چهارشنبه

مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. برای رسیدن و یافتنش باید بلندای کوه هزاران پایی زمان را تاب بیاوری. قدم به قدم با سنگ‌های عظیمی بر پشت، پیش بروی. کش‌داریِ اندوه، سرریزی مرور، جرقه‌های دروغین مهر، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره. گاهی از سنگینی آنچه بر دوش داری، می‌لغزی و سقوط. می‌لغزی و جراحتِ نو. می‌‎‌لغزی و خشم. می‌‎‌لغزی و نومیدی. مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. که پشت صبح مِه‌گرفته‌ای پنهان است. به هر رنج که هست، خواهی رسید به اوج. بارهایی ریخته ته دره. جان پُر تاولِ راه. و گل کم‌یاب کوچکی با چهار پر سفید توی دست‌هات...

دوشنبه

وقتی دوست داشتن‌ات چشم اسفندیار است و بس

خاطرم هست از همچو صبحی می‎ترسیدم. از صبح دوشنبه‎ای که بیدار شوم و دیگر اثری از او درونم نباشد. رد و لکی به ذهن و خاطر و احوالم ازش نمانده باشد. من از همچو صبحی می‎ترسیدم. حتا با گریه گفته بودم از این ترس، به خودش. فکر می‎کردم آن تمام شدن و تمام کردن معهود مثل کندن یک تکه از جان و تنم باشد. صبحی که بیدار می‎شوی و دست راستت از شانه آویخته نباشد دیگر! امروز اما -صبح دوشنبه‎ی اول خرداد- بی که دست و پا و چشم و دلی از دست داده باشم، آن اتفاقِ بی اتفاق افتاد. جوری که انگار نبوده هرگز. بی اثر، دور، غریبه، ناموجود، وهم. انگار هرگز دلم نلرزیده و با دست‎هاش هزاربار، هزارتکه نشده‌ام. با خودم می‎گویم می‎شد این تمام شدن جور دیگری باشد؟ می‎شد ردی از اعتبار و اعتنا بماند و مهر زیر بهمنی از فراموشی؟ می‎شد ازش با احترام و آرامی یاد کنم بی دلِ تنگ؟ و جواب می‎دهم اگر آن تیشه‎ی زهرناک را هزاربار به ریشه‎ی دلم نزده بود، شاید. اگر روی دوست داشتن‌های به ظاهر خالص، هربار سایه‌ی هرزه‎ی دیگری نیفتاده بود، شاید. اگر دروغ را حتا حرمتی می‎گذاشت! اگر می‌شد چنگ بزنم به تنها یک خاطره از روزهای سخت که او کنارم بوده است! نه وقتی هم‌شانه‌ی مادر بیمارستان‌ها را درد می‌کشیدم. نه وقتی برای اولین بار قصد کردم خانه‎ام سوای خانواده باشد. نه حتا وقتی در خانه‎ی کوچک خالی مُردم! بماند خرده خارهای بسیار. عیار دوست داشتن، حرف مفت نیست! آن هم حرفِ مفتِ کذب! اگر می‎شد چنگ بزنم به تنها یک خاطره... صبح دوشنبه‌ی اول خرداد منم و زندگی پیش رو و نه دیگر پشت سر. و نه دیگر هرگز پشت سر. جنازه‌ای را به رود گنگ انداخته‌ام و آهسته از پله‌های متعفنش بالا می‎آیم. دور می‌شوم. و آسمان تا بی نهایت آبی‌ست.
امروز کولی‌ام
شادخوار و تن‌خوش
رستگار و رها

شنبه

هر صبح وقتی تاکسی از خروجی مدرس می‌پیچه به حکیم، آفتاب گرد بلور می‌شه و می‌پاشه به چشم‌هام. پلک می‌بندم و هزاررنگ جلوه می‌کنن. سرخ تیره، آبی کبود، زعفرانی و ارغوانی و لاجوردی. امروز وقتی رسیدیم به ورودی تونل رسالت، چشم بازکردم. دقیقا روی پرده‌ی تاریک‌روشن دهانه‌ی تونل، سنجاقکی معلق بود و بال می‌زد. نه پیش می‌اومد و نه پس می‌رفت. چهار بال نازک رو چرخ می‌داد و بالای سر ماشین‌ها آویخته مونده بود رو هوا. معلق، سبک، رها، خیره. و فقط من می‎دیدمش! باور کنین که فقط من می‎دیدمش وقتی چشم باز کردم و رنگین‎کمان کنار رفت.

سه‌شنبه

سهند دومین ترجمه‎اش را وقتی فرستاد که توی راه‎پله کارتن بالاپایین می‎کردم. دست نگه داشتم تا آن وضع ته‎نشین شود و بتوانم سر صبر در خنکای بی هوای زیرزمینم بخوانمش. ترجمه‎ای بود از فیلم‎نامه‎ی Eternal Sunshine of the Spotless Mind درباره رابطه‎ای که به تلخی تمام شده و هر دو آدم قصه می‎خواهند خاطره‎ها را پاک کنند و چه و چه! توی یادداشت مترجم هم از مارکز جمله‎ای آورده: «زندگی آنچه زیسته‎ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا بازگوییم.» هر که نداند، شما و این بوف طفلک خوب می‎دانید حال من و خاطره‎هام را. این که چه‎طور همچو فیلم‎نامه و یادداشت مترجمی می‎تواند حالم را دیگر کند. یا تنها همان دیدن اسم سهند که گره خورده به خاطره‎هام لابه‎لای ایمیل‎ها. زمانی نوشته بودم از خاطره گریزی نیست. وقتی هم قسم خوردم که دیگر یادی نکنم. حالا هم هر دو دست را گرفته‎ام جلوی دهان و رد انگشت‎هام خون انداخته زیر پوست کلمه‎ها. هیس دخترک! هیـــــــــــس دخترک! هیــــــــــــــــس!

یکشنبه

روزهای خوبِ پیش‌ِ رو

صبحِ جابه‎جایی همه‌چیز درهم و آشفته بود و مغزم از خستگی خاموش. این بود که در را قفل کردم و همان وسط اثاثیه گوشه‌ای تشک انداختم برای ساعتی خواب عمیق. عصر که بیدار شدم، نور غریبه بود و دیوارها ناآشنا. تنم حال عجیبی داشت میان آن همه کارتن‎ کاهی. ذهنم اما روشن شده بود. آرام و سر صبر شروع کردم به بازکردن جعبه‎ها. همه جا را روفتم و همه چیز را چیدم تا حوالی یازده شب. به زور سرپا ایستاده بودم زیر دوش و پاهام بدجور گزگز می‌کرد. دست‌ها را به سختی بالا می‌گرفتم به هوای شستن موها. و کمر؟ مپرس، مپرس، مپرس! وقتی مچاله خزیدم به تخت، سوای این‌که دلم می‌خواست تن را بسپرم به دست‌هایی گرم و بزرگ -آخ گرم و بزرگ- تا درد را بگیرد از بندبندم، دلم بستنی هم می‌خواست! خسته‎ناکِ نیمه شب به خنکای شیرینی فکر می‌کردم با توپک‌های ریز شکلاتی که بیاید زیر دندانم. همین اندازه خواسته‌ام کوچک و کودک و پرخواهش بود پسِ خستگی! فرداش تا ظهر نمی‌توانستم تن را تکان دهم از جا. خواب ترمیم بود و مرهم بود و خوراک هم. تا این‌که ب ناباورانه پیغام داد، بیا دیداری تازه کنیم بعد مدت‌ها. و ساعتی بعد توی دستم ظرف کوچکی گذاشت با دو اسکوپ بستنی! یکی آلوی وحشی و دیگری شکلاتی با تکه‌های... من؟ دخترکم ریزریز می‌خندید و پاهاش درد را ندیده می‌گرفت. ب می‎گفت چه‎قدر خوب می‎خندی و این وقت‎ها چه اندازه زیباتری. درخت توی دلم این روزها شاخه‎هاش همه نور، همه بلور!

چهارشنبه

از خودم می‎پرسم چرا کمک گرفتن این اندازه برات سخت و ناهضم است؟ چرا درد را تا استخوان قورت می‎دهی و صدات درنمی‎آید؟ توی کمک گرفتن تحقیر می‎بینی؟ غرورت چروک می‎خورد؟ آدم قویِ همه‎چی بلدِ سینه‎سپر درونت کوچک می‎شود؟ نشسته‎ام وسط کارتن‎ها و دارم فکر می‎کنم دقیقا باید چه گلی به سر بگیرم فردا؟ حساب‎کتاب می‎کنم و موجودی‎ام کفاف کارگر نمی‎دهد. تکه‎ی اتوبار نیازمندی‎های همشهری را گذاشته‎ام کنار دست و یکی‎یکی دستمزدهاشان را گفته‎اند و من؟ همین حالا هم تا آخر ماه وضعیتم درازکشیدن توی لانه‎ی مورچه‎ است! یادم می‎آید وقتی بود که یکی‎دو سکه پول خرد بیشتر نداشتم و عزا گرفته بودم چه‎طور خودم را برسانم خانه. آن وقت‎ها خانه‎ی آبی بودم. یا بعدترش توی همین خانه‎ی بهار گاهی بین خریدن آب و نان آن قدر مردد می‎ماندم تا ماه تمام شود. بعد اگر لامپی می‎سوخت یا قبض آب و گازی سر به فلک می‎کشید، فلج می‎شدم به کل. اما صِدام درنمی‎آمد. هنوز هم! از این که تصویرم پیش آدم‎ها بوی نیاز بگیرد، در خودم مچاله می‎شوم. کمک گرفتن برام سر خم کردن است. یک حال توسری‎خورده‎ی مگویی‎ست. حس بدهکار بودن بزرگ‎ترین صلیبی‎ست که می‎شود به دوشم بگذارند. باید همه چیز را جوری سامان بدهم که پوسته‎ام ترک نخورد، حتا اگر اندرون شرحه‎شرحه باشد و ریش. بماند چندنفری توی زندگیم خودشان دست کمک پیش آوردند و بعدتر دسته‎ی خنجرشان توی سینه‎ام چرک کرد! نشسته‎ام وسط کارتن‎ها و دارم فکر می‎کنم دقیقا باید چه گلی به سر بگیرم فردا؟ هوا دارد تاریک می‎شود. باید بلند شوم و باقی خرده‎ریزها را سامان بدهم. حتا مادر را هم دور نگه‎ داشته‎ام از ماجرا. خوبیِ نوشتن این‎جا، سبک شدن است. دیگر مشکل کذا توی دلم تلنبار نیست انگار، نه که چاره‎ای پیدا شده باشد ها! انگار می‎کنم برای کسی تعریف کرده‎ام و با چشم‎هاش اطمینانم داده که، «همه چیز درست می‎شود دخترک.» آن بیرون اما دهانم بسته‎ست. کمک گرفتن رنجورم می‎کند و خودِ آن‎طورم هیچ خوشایندم نیست. لت‎خورده و سربه‎زیر و دست‎بسته! بلند شوم به گلدان‎های زبان‎بسته آب بدهم بلکم همه چیز درست...

سه‌شنبه

پیغام داده بود وقتش رسیده، بیا ازت طرح بردارم. کمی زودتر از وعده رسیدم. ته آن کوچه‎ی بن‎بست درختک انجیری بود که پای چناری کاشته بودند. چنار عظیم رو به شکستن بود. تنه‎ی چندده‎متری‎اش خم شده بود روی دیواری کهنه‎آجرچین. و انجیربن جوان در آغوش چنار سر بلند کرده و پنجه‎برگی‎هاش را گشوده بود. میوه‎های سبز و کال و کوچکش خوشه کرده بود جابه‎جا. ایستادم و همه‎ی آن سبزی سرزنده را نفس کشیدم. گفتم پیش از پیری و زوال، پیش از مردن و تمام شدن بهتر است روی بوم نقش بگیرم. و این بود که نه ساعت تمام در هشت حالت مختلف ایستادم و نشستم تا او خیره به اندامم قلمو بگذارد و تاش‎تاش رنگ. یکی‎یکی که لباس برمی‎کندم، به تحسین می‎گفت: جوانی! جوانی! و من گونه‎هام شکوفه‎های گیلاس. می‎گفت چه زیبایی تو، چون مجسمه‎های مرمرین قرن‎ها پیش! و چشم‎های نقاش بلوری می‎شد تراش‎خورده. من فارغ از من بودم. تحسینش را خوش داشتم و حالم را سبک می‎کرد. هوا تاریک شده بود و من نه ساعت تمام ذهن را خاموش کرده بودم به مراقبه و درد عضله‎ها کم آزارم داده بود. هوا تاریک شده بود و دورتادور خانه تابلوهای بزرگی از من نشسته بودند به تماشام که چه‎طور یکی‎یکی لباس می‎پوشیدم. یکی با پوزخند نگاه می‎کرد و پوستش آبی دیوارهای مراکش بود. یکی به خشم لب برچیده بود و رنگش سرخ و سیاه. یکی با ترس در خودش جمع شده بود انگار شغال‎ها دور سپیدی ساق و پستان کوچکش زوزه می‎کشیدند. یکی واداده بود و دست‎هاش آویخته دو سوی تن و مشتش باز. هوا تاریک بود و به اندازه‎ی بزرگ‎ترین دشت دنیا توی دلم زنبق وحشی گل داده بود جای خارستان خشم.

یکشنبه

برهنه‎نویسی

بی نوشتن فلجم. ناقصم. دردمندم. خفه‎ام. چرا دریغ کنم از خودم؟ از بیم قضاوت؟ از تیزی خنجرهاشان؟ از دل‎سوزی حقیرشان؟ چرا دریغ کنم از خودم؟ چرا کلمه‎هام پشت پرده‎ای کلفت و کرباسی سایه‎بازی کنند؟ مگر چه از دنیاتان اشغال می‎شود با نوشتنم؟ می‎نویسم که نفس بکشم. پشت کلمه‎ها پناه می‎گیرم. خونی اگر هست از رگ کلمه بیرون بپاشد. زهری اگر هست به رگ کلمه بریزم. فریادی اگر هست، فریادی اگر هست از دهان کلمه هوار شود. خشمی اگر هست، خشمی اگر هست با ناخن کلمه بخراشد. چرا دریغ کنم از خودم وقتی بی نوشتن می‎میرم؟
پاره‎ی یکم
از این شهر نفرت دارم. از توت‎های ریخته پای درخت‎هاش. پاشنه‎ام را چنان سنگین بر سنگفرش فرودمی‎آورم گویی بر لاشه‎ای گندیده. منزجرم. از این شهر نفرت دارم. از گربه‎های کور که پوزه‎ی ملتمس بر ته‎مانده‎ی هر کثافتی فرومی‎برند. از پیچ‎امین‎الدوله‎ای که قی شده روی دیوار. از آشپزخانه‎های پشت دیوارها و بوی خوارک مادرانه‎شان. از همه‎چیز و همه‎کس. از این شهر لعنتی! آگهی تدریس پیانو را خراش می‎دهم. آتش‎فشانی‎ام که خشم ازم لب‎پر می‎زند. پشت کلمه‎هام دندان می‎فشارم. پشت چراغ قرمز. کسی از دست‎هام عکسی برمی‎دارد وقتی کتابی ورق می‎زنم. پس می‎کشم با نفرت. گونه‎ام منقبض می‎شود از غیظ. ناخن به کف دست‎ها فرومی‎برم و درد و خون‎سیاهی‎ش را اگر می‎دیدید نیازی به قطار این کلمه‎ها نبود. کف دست را می‎گرفتم پیش رویتان و نفرت را می‎خواندید، که چه از همه‎تان بیزارم من! خودم را گلوله می‎کنم روی صندلی کوچک کافه‎ای. جایی کنار شیشه و نزدیک پیشخان. خودکاری می‎خواهم و یک‎نفس روی کاغذ پوستی فاکتور کتاب، ریزبه‎ریز می‎نویسم از نفرتم. از توت‎های ریخته پای درخت‎ها. از آدم‎ها. از این شهر. حشره‎ی سیاهِ کوچکی بال‎هاش را بیهوده بازوبسته می‎کند. زور می‎زند از عطف کتابم بیاید بالا. نگاهش می‎کنم. ناتوان است و دنیاش چه حقیر.

پاره‎ی دوم
پنجاه ‎و دو صفحه از شانزدهمین کتابی که امسال دست گرفته‎ام، تمام می‎شود. کافه شلوغ‎تر شده. خودکار افتاده کناری. قهوه نیم‎خورده. لب‎هام تلخ. می‎زنم بیرون. حالا ماده گرگی‎ام که آرام است. که قدرت و شتابش بیش از تصور شماست. هر آن می‎تواند به دریدن سینه‎ای خیز بردارد. رو می‎کنم به آسمان. از ماه ناقص یک ملیله‎ی شکسته‎ی روشن آویزان است. تمام کوچه‎ها همراهم می‎آید. سر فرومی‎برم به درختچه‎ای در پیاده‎راه. گل‎های کوچک شیری‎رنگش عطر خوبی دارند. می‎روم. بازمی‎گردم. بومی‎کنم. خشم پس رفته. جنون ساکت است و توی چشم‎هام لانه کرده. مرگ خیلی دور و گم است. بهار بوی قهوه می‎دهد. اذان می‎گویند. ملیله‎ی شکسته هنوز از ماه آویزان است. مثل پولکی جداشده از لباس شب زنی زیبا. قدرتم بازگشته. آنچه نمی‎بینید را می‎شنوم. آنچه نمی‎شنوید را لمس می‎کنم. توی خواب‎هام مارهای باریک دور پاهام می‎لغزند و می‎پیچند. فلس سردشان را حس می‎کنم همه جا. ماده گرگی‎ام که ساکت است. دندان می‎کشد به تن کلمه. به چشم‎هاش نگاه کنید اگر!

شنبه

وقت ادای کلمه‎اش دندان می‎فشارم

نمی‎دانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، من به بلندای حنجره و به عمق دلم فریادش کرده‎ام! به عمق رنجی که برده‎ام. به عمق دردی که آن دیگران بی‎دلیل بهم رسانده‎اند، فریادش کرده‎ام. نمی‎دانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، پژواک سهمگینش را انتظار می‎کشم!

جمعه

حالا که این‌جا فقط خودم هستم و خودم، می‌شود این را بنویسم. که حالم زیر رگبار بی امانی بود آن روز. کسی شقیقه‌ام را متصل سنگ‌باران می‌کرد. می‌پرسیدم چرا لعنتی؟ و جوابی نبود. دلش خواسته بود. هوس کرده بود ترک‌های جمجمه‌ام را بشمارد. سکندری می‌خوردم توی خیابان و نیمه‌هشیار بودم. ذهنم از فرط دردمندی نیمه‌خاموش شده بود و شهر پشت تاری پرده‌ای رفته بود. یادم هست بهارشیراز را پیچیدم به سازمان آب. صدای پرنده بود بالای شاخه‌های اردیبهشت. رسیدم به تیرک برق. پاش گندم ریخته بودند. پیشانی آماس کرده را تکیه دادم به ستون بتنی و نشستم. دلم خواست به قدر یک گنجشک مچاله شوم. دیگر در هیبت زنی نباشم که اندوه از پا درش می‌آورد هردم، بی‌رحمانه. به گندم‌ها گفتم چرا هربار؟ مردی ایستاد، ببیند کمکی ازش ساخته‌ست؟ خنکای بتن پیشانی تب‌دارم را کرخت کرده بود. دست را توی هوا تکان دادم که نه. به گندم‌ها گفتم چرا؟ و آن‌قدر سوالم دردناک بود که تا مغز استخوانم سوخت! قطره‌قطره گندم‌ها سرخ شدند. قطره‌قطره سرخی سوالم می‌چکید روی گندم‌ها. مرد راهِ رفته را برگشت. دستمالش را گرفت زیر بینی گنجشکی در هیبت زنی که فقط پرسیده بود چرا؟
آخرین جمعه‎ی خانه‎ی کوچک بهار بود. چون پیرزنی صبور لای کارتن‎ها چرخ می‎زدم. لیوان روی میز را از دمنوش‎های بابونه خالی می‎کردم. کشمش‎ها را می‎ریختم روی نخودچه‎ها توی قوطی. کشوها را یک‎به‎یک خالی می‎کردم و دستمال می‎کشیدم. جعبه‎ها لب‎به‎لب می‎شدند. چسب پهن می‎کشیدم روی دهان گشادشان. خانه سر ناسازی برداشته بود اما. با این‎که دست‎پاچه نبودم هیچ و دامن‎کشان لای اثاثیه می‎پلکیدم، اما باز یک گوشه‎ای فوران می‎کرد. اول که بلندای سیم فر برقی گرفت به آبپاشِ لبالب و پرتش کرد زیر کابینت. همه‎جا را آب برداشت! آهسته زانو زدم به دستمال کشیدن آن پشت و پسله‎ها. بعدتر پیچه‎ی کاغذ کرافتم افتاد روی گلدان خشکیده‎ از گیاهی و دمر شد و تا شعاعی خاک ریخت. باز شدم همان پیرزن صبور و نشستم به دستمال کشیدن آن گوشه. قبل‎تر هم دیده بودم وقت ترک، خانه‎ای بیفتد به گلایه. گیرم به زبان بی‎زبان خودش. من زبان اشیا را می‎دانم و آهسته سر به کار خودم داشتم. جای ماندن و بازگشتی نبود. خانه‎ی کوچک بهار هم بایست سر عقل می‎آمد کم‎کم. اما کوتاه نیامد! ته‎مانده‎ی شکر قهوه‎ای را از قوطی تلقی خالی می‎کردم توی ظرف قرص‎تری که یکهو لبه‎اش برگشت و مشتی شکر پاشید پای کارتن‎ها و روی نمد. نُچی کردم و نشستم به دستمال کشیدن باز. لباس‎های زمستانه را سوا کردم. یخچال را از برق کشیدم تا برفک‎هاش بریزد و تمیزش کنم برای رفتن. کاسه‌کوزه‎های سفالی کوچک و بزرگ را یک‎به‎یک روزنامه‎پیچ کردم. و آن وقت شیشه‎ی بزرگ برگ مو را پیدا کردم ته کابینت بی استفاده‎ی بالایی. پیرزن گفت تف به روزی که با ذوق دلمه پیچیدی تو! با نفرت انداختمش توی کیسه‎ی بزرگ آبی‎رنگ کنار دستم. این‎جاها پیرزن صبور قصه لگدی هم حواله‎ی ماتحت عالم می‎کرد. لولای کمرم افتاده بود به جیرجیر که نشستم و یک تمبر شکلات تلخ چسباندم به کامم. جابه‎جاش بلورهای نمک دارد. ترکیب دیوانه‎ای‎ست و خوشش دارم. یکهو با صدای گرومپی از جا پریدم! چه شده؟ لوله‎ی فرش تکیه را از دیوار برداشته و تن سنگین را پرت کرده رو ردیف گلدان‎ها. پیرزن بهش یک تیپا زد و گفت وای به حالت اگر گل‎قاشقی‎ام را شکسته باشی! فرش گونه‎هاش گل انداخت و چشم‎هاش پر شد. گفت خانه‎ی نو لک آفتاب ندارد، من نمی‎آیم! بلور نمک خوش‎خوشک باز شد توی دهانم و قاطی تیره‎ی شکلات معرکه شد. گفتم بی‎خود! من تنها آمدم توی این خانه، اما حالا همه با هم می‎رویم بیرون! فهمیدی؟ دو لت پنجره باز بود. گلوله‎ی سفتِ سیاه مگسی، وزوزکنان هوا را شکافت. خودش را کوبید به آینه، به دیوار، به اثاث درهم و برهم. پیرزن کمر دردناک را چسبانده بود به ارغوانی ملحفه. می‎گفت نره‎خرِ کور، پنجره از آن طرف است! مگس چشم چرخاند که، دارم بازی می‎کنم و از جای شلوغ خوشم می‎آید خانوم جان! هیچ بهش برنخورده بود! یعنی لای وزوزش بوی لب‎ولوچه‎ی آویزان نمی‎آمد. لباس‌های چرک از توی حمام صداشان درآمده بود. پیرزن اعتنا نکرد. نون عکسی برام فرستاده بود. پسری را به میله‎های پلی بسته بودند. آدم‎ها نگه‎اش داشته بودند چون می‎خواسته بپرد! چون می‎خواسته تمام کند. دو شب قبل‎ترش باز به سرم زده بود. حالم خراب‎تر از همیشه بود. الف پیغام داده بود سالم بمان تا برگردم. نوشته بود لازم نیست قوی باشی. باید جنگجو باشی. گفته بود مثل سنگ‎نوردی باش که دست به هر شکافی می‎برد و پا روی هر کنگره‎ای می‎گذارد و می‎کشد تن را بالا. مهم نیست آن پایین چه گذشته، خودت را بکش بالا! پیرزن صفحه را بسته بود و طعم دلچسب شکلات رفته بود و مگس هم پشت پرده‎ی تور گم شده بود. رعد و برق جام پنجره را می‎لرزاند. من دست‎ها را توی هوا بلند کرده بودم و دنبال برآمدگی سنگی می‎گشتم که بکشدم بالا، بالاتر.

سه‌شنبه

باورم نبود که دوباره شکنجه‎ام بدهد. که بتواند باز شکنجه‎ام بدهد! طعم تند و زور سهمگینش را از یاد برده بودم گویی. شب اول بغض را فروخوردم و به سکوتی خفه گذشت. گفتم اولین‎بارت نیست که زخمت زده دخترک! رهاش کن. شب دوم اما غرق هق‎هقی بلند شدم میان کارتن‎های باز و بسته‎ی خرده‎ریزها. مثل جانوری کور لابه کردم. جانوری کور و کریه که ته آب‎های تاریکش می‎دارند. بسته به خزه‎های هزاران ساله! گریستم و چشم‎هام تهی و تاتاری شد. بعد حرف‎هایی زدم به غایت تلخ. به غایت تلخ و لایق اما! نوشتم و بیرون ریختم و تهی شدم. اما چرا دهان از زهر بستم؟ نمی‎شود رفتاری را هم ملامت کرد و در حال، همان را هم پیش گرفت! نوشتم و بیرون ریختم و پاک کردم. گفتم بس است دیگر. بار دیگری درکار نیست. دیگر هیچ از او نمانده درونم. بس است دیگر. من تکه گوشتی سخیف و گندیده نیستم که هربار بیاید به تیپایی مهمانم کند و برود پی زندگیش پی آدم‎هاش! آمدم این‎جا، رو به یک‎یک شما به صدای بلند قسم یاد کنم که برای همیشه تمام شد! به خدا که برای همیشه تمام شد! دیگر نه یادی و نه مهری و نه مروری و نه هیچ! تا ابد! محال است! محال است دیگر از او یادی کنم، نه با کلمه نه به دل! از گندابِ دروغ‎ها و پوچ‎مهری‎ها و بی‎رحمی‎ها می‎کشم بیرون دل را! از گنداب عشق‎های نیم‎خورده و پُرتاول! به همه مقدسات قسم! به زندگی قسم! به زخمی که برداشته‎ام قسم! به خونی که دلمه شد روی کاشی‎ها! به حرمت دوست داشتن قسم! قسم به صدای دل‎نگران مادرم! تمام شد دیگر.

دلکم در سینه بمیری کاش که همه رنج از توست...

وقتی می‎بینید کسی روزهاش را در بوته‎ی گزنه می‎گذراند. وقتی می‎خوانید از دل‎تنگی می‎نویسد و جان‎به‎لب شده. وقتی می‎بینید با هزار زانوی زخم باز دست به دیوار گرفته و ایستاده. وقتی می‎بینید تکه‎های هزارپاره‎ی زندگیش را به چنگ و دندان گرفته و زور می‎زند قوی باشد و از هم نپاشد. وقتی می‎بینید کورمال دست به هرجایی می‎کشد تا راهی برای خلاصی از تاریکی بیابد، چه‎طور می‎توانید چراغی دست بگیرید و دلش را بلرزانید و ببریدش لب گورچاهی عمیق و به پفی چراغ را بکُشید و پرتش کنید ته آن دره؟! از خودم می‎پرسم چه‎طور می‎تواند کسی؟ و جواب می‎دهم بس که تو، احمق‏‎ترینی! بس که هنوز به ذات انسان مومنی! بس که دلت نمرده هنوز! و تقصیر از چراغ‎دار نیست و تویی که نبایست شب‎کوره‎ی راه‎گم‎کرده‎ای باشی و پی هر نور کذبی راه بیفتی! تقصیر توست که احمق‎ترینی و دلت نمرده و باور توی دست‎هات پرپر می‎زند هنوز. تقصیر توست که هنوز شنیدن از «عشق» را تعبیر به عشق می‎کنی! کلمه‎ها سقوط کرده‎اند دخترک! بدجور هم...
وقتی می‎بینید کسی روزهاش را در بوته‎ی گزنه می‎گذراند، شما را به خدا بیش از آن زجرش ندهید. وقتی می‎بینید جان کنده دل را آرام کند و مرگ را پس براند و سر را بالا بگیرد، شما را به خدا بیش از آن زجرکشش نکنید. مگر آدمی چه اندازه طاقت و توان دارد؟ به عقوبت کدام آزار بایست این‎طور خرد و خراب و حقیرش کنید؟ به عقوبت کدام آزار؟ دقیقا به عقوبت کدام آزار؟ شما را به خدا بروید سر به کار آدم‎هاتان. همان‎ها که بهتر و خوش‎تر و به‎صرفه‎ترند! بروید و راحتش بگذارید. بروید و به حرمت هرآنچه که بوده و دیگر نیست، راحتش بگذارید. شما را به خدا! شما را به حرمتِ... راحتم بگذارید...

دوشنبه

برای ما، تنها
بوسه‎ها می‎مانند
کرک‎دار، چون زنبورکان که می‎میرند
وقتی از کندو پرمی‎گیرند


-دره‎ی علف هزاررنگ، آسیپ ماندلشتام، ترجمان بیژن الهی-

خویشتن‎پوشی

تمام هفته بیرون از خانه‎ام. و این بی‎حد تنم را خسته می‎کند. پنج‎شنبه‎ها تا دیر، جمعه‎ها از صبح. به احتمال زیاد این هفته سنگین‎ترین خواهد بود. چهارروز پشت هم کلاس با فکری که خسته‎ست. خوابی که کم است. و اشتهای هیچ به غذا. و کارتن‎های لبالب از کتاب و خرده‎ریز. ریسه‎ی درناها را از دیوار برچیده‎ام. یکی‎یکی نقاشی‎ها و موج بزرگ هوکوسای را هم. فکرم مشغول اثاث‎کشیدن است. مشغول خانه‎ی بی نور و بی هوای بعد از این. مشغول مجاب کردن آن مجموعه‎ای که دوست دارم دورادور همکارشان باشم. مشغول قراردادی که هنوز نیامده. مشغول حساب‎کتاب کردن قسط‎ وام‎ها. مشغول کلمه‎هایی که شنیدم و بی‎دلم کرد. مشغول هزارویک چیزِ پادرهوا. توی این وضعِ سخت و گوریده‎ی درهم عینک شنای دخترک را امانت گرفته‎ام. گاهی عصرها با همه کوفتگی و دل‎مشغولیم برهنه‎ی تن را می‎سپارم به آب. با دست‎هایی کشیده و نفسی مرطوب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. و نوک پنجه‎هایی که به دیواره‎ی آن مستطیل آبی فشار می‎دهی و باز از نو! جَستی دوباره! صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب... 

دل‎‌تنگی تنانه- دوازده

می‎دانی دو انگشتت بوی تن او را بگیرد یعنی چه؟ هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. نه، نمی‎دانی...
پیراهنش سرمه‎ای بود و شلوار کتان ساده‎ی سیاهی پوشیده بود. با همه‎ی خستگی‎م راهم را دو خیابان کج کرده بودم که از پشت موهاش را تماشا کنم. از استخوان میان دو کتفش هم می‎گذشت. چون دسته‎ای بزرگ خوشه‎ی گندمِ نورس، روشن و موج‎دار. سر پیچ خیابانی قدم‎هاش کند شد و دست کرد به کیف دوشی‎اش. من دورترک پا سست کردم. سایه‎ی چند پرنده افتاد به دست‎هاش. گویی سیگاری می‎گیراند. رفتم نزدیک‎تر. «عذرمی‏‎خوام، یه لحظه..» خیره و خالی نگاهم کرد. صورتش آشنا نبود. چهل سالی داشت به گمانم. چشم‎های تاتاری سیاه و ریش‎هایی که لب‎ها را پوشانده بود. مکث کردم و خالیِ نگاه پرسشگرش خستگی را به یادم آورد. «هیچی. ببخشید.» اما هم‎چنان خیره ماندم به چشم‎هاش. «آدم به خاطر هیچی سایه به سایه‎ی کسی نمیاد!» شانه‎هاش را داده بود عقب و از سیگارش کام می‎گرفت. سر را می‎چرخاند و دود را فوت می‎کرد دورتر از صورتم. رمق وانمودکردن نداشتم هیچ. نمی‎دانم چه‎طور، دستم را خوانده بود ولی. شاید توی ویترین مغازه‎ها انعکاس تنم را دیده بود. «می‎دونم شاید برداشت خوبی نکنید از حرفم، ولی می‎خواستم بدونم، اجازه دارم دست به موهاتون بزنم؟» اخم کرد. چند قدمی رفت سمت جدول. سیگار را سر صبر روی صندوق آبی امداد خاموش کرد. و پرت کرد توی جوی آب. هنوز ایستاده بودم. آسمان گرفته بود. موهاش کدرتر به نظر می‎رسید. آمد ایستاد سینه به سینه‎ام. یک دست باز فاصله بود میان‎مان. موهای بسته را مشت کرد و ریخت به شانه‎ی چپ. «البته که می‎تونید.» لبخندی در میان نبود. من بغض داشتم و در صورت او نشان از هیچ عاطفه‎ای نبود. نه حیرت، نه بی‎حوصلگی، نه لبخند، هیچ! همین‎طور که دست پیش می‎بردم به لمس کردن تارهای درهم موهاش، از خودم می‎پرسیدم چه بر سرت آمده دخترک؟! توی خیابان؟ غریبه‎ای را پی می‎کنی که چه؟ «ممنونم که اجازه دادین.» و خلافِ مسیری که دزدانه آمده بودم، راه افتادم. نباید طولش می‎دادم. نباید گریه می‎کردم. نباید به پشت سر نگاه می‎کردم. دستم را مشت کرده بودم. انگار خاطره‎ای مثل یک تکه یخ توی مشتم آب می‎شد...

صدایم کن لعنتی!

قلبم چنانی فشرده و دردناک است، انگار طوفانی را حبسِ یک‎ مشتِ کوچکِ بی‎طاقت کرده باشم.

یکشنبه

شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. گه‎گاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رج‎های سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچه‎ای گره‎گره کرده. من نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوته‎ها می‎پایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی کرده دور و برم را بومی‎کشد. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. به زنی فکر می‎کنم که از این ارتفاع می‎لغزد! از این ارتفاع می‎لغزد و در خار و خاک می‎خراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسه‎ی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدک‎های هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشت‎های پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنه‎ای که جابه‎جاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گم‎شده، ناآشنا، بی‎نشانه. با پلک‎هایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. پوست شب جرب‎زده‎ست و من هراسم نیست. دست پیش می‎برم به نوازش. می‎شود مرگی چنین را پس زد؟ رگه‎های شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. و آخرین خاطره را زنده می‎کنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زنده‎ام می‎دارد. تنم گر می‎گیرد از ضربه‎ای و فشاری که اول‎بار تنم را وصلِ او کرد. از بکارتی که درد را درون کشید. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخنده‎ای... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها می‎کند به صورت باد. لمبرهای برهنه‎ام از خاطره‎ی سنگی سرد منقبض می‎شوند. با پاهایی آویخته. شانه‎هایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونه‎هایی به رنگ شکوفه‎های اردیبهشت... شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. تاریکی‎ست. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشه‎ی چشم‎هاش نگاهم می‎کند. و درد می‎کشد. و درد می‎کشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند. تا باز...
می‎گوید نباید این اندازه بی‎پروا بنویسی. نباید آینه‎دارِ گوشه‎های پنهان زندگی‎ت باشی. می‎گوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و دردسترس باشی. این آسیب محض است! می‎گویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. می‎گویم چون میلیون‎ها و میلیون‎ها تن و جانی که تمام شده‎اند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیده‎اند، من هم. دیگر که خاطرش می‎ماند زنی از دل‎تنگی می‎گفته یا نیمه‎های شبی با گریه می‎نشسته به نوشتن؟ به خدا که در حافظه‎ی هیچ‎کسی ثبت نمی‎شود. همه به آن گودال تاریک می‎لغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهان‎مان می‎کند.

یکشنبه

...

برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م ایستادم رو به نیم‎دایره‎ی شیشه‎ای باجه‎ای و مارلبرو خواستم! و باز برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م از شین یک نیم‎بطری تکیلا گرفتم! پرسید عیش تنهایی؟ گفتم نه، مهمان خاص دارم! توی مسیر از مقابل چند سوپرمارکت کارتن‎های خالی جمع کردم. خیلی چیزها جان‎به‎لبم کرده این روزها. از همه بدتر سکوتی‎ست که فروخورده‎ام! خسته‎ام. رسیدم خانه و کلید را سه بار توی قفل چرخاندم. خانه جور نزاری شده بود. مثل سگی تیپا‎خورده نگاهم می‎کرد. مظلوم و ترسیده و مهربان. گفتم اول کتاب‎ها را جمع می‎کنم و بعدتر قفسه‎ی ادویه‎ها را. نشستم وسط بساط نقاشی. کسی توی دلم گفت «طاقت بیار، درست می‎شه. تو قوی هستی، می‎تونی!» فریاد کشیدم خفه شو! این یه دفعه خفه شو لامصب لعنتی! گفتم خفه شو! خفه شو بذار این یه بار توی سی‎وسه‌‎سالگی‎م توی خودم غرق شم. خفه شو و دست از ملامت‎ کردنم بردار لعنتی! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! خفه شو و راحتم بذار! بعد سیگار پشت سیگار. مثل همه‎ی تازه‎کارها اشک و سرفه و زهرمار نوشیدن بود. و آبی تیره‎ای که با خاکستری قاطی کرده بودم به کشیدن موج بزرگ و سیاهی سرگردان تنهاترین نهنگ دنیا. دور و برم کارتن‎های خالی و رنگ و دود و آشوب. به سختی کلیدها را فشردم روی صفحه‎ی گوشی و نوشتم «قبول، نیمه‎ی دوم ماه اثاث میارم همون زیرهمکفی که گفتین.» بی نور و بی هوا! بی پنجره! آخ بیچاره گلدان‎های نورسم. از شیار لب‎هام آتشی می‎سُرید تا نای و مری و ریه و معده‎ام. تنم داغ بود و قوطی فلزی کنار دستم پر از مچاله‎ی سیگار شده بود. وال غول‎پیکری که بزرگ و بزرگ‎تر می‎شد و جان می‎گرفت و چرخ می‎زد. غم‎آگین‎ترین آوازش را می‎خواند و توی تنهایی من غوطه می‎خورد و من های‎های گریه می‎کردم و مچاله شده بودم و قلمو توی دست‎هام مرده بود و بطری خالی شده بود و پاکت از نیمه گذشته بود و هوا سیاه بود و دیوارهای خانه‎ی کوچک بهار تنگ گرفته بودند وال غول‎پیکر را و قفسه‎ی کتاب‎ها با دهانی گشاد و هزاردندانِ رنگ‎به‎رنگ به مسخره نیش باز کرده بودند و من گریه می‎کردم و حالم آشوبِ مگویی بود و نهنگ به سرفه افتاده بود از ابردود و سلاخِ تنهایی کاردِ سینه‎پهنی را می‎کشید به سمباده‎ی شقیقه‎هام، قژقژ.. قژقژ.. قژ.. قژژژژ.. قژ.. قژ...

به روی کاغذ و دیوار و سنگ نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
!نیامد



-براهنی-

چهارشنبه

دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. انگار صدام را هیچ جان‎دارِ تن‎زنده‎ای نمی‎شنود. انگار هیچ‎کجای این عالم دلی نیست با من. که بیاید. که بخواهم. که بماند. پرطنینِ گرم صدای براهنی می‎خواند، «نیامد!» انگار می‎کنم حرف آخر است! و اشک‎ها دهانم را پر می‎کنند. دهانم از کلمه خالی. این روزهای سختِ بی‎کسی. این روزهای شتاب و سکوت. این روزهای بی‎مهرِ جان‎به‎سری. این روزهای طاقت‎بیارِ لعنتی. «نیامد!» دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم چه اندازه مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم..

سه‌شنبه

خاطره‎ها جامی‎مانند اسماعیل!

چندروزی وقت دارم تا با خانه‎ی کوچک بهار خداحافظی کنم. با همه خاطره‎هاش. با همه خاطره‎هاش. با همه..

پنجشنبه

من از آب‎های توبرتوی تاریک می‎ترسم. این را پیش‎تر هم نوشته‎ام گویا. از جانورهایی که توی تاریکی می‎لغزند بر تن آب. خواب دیدم انتهای اسکله‎ای چوبی ایستاده‎ام. چند ده متری طناب ضخیم حلقه کرده بودم به بازو. هوا تاریک بود. ابرها سرِ جنگ‎شان بود. به هم تنه می‎زدند. دریا تا چشم کار می‎کرد سیاهی بود. سیاهی لغزان و عمیق! زنی همراهم بود که صورتش را نمی‎دیدم. یک سر طناب را گرفت و دست انداخت دور یکی از ستون‎های چوبی و رفت پایین. حجم‎اش را توی تاریکی نگاه می‎کردم که فرو می‎رفت توی آب و سر آخر هم شد یک موج‎دایره و تمام. ترسیده بودم. بی هیچ کلامی تن را به دهان دریای بی‎کرانه انداخته بود و من یک سر طناب دستم بود. دقیقا نمی‎دانستم چه اندازه پایین یا پیش رفته. ترس شبیه بوته‎های گزنه افتاده بود به جانم. مدام به اطراف نگاه می‎کردم. قرار بود تا کی آن پایین بماند؟ پس نفس چه؟ اصلا چرا رفته بود؟ طناب، نشانه‎ی بند او به حیات بود؟ اگر رها می‎کردم چه؟ ترسیده بودم و زن رفته بود و سر طنابی زمخت مانده بود توی دست‎هام. مادر بازوم را فشرد. «خواب می‎دیدی. خواب می‎دیدی.» نشسته بود لبه‎ی تخت. گفتم هوم. گفت شش-هفت بار اسم او را فریاد زده‎ای توی خواب. من؟ او هیچ کجای خوابم نبود! گفتم اشتباه شنیدی. من حتا فریاد هم نکشیده بودم. آن‎قدر ترس داشتم که دهانم بسته بود توی تاریکی. گفت، «بیدار بودم. شش-هفت بار خیلی بلند صداش زدی.» گوشه‎ی پتو فشرده مانده بود توی مشتم. سرم را کشید توی سینه‎اش. «خوابش رو می‎دیدی مادر، چیزی نیست.» ولی فقط زنی توی تاریکی رفته بود ته دریا و من آن بالا از ترس پوستم به خارش افتاده بود و...