دردکشیدن من را ببینی و برام از تصاحب مردی بگویی که دل‌خواهت بوده؟ پی‌جو شوی که هنوز دل‌مان به هم هست یا نه؟ نقشه بریزی که.. آخ.. حالم هیچ خوش نیست. چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ من اعتماد کردم و امینش دانستم و خنده‌‌اش را صادق! چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ که من خوش‌خیالانه بگویم غصه نخور، به دستش می‌آوری چون دلت مهربان است. آخ.. تف به این ساده‌دلی! مهربانی؟ حالا تن هرزت آرام گرفته به او ای مهربان؟ هان؟ تن هرزت آرام گرفته به او؟ تن هرزت آرام گرفته به او؟ فریاد می‌کشم و باز می‌پرسم و با قهقه‌ی مستانه جواب بده که تن هرزت آرام گرفته به او؟ چه چیز آدمی را تا این اندازه هرز می‌کند که دیگری را بی هیچ آزاری به مرز مرگ برساند، چه چیز مهربان‌هرزه‌ی عزیز؟

دوشنبه

طعم تمبر- چهل‌ونه

تمرین‌ها افتاده‌اند روی سربالایی و دور تند. امروز شش ساعت تمام! زانوها و آرنج راستم تمامی کبود و دردناک. تنم خسته. زندگی شتاب گرفته و نمی‌خواهم جا بمانم ازش. دلم می‌خواهد بنشینم زانو‌به‌زانوت و از خوش‌حالی این کار حرف بزنم. و برق چشم‌هات را تماشا کنم که بی‌هوا دست پیش می‌آوری تا به تحسین نوازشم کنی. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟  از اینکه امروز آهسته میان جماعت آمد کنار گوشم، سبک دست به شانه‌ام زد و زمزمه کرد، «عالیه! همین‌طور ادامه بده!» دلم می‌خواهد برات تعریف کنم که امروز چه‌طور دوبار عمیق و طولانی گریستم وقت تمرین. تعریف کنم از زن‌های جنگ‌اسیر و سوگ روی شانه‌هاشان. من اما سوای جمله‌های پشت هرحرکت، از توبره‌ی خودم اشک ریختم. تنها زنی که آن میان می‌فهمید تکه‌ای از جان را در گور گذاشتن و گذشتن یعنی چه. پسرکی بر سازش -کاخن- می‌کوبید و ما می‌افتادیم و برمی‌خاستیم و اسیر می‌شدیم و خفه فریاد می‌کردیم و چرخ می‌زدیم. می‌کوبید و بم‌ضربه موج برمی‌داشت. می‌کوبید و چنگ می‌زدم به سینه‌ام، به دلی که آماس کرده بود. هوا شورابه‌ی دریا بود. تنم موجی که شانه می‌زد به تل مرجان‌ها. چهارشنبه می‌رویم لوکیشن. تا بغلتیم روی خاک‌های کویر. توی کوره از پا دربیاییم و... کاش بیایی و بنشینی زانو‌به‌زانوی دردناکِ دل‌تنگم.

یکشنبه

طعم تمبر- چهل‌وهشت

فکر نمی‌کنی این بی‌انصافی‌ست؟ این که تو چهل‌وهشت نامه گرفته باشی و صندوق زرد من متروک و منتظر؟ من از احوال و روزهام، از دل و تمنام گفته باشم و تو دست‌زیرچانه فقط به تماشا؟ نه، اصلا انصاف نیست. بیا بازی را برابر کنیم. اصلا بیا و تو پیشی بگیر. من یک‌سال گذشته دست‌به‌گریبان هزارویک بوته‌ی خار بوده‌ام و آخ اگر بدانی به چه چنگ‌ودندانی حالا زنده و سرپام. بی که حتا به حضور و کلمه‌ای دل‌گرم باشم! بی که حتا دستی پناهم باشد. بی که هجوم دست‌های هرز را پس بزند. محاط باشد و دربرم بگیرد. نمی‌شود به قدر یک سرانگشت مرهم برسانی تو هم؟ هوم؟ بگذاری کمی من هم تکیه کنم. خستگی را از مهره‌هام بگیری و دمی آغوش باشی؟ نمی‌شود؟

طعم تمبر- چهل‌وهفت

تمرین اول در تماشاخانه فانوس بود و دیشب در سالن تمرین تئاتر مستقل تهران. دیر بود و از انقلاب دویده بودم تا سنگ‌فرش تئاترشهر. گونه‌هام شده بود گلوله‌ی آتش. خرداد تهران خفه و دم‌کرده‌ست. می‎دویدم و بوهای گرفتار و مانده در هوای متراکم را پس می‌زدم. رسیدم و دیدم دخترکان دست‌هاشان از میله‌ای نامرئی آویخته‌ست و در شماره‌ی هشت سقوط می‌کنند. بعدتر تمرین سوگ کردیم و بس زمین خوردم زانوهام لک‌به‌لک کبود شده. چرا گمان می‌کنند زن در سوگ نشستن را خوش‌تر بلد است؟ عزیزی را به خاکِ فراموشی سپردن و مویه کردن را؟ من اما ضجه‌هام را زده بودم و فغان‌دانم خالی‌ بود. می‌افتادم و برمی‌خاستم و می‌افتادم و برمی‌خاستم و... عین همین سالی که گذشت. عین همه‌ی سال‌هایی که گذشت. یاد حرف الف افتادم که از آنتی‌فراجایل گفته بود. از فرط زمین خوردن ناشکستنی شدن! حالا من این نقطه از زندگی را دوست دارم. این زنی که نمی‌شناسم را. زنی که میان بیست‌وچند غریبه و دوربین و کارگردان و دستیار و چه و چه، چرخ می‌زند و دیوانگی می‌کند. زنی که دیگر نمی‌شناسم‌اش و پا گذاشته بیرون از قاب من. زنی که توی همه آینه‌ها زیباست. که برای تو این‌جا می‌نویسد از حال دیگرش. از سرگیجه‌ی چرخیدن و چرخیدن و به آغوش تو با خنده رسیدن‌اش.

طعم تمبر- چهل‌وشش

یک صبحی هم هست که سعدی رو به عشق زمزمه می‌کند و قلاب آخش گیر می‌کند به دامن من،
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


*و نه معشوق

جمعه

طعم تمبر- چهل‌وپنج

گاهی از انفرادی تنهایی به ستوه می‌آیم. ریشه‌های درختی کهن کاشته در گلدانی تنگ. از اینکه تن محتاج آغوش است و با همه تن‌ها در فاصله. از اینکه گردن محتاج بوییدن است و با همه لب‌ها در فاصله. از اینکه.. هیچ می‌دانی چه می‌کنم این وقت‌ها؟ صدای یکی‌دو ضربان قلب جسته‌ام میان میلیون‌ها صوت جوراجور! تند و کند و خوابیده. توی تاریکی تخت، روزنه‌های ریز بلندگو را تکیه می‌دهم به بالش و با کمترین صدای ممکن می‌گذارم بتپد به حفره‌ی گوشم. قلب می‌تپد و من چشم می‌بندم و سر می‌گذارم روی گرمای سینه‌ات. انگشت‌ها را آهسته می‌لغزانم روی بازوی راستت و آخ... این دردناک‌ترین تصویر تنهایی‌ من است. وقتی به صدایی خفه می‌پرسم، کجایی تو؟

طعم تمبر- چهل‌وچهار

پاره‌ی یکم
چهارشنبه‌ی سیاه تهران قرار بود چهارشنبه‌ی سپید من باشد. بی‌خبر از صدای تیر و تلخی حمله، لباس تمرین، سنجاق برای جمع کردن موها و بطری شربت نعنا‌لیموبهارنارنجم را گذاشته بودم کنار دست. تا لحظه‌ی آخر اما ناباورانه نشسته بودم پای کلمه‌ها و عکس‌ها. دستم به جایی بند نبود. تهران بوی ترس گرفته بود. سین چندروز قبل‌ترک گفته بود بیا با هم زندگی کنیم. گفته بود شهر پر از مارتی‌ست. از بی‌رحمی پُرتنش تهران خبری نیست. گفته بود آن‌جا آدم‌ها دل‌هاشان بزرگ‌تر است انگار. یا من آن‌طور شنیده بودم. که خوبی را با زهر جواب نمی‌دهند. که می‌شود زن بود و رها. و من سست بودم روی تصمیمم. یکی دوری از بوی پیراهن مادر بود و دیگری دل‌گرمی به تهران امن!

پاره‌‌ی دوم
تن ترس‌خورده را رساندم به دخترکان بسیار جوانی که گوشه‌های تیز زندگی هیچ خراش‌شان نداده و ازش به کل بی‌خبر بودند. من ساکت بودم و در سکوتِ تمام دست را موج می‌دادم توی هوا یا روی شماره‌ی هشت تن را چون درختی از خواب سپید بیدار می‌کردم. چرخ زدن، کمان شدن، تکیه دادن، یکی شدن. زیبایی رامِ تن به قدری برام جاذبه داشت که ساعت‌هایی از یاد بردم که بوده‌ام یا بیرون از آن سالن کوچک چه بر من و دیگران گذشته یا در انتظارمان چیست. میان دو تمرین از ایده‌ی کار گفتند. اینکه قرار است چه کنیم و ریشه از کجا آب می‌خورد. کار ترکیبی‌ست از جهان‌بینی Kathe Kolwitz نقاش و Pina Bausch پرفورمر رقص مدرن. در کجا؟ کوره‌ی هافمن! کوره‌ی آجرپزی عریض و طویلی با سی‌وهشت در! سیاهی کارهای کلویتس می‌آمد برابر چشمم و فیلمی که ویم وندرس از پینا ساخته بود. از کوره اما هرم و پختگی می‌نشست بر پوستم. جنگ، زن، انتظار. قرار شد سه روز در هفته تن را بسپرم به نرمی و دیوانگی تمرین! و روی عدد هشت درخت را از خواب سپید بیدار کنم.

پاره‌ی سوم
روی دیگر تهران همین خوشی‌های کوچک است. روی دیگر لذت، زیبایی بی‌تکرارِ تن را زیستن. چشم می‌بندم بر گذشته و برای حال خوشِ پیش رو آغوش باز می‌کنم. امسال پایان تلخی‌هاست و عطر تو هم نزدیک. ترس بی معناست.

سه‌شنبه

طعم تمبر- چهل‌وسه

آرد را هُل می‌دهد به کناره‌های تابه و باز پخش می‌کند. ذرات طلایی‌شده‌ی زیرین را با سفیدی گردهای رویی جابه‌جا می‌کند و من همه‌ی این جزئیات را از اتاق دیگری بومی‌کشم فقط. انگشت اشاره را گذاشته‌ام لای کتاب، کتاب روی زانو و چشم‌هام بسته. موهای سفیدش را کوتاه کرده. قدش آب رفته. و آفت آرتروز ساقه‌ی انگشت‌هاش را بیشتر از پیش شکسته. پیری بین دندان‌هاش فاصله انداخته. این روزها بازوهای سفید و پنبه‌ایش از آستین پیراهن‌های گل‌دار تابستانه می‎افتد بیرون، شل و واداده. و من بیهوده تلاش می‌کنم با حرکت‌های ساده‌ی یوگا آرتروزش را بتارانم، افتادگی بازوهاش را جمع‌وجور کنم یا درد پاهاش را تسکین بدهم. اما سپرم کوچک و شکسته‌ است برابر هجوم بی‌رحمانه و بی‌امان پیری! به آخی چنگ می‌زنم و تا جایی که جانم هست به سینه می‌فشارمش. «تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!» زورش نمی‎رسد مثل سابق دو سوی تابه را بگیرد و حلوای پر هل و گلاب و زعفرانش را زیرورو کند و به قولی روغن‌انداختنش را به رخ بکشد. می‌بینم که حتا یک تکان کوچک هم به آن حجم نرم طلایی نمی‌تواند بدهد. «تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!»
ظرف کوچکی گذاشته کنار گلدان‌هاش، پر از هسته‌های زردآلو. می‌پرسد، هنوز مردی به زندگیت نیامده؟ من از خیره ماندن به ظرف هسته‌ها و سیل‌شور شدن خاطره‌ها رومی‌گردانم. شهد زردآلو روی انگشت‌های بی‌رمقم خنک و چسبناک و پادرهوا می‌ماند، با دهانی نمیه‌باز، بی‌میل، ساکت. و خودش جواب می‌دهد، مگر آدمی چندبار توی زندگیش می‌تواند تمام و کمال دل و جان بسپرد به کسی؟ می‌پرسم از این آویشن‌های دست‌ساب خودت داری باز؟ و شورابه‌ی اشک را می‎بلعم. چنان به جانم نزدیک است و با من یکی‌ست که شورابه‌ی اشک را می‌بلعد. آویشن و قیسی، شهد برای شربت تابستانه و آلوهای خشک و ظرفی حلوا می‌گذارد برابرم، در سکوت. تا جایی که جانم هست به سینه می‌فشارمش و توی دلم به التماس می‌افتم، «همه پناهم تویی، تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!» 

شنبه

طعم تمبر- چهل‌ودو

پاره‌ی یکم
توی سالن تمرین نشسته بودم گوشه‌ای و سر را گرفته بودم رو به سقف آکوستیک. چشم‌ها را بسته و یک حباب شیشه‌ای شده بودم با چراغی روشن. وقت تمرین که رسید، زن گفت دراز بکشید و خیال کنید سقف آمده نزدیک صورت‌تان. حالا توی همچو جای تنگ و خفه‌ای حرکت کنید. من خوب بلد بودم توی یک گور تاریک و تنگ چه‌طور دست‌وپام را بجنبانم. سال پیش جان کنده بودم که سقف را ببرم بالاتر. جان کنده بودم جای بیشتری دست‌وپا کنم برای تن و جانم که از فرط مچالگی زخم شده بود. القصه آن‌قدر جنبیدم و کم‌کمک قوز کردم و سنگینی طاق را گذاشتم روی دوش تا برخاستم از جا. بعد رهایی بود و رهایی! 
آن نوبتِ تست سی‌چهل‌تایی بودیم. عصر گرم شنبه‌ بود و ما می‎لولیدیم توی هم و دیوارها کنار رفته بودند. چرخ می‌زدیم و تاب می‌خوردیم درهم، بی هیچ اصطکاک و تماسی. سر آخر گفت هم را بغل کنید. دخترک خوش‌تن و سنگینی، سرش را تکیه داد به گونه‌ام و سخت در آغوشم کشید. نفس‌هاش گرم بود و خسته. باز پراکنده شدیم و من فرو رفتم توی حباب و چراغم هم‌چنان پرنور. وقت مصاحبه رسید و یک‌به‌یک باید می‌نشستیم روی صندلی گرد و گردانی. بعضی‌ها هنوز صندلی را لمس نکرده از در بیرون می‌رفتند و بعضی صدای خنده‌شان پخش می‌شد توی سالن. آن‌طور که می‌شنیدم از دوروبر، همه یا دانشجوی نمایش بودند یا با فلانی معروف دوره‌ی حرکت و بدن گذرانده بودند یا بهمانی معروف‌تر معرف‌شان بود و چه و چه. نوبت به من که رسید روشنای حباب را به سینه چسباندم و نشستم روبه‌روشان. توی لیست چندبرگی آن روز چهل‌وپنجمین نفر بودم. گفتم و شنیدم و پرسیدند و جواب دادم و لبخند. توی رختکن به کنجکاوی تمام ازم می‌پرسیدند چه می‌گفتی این همه وقت؟ چه آهسته و طولانی حرف می‌زدید و ماجرا چه بود؟ من؟ هیچ، لبخند.

پاره‌ی دوم
دخترک از تن زیباش عکس برمی‌دارد. عکس‌های خوبی هم. دقیقا چیزی که من همیشه دلم خواسته و این روزها جسارتش هم پیدا شده. دخترک برزیلی است و وقتی شنید از ایرانم گفت: سووو فااااار اِوی! شش عصر بود و من از پنجره‌ی زیرزمینم به لباس‌های شسته‌ی توی حیاط نگاه می‌کردم. به پروانه‌ی یک اینچی سفیدی که نشست روی کاسه‌ی توری لباس زیرم، آویخته بر بند. بوی دل‌تنگی خانه را پرکرد. دخترک اما آن‌سوی جهان تازه کش‌وقوس آمده بود و نوشت دلش لک زده برای صبحانه! حرف زدیم و رسیدیم به نقاشی، من آبرنگ و او اکریلیک. و یکهو اصرار که نشانی بنویس تا برات بفرستم از کارهام. خیالم رفت به پست‌خانه‌ای در ریودوژانیرو، سائوپائولو یا مانوس و دخترکی که خم شده روی پیشخان و می‌نویسد خیابان باهار، پلاک پنج، زیرزمینی که بوی دل‌تنگی گرفته.

پاره‌ی سوم
تماس گرفتند که انتخاب شده‌ای! عصر چهارشنبه بیا سر تمرین. من؟ حباب را به قدر پرگرفتن پروانه‌ای کوچک جداکرده‌ام از سینه.

دوشنبه

طعم تمبر- چهل‌ویک

دراز کشیده و پاها را گذاشته بودم روی دیوار. مثل نردبانی برای سرک کشیدنِ دورها. یکهو احساس کردم دلم می‌خواهد گوزن باشم! جست بزنم میان علف‌های قدکشیده‌ی طلایی‌رنگ. شاخ‌ها را پنهانِ شاخه‌ها کنم. با بخاری که از پوزه‌ام پخش می‌شود توی هوا. و گوشه‌ی سیاه‌ترین چشم جهانم، تصویر معکوسی از تو نقش بگیرد.

چهارشنبه

مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. برای رسیدن و یافتنش باید بلندای کوه هزاران پایی زمان را تاب بیاوری. قدم به قدم با سنگ‌های عظیمی بر پشت، پیش بروی. کش‌داریِ اندوه، سرریزی مرور، جرقه‌های دروغین مهر، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره. گاهی از سنگینی آنچه بر دوش داری، می‌لغزی و سقوط. می‌لغزی و جراحتِ نو. می‌‎‌لغزی و خشم. می‌‎‌لغزی و نومیدی. مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. که پشت صبح مِه‌گرفته‌ای پنهان است. به هر رنج که هست، خواهی رسید به اوج. بارهایی ریخته ته دره. جان پُر تاولِ راه. و گل کم‌یاب کوچکی با چهار پر سفید توی دست‌هات...

دوشنبه

وقتی دوست داشتن‌ات چشم اسفندیار است و بس

خاطرم هست از همچو صبحی می‎ترسیدم. از صبح دوشنبه‎ای که بیدار شوم و دیگر اثری از او درونم نباشد. رد و لکی به ذهن و خاطر و احوالم ازش نمانده باشد. من از همچو صبحی می‎ترسیدم. حتا با گریه گفته بودم از این ترس، به خودش. فکر می‎کردم آن تمام شدن و تمام کردن معهود مثل کندن یک تکه از جان و تنم باشد. صبحی که بیدار می‎شوی و دست راستت از شانه آویخته نباشد دیگر! امروز اما -صبح دوشنبه‎ی اول خرداد- بی که دست و پا و چشم و دلی از دست داده باشم، آن اتفاقِ بی اتفاق افتاد. جوری که انگار نبوده هرگز. بی اثر، دور، غریبه، ناموجود، وهم. انگار هرگز دلم نلرزیده و با دست‎هاش هزاربار، هزارتکه نشده‌ام. با خودم می‎گویم می‎شد این تمام شدن جور دیگری باشد؟ می‎شد ردی از اعتبار و اعتنا بماند و مهر زیر بهمنی از فراموشی؟ می‎شد ازش با احترام و آرامی یاد کنم بی دلِ تنگ؟ و جواب می‎دهم اگر آن تیشه‎ی زهرناک را هزاربار به ریشه‎ی دلم نزده بود، شاید. اگر روی دوست داشتن‌های به ظاهر خالص، هربار سایه‌ی هرزه‎ی دیگری نیفتاده بود، شاید. اگر دروغ را حتا حرمتی می‎گذاشت! اگر می‌شد چنگ بزنم به تنها یک خاطره از روزهای سخت که او کنارم بوده است! نه وقتی هم‌شانه‌ی مادر بیمارستان‌ها را درد می‌کشیدم. نه وقتی برای اولین بار قصد کردم خانه‎ام سوای خانواده باشد. نه حتا وقتی در خانه‎ی کوچک خالی مُردم! بماند خرده خارهای بسیار. عیار دوست داشتن، حرف مفت نیست! آن هم حرفِ مفتِ کذب! اگر می‎شد چنگ بزنم به تنها یک خاطره... صبح دوشنبه‌ی اول خرداد منم و زندگی پیش رو و نه دیگر پشت سر. و نه دیگر هرگز پشت سر. جنازه‌ای را به رود گنگ انداخته‌ام و آهسته از پله‌های متعفنش بالا می‎آیم. دور می‌شوم. و آسمان تا بی نهایت آبی‌ست.
امروز کولی‌ام
شادخوار و تن‌خوش
رستگار و رها

شنبه

هر صبح وقتی تاکسی از خروجی مدرس می‌پیچه به حکیم، آفتاب گرد بلور می‌شه و می‌پاشه به چشم‌هام. پلک می‌بندم و هزاررنگ جلوه می‌کنن. سرخ تیره، آبی کبود، زعفرانی و ارغوانی و لاجوردی. امروز وقتی رسیدیم به ورودی تونل رسالت، چشم بازکردم. دقیقا روی پرده‌ی تاریک‌روشن دهانه‌ی تونل، سنجاقکی معلق بود و بال می‌زد. نه پیش می‌اومد و نه پس می‌رفت. چهار بال نازک رو چرخ می‌داد و بالای سر ماشین‌ها آویخته مونده بود رو هوا. معلق، سبک، رها، خیره. و فقط من می‎دیدمش! باور کنین که فقط من می‎دیدمش وقتی چشم باز کردم و رنگین‎کمان کنار رفت.

سه‌شنبه

سهند دومین ترجمه‎اش را وقتی فرستاد که توی راه‎پله کارتن بالاپایین می‎کردم. دست نگه داشتم تا آن وضع ته‎نشین شود و بتوانم سر صبر در خنکای بی هوای زیرزمینم بخوانمش. ترجمه‎ای بود از فیلم‎نامه‎ی Eternal Sunshine of the Spotless Mind درباره رابطه‎ای که به تلخی تمام شده و هر دو آدم قصه می‎خواهند خاطره‎ها را پاک کنند و چه و چه! توی یادداشت مترجم هم از مارکز جمله‎ای آورده: «زندگی آنچه زیسته‎ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا بازگوییم.» هر که نداند، شما و این بوف طفلک خوب می‎دانید حال من و خاطره‎هام را. این که چه‎طور همچو فیلم‎نامه و یادداشت مترجمی می‎تواند حالم را دیگر کند. یا تنها همان دیدن اسم سهند که گره خورده به خاطره‎هام لابه‎لای ایمیل‎ها. زمانی نوشته بودم از خاطره گریزی نیست. وقتی هم قسم خوردم که دیگر یادی نکنم. حالا هم هر دو دست را گرفته‎ام جلوی دهان و رد انگشت‎هام خون انداخته زیر پوست کلمه‎ها. هیس دخترک! هیـــــــــــس دخترک! هیــــــــــــــــس!

یکشنبه

روزهای خوبِ پیش‌ِ رو

صبحِ جابه‎جایی همه‌چیز درهم و آشفته بود و مغزم از خستگی خاموش. این بود که در را قفل کردم و همان وسط اثاثیه گوشه‌ای تشک انداختم برای ساعتی خواب عمیق. عصر که بیدار شدم، نور غریبه بود و دیوارها ناآشنا. تنم حال عجیبی داشت میان آن همه کارتن‎ کاهی. ذهنم اما روشن شده بود. آرام و سر صبر شروع کردم به بازکردن جعبه‎ها. همه جا را روفتم و همه چیز را چیدم تا حوالی یازده شب. به زور سرپا ایستاده بودم زیر دوش و پاهام بدجور گزگز می‌کرد. دست‌ها را به سختی بالا می‌گرفتم به هوای شستن موها. و کمر؟ مپرس، مپرس، مپرس! وقتی مچاله خزیدم به تخت، سوای این‌که دلم می‌خواست تن را بسپرم به دست‌هایی گرم و بزرگ -آخ گرم و بزرگ- تا درد را بگیرد از بندبندم، دلم بستنی هم می‌خواست! خسته‎ناکِ نیمه شب به خنکای شیرینی فکر می‌کردم با توپک‌های ریز شکلاتی که بیاید زیر دندانم. همین اندازه خواسته‌ام کوچک و کودک و پرخواهش بود پسِ خستگی! فرداش تا ظهر نمی‌توانستم تن را تکان دهم از جا. خواب ترمیم بود و مرهم بود و خوراک هم. تا این‌که ب ناباورانه پیغام داد، بیا دیداری تازه کنیم بعد مدت‌ها. و ساعتی بعد توی دستم ظرف کوچکی گذاشت با دو اسکوپ بستنی! یکی آلوی وحشی و دیگری شکلاتی با تکه‌های... من؟ دخترکم ریزریز می‌خندید و پاهاش درد را ندیده می‌گرفت. ب می‎گفت چه‎قدر خوب می‎خندی و این وقت‎ها چه اندازه زیباتری. درخت توی دلم این روزها شاخه‎هاش همه نور، همه بلور!

چهارشنبه

از خودم می‎پرسم چرا کمک گرفتن این اندازه برات سخت و ناهضم است؟ چرا درد را تا استخوان قورت می‎دهی و صدات درنمی‎آید؟ توی کمک گرفتن تحقیر می‎بینی؟ غرورت چروک می‎خورد؟ آدم قویِ همه‎چی بلدِ سینه‎سپر درونت کوچک می‎شود؟ نشسته‎ام وسط کارتن‎ها و دارم فکر می‎کنم دقیقا باید چه گلی به سر بگیرم فردا؟ حساب‎کتاب می‎کنم و موجودی‎ام کفاف کارگر نمی‎دهد. تکه‎ی اتوبار نیازمندی‎های همشهری را گذاشته‎ام کنار دست و یکی‎یکی دستمزدهاشان را گفته‎اند و من؟ همین حالا هم تا آخر ماه وضعیتم درازکشیدن توی لانه‎ی مورچه‎ است! یادم می‎آید وقتی بود که یکی‎دو سکه پول خرد بیشتر نداشتم و عزا گرفته بودم چه‎طور خودم را برسانم خانه. آن وقت‎ها خانه‎ی آبی بودم. یا بعدترش توی همین خانه‎ی بهار گاهی بین خریدن آب و نان آن قدر مردد می‎ماندم تا ماه تمام شود. بعد اگر لامپی می‎سوخت یا قبض آب و گازی سر به فلک می‎کشید، فلج می‎شدم به کل. اما صِدام درنمی‎آمد. هنوز هم! از این که تصویرم پیش آدم‎ها بوی نیاز بگیرد، در خودم مچاله می‎شوم. کمک گرفتن برام سر خم کردن است. یک حال توسری‎خورده‎ی مگویی‎ست. حس بدهکار بودن بزرگ‎ترین صلیبی‎ست که می‎شود به دوشم بگذارند. باید همه چیز را جوری سامان بدهم که پوسته‎ام ترک نخورد، حتا اگر اندرون شرحه‎شرحه باشد و ریش. بماند چندنفری توی زندگیم خودشان دست کمک پیش آوردند و بعدتر دسته‎ی خنجرشان توی سینه‎ام چرک کرد! نشسته‎ام وسط کارتن‎ها و دارم فکر می‎کنم دقیقا باید چه گلی به سر بگیرم فردا؟ هوا دارد تاریک می‎شود. باید بلند شوم و باقی خرده‎ریزها را سامان بدهم. حتا مادر را هم دور نگه‎ داشته‎ام از ماجرا. خوبیِ نوشتن این‎جا، سبک شدن است. دیگر مشکل کذا توی دلم تلنبار نیست انگار، نه که چاره‎ای پیدا شده باشد ها! انگار می‎کنم برای کسی تعریف کرده‎ام و با چشم‎هاش اطمینانم داده که، «همه چیز درست می‎شود دخترک.» آن بیرون اما دهانم بسته‎ست. کمک گرفتن رنجورم می‎کند و خودِ آن‎طورم هیچ خوشایندم نیست. لت‎خورده و سربه‎زیر و دست‎بسته! بلند شوم به گلدان‎های زبان‎بسته آب بدهم بلکم همه چیز درست...

سه‌شنبه

پیغام داده بود وقتش رسیده، بیا ازت طرح بردارم. کمی زودتر از وعده رسیدم. ته آن کوچه‎ی بن‎بست درختک انجیری بود که پای چناری کاشته بودند. چنار عظیم رو به شکستن بود. تنه‎ی چندده‎متری‎اش خم شده بود روی دیواری کهنه‎آجرچین. و انجیربن جوان در آغوش چنار سر بلند کرده و پنجه‎برگی‎هاش را گشوده بود. میوه‎های سبز و کال و کوچکش خوشه کرده بود جابه‎جا. ایستادم و همه‎ی آن سبزی سرزنده را نفس کشیدم. گفتم پیش از پیری و زوال، پیش از مردن و تمام شدن بهتر است روی بوم نقش بگیرم. و این بود که نه ساعت تمام در هشت حالت مختلف ایستادم و نشستم تا او خیره به اندامم قلمو بگذارد و تاش‎تاش رنگ. یکی‎یکی که لباس برمی‎کندم، به تحسین می‎گفت: جوانی! جوانی! و من گونه‎هام شکوفه‎های گیلاس. می‎گفت چه زیبایی تو، چون مجسمه‎های مرمرین قرن‎ها پیش! و چشم‎های نقاش بلوری می‎شد تراش‎خورده. من فارغ از من بودم. تحسینش را خوش داشتم و حالم را سبک می‎کرد. هوا تاریک شده بود و من نه ساعت تمام ذهن را خاموش کرده بودم به مراقبه و درد عضله‎ها کم آزارم داده بود. هوا تاریک شده بود و دورتادور خانه تابلوهای بزرگی از من نشسته بودند به تماشام که چه‎طور یکی‎یکی لباس می‎پوشیدم. یکی با پوزخند نگاه می‎کرد و پوستش آبی دیوارهای مراکش بود. یکی به خشم لب برچیده بود و رنگش سرخ و سیاه. یکی با ترس در خودش جمع شده بود انگار شغال‎ها دور سپیدی ساق و پستان کوچکش زوزه می‎کشیدند. یکی واداده بود و دست‎هاش آویخته دو سوی تن و مشتش باز. هوا تاریک بود و به اندازه‎ی بزرگ‎ترین دشت دنیا توی دلم زنبق وحشی گل داده بود جای خارستان خشم.