یکشنبه

«جهان با تو خوش است»- یازده

هنوز نامت را نمی‌دانستم. اما نشسته بودم روی پاهات. می‌خندیدی و دست‌ها را حلقه کرده بودی دور شکمم. سرم را که بالا می‌گرفتم، گلوگاه و چانه و استخوان فک‌ات را می‌دیدم. صورتت پیدا نبود. تنه‌ات کشیده و بلند بود. دکمه‌های پیراهن سفیدت تا ترقوه باز. باد می‌آمد. نشسته بودم روی پای تو و تکیه‌ات به کناره‌ی قایق بود. آب‌ها را می‌شکافتیم و پیش می‌رفتیم. باد می‌آمد و صورتت پیدا نبود و نامت را نمی‌دانستم و جای من امن بود و تو می‌خندیدی...

«جهان با تو خوش است»- ده

از عجیب‌ترین وقت‌های زندگی‌م بود این دو روز! «در حال قبض‌وبسط دیوانگی، همه احوال وجد است و شیدایی». روشنای روز را میان کمدی غول‌پیکر و فولادی گذراندم. با چرخش اهرمی، لت‌های کمد بر روی ریل‌هایی می‌لغزید و شکافی باز می‌شد و ردیف زونکن‌های قطور پیدا. یک صندلی زهواردررفته گذاشته بودم بیخ دیوار این شکاف و کار می‌کردم. لایه‌ای خاک نرم روی همه‌چیز نشسته بود. این‌جا، انتهای ایران، چسبیده به آب‌های چرک و مکدر روی همه چیز را لایه‌ای خاک نرم پوشانده. نشسته در خنکای مصنوعی، بی ذره‌ای هوای تازه و دست‌هام بوی کاغذ و خاک گرفته بود. از صبح که پروازم نشست وسط برهوت و رسیدم به کارگاه در آن گودال شیب‌دار، یک‌بند دست‌به‌کار اسناد بودم تا حوالی عصر که سرم سنگین و سربی شد و طاقتم نبود دیگر.
غیر از جنگل حرا و زیست‌بوم نایبند و آهوهای چابکش، دارودرخت و سرسبزی چندانی پیدا نیست به جان منطقه. نه که تک‌نخل‌ها و بوته‌ها را نادیده بگیرم. ولی مشعل‌های دوسوی جاده و آن همه فولاد درهم‌تنیده و تاسیسات برهم‌پیچیده و بوی گاز و ابر مکدر و خاک سیاه و دریای آلوده امان به سبزینه‌ای نداده و «بیابان را سراسر مِه گرفته‌ست».
مجموعه هتل‌های رفاهی کارکنان اما ناباورانه سبز است! عصر رفتم هتل و لباس به‌درکردم و پرده درکشیدم و ساعتی تمام پلک بستم. هوا تاریک بود که چشم باز کردم و پا به جادوی شب گذاشتم! چون سالکی که در خموشی سیر می‌کرد و خموشی همه وجد بود.
با عبای سیاهم پنهان در تاریکی سایه‌ها، به ساحل پا گذاشتم. شاید آن وقت تنها زنی بودم که شبانه به تماشای موج و درخت رفته و چشم‌اش بسیار قاب‌ها دیده بود. مثل صبح که در کارگاه از دیدنم در راهروها یکه می‌خوردند یا از سر کنجکاوی دوسوم‌شان «یک کپی‌ای، چیزی» داشتند تا به کانکس ما بیایند و عرض ادبی کنند. به این فکر می‌کردم که اگر به اجبار جایی با زن‌ها محصور باشم و عطر مردی در میان نباشد چه؟ من هم بی‌شک «کپی‌ای، چیزی» پیدا می‌کردم و تا نزدیکی‌هاش می‌رفتم به تماشا؟ از این فکر تماما لبخند شدم و گفتم بی‌شک!
شب بود و گرمای کشنده‌ی فصلِ پیش فرونشسته و شرجی از تب‌وتاب افتاده بود. رفتم به ساحل و به ملاقات دوباره‌ی ردیف چراغ‌های مرموز آبی که دوسوی‌شان موج‌ها شانه می‌کوبیدند به صخره‌سنگ‌های خزه‌بسته و می‌گذشتند. نشستم به تماشای آن شکن‌شکن و صدای شلپ‌شلپ و رد لرزان نور بر آب. مردی آن دورها چهچه می‌زد. رفته بود انتهای موج‌شکن و حنجره را باد انداخته بود. شجریانی در تاریکی دریای جنوب با سری که حتا یک تار مو نداشت! نشستم به تماشای تک ستاره‌ها و دورترک صدای پرنده‌های استوایی بر چتر نخل‌ها سوسو می‌زد. توی تاریکی روی سنگ‌ریزه‌ها به راه افتادم و شب با صدای زنجره‌ها بر شانه‌ی راستم نفس می‌کشید و دریا به شانه‌ی چپم ندا می‌داد که بیا!
کاکتوس‌های بشقابی و چتر درخت‌های نارون دربرم گرفته بودند. از دور می‌دیدم مردی دور یک زمین ورزشی می‌دود و نفس‌نفس شب را می‌بلعد. پیاده‌های حیران از بوی زن را رد می‌کردم و پیش می‌رفتم. سرم خلاءای بود منگ و ساکت و خاموش. گویی همه‌ی جهان و مافیهاش از تنم می‌گذشت. معبری بودم که هیچ در من دوام نداشت. نه پاره‌فکری و حضور و اتفاقی. بودم و گویی نبودم. بودم و تماشاگر پوسته‌ای بودم که می‌دید و می‌گذشت. بعد از پیچ کوچکی، قفس‌های مسقفی دیدم با طاووس‌های لاجوردی و قرقاول‌های سفید! طوطی بزرگ سبز با نوک برگشته‌ی نارنجی‌اش خیره به من و پاپری‌ها و کبوترهای پنبه‌ای هم گلوله‌هایی پرپوش و در خواب. و چهار قوی سپید با گردنِ ترد کشیده و لکه‌ای سیاه بر منقارشان! پرنده‌ها را دیدم و دانستم صدای استوا از پشت میله‌های این قفس بیرون می‌جسته و تا من می‌رسیده. من کماکان گنگ و خاموش و شفاف و در گذر، سر پیچ بعد به چهار فصل ویوالدی رسیدم! به اجرای مکس ریشتر و پام سست شد همان‌جا! آن‌قدر ایستادم تا رسید به پاره‌ی سوم تابستان و آن ویولون جادویی‌ش! و سلام کردم به حالِ نو، به نوامبر جادویی، به زندگی پیش رو!
حالا توی هواپیمای بازگشتم و شب را مرور می‌کنم و‌ احوال نابم را. از قفسی آهنی و‌ مملو از کاغذ و بی‌هوایی تا نفس گرم دریا و نگاه خیره و‌ بُراق طاووس! تا آرشه‌ی دیوانه‌ی مکس ریشتر! تا آنچه در قلبم گذشته و‌ قابل به کلمه نیست. پوسته‌ی کلمه می‌ترکد از آنچه قلبم تجربه کرد شبِ دریای جنوب را.
حالا توی هواپیمای بازگشتم و کسی با شئ نوک‌تیزی بر پنجره‌ی کناردستم نامی نوشته. کاپیتان آن‌قدر پرنده‌ی غول‌پیکر را روی باند چرخاند تا گلوله‌ی سرخ خورشید افتاد پشت «نام» و نور غروب کلمه را بلعید و پرنده پاها را جمع کرد و شتاب گرفتیم و گوش‌ها از هوا پر شد و قلبم با همه‌ی وجدی که در خود داشت به تمنا زمزمه کرد، «...».

چهارشنبه

The Heart Nebula


برای معرفی‌اش نوشته، سحابی قلب یا IC 1805 یک سحابی نشری در صورت‌فلکی ذات‌الکرسی‌ست و در بازوی برساوش در کهکشان راه شیری قرار دارد. هفت‌هزاروپانصد سال نوری فاصله دارد و سرخی درخشان آن از ستاره‌های داغ و نوزاده‌ای‌ست متراکم.
همه شعر است این کلمات! فشرده‌ی میلیون‌ها ستاره‌ی سرخ جوان را تصویر کنید در بازوی صورتی فلکی! برساوشی که خود پسر زئوس است -نیمه‌خدا، نیمه‌انسان- و سر مدوسای عفریت را از تن جدا کرده در اسطوره‌ها. هرکه به چشم‌های عفریت خیره می‌نگریسته، بدل به سنگ می‌شده و برساوش برای رهاییِ آندرو مدا به او شبیخون زده است و... علاوه بر این اسطوره‌سرایی‌ها، برساوش پهنه‌ای‌ست بر شهاب‌بارانِ هرساله! و سحابی سرخ قلب بر بازوش نشانه‌ای‌ست از آن لغت سرخ که در سینه‌ی من.

نام این صفحه از «بوف» مالوف بدل خواهد شد به «آن لغت سرخ»

نُه آبان برای من دل‌انگیزترینِ روزها بود. چه سال‌ها که از شوق آمدنش دل را مهمان گل‌های رنگ‌به‌رنگ می‌کردم و چه سال‌ها به دل بسی لعنت می‌فرستادم که چرا چنگال همچو روزی در زندگی‌م جاگیر و زخم‌زن شده است. همان‌ اندازه نرم و دل‌خواه، همین اندازه سخت و آتش‌زن.
قصد کرده‌ام هجمه‌ی این روز را از تقویم زندگی‌م بتارانم و به کل از یاد ببرم، هرآنچه لطیف و هرآنچه گزند. این آخرین نه آبانی‌ست که ازش می‌نویسم و سال‌های بعد از حافظه و دل و جان و یاد و قلب و دست‌هام پاک خواهد شد و تمام. برای اینکه ورق بگردانم و پرده‌ای دگر بیاویزم و زندگی از نو بسازم، می‌خواهم نقطه‌ی عروج را بگذارم همین یک روز. بگذارم آخرین نه آبان زندگی‌م که بار و معنا و خاطره چون صلیبی سنگین بر دوش‌اش بوده این سال‌ها. عزم کرده‌ام نام دیگری بر این صفحه بگذارم. نام دیگری سردرِ این‌جا بیاویزم و قصه دیگر کنم. دیگر نه بوفی باشد و نه ناله‌ی شومی و نه روایت جانگزایی.
امروز نهم آبان است و کلمه، کودکی‌ست تازه از زهدان مادری بیرون جسته. کلمه، کودکی‌ست تازه چشم گشوده به زندگی.
امروز نهم آبان است و من دیگر به پشت سر نگاه نخواهم کرد. دیگر دل و تن به یادها و آدم‌های گذشته نمی‌خراشم و پشت سر، دری‌ست تا ابد بسته!
امروز نهم آبان است و من بر این کودک، بر این خانه، بر این سطور نام دیگری خواهم گذاشت. دیگر این‌جا لانه‌ی بوف مرده‌ای نخواهد بود. یا شاخه‌ی فرودآمدن پرنده‌ای شوم، چشم‌به‌راهِ زخم‌خوردنی تازه.
امروز نهم آبان است و من، دل از گذشته روفته‌ام. چشم دوخته‌ام به «انعکاس هزاران ستاره در برکه‌ی روشن قلبم». چشم دوخته‌ام به شاخه‌های کهنه‌سال‌ام که رج‌به‌رج ستاره خوشه کرده‌است لابه‌لاش.
امروز نهم آبان است و زندگیِ پیش رو پر از هُرم سرخی آن لغت است که جانم به آن زنده و روشن و گرم.
امروز سرِ تعظیم دارم برابر شما که به «بوف» مالوف آشنام بودید و حالا زیر شاخه‌های بالیده‌ی «آن لغت سرخ» بازم می‌شناسید و می‌خوانیدم.
امروز نهم آبان است و نام این صفحه، این سطور، «آن لغت سرخ» خواهد بود. باشد که مبارک و امن و روشن و مانا.


با مهر و ارادت و‌ ستاره‌ای در مشت
ژیلا

جمعه

«جهان با تو خوش است»- نُه

بی عشق، جهان چون تکه‌ای چوب‌پاره‌ی بی‌جان است. بی عشق، تا ابد برفی یک‌دست و سنگین بر زندگی می‌بارد. بی عشق، همه درخت‌ها مُرده‌میله‌های حصارند. بی عشق، دست به هر چه بسایم زنگار تباهی بسته‌ست. بی عشق، نمی‌توانم! می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ بی عشق نمی‌توانم دیگر. به عشق است که زنده‌ام، می‌خندم، می‌سازم، می‌بالم، آرام‌ام، می‌بخشم، می‌شکفم. «از عشق، عشق زاده می‌شود» و من به شعله‌اش گرم و زنده‌ام. جانم از اوست..
بی عشق من یک بال دارم و پرواز ازم برنمی‌آید. تا کجای آسمان می‌شود با یک بال پرواز کرد؟ تا کجای آسمان؟

پنجشنبه

با کوچکه حرف می‌زدم. همین حرف‌های روزمره‌ و معمولی که چه‌طوری و چه می‌کنی. از قیمت فلان وسیله پرسید. من هم خیلی عادی براش می‌گفتم که وقتی «فلانی» آن را خرید، فلان تومن بود. بعد مکث کردم. اسم «او» را آورده بودم و این‌بار آن هجاها به هیچ‌چیز وصل نبودند. حیرت کردم و سکوت شد. دست دراز کردم و دستگیره توی مشتم بود ولی دیگر آن پشت دری درکار نبود. آن‌قدر حس غریبی بود این بریدن و‌ تهی شدن که گویی هرگز پوست صورتش را لمس نکرده‌ام. هرگز بوی تنش را به سینه نکشیده‌ام. هرگز دلم از اشتیاق دیدنش پرپر نشده. وسط جمله‌ام یک‌جوری بدل به غریبه شد که از خودم ترسیدم. انگار نه انگار پنج سال تمام حضور و وجود و جانش تنیده بود به زندگی‌م. کوچکه پرسید هنوز پشت خطی؟ و من یکباره غرق گریه شدم. آن‌قدر رگبار ناگهانی بود که پهنای صورت و سینه‌ی لباسم خیسِ خیس. مثل سیلابی های‌های اشک ریختم بی که دقیقا بدانم برای چه. بی که بدانم برای چه...

زنی که زندگی‌ست

از نیمه شب گذشته و او همچنان سرفه می‌کند و من این‌سوترک دنده‌به‌دنده می‌شوم از صداش و از روشنای درخشان ماه کامل که آینه‌ای بزرگ گرفته رخ‌به‌رخم. پاورچین می‌روم کنار رختخوابش. توی تاریکی پلک‌های بزرگش را می‌بینم و استخوان گره‌گره انگشت‌هاش را که به عادت دست را بر نیمه‌ی صورت گذاشته. می‌پرسم شربت می‌خواهد تا سینه‌اش آرام بگیرد؟ قاشق را کج می‌گیرد چون آرتروزِ بی‌پدر دستش را از ریخت انداخته. گونه‌اش را می‌بوسم و برمی‌گردم به تخت. بالاخره به خواب رفته و صدای نفس‌هاش مثل زنجیر تاب کهنه‌ای‌ست که باد تکان‌تکانش می‌دهد.
از کار برمی‌گردم و می‌بینم پاها را گذاشته در آفتاب و کیف کهنه‌اش هم روی زانوها. می‌گویم از این یکی دست‌کم هفت سالی گذشته و سفر بعدی برات یکی دیگر می‌گیرم، یکی بهتر. یکهو براق می‌شود که حرف از کوچ می‌زنی؟ به لبخندی حرف پنهان می‌کنم. می‌گوید، «مادر می‌خوای بری، جفت برو!» دست‌های خالی‌ام را نشانش می‌دهم و می‌گویم جز خونِ دل حاصلم از یار چه بوده؟ گره‌دار انگشت‌هاش را می‌کشد به صورتم.
لباس می‌پوشم تا بخشی از مسیر همراهی‌اش کنم. نیمه برهنه‌ام که سرمی‌رسد. می‌گوید ای داد و می‌خواهد برگردد. می‌گویم مگر نه اینکه سلول به سلول و عضو به عضوم توی شکم تو به هم پیوست و جان گرفت؟ می‌خندد. می‌گویم عجیب نیست جنینی که پرورش دادی حالا پیش چشمت ایستاده و موهاش پررگه‌های سفید؟ سکوت می‌کند.
عصر می‌برمش آزادی، از درهمی مترو می‌ترسد که مبادا خط اشتباه و گم و سرگردان شدن. بیست‌بار خم می‌شوم به بوسیدنش. گونه‌هاش سرخ می‌شود و چشم‌هاش دودو میان آدم‌ها که دیده‌اند یا نه. می‌خندم که مادر منی و جان منی. چند ایستگاه بعدتر آن‌قدر نگاهش می‌کنم تا میان جمعیت سکندری خوران و آهسته دور می‌شود و ناپیدا. دلم می‌خواهد همین‌طور که هست، قابش کنم. با همه‌ی زورم جلوی زمانِ بی‌پدر بایستم که پیرترش نکند، که خمیده‌تر و کوچک‌تر و ناتوان‌تر. اما قلبم سنگین و دستم خالی...

چهارشنبه

لکه‌ای نور در توبرتوی تاریک اقیانوس

زن می‌گوید، آیا زمان آن نیست که بفهمیم انرژی خود را با چه کسانی تلف کرده‌ایم و خود را بیهوده با چه کسانی سرگرم؟ کسانی که به شما شکوفایی درونی نمی‌دهند و تنها شما را از رسیدن به گرمای قلب خودتان بازمی‌دارند! می‌گوید زمان آن نیست که به قلب‌تان اهمیت بدهید و عشق‌ورزی عمیق و واقعی را تجربه کنید؟ زن می‌گوید بیدار شوید و تصمیم بگیرید.
دیگری زمزمه می‌کند، آن‌ها که قلب‌شان تندیسی از سخت‌ترین سنگ‌هاست ابایی ندارند از آزار دیگری و پسِ رنجش هم هرگز زبان‌شان به دل‌جویی نمی‌گردد. می‌گوید مهری ندارند و اگر اسباب زخمی شوند، به بهبودش نمی‌کوشند و می‌روند به کار دریدن قلب دیگری. می‌گوید این شیوه‌ی بی‌رحمِ خودخواهی‌ست با خنجری آخته و برهنه در کف.
من دلم فشرده می‌شود. هیچ خوش ندارم آدم‌های دور و نزدیکم از رسته‌ی خنجربه‌دستان باشند. می‌گویم، کمی حواس‌مان به مردمان دیگر باشد و رنج نرسانیم که جهان می‌تواند جای بهتری باشد. می‌گویم گاهی سر فرو ببریم به گریبان و بوی خون‌های ریخته را نفس بکشیم و پیداشان کنیم به عذرخواهی. پیداشان کنیم و مرهم بگذاریم که جهان «می‌تواند» جای بهتری باشد. که در تسلسل دور درد نکوشیم و گوش جهان از صدای زنجیر رنج کرنکنیم. شاهدان خاموش جفادیده را پیدا کنیم و به دل‌جویی همت. که شأن ما در خلوص ماست و نه در غرورِ زخم‌زنِ لعنتی‌مان.

دوشنبه

از خلال کتاب‌ها- دو

«کورتزیو مالاپارته» تلخ‌نویسی‌ست خالق تصاویر دهشتزای جنگ که با ظرافت و چیره‌دستی بسیار مرگ و وحشت و کشتار را لابه‌لای تصویرها و توصیف‌های بی‌بدیل‌اش پنهان می‌کند. گویی شما را از جنگل خیزرانی عبور می‌دهد و جزءبه‌جزء صدای قدم‌هاتان بر خرده‌شاخه‌های نئی، برگ‌های فروریخته، ستون آفتاب، عطر محیط و هرآنچه به وصف درناید را به استادی تمام در گوش‌تان زمزمه می‌کند و همین‌که چشم‌تان به منظره گرم شد و‌ دل‌باختید از پشت ردیف خیزران‌ها لکه‌های سرخ خون و پشته‌ی سربازهای متلاشی را دیدوندید به رخ‌تان می‌کشد! به آنی از چهره‌ی موحش جنگ پرده کنار می‌زند و باز حواس‌تان را به جنگل و پرنده‌های کوچک رنگ‌به‌رنگ برمی‌گرداند.
با اینکه بسیاری وقت‌ها با نگاهی گذرا مقدمه‌ها را نادیده می‌انگارم اما از دست دادن مقدمه‌ی مالاپارته بر کتاب «قربانی» یا همان «کاپوت» خسرانی عظیم بود! «کاپوت» لغتی آلمانی-یهودی است به معنای هرچیز یا کسی که به تمامی شکسته و خرد و خراب و بی‌استفاده شده است. مالاپارته‌ای که تبعید و اسارت، اردوگاه نازی‌ها و سرمای روسیه را چشیده است و از جراحت هم بی‌نصیب نمانده اما به وقت پناه گرفتن در خانه‌ی دهقان اوکراینی، تکیه بر طویله‌ی خوک‌ها کتاب را فصل به فصل نوشته و خلق کرده است! کتابی که با سخت‌جانی تمام در آستر کتش دوخته شده و همراه او گریخته. کتابی که برای حفظ و نجاتش سه پاره شده و به سه نقطه‌ی دنیا رفته و سال‌ها بعد که ناجی‌ها تکه‌های امانت را پس‌فرستاده‌اند، او فصل آخر را نگاشته و شاهکار قد علم کرده. آخ که می‌توانم ساعت‌ها با شور تمام از کلمه‌های مالاپارته حرف بزنم و تک‌تک‌تان را مشتاق خواندنِ این «سلین» زهرنویسِ ایتالیایی کنم!
فصل اول کتاب را با اسب‌های تیوولی سرمی‌گیرد؛ راوی به پنجره‌ای چشم چسبانده که از مِه مکدر است. پنجره رو به دریایی مواج است. سه اسب سفید، لنگ‌لنگان از تپه‌ای سراشیب به سوی دریا روانه‌اند و دخترکی با پیراهنی زرد از پی‌شان می‌آید. به ساحلی می‌رسند با زورق‌های سرخ و سبزِ رهاشده. اسب‌ها به دریا می‌زنند و یال‌های خیس را موج می‌دهند بر انحنای تن و صدای شیهه‌شان فصل اول کتاب را پرمی‌کند.
بعدتر از تجسد بوی عفن مادیانی مرده می‌گوید که در حال اضمحلال است. دو پایش در چاله‌ای آب و شکم آماس کرده‌اش بر کناره‌ی پرچین خانه‌ای متروک است که راوی شبانه به آن پناه برده. بیرون خانه میان سیاهی چشم درشت آفتابگردان‌ها، دسته‌ی سربازها و فوج گلوله‌ها مکرر و جاری‌ست. و این تمام‌قد دهشت جنگ است! اما بوی مادیان زیبای مرده تا صبح در کمین راوی‌ست و بارها به آستانه‌ی در اتاق هجوم می‌برد و خواب را از پلک‌های خسته و ذهن مخدوش مرد می‌گریزاند...

شنبه

«آن درختی کو شود با یار جفت»

با کمی توت خشک و خرما، دو نارنگی و یک سیب، مشتی گردو و دو بطری آب کوله بستم و زدم به کوه. به مسیری که هنوز آلوده‌ی قلیان و سفره‌خانه و بساط جوجه‌ی کنار راه نشده است. اول راه یک کلبه‌طورکی‌ست برای نگه‌داری سگ‌ها. کمی پیش‌تر بروی بطری‌های بزرگ آب را دمر کاشته‌اند پای نهال‌های تازه‌پا در شانه‌ی راه. و هیچ نشانی از زباله نیست. محلی‌ها نهال بادام کاشته‌اند و بلوط. فصل دیگر هم بنفش زنبق‌ها بود و سپیدی بوته‌های پامچال و مخمل سرخ تاج‌خروس‌ها.
می‌رفتم و آبیِ غلیظ آسمانش چشم‌خانه را جلا می‌داد. و دو سوی مسیر صدای زنجره‌ها -صدای شب- از لای ساقه‌های طلایی خشک جرقه می‌زد و سکوت بکر کوه را نوازش می‌کرد. سگ‌ها و کلاغ‌ها به صلح سر سنگ‌چین‌ها نشسته بودند و صدای لغزیدن پاره سنگ‌های تیز زیر پوتین‌ام، مایه‌ی آزارشان نبود هیچ. من رسول کوه‌های ساکت‌ام. رسولِ برگ‌های ریخته. من پیامبر درخت‌های کهنه‌ام. می‌رفتم و همه چشم بودم. همه گوش بودم. با دهانی بسته، موهایی بافته، نفس‌هایی عمیق، لبخندی شکفته. دمی می‌ایستادم تا جداره‌ی رود را بنگرم که از آبش هیچ نمانده بود و اما صیقل سنگ‌ها و خنکای خاک را نشان گذاشته بود. دمی می‌ایستادم و دست می‌گذاشتم بر تنه‌ی گردوی عظیم خزان‌زده. رگه‌ی گرما و زنده‌ی آوندهاش می‌دوید به باریکه‌ی انگشت‌هام. می‌رفتم و آفتاب اریب خزان پشت ساق‌ها و استخوان شانه‌ام را گرم می‌کرد. دمی می‌ایستادم و باد می‌گرفت و برگ درختان غان یک‌صدا می‌رقصیدند. همه چشم بودم و همه گوش. همه حظ. تا رسیدم به جادوی جمعه، جادوی صبح!
درختی بود که اگر کامل و سرپا، آغوشم را پرمی‌کرد. درخت به دو نیم شده بود. نیمی‌ش نیست و نابود و به ناکجا و نیمی دیگر که پیش چشمم بود، توخالی و تهی! نیمه‌ی تهیِ درخت خمیده بود و قوس برداشته بود تا نزدیکی‌های بستر رود. پوسته‌ی ضخیم چوب از بیرون تنه، تکه‌تکه بود و تیره و اندرون درخت بافه‌های ابریشمین سفید داشت و رگه‌های نارنجی و بافتی از تراشه‌های درهم نشسته و پُرشکل و هندسی. تا این‌جای حرف، خبری از جادو نبود. نیمه‌ای تهی و خشکیده بود و خمیده تا به زمین. اما از منتهالیه درخت که روزگاری کاکلی پربرگ و شاخه داشت سر بر آسمان، چهار نهال جوان روییده بود، سبز و زنده و سرپا با انبوهی از برگ‌های کوچک سبز! و این از حیات نیم‌تنه‌ی خشک بید بود! که آوندهاش زنده‌اند و به کار پرورش! که زنده‌اند و زایا و مراقب. همان کنار درخت اتراق کردم و ساعت‌ها نظاره بود و نوازش. ساعت‌ها یکی شدن، دست بر تن او کشیدن و رها شدن. گفت‌وگوی در سکوت یک درخت و درختی دیگر در هیبت آدمی آغشته‌ی تنهایی.
در مسیر بازگشت دلم از تمنای نوازش سرریز بود. دستی که به سینه بفشاردم و عطر برگ کف دست‌هام را به سینه بکشد و برق آفتاب موها و گرمی شانه‌ام را به بوسه‌های کوچک چارپر سفید میهمان کند. دلم از تمنای نوازش سرریز بود و پیامبری بودم که سواد شهر می‌دید و از خلوت به ازدحام بازمی‌گشت و دلش خانه‌ی هزار پرنده‌ی کوهستان. بازمی‌گشتم و امید، ستاره‌ای کوچک بود سوسو در سپیدی گلوگاهم. بازمی‌گشتم و از صدای خش‌خش ریشه‌هام، سگ‌ها و کلاغ‌ها سربرمی‌داشتند و گوش تیز می‌کردند. «درختِ نبی» به شهر می‌رسید و کوه پشت سر می‌گذاشت و می‌خواست جاگیر آغوش محاط کسی شود که نبود...

سه‌شنبه

«تو مگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه آید، تو چراغ خود برافروز..»

انگار به خانه‌ام بازگشته باشم. به اجبار کوچ کرده از پرهیب جنگ و حالا، پسِ سال‌ها میان ویرانه‌ها ایستاده باشم به مرور و تماشا. رودررویی با خاطره همین است!
از خوشی و خشم چیزی برجای نمانده الا یادهایی کهنه که دل را و حال را دیگر می‌کنند. ردِ ترکش‌ها و گلوله‌ها بر دیوار خانه‌ای که صدای خنده‌هاتان روزگاری شکفته جابه‌جاش. فروریخته‌ی ستون‌هایی که روزی امن بودند و امید. و آخ...
با بسیاری خاطره‌ها سینه‌به‌سینه شده‌ام این روزها و بسیاری چیزها که ازشان رومی‌گرداندم را کشانده‌ام درست وسط زندگی‌م. با گل‌های آفتابگردان دوباره صلح کرده‌ام بی که دیگر بغضی. با شمع‌های کوچک و شعله‌های پرپرشان هم. با عطر گرم قهوه و سبزینه‌ی نارنگی نوبر بی که یادی و حسرتِ حزنی دل‌سوز.
گرچه هنوز هزاران اتفاق و شی و حال کوچک، زیر تل آوارهای جنگ و رنج و «غارتِ غیر» توی جعبه‌ای دربسته و دور می‌پوسند و من هراسانم از یاد و لمس‌شان. اما به قدر کفایتم پا به خانه‌ی ویران گذاشته‌ام و بر تن گذشته دست کشیده‌ام. آن‌قدر که یارای زانو‌ها بوده میان اتاق‌ها و اتفاق‌ها گشته‌ام. مثلا هرروز پاره‌ای شاهنامه می‌شنوم تا از انحصار خاطره بیرونش بکشم. «آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم» تکیه بر فراخ برهنه‌ی سینه‌اش شاهنامه خواندیم و پلک‌هام از گرمای سینه و صداش به خواب رفت. همه‌ی این سال‌ها از شاهنامه گریزان بودم و حالا هرروز آن کلمه‌ها، از طهمورَث و جمشید و ضحاک تا سیاوش و سهراب و...
خودم را تکه‌تکه در معرض خاطره می‌گذارم و زنده‌ام هنوز. زنده‌ام و جنگ تمام شده. جنگ تمام شده و از ویرانه‌ها نمی‌شود بنای خانه‌ای انتظار داشت. جنگ و سوگ و مرگ رفته‌اند و من آهسته خم می‌شوم روی تکه‌ای پرخراش و شکسته. خم می‌شوم و آهسته دست دراز می‌کنم به لمس کردن‌اش. و پیش چشم‌هام پرده‌ای از گذشته نقش می‌بندد و گوشه‌ی لبم به لبخندی نیم‌بند و گذرا می‌شکفد و به یاد می‌آورم و دست‌هام از یاد می‌برد.
ایستاده‌ام میان ویرانه‌های خاطره و حالم آشوب نیست. ایستاده‌ام و زمستانی را انتظار می‌کشم که پُربوی رفتن است. دل کندن و ویرانه را به سیل‌شور گذشته سپردن و چون کولی کوچک سرزنده‌ای، با دو گیس سیاهِ بافته، قصه‌های دیگر ساختن و جایی دیگر طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستن. این است جان به در بردن و دل را به مشت فشردن و به صلح پیش رفتن. این است بر آینه‌ی خاطره خیره ماندن و نشکستن و از قاب آن گذشتن و بیرون رفتن...
آن‌جایی که من از خوش‌دلی لبخند می‌زنم و تو خیالت راحت می‌شود که خباثت پنهانت را هیچ نفهمیده‌ام. آن‌جایی که لبخندم را تعبیر می‌کنی به حماقت و ساده‌لوحی و پا را فراتر می‌گذاری. پا را بیشتر فرومی‌بری به کثافتی که ساخته‌ای تا از پا درم بیاوری. همان‌جاست که نادیده‌ات گرفته‌ام و با لبخند گرمی ازت گذشته‌ام. رهات کرده‌ام. نقشه‌هات بی‌اثر است. تا هرکجا می‌خواهی پیش برو. نمی‌مانم تا تش‌باد کردارت دامنم را بگیرد. من از همه‌تان در حال گذرم. در حال دور شدنم. من از لهیب جهنم حتا جان به در برده‌ام و جان‌سخت‌تر از آنم که دوباره، که باز هم...

چهارشنبه

«جهان با تو خوش است»- هشت

به نجوا می‌گویم «این‌جا کسی‌ست پنهان» و ‌انگشت‌هام را چون برگ کهنه‌انجیر خانه‌ی آقا بازمی‌کنم و می‌گذارم روی قلبم. وقت‌هایی که غوطه‌ورم در خلسه و رشته‌هام وصل به کیهان، قلبم گرم است و چون هاله‌ی مطبوع آتشی‌ست زنده و فروزنده در دل دشتی فراخ. می‌گویم «این‌جا کسی‌ست پنهان» و از تمنا لبریز می‌شوم. می‌گویم کجاست گرمای تنی که قلبم را دربربگیرد و از تماس پوستش -همه نزدیک- آغوشم محاط‌تر شود و همه‌ی لامسه‌ام بنده‌ی آن دَم؟ می‌گویم کجاست دست‌هاش تا با نرمه‌ی زیر ناخن‌هام، سرانگشت‌های جان‌بخشِ جادویی‌ش را نوازش کنم؟ می‌گویم کجاست ستاره‌ی چشم‌هاش در تاریکی و آن لبخند نزدیک دل‌خواهش چه؟ می‌گویم و این‌بار قلبم انتظار را آغشته می‌کند به طعم خوش شادی. قلبم گواه می‌دهد که نزدیک است. قلبم گواه می‌دهد که نزدیکی.

سه‌شنبه

چراغدان رفاقت

پرسیده بود برای میلادت چه دوست‌تر داری؟ گفته بودم حالا مانده تا «آذر، ماه آخر پاییز» و شرم، دست‌پاچه‌ام کرده بود. خواسته بود صریح باشم و از آنچه دل‌خواه، بگویم. حرف از تصحیح انتقادی شاهنامه به میان آوردم. پنج‌جلدی سترگی که به قول «خوابگرد» از نان شب هم واجب‌تر! گفتم این روزها شاهنامه می‌شنوم و پژوهش عظیم خانم بهفر دلم را بدجور برده، خوش دارم برای میلادم یک‌چند جلدی بگیرم به قدر وسع. گفت جلد اولش با من! و چندروز بعدتر وزن دلنشین کتاب توی دست‌هام بود و مکیف از داشتن‌اش چشم‌هام پُرستاره. رفیق ناب و به‌دلی که حواسش هست شادم کند به هربهانه‌ای. دیدم چه همه آدم‌های خوب دارم در دایره‌ی کوچک زندگی‌م این روزها. هرکدام‌شان چرخی از رفاقت و مهر را می‌گردانند و مرهم‌اند و التیام. التیامِ زخم‌های جامانده از شرارتِ نامردمان! دیدم چه همه خوب است امید و اعتمادم را سیلاب تلخ گذشته نبرده و می‌توانم هنوز دل‌گرمِ گنجِ حضور آدم‌ها باشم. دیدم چه همه خوب است رفیق خوش در کنار داشتن و خلوت را از هرهرزه‌ی نابه‌کاری پاک داشتن. به گمانم مرتبه‌ی بلند آدم‌ها، اینکه زندگی‌شان بالنده و روبه‌جلوست یا نه، اینکه حال‌شان سبک‌بال و روشن است یا چسبنده و سیاه همه ربط به جریان انرژی دیگرانی دارد که دوروبر سوسو می‌زنند و لنگری بر بی‌سامانی طوفان‌اند و وزنه‌ای از پای رفاقت می‌گشایند و.. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ از اینکه هر انتخابی، راه به جایی دارد و همراه آن جاده است که می‌تواند به بلندای دمیدن صبح برساندت یا به سیاهچاله‌ی پوچی و کوردلی. من سرِ تعظیم دارم برابر رفاقت‌هایی که سرشارم می‌کنند. سرِ تعظیم دارم برابر آن‌هایی که راه هموار می‌کنند و چراغ روزهای تاریک‌اند. اینکه تن به هم‌نشینی هرناکسی ندهیم و هم‌او که دل‌مان به روشناش گرم، به سینه بفشاریم و هم‌او که سینه‌مان از سایه‌اش سنگین، دوربادی بگوییم و پا از گرانی زنجیرهای تباهش بگشاییم. من به خوبی آدم‌ها مومن‌ام. به چراغدان قلب‌شان..

یکشنبه

«جهان با تو خوش است»- هفت

گفت ببینمت؟ و من از کار فارغ و یک‌راست راهِ خانه‌اش پیش گرفتم. جای گلایه از ازدحام همیشه‌ی همت، شاهنامه شنیدم. رسیده‌ام به گذر سیاوش از آتش. کیفور از کلمه‌ها و روانی صدا و الخ رسیدم به خنده و آغوش گشوده‌اش. برام تست پنیر و ریحان ساخت و لیوانی قهوه‌ی داغ. موسیقی شنیدیم و پاره‌ای کتاب خواند و از انتخابش نَمی به مژه‌هام نشست. از سالومه خواند که بر یحیای زاهد عشق می‌ورزید‌. از سپیدی تن‌اش می‌گفت و انکار می‌کرد و از مواج موهاش و انکار می‌کرد و از سرخِ مرجانِ لب‌هاش و انکار می‌کرد و...
بعدتر گفت بیا به شراب‌ها سرکشی کنیم. گفت کناری بمان تا لکه‌های سرخ، آبیِ خوش‌ات را شتک نزند. تفاله‌ها لایه‌ای بودند ضخیم و دلمه‌بسته و بی‌نفوذ. او آهسته چوب می‌گرداند و شرابِ عبوسِ خفته را بیدار می‌کرد. و عروسِ شکفته‌ی سرخ دهان بازمی‌کرد با سرخوشی. می‌جوشید و برمی‌آمد و چرخ می‌زد. و عطر سرخِ غلیظش اتاق را می‌آکند و مشام را مست می‌کرد. تفاله‌ها چون صخره‌های دریای جنوب بودند. با حفره‌ها و شکاف‌هایی در دل. موجاموج دریا تن می‌کوفت به حفره و کف‌آب فوران می‌کرد و با غرشی فرومی‌خفت و پس می‌کشید. شراب هم زنده و پرخون و پرجوش با صدای فش‌فشِ فزاینده‌اش آوازی سرمی‌داد تماما مست! آوازی گس، آوازی دور، آوازی که نام کوچک هزار معشوق را به خواب دیده و خوانده و از یاد برده...

«جهان با تو خوش است»- شش

این اواخر غرق لباس‌های سیاه بودم. سیاهِ بی‌قضاوتِ درهم‌پوشِ خالص! گویی جانم را پنهان می‌کرد از غیر. پناهم می‌داد در سیاه‌چاله‌اش و دربرم می‌گرفت. و من هیچ می‌شدم و من نبودم و سیاهی، همه بود. امروز اما پیراهنم سبزآبی نابی بود. پیراهنی بلند و گشاد با آستین‌ها و سرسینه‌ی قلاب‌دوزیِ ظریف. و ردیف دکمه‌های چوبی کوچک، در امتداد مهره‌های گردن. آبیِ پروس! آبیِ عمیقِ مات! می‌توانستی در این لباس اول‌بار ملاقاتم کنی. می‌توانستم در این لباس از گردنت بیاویزم و بافه‌ی کوچک موهای تابدارم، گلوگاهت را نوازش کند. در موجاموج این آبیِ عمیق دست بگذاری بر گرمای قلبم، تپنده و سرخ. و عطر منتشر نفس‌هات -سوسنِ دشت‌های فراخ- دست‌هام را بیاکند.

پنجشنبه

خواب ازم می‌گریزد. نفسم می‌گیرد. راه می‌افتم توی خانه. کورمال دست می‌کشم به حجم تاریک اشیا. تماس حلقه‌های مو با برهنه‌ی شانه‌هام، پیش‌رفتن در بوته‌زاری‌ست تاریک. خش‌خش برگ‌ها و نازکای شاخه‌ها بر پوست روشن گردن و شانه‌هام. دست می‌‌کشم به قوس مخملین مبل و راه بازمی‌کنم تا پنجره. کتابخانه در تاریکی چشم می‌چرخاند و دنبالم می‌کند. آینه بر دیوار نجوا می‌کند که نترس! قوطی‌های رنگ و بوم‌های برهم، افتاده‌اند به پچ‌پچه. بوی رخت‌های شسته و خاک گلدان‌های سبز خانه را انباشته. پنجره رو به ماه سرخ گشوده‌ست و سرمای پاییز نشسته به جان لیوان سفالین لاجوردی‌ام. گلویی تر می‌کنم و سایه‌ی صندلی‌ها می‌رسانندم به قوطی کوچک دارو. نفسم گرفته و با دو پاف کوچک، حفره‌های بینی پذیرای دوباره‌ی هوا می‌شوند. زهرابه‌ی دارو می‌سُرد به گلو و دهانم تلخ می‌شود. دست می‌گیرم به قاب پنجره. ستاره‌ای پیداست. لکه‌هایی سیاه، تن چسبانده‌اند به پنجره‌ی همسایه و نور لرزانی بزرگ و کوچک‌شان می‌کند هردم. پرنده‌ای با پوشِ پرهاش، روی تیرکی در خود فرورفته. شب چون هزار لایه سنگ سیاه، کلمه‌ها را پوشانده. و تنهاییِ زخم‌خورده‌ی کوچکی، زیر لایه‌ها لابه می‌کند. توی سینه‌ام...

سه‌شنبه

«جهان با تو خوش است»- پنج

به آخرین اتوبوس می‌رسم. زنی وسایلش را گذاشته روی صندلی کناری‌ش. به ناچار می‌روم عقب‌تر. چراغ آن ردیف خاموش است ولی اعتنام نیست. دسته‌ی کاغذ را بیرون می‌کشم و می‌گیرم نزدیک صورتم. توی تاریکی دور دیالوگ‌های داستان گیومه می‌گذارم که جداشان کنم از متن. زیر عبارتی خط می‌کشم و چیزکی می‌نویسم. نیمه‌ی دوم سال، همه‌ی ساعت‌های همت، ترافیک لعنتی مثل گلِ چسبناک است. اتوبوس لق می‌زند. و بالاخره خستگی و تاریکی و خواندن و دست‌اندازها حالم را بد می‌کنند. به حال تهوع سر را می‌دهم عقب. مداد توی دستم عرق می‌کند. دندانه‌های گیره را آزاد می‌کنم و حلقه‌های مو می‌ریزند به گردنم. باد خنک پاییز و ماهِ تمامِ در تعقیب! پیغام می‌دهم به نورپرداز و عکاس که فردا بروند سر تمرین. به بچه‌ها که راس فلان توی پلاتو باشند. غرولند می‌شنوم که سخت‌گیری و الخ. حواله می‌دهم که همین است و باید به برنامه برسیم. و باز باد خنک پاییز و ماهِ تمامِ در تعقیب! برمی‌گردم به قصه. مردی که خیانت کرده، آن هم در یک رابطه‌ی طولانی عمیق و عاطفی! با خودش گفته دخترک که هست، رام و مطیع! و با هرزه‌های بسیار پریده، محض تنوع! محض جولان! و دخترک فهمیده و برای همیشه کنار کشیده. حالا روایت فصل‌های زندگی مرد است بدون او. زندگی و تقلا و هزاروهمه چیز، بدون او. آن مرحله‌های بیرون‌ریزی و گور باباش گفتن‌ها و طعم هرزه‌های بسیار تا التماس و دست‌وپازدن‌های در رجعت و... تا دویدن‌های مکرر شبانه. تا افسردگی‌های تمام‌نشوی لعنتی. تا هیچ‌کس او نمی‌شودها. تا پس کی قرار است فراموشی بیاید و بشورد و ببرد. تا سال‌ها بر همین مدار و آن دست‌نوشته‌ی استخوان‌سوز آخر... لعنت می‌فرستم به نویسنده، به نیویورکر، به مترجم که این همه خوب از پس‌اش برآمده.
اتوبوس این‌جای شب تمام می‌شود. پیچه‌ی کاغذهام به مشت، از بزرگراه رد می‌شوم. منگ، بی‌اعتنا به بوق‌ها و سرعت و سیاهی لباسم. -راحت‌ترین عبای سیاه دنیا که هرروز برمی‌کشم و می‌زنم به دلِ تلنبار کارهای پیش رو- از بزرگراه می‌گذرم و کاغذ را می‌فشرم و از یاد می‌برم مقصد را. سر را نزدیک ماشین‌هایی می‌کنم که کند کرده‌اند اما پسِ این همه ماه به کل از یاد برده‌ام، کجا! ماه سرخ و نزدیک و بزرگ و روشن است. من باز پوست انداخته‌ام. چله برداشته‌ام که مرزهای جان را جابه‌جا کنم. که از پا ننشینم. گیرم یک باغ هندوانه توی یک دستم باشد و... آن یکی دستم روی قلبم! آخ کاش بدانی چه‌طور می‌شود از همه برید و به خود وصل شد و به همه رسید. با همین قلبی که صداش آرام است و رسا...

«جهان با تو خوش است»- چهار

هیچ‌وقت دهان‌تان طعم بوسه گرفته؟ طعم جادوییِ جامانده از لغزیدن لب‌ها. عطش لب‌ها را به خنکای لطیف برکه‌ای رساندن و سیراب شدن. وقتی سرانگشت‌ها مست نوازش‌اند و چشم‌ها گاه باز و بیش بسته. آن مماس نیم‌دایره‌ی چانه‌ها و ساییدن خوش گونه‌ها برهم. نرمه‌ی گلبرگ زیرین به لبی چیدن و دل به شیارهای سرخ غنچه‌ی بالا سپردن. عشق تکثیر می‌شود به میلیون‌ها ذره‌ی ناب و دل‌انگیزترین گفت‌وگوی جهان بی‌نیاز از کلمه‌ای، لب‌به‌لب جان می‌گیرد. هیچ‌وقت دهان‌تان طعم بوسه گرفته؟ چه می‌گویم! عیان است که بارها در این تجربه غوطه خورده‌اید.
حالا چندروزی‌ست صبح‌ها با طعم غریب بوسه‌ای طولانی بیدار می‌شوم. می‌نشینم برابر آینه و لب‌ها را به هم می‌فشارم و طعم بوسه را مزه‌مزه می‌کاوم. این‌جاست که تنهاییِ رسوب‌کرده‌ی کش‌داری خیره به چشم‌هام پوزخند می‌زند. به طعنه می‌پرسد به تمنای که خیال بافته‌ای؟ می‌گویم تو آشنای همه جان‌های خسته‌ای، تو بگو طعم دهانِ که جامانده به تمنا؟

یکشنبه

«یاد تو روشنم می‌دارد»

از رگبار و برق بیدار شده‌ام. دیدم ساعت از صفر گذشته. پیغامی آمده و انتهاش نوشته، «زنده باشی بابا». مژه‌هام، سیل‌شورِ اشک..
شبی عزم کردم بروم دشت. بروم پای دماوند. من نابلدِ راه بودم و دیگری را نیز همراه کرده بودم. از جاده‌ی بی‌شانه‌ی باریکی راندیم و بالا رفتیم و وسیله را رها کردیم پای کوه. بند کفش‌های سنگلاخ‌روام را او محکم کرد و در تاریکی پیش رفتیم. صدای گمراه نهر شده بود راهنما. ساعت‌ها رفتیم و نشانه‌های آشنا یک‌به‌یک غیب شدند. پیش رفتیم و صدای زوزه‌ی حیوان جابه‌جای کوه تنوره کشید و دور برداشت. دیگر امید بریده بودم از رسیدن و وحشت لایه‌لایه بر پوستم رسوب کرده بود. ته دره‌ای، پای شیبی بلند ایستادیم. چراغ از یاد برده بودیم و شکافتن شب کار سهلی نبود. ایستادیم و رو کردم به آسمان. رو کردم به آسمان و تک ستاره‌ی قطبی‌م را به دل خواندم. گمانم هرآدمی یک ستاره‌ی قطبی دارد برای وقت‌های گم‌شدگی و سرگشتگی‌ش. صداش کردم و راه خواستم و حالِ امن. سر بلند کردم به بالای دامنه و هیبت بیدهای پهن‌پیکر کهنه‌سال را دیدم. محال است از یاد ببرم آن دلِ قرص و لبخنده را. شیب را بالا رفتیم و پشت بیدها کلبه‌ی شبانان پدیدار شد. یک دشت عطر گلپر وحشی بود و یک کهکشان شهاب‌باران بی‌کران! تا چشم کار می‌کرد ستاره خوشه کرده بود. آن حلقه‌های جادویی روشن و شاخه‌های درهم نور! و فروافتادن شراره‌های سنگ! پرهیب کوه! نور در نور بود و غریب! من اما آن شب پوست انداختم و چون جانوری آبستنِ مرگ به خود پیچیدم! دیوبادِ شرور دور چادر پنجه می‌کشید و دندان‌هام چون ضرب‌انگشتی یک دسته کولی بی‌سامان به هم می‌خورد و مچاله بودم و جان می‌کندم و هیچ نمی‌دانستم چه بر سرم آمده و هجوم دهشت از کجاست و امن و آرام ساعتی پیش را کدام جن‌باد بلعیده. همراه، گوش‌هام را با کف گرم دست‌هاش می‌فشرد و من دمی از لرزیدن نمی‌ماندم. چندنفر توی دنیا می‌دانستند، دست بر گوش‌های کوچک زن بگذارند و جهانش را خاموش کنند به خواب خواهد رفت؟ حتا این رفتار پنهان ظریف هم آرامم نمی‌کرد آن شب. دلم برای عظمت ستاره‌ی قطبی‌م کوچک بود و فرود آمدن یک‌باره‌اش بی‌قرار و آسیمه‌ام کرده بود. صبح اما ورق دیگری بود و سبزینه‌ی ژاله‌بسته و قله‌ی برفینِ کوه‌پیکرِ نزدیک و اسب‌های سپیدِ به چَرا و زنگوله‌ی سگ‌های پاسبان و هزار گل چارپرِ کوچک رنگین و زن در خواب...
ساعت از صفر گذشته و اولین رگبارِ پاییز است و زن بیدار...

خدایا فقط یک معجزه!

مثل دیگر روزهای هفته دیر به خانه برمی‌گشتم. جمجه‌ی سنگینم به شیشه‌ی مثلثی تاکسی پناه برده بود. ترافیک بود و نا نداشتم چندصدمتر آخر را پیاده ادامه دهم. سمت چپ خیابان حیاط سابق زندان بود و بوستان بزرگِ حالا. ردیفی مجنونِ بید کاشته‌اند در حاشیه‌ی پیاده‌راه، چراغ‌برق‌های گردن خمیده هم لابه‌لاشان. یکی‌شان به پت‌پت افتاده بود. انگار شب‌کوره‌ای به چشمِ چراغ رفته باشد، تندوتند پلک می‌زد و دایره‌ای پای پاش روشن و تاریک می‌شد. پریشانِ برگ‌های بید هم مات و موهوم. به همچو قابی نحیف تن یک پیرمرد هم اضافه شد! ایستاده زیر چراغ با موهای سپید آشفته و صورتی استخوانی. با سری که بالا گرفته بود رو به نورِ بودونبود. یک قاب کهنه‌ی نقاشی با تمام جزئیات! دست‌ها را به شکل نیایش کاسه کرده و تا زیر دنده‌هاش بالا گرفته بود. با چشم‌های لوچ و موهای درهم ریخته‌ی برف‌نشسته‌اش خیره بود به پت‌پت چراغ. به آستان خداوندگاری رسیده بود و پای دروازه، پنهانِ قلبش را بیرون می‌ریخت تا اذن ورود پیدا کند. من محو شمایل پیامبر دیوانه بودم. از برهوت و امواج گذشته بود و میان رشته‌های بید و چراغی مرده با خموشی لب‌هاش نوفه می‌کرد. زیر لب زمزمه می‌کرد خدایا یک معجزه! فقط یک معجزه! و من قلبم را به مشت می‌فشردم از صداش که گم می‌شد میان همهمه و ازدحام شهر..

جمعه

تمرین تمام می‌شود، راه می‌افتم سمت چهارراه. خسته و منگ. تن را از میله‌ی اتوبوس می‌آویزم. چنارهای تُنک ولیعصر، آفتاب جمعه، فرعی‌های پرخاطره. حوالی تجریش می‌رسم به عمارت کهنه. توی صندلی مخمل سرخ فرومی‌روم. رو به پرده، تنهاترینم. رو به پرده و میان جماعتی نشسته در تاریکی. فیلم‌های کوتاه تابستان شعارزده‌های کج‌سلیقه‌ی ناخوب! به خلاف آنچه نوروز دیدم و سرکیفم آورد! چراغ‌ها روشن می‌شوند و من تن را ریخته‌ام به خیابان. آهسته، غمگین، خسته. میان همهمه‌ی بازار و آن همه بساط رنگارنگ، انگشت‌ها را می‌لغزانم به دسته‌ی بندهای رنگ‌به‌رنگ کفش! جفتی آبی زنگاری می‌کشم بیرون تا کتانی کهنه جانی دوباره بگیرد. تا دویدن‌های شبانه را سربگیرم از نو. پسرک کفاش می‌گوید خانم! توی این آینه نگاه کن! می‌بینم دو باریکه‌ی اشک آغشته به سیاهی چشم‌هام رد انداخته بر گونه‌ها. رسیده تا خط خنده و خشک شده! یادم می‌آید توی تاریکیِ رو به پرده اشک ریخته‌ام. از حجم سنگین تنهایی که قرار بوده بریزم به خیابان شهر. به دویدن فکر می‌کنم. به تاراندن اندوه. به گریز از همه چیز.

دورترین تکه‌ی این خاک

می‌گوید تو دیوانه‌ای! لعنتی این کار کم از انتحار ندارد! مصمم زل می‌زنم توی چشم‌هاش. می‌گوید یک‌راست می‌روی توی شکم نهنگ! از این افسرگی دیگر نجاتی نداری ها! می‌روم سمت پنجره. دوتا مستطیل بزرگ ریحان کاشته. لبخند می‌زنم. می‌گوید تازه جان گرفته‌ای. آن‌جا دیگر اثری از معاشرت و رفاقت نیست. اصلا مگر تعهدی به گروه نداری؟ پس تئاتر چه؟ مگر رویات نبود؟ مثل همه وقت‌های استیصال دست می‌کشم به گلوگاهم. من بهتر از تو واقفم به همه این‌ها و با این حال... می‌گویم تنها تو نیستی که منع می‌کنی. من آن بیرون حتا یک موافق هم ندارم. اما فقط یک‌سال یا اگر نیمه‌ی یک‌سال دوام بیاورم، هم از این چاه درماندگی بیرون می‌زنم و هم توی مملکت دیگر غصه‌ی نانم نیست. می‌گوید حماقت است! دیوانه‌گی‌ست! و به حال برزخ می‌رود قهوه بسازد. از دور صداش می‌رسد، پس نقاشی چه؟ آواز چه؟ این قطعه‌ی آخر که خواندی هنوز زنگ می‌زند به گوشم. می‌گویم تمام این زخم‌ها را باری به خلوت فشرده‌ام. ولی تصمیم همان است که گفتم. درخواست انتقالی می‌دهم. با دست‌کم ده نفر حرف زده‌ام و دلیل آورده‌ام به تمنا. بوی تلخ داغ قهوه خانه‌اش را پر کرده. می‌گویم نه این‌جا دلی چشم‌انتظارم است و نه مهری گروی دیگری دارم. اگر تنها نیم‌سال دوام بیاورم، زندگی‌م دیگر می‌شود، بفهم! می‌گوید مثل آفتاب صلات ظهر روشن است که ازت لاشه‌ای خسته و پوک بازمی‌گردد و آن‌وقت جبرانی در کار نخواهد بود. می‌گویم، نامه نوشته‌ام و همه سختی‌ها را به جان خریده‌ام. هیچ خوش ندارم به کسی جواب پس بدهم بابت تصمیم‌ام! از سر غضب آه می‌کشد، این همه لجاجت چه‌طور در تو می‌گنجد؟ می‌گویم «چاله که کنده‌ست!»

سه‌شنبه

تو راست می‌گویی. حق با توست. حق داری خشمگین باشی و رو بگردانی به تلخی. او که تمام این سال‌ها نادیده‌ات انگاشت، من بودم. او که دوست داشتن‌ات را لگدمالِ هیچ و پوچ کرد، من بودم. او که با حقیرترین آدم‌ها به تو خیانت کرد، آخ من بودم. او که مدام ته چاه تنهایی نگاه‌ات می‌داشت، من بودم. او که به هر بهانه ازت فاصله می‌گرفت و پس می‌کشید، من بودم. او که همه‌ی این سال‌ها دل‌ات را هزارپاره کرد، من بودم. او که از گفتن دروغ‌های کوچک بی‌مقدار ابایی نداشت، من بودم. او که وقت درد و خون به حال خود رهات کرد، آخ من بودم. او که هیچ باری از زندگی‌ت برنداشت و اعتناش نبود به مرده و زنده‌ات، من بودم. او که بودن با همه را خوش داشت الا تو، من بودم. او که هزاروعده کرد و پای یکی هم نماند، آخ من بودم. تو راست می‌گویی. تو مبرایی! بگذار حق با تو باشد...

پنجشنبه

«جهان با تو خوش است»- سه

خواسته‌اند وسط بازار پرشلوغ زندگی‌م هر هفته چندساعتی را خلوت کنم به هوای تماشای فیلم. من چشم‌هام پیاله‌ی خونِ خستگی‌ست و از خمیازه‌ی مدام خجل‌ام. گفته‌اند اولین رج، فیلم محبوب توست. دیدن استاکر روی پرده و در خانه‌ای خوش جانم را تازه می‌کند. محو و مبهوت قاب‌های شگفت‌ایم! مرد، زائرها را می‌رساند به اتاقک سکوت و جذبه... اما هیچ‌یک شهامت نمی‌کنند با عمیق‌ترین آرزوشان روبه‌رو شوند!
من آه می‌کشم. خم می‌شوم رو به پرده. سرمی‌گردانند به صورتم. می‌پرسند دلت هست بار بعد آینه ببینیم؟ از کجا این آرزوی کهنه را دانسته‌اند؟ این آرزوی کهنه‌ی محالِ نشکفته را؟ که هرگز اعتنایی نصیب آینه‌بینی باهم نشد؟ بیرونِ خانه ماه کامل است. انگشت‌های باریک را لغزانده‌ام تا نیمه‌ی چپ دنده‌هام. صدای قلبم نمی‌رسد به تو؟

یکشنبه

صندوقم را باز می‌کنم و پیغام نون می‌چکد به عمیق‌ترین حفره‌ی قلبم. به چاهی عمیق و دست‌نارس! «چه تاریکی زیبایی!» قطره چون گوهری فروافتاده از چلچراغی‌ست. نون از کسی یا جایی نقل کرده؛ «باوان» در کردی همان جگرگوشه است. لایه‌ی دیگرش از بابان می‌آید به معنای خانه‌ی پدری، فراتر از جگرگوشه. اخت و آمیخته به مهر. من سر فرومی‌برم به چاه و آه برمی‌آورم از موج‌دایره‌های این فروافتادن. براش می‌نویسم، گویی سال‌هاست کلمه‌ای به مهر نشنیده‌ام. یک تعبیر عاشقانه‌ی خالص. براش می‌نویسم دل‌تنگِ یک جانِ خشک‌وخالی‌ام...

شنبه

شنبه‌ی نازک

دخترک از اولین سفر دونفره‌اش برگشته و کیسه‌ای گوش‌ماهی گذاشته کنار کتابخانه. من پاهای دردناک را دراز کرده‌ام نزدیک پنجره‌ی قدی و تردِ آب‌دار گلابی وحشی سرانگشت‌هام را مرطوب و شیرین کرده. خانه خالی‌ست و شنبه نازک. پرده را به عادت معمول کنار زده‌ام تا گلدان‌ها سیرابِ نور شوند. شنبه بایست پشت میز و تلنبار کار می‌گذشت اما قاعده را دیگر کردم. من را بریدم از عادت معمول و نشاندم به تماشای سایه‌ی پرنده‌ها روی سنگ مرمرین خانه.
به ساق‌های کرخت و نیمه‌جان فهماندم وقت مرگ نیست! وقت فقدان و ازپانشستن هم! هشت کیلومتر پیاده توی تهران چرخاندم‌اش! از میدان ونک تا پس‌کوچه‌های انقلاب! گفتم ما سخت‌جان‌تر از آنیم که ببازیم به حزن یا مرض! و بعدتر تا ارتفاع دوهزاروپانصد متری، حدود هفت کیلومتر بردم‌اش تا قله‌ی اول! گذاشتم از عطر گردوها مست شود. عاشق سرخ شاه‌توت‌ها شود. به سگ‌های مسیر غذا بدهد. و برود کنار آتش کوچک آهسته دراز بکشد بر تن سنگ.
حالا ساق‌های دردناک را سپرده‌ام به نور و گلابی وحشی و سکوت و عکس‌های مرد عکاس را ورق می‌زنم که حیات دوباره‌ی جان‌سختم را ثبت کرده.

سه‌شنبه

«چون آخرین غریوِ یکی زخم‌خورده»

من فریاد نکشیدم. هر بلایی به سرم آورد، فریاد نکشیدم و بهمن اندوه بود که همه‌چیز را در خود خفه می‌کرد. فریاد نکشیدم. حتا آخربار حذر کردم از گریه. چون شکنجه‌گری، دست را گذاشتم بر گداخته‌ی سرخ و چون شکنجه‌گری هزارباره سخت‌دل‌تر گفتم، فریاد نزن! هیچ مگو! هیس!
هرچه کرد، فریاد نکشیدم. هرچه این چندسال به سرم آورد، فریاد نکشیدم. خودم را غرق کار کردم. بخشیدم و دویدم و هرچه در راه بود به دوش گرفتم و قلبم خفه بود و تقلام بیش از جانم. دویدم و تن را خسته به خواب سپردم. آن‌قدر خسته که از رویا بازمی‌ماند حتا. دل را دواندم و هیچ خوراکش ندادم. دل را گداختم و هیچ مرهم‌اش ننهادم. گفتم برای دردِ دست‌مالی شده‌ی باطل، سوگواری احمقانه‌ترین است! گفتم وقت‌کشتن است و نباید که این‌بار از پا بنشینی و با همه‌ی توان کمان‌ات را بکش ای آرش! می‌گفتم، «تو تخمی نمی‌پراکنی که در همه‌جا سربرآورد. تو خود خواهی رست، مثل درخت که در زمستان می‌میرد و در بهار دوباره می‌روید.» و «آرش با همه‌ی اندوه خود رو به سوی دیگر کرد.» هرچه کرد، فریاد نکشیدم. چون تکه‌ای آهن‌ربا میان پاره‌آهن‌ها غلتیدم و سنگین و سنگین‌تر شدم. غلتیدم و دویدم و راه به حزن ندادم. «جنگاوری که سخت‌ترین جنگ‌افزار او، چوب‌دست چوپانان بود.» «و او کینه نمی‌دانست.» بخشیدم و پذیرفتم و باز از ریشه آتشم زد و هیچ نگفتم. دو ماه به چشمم سالی آمده بس که فکر را پس رانده‌ام. دهان بستم و در خود ریختم و حالا تکه‌هایی از تنم رو به خاموشی‌ست! دو انگشت دست چپ و ساق پای چپ تا زانو. انگشتان پای راست به تمامی. کرخت و خواب‌آلود و بی‌حس. اول‌ها یکی‌دو ساعت در اوج کار گره‌گره می‌شدند و حالا عضوهایی نیمه‌جان‌اند و ازدست‌رفته گویی. می‌گوید این فریاد تن توست! بفهم! من فریاد نکشیدم و اشک را پس راندم و اعتراض نکردم و «اکنون آرش از بانگ خود به ترس می‌ماند.» «روزگاری در من جز مهر نبود، اما اکنون بیزارم!»

یکشنبه

من چاهى را تعليم كرده‌ام
كه به آبى نمى‌رسد ولى
چه تاريكى زيبايى! 

-بیژن الهی-

شنبه

می‌پرسد نامش را که می‌شنوی چه برات زنده می‌شود؟ می‌گویم جزءبه‌جزء بوسیدن پلک‌هاش! صورتش میان تاریکی بود و من آن‌قدر نزدیک که نفسم می‌نشست به پیشانی‌ش. چشم‌ها را می‌بست. عجیب و ناب‌ترین تجربه‌ی بوسیدن! آن‌طور نرمی نازک پلک‌ها و ابریشم روشن مژه‌هاش مماس بر رنگ‌پریده‌ی تب‌دار عاشق لب‌هات...