یکشنبه

دل در گرو سنگ نهادن و زخم فلاخن به سینه خریدن

دوشنبه

فردا هفتم فروردینه. من عظیم‌ترین نهنگ دنیام. غول‌پیکرترین موجودی که کسی به چشم دیده تا به حال! پهنه‌ی سیاه و سنگین تن رو رسوندم به خاک. رسوندم به کرانه‌ی دریا. موج آهسته نهیب می‌زنه به دنباله‌ی لب‌پرِ کهنه‌سالِ دُم‌ام. دهانم بسته‌ست. سر رو گذاشتم رو ماسه‌ها. و جهان‌تون رو از اون زاویه‌ی منحوس و مکدر می‌بینم. غول‌پیکرترین موجود زنده‌ی دنیام. و دارم تجزیه می‌شم. فردا هفتم فروردینه.

«ترس» هم چون «امید» ازین همیشه ناکافی، رخت بسته و رفته

براش تکه‌ای از دیالوگ فلان سریال را فرستادم، که از سرگرد پرسیده بود عمیق‌ترین ترس‌ات چیست؟ و مرد جواب داده بود، اینکه عشق کافی نباشد. و بعد در ادامه‌ی سکوتِ این اواخرم ربع ساعت به گوشش خواندم و حرف زدم و گله کردم و اشک ریختم و زبان بستم. و عین ربع ساعت به نامش چشم دوختم و هیچ نگفتم و هیچ ننوشتم. حتا میان حرف‌های بی‌صِدام گفتم بیا چیزکی بشنویم باهم. و گذاشتم موسیقی غریب تلخی پخش شود در فاصله‌ی هزاروچندصد کیلومتری. گفتم چه فایده که صِدام نمی‌رسد به تو. نرسیده هرگز. چه نفس‌به‌نفسم باشی و چه دور. چه به زبان آمده باشم و چه نه. نمی‌شنوی مرا. چه نوشته باشم و چه فروخورده. وقتی دلی درکار نیست، کلمه خالی از معناست میان ما. به این‌جا که رسید مرد از خواندن بازایستاد. من از گفتن بازایستادم. او به نشنیدن‌اش ادامه داد.

شنبه

با آن صورتِ سفیهِ تسخرزن

ف می‌توانست نقاش پرده‌ی جهنم اکتاگاوا باشد! دیوارهای خانه‌اش بوم‌های غول‌پیکیری را آغوش کشیده بود. پیکره‌ها همه مرده‌مات. گویی هم‌حالاست که آبِ رودی راکد پس‌شان رانده باشد به کناره‌ای. میان دو چشم فاصله و نی‌نی چشم تاب برداشته و هاله‌ی محتضرِ صورتی رنگ پای پلک‌هاشان. با سرهایی به یک‌سو غلتیده، اندامی که احشاش عریان و بیرون ریخته و نیم‌رخی که از تراخم خورده شده. من رو به هر بوم می‌کردم، عصیان و وحشت و وهم می‌دیدم در کشاکش هم. و این میان عجیب‌ و دور از خیال‌ترین گیاهانی که روییده بودند جابه‌جای پیکره‌ها. پیچک‌های خاردار و برگ‌هایی زمخت و انبوه. گویی زوال و اضمحلالی پسِ فروکشِ خشم و خون‌ریزِ وحشت ریشه دوانده باشد. ترس اما هم‌چنان پابرجا. ف می‌توانست نقاش پرده‌ی جهنم اکتاگاوا باشد!
مرا برده بود هوایی به کله‌ام بخورد و بس هزار آشنا دیدیم، به ناچار گریختیم به خانه‌اش. از دست تمام آن رفیق‌های چهارده‌ساله‌ی هم‌مکتبیِ شاعر و نقاش و چه‌وچه. خانه دنج بود، نور به قدر کفایت و کم، شراب ناب، موسیقی به قاعده و بی‌آزار. دل از بوم‌ها نمی‌کندم. از قابی به قابی حرف می‌زدیم تا رسیدم به تصویری و از خنده سرریز پرسیدم این دیگر چیست میان این همه دهشت! تصویر گویای اتاقی بود با کاغذدیواری آلامدی و میزغذاخوری تقریبا سوت‌وکوری. منتهاالیه میز زنی به اندوه تمام سر خم کرده بود روی بشقابش. کنار دستش دخترکی بی‌حد ملول انگشت‌های کسالت را مشغول غذای نیم‌خورده‌اش کرده بود. سوی دیگر میز پیرزنی فربه در حال بلعیدن بود و اما...! کنجی از میز که نزدیک‌ترین بود به مخاطب، ببری بادی با لبخنده‌ای به تمام صورت پهن شده، فارغ از کسالت و اندوه مکدر نقاشی، با نارنجی تن و ابعاد مبتذل پلاستیکی‌اش نشسته بود و تمام دنیا و مافیهاش گویا حوالتی‌ بود به دم مبارکش! من از خنده سرریز که این دیگر چیست؟ چه‌طور در همچو قاب جدی و رنج‌اندودی جانوری چنین مضحک؟! ف جوابم داد، این زمان است! کانسپتی مبتذل! گفت پسِ هر دردِ جان‌کاهی نسیان و فراموشی‌ست. گویی هرگز دردآجین نبوده‌ای و زخم‌هات آماس نکرده است! گفت زمان همه‌ی آن «چیز» ناهضمِ تمام‌نشو را بدل می‌کند به هیچ به پوچ. گفت فقط کافی‌ست وقتِ به خود پیچیدن و ضجه زدن دوربین را کمی بالاتر ببریم و ببر بادی مضحک مبتذل زمان را ببینیم نشسته کنار مرثیه‌مان و قاه‌قاهِ خنده‌اش را بشنویم به ریش همه. بشقابی هم گذاشته بود مقابل ببرک مبتذل. مقابل حضوری همیشه حاضر و دور...

جمعه

چهارروز است که حبسِ خانه‌ام. سقف پایین آمده آن‎قدر که نوک انگشت‎هام پوسته‎های ورآمده از نمورِ خانه را لمس می‎کند. بی که بخواهم برای بوسیدنش بروم روی پنجه. برای بوسیدنش؟ سقف تا این‌جا آمده نزدیک. من در خودم پنهان شده‌ام. از خودم در خودم. تلفن خاموش و دهان خاموش و دل تاریک. گاهی آدمی در خودش، در خانه‌اش چون ولگردی بی‎خانمان پرسه می‌زند و ژنده‌پوش و گرسنه و سرمازده مچاله می‌شود. گاهی آدمی در خودش، در خانه‌اش...
از نیمه شب گذشته. باران تندی باریده و بند آمده. مادر بی‌شک صدبار تماس گرفته و نومید دکمه‌ی سرخ گوشی را فشرده. من ساکتم. من و موهای ژولیده و درناهای غبارگرفته و سنگ‎های حبسِ شیشه ساکتیم. من و رزهای مینیاتوری زردی که نون آورده و حالا همگی سر از فسردگی فروانداخته‎اند و بطری خالی آب و تفاله‌ی قهوه ساکتیم. من و عود نیم‌سوخته و لاک‌های پریده و کتاب‎های مرده و رنگ‎های خشکیده ساکتیم. من و صدای مردی که نمی‌شناسم کیست. از تخت پایین می‌آیم. سرگیجه تنم را به یک‌سو می‌کشاند و نیمی از تنم سربی و لَخت و سنگین است و می‌کشانم‌اش تا پنجره. سهیل نفیسی‌ست؟ فرهاد است؟ نامجوست؟ صدایی نیست. از نیمه شب گذشته و تک‌گذرِ ماشین‌ها و خیابان خیس. ف پیغام می‌دهد که خواب یا بیدار؟ جی‌تاک (هنگ‌اوت؟) به ف گفته هنوز زنده‌ام. می‎گویم حالم هیچ خوش نیست. می‎گوید چیزی نیست. می‌گوید فردا می‌بردم درخت ببینم. نفس بکشم. قدم بزنم. می‌گویم امروز به بهانه‌ی خریدن شیر رفته‎ام دوکوچه پایین‌تر و جای کارت بانکی، کلیدم را سرانده‎ام به شیار دستگاه و مرد پشت پیشخان گفته چیزی نیست. ف می‌نویسد لبخند. می‌نویسد دیوانه. می‌گوید چیزی نیست.

سه‌شنبه

اضمحلال خاکستری

ازش خواسته بودم بیرون نرود. گفته بودم مبادا توی یخ‌بندان زمین بخوری و خدای ناکرده آسیبی و دردی. قول داده بود. اما رفته بود. من ازش دورم و تنها سهمم تماسی‌ست میانه‌ی روز. بعدتر برام گفت به هوای دل تو رفتم سبزی و حبوبات و رشته خریدم. گفت آهسته و پاگربه‌ای رفته و خوب هم خودش را پوشانده. این‌ها را گفت که تشرش نزنم. گفت آش مبسوطی بار گذاشتم. گفت دلم نیامد توی این برف ازت بخواهم که بیایی کنارمان و چاره‌ای هم نبود تا بفرستمت. گفت سهمت را گذاشته‌ام کنار. و به خنده‌ی شرمنده‌اش اضافه کرده بود، حبوبات و رشته و نعنا و سیرداغ و چه‌وچه را به ترتیب ریخته و پخته و آش که جاافتاده با خودش گفته این یک چیزی‎ش کم است و بعد خاطرش به پرانگشتی زردچوبه رسیده. القصه آش را به میز برده و دیگران حیران پرسیده‌اند، پس سبزی‌اش کجاست؟ گفت حیف آن همه زحمتی که برای سبزی‌ها کشیدم و سرآخر پاک یادم رفت اضافه‌اش کنم به آش. من پشت تمام این جمله‌ها گوشه‌ی لبم را جویدم و شیارهای میز را ناخن کشیدم. بعدِ سکوتی پرسید چرا؟ چه‌طور بعدِ پنجاه سال پختن آش، سبزی‌اش را فراموش می‌کنم؟

یکشنبه

راوی خوب، راوی مرده‌ست

گوشه‌ی پیشانی را یله داده‌ام به قاب چوبی. دایره‌ای مات از نفسم روی شیشه تا شعاعی جان می‌گیرد و می‌میرد. بیرون غوغای برف است. درخت‌ها سنگین‌اند و صدای زوزه‌ی بی‌طاقت‌شان را خوب می‌شنوم. صبح که می‌آمدم برف امان راه را بریده بود. ماشینی در کار نبود. تا میدان با اتوبوس لبالب آدم آمدم و باقی راه را پیاده، یک ساعتی در برف. دیدن صف‌های طولانی و التماس مسافرها به ماشین‌های گذری حالم را بد می‌کرد. تمام مسیر تنها من بودم و من. و گه‌گاهی صدای ریزش برف از شاخه‌ها و آبشار پوک سفیدش. برف همه‌چیز را در خود خفه می‌کند. همه صدایی را. صدای خشک و متراکم پوتینم روی انبوه سپیدش را هم. انعکاس و پژواکی از صدا نمی‌گذارد بر جا. حتا ولوله‌ی دندانه‌دار فکرها را هم خاموش می‌کند. گوشه‌ی پیشانی را یله داده‌ام به قاب چوبی. دایره‌ای مات از نفسم روی شیشه تا شعاعی جان می‌گیرد و می‌میرد. حباب بغضم از شیشه می‌گذرد و جمع می‌شود توی سینه‌ام. بزرگ می‌شود و در خودم جمع می‌شود باز. باید کلاه آبی کبودم را سر بکشم و میز را رها کنم. کاش برف اندوه را هم می‌بلعید. انتظار را هم. زیستِ بیهوده را هم..

و/یا/پرو/مته

- نه‌ونیم صبح جمعه رسیدم تالار مولوی. محوطه‌ی خالی و سردش را آهسته قدم زدم. و دسته‌ی چندتایی آدم‌های عصر را تصور کردم که منتظرند در سالن باز شود تا به تماشا بنشینند. بالاخره روز موعود رسیده بود. پسِ آن همه شب تمرین و آن همه خستگی. رسیدم به نیمکت سنگی که روبه‎‌روش استخر بود و ماندابی کدر. و بالای سرش همان درخت عجیب و میوه‌اش که بوی خوشِ ترشی داشت. دقیقا دومین پنج‌شنبه‌ای که دیده بودمش، قدم‌زنان رسیده بودیم به این نیمکت و از لای شاخه‌های همین درخت اولین ستاره‌ی شب سوسو زده بود. پاییز بود.

- پشت در نوشته بودند ورود افراد متفرقه ممنوع. و من برای اولین‌بار اجازه داشتم پا به اتاق فرمان بگذارم و اجرای بچه‌ها را از آن اتاقک کوچک تاریک تماشا کنم. کنار دستم نور صحنه‌ها عوض می‌شد و آن بالا زیر لب می‌غریدیم که فلانی به نور بیا! و تحسین بود و اضطراب بود و هیجان و از سر وجد بالا پریدن‌ها. برای دو اجرا با وجدانی مچاله هزارشاخه گل سرخ پرپر کرده بودیم که زیر نور سردآبی عجیب خوش نشسته بود. داورها گویا با رضایت بیرون رفتند. من تمام مدت به غریبه و آشنا خوشامد گفتم و لبخند زدم و میان جماعت چشم گرداندم پیِ موهاش. زمستان بود.

سه‌شنبه

سرش را آهسته خم می‌کند روی میزم. با همان زبان ساده و سرراستش می‎گوید، هرروز وقت جمع کردن زباله‌ها می‌بیند سطلم لبالب از دست‌مال‌های خون‌آغشته است. و حین گفتن این‌ها چشم‌ها را چروک می‌کند. سعی می‌کنم لبخند بزنم که چیزی نیست. سرم را آهسته خم می‌کنم روی میز. دستمال لک‌دار چندلا را می‌گذارم در جیب. کمی این‌پا و آن‌پا می‌کند. دهانش را به گفتن و فروخوردن چیزی بازوبسته می‌کند و می‌رود سمت اتاقک و سماورش. سعی می‌کنم لبخند بزنم به قاعده‌ی کثیفِ «چیزی نیست».

یکشنبه

...

کف دست را می‌چسبانم به پیشانی. به رستنگاه موهای سیاه و گوریده. چشم‌ها را توی آینه می‎بینم. چروک‌های هلالی پلک پایین را. مژه‌های فروافتاده‌ی ملول را. دست می‌کشم به تیغه‌ی بینی. به پوست براق و چربش. به گردی غضروف کوچکش. پایین‌تر اما هیچ نیست. نه چال لب بالا و نه شکاف دهان و صورتی رنگ‌باخته‌ی لب‌ها. از این تکه‌ی صورتم توی آینه هیچی پیدا نیست. سعی می‌کنم به عادت معمول دهان باز کنم. استخوان فک را می‌جنبانم و حاصل دهشت‌آورتر از آن است که طاقت تماشا داشته باشم. چانه‌ام پایین می‌آید و حفره‌های بینی کش می‌آیند و گونه‌ها می‌خوابند و پیشانی چین برمی‌دارد اما، دهانی درکار نیست و گودال سیاهش پیدا نیست و... گلوله‌ی بزرگی از سیم‌های زنگار گرفته‌ی صِدام، جای سیبک حوا را گرفته و بالا و پایین می‌شود و گلوگاه را می‌خراشد و خون به سینه می‌ریزد. از آینه روبرمی‌گردانم. از خودم. و دست‌های سرد و وحشت‌زده را از خلاء دور می‌کنم. باریکه‌ی گردن را می‌فشارم. اشک‌ها تا گوشه‌های سابق لب‌ها فرومی‌غلتند و همان حوالی محو می‌شوند. سیاهچاله‌ی پنهانِ بیچاره..

دوشنبه

If I stay...

خواب دیدم آبستن‌ام. آبستن و برهنه. پوست شکم‌ام کش‌آمده و ترک برداشته بود. توی خیابان بودم و سرآسیمه به عابرها می‌گفتم، بچه تکان نمی‌خورد! حیران نگاهم می‌کردند و می‌گذشتند. شکم برآمده‌ی بزرگم سرد بود. تکرار می‌کردم که هرگز تکان نخورده و می‌پرسیدم، مگر می‌شود؟ کسی جوابی نمی‌داد. بچه هرگز ذره‌ای هم نجنبیده ولی بزرگ و بزرگ‌تر شده بود. ترسیده بودم. منی که توی خواب هم فوبیای آبستنی دست‌بردارم نبود، فریاد می‌زدم و نمی‌شد تکه‌ی بزرگی از تنم را دور بیندازم. تکه‌ای بزرگ با جنینی سنگی، سنگی بزرگ‌شونده و شوم. برهنه بودم و موهام ریخته بود روی استخوان ترقوه‌ام. کسی جوابی نمی‌داد. جوابی نبود. می‌دویدم و درد رگه می‌کشید به اندام‌هام. می‌دویدم و تکه سنگِ همراهم می‌خورد به پوسته‌ی نازک و... می‌دویدم و ازش رها نمی‌شدم و وبال احوالم بود. وبالی تا ابد انگار. روزنی از بیداری می‌گفت، تعبیر آبستنی، اندوه است.

چهارشنبه

می‌نویسد، «حواسم بهت هست.» و این دردناک‌ترین جمله‌ی محبت‌آمیز این روزهاست. مثل پرت کردن یک دسته گل مصنوعی ارزان روی گوری با خاک تازه...

سه‌شنبه

ماهِ نو

- یک لت از در چوبی کمدی‎ست کهنه که جابه‎جاش گویی موش‌جویده. گذاشته کنار پیاده‌راه. روی آن اسبی حنایی با یال‎های سفید با زنجیر به میله‎ای بسته است. با سم‎های پلاستیکی‎اش دور میدانکی فرضی دور می‎زند مدام.‎ تلق‎تلق تلق‎تلق تلق‎تلق. پیرزن خردک بساط دیگری هم پهن کرده، چندتایی رادیو، آینه و قیچی، ناخن‎گیر، شانه و الخ.

- ولوله افتاده به جان شهر. مزیدِ آلودگی و زلزله. شب‎ها صدای ویراژ و بیسیم و فریاد از دریچه‎ی هواکش می‎ریزد به پلاتو و تمرکز از بچه‎ها پرمی‎کشد. چیزی تا فجر نمانده و پرومته کم‎کم اسلوب خودش را پیدا کرده و بایست به سررشته‎ای صحنه‎ها را گره بزنیم. اما این شتاب و آشوب سرش ناپیداست. چه‎طور می‎توان به صدای گلوله‎ای که شهر را می‎شکافد بی‎اعتنا ماند؟ حرف حرف حرف و انگشت‎هایی که مستاصل در جیب‎ها گره می‎شوند.

- ده شب از سرم گذشته و بی‎‎خوابی بدلم کرده به هیولایی خاموش و سودازده. تا روشنای صبح خیره می‎مانم به دیوارها. بعد هم راسته‎ی خیابان تا برسم به کار. مغزم حجیم شده و تا برون‎ریز حفره‎ی گوش‎ها پیش آمده. سوت کشداری در تونل گوش‎ها. چشم‎هام تشت خون. سنگین‎ترین کلاه‎خود و عظیم‎ترین ناقوس سنگی جهان روی سرم. و تنم سرد. هیولایی کند و به گِل نشسته که شتاب را پی می‎کند با چشم ولی رد و اثر و سایه‎اش را می‎بیند و از اصل جامی‎ماند هربار. دهان به کلامی موهوم باز و بسته می‎کند و تنها حبابی نامرئی در مکدر آسمان به پفی می‎پاشد از هم.

- دوباره کسری بازداشت شده و دست به اعتصاب غذا زده و این خودش به تنهایی از پا درم‎می‎آورد.

- در لیست تعدیلی‎های آخر سال اسمم آمده و وه! چه قرعه‎ی نیکویی!

- از هرچه بوی گندِ کذبِ پوچِ کلمه‎بازِ مهر و دل‌تنگی بیاید گریزانم و بیزار و دل‎آشوب.

- پشت دست راستم یک‎سر سرخ و دلمه بسته است. بس که مف خون‎آلودم را کشیده‎ام تا گونه‎ی راست و قاطی اشک سرخاب کثافتی شده بر گونه‎ام..

- صبح پیرزن دوروبر بساطش نبود. رادیو از ساخت بمب دستی و بستن چند راه ارتباطی می‎گفت. اسب یک‎بری افتاده بود روی چوب رنگ‎رفته و پاهاش از رفتن بازنمی‎ماند. تلق‎تلق تلق‎تلق تلق‎تلق...

- سینه‎ام جای گلوله ندارد دیگر.

- خیلی تنهام...

یکشنبه

جوخه‌ی اعتراف- یک

نفس‌هاش بال‌بال می‌زد. نه بی‌قرار و به گریز. نازکای پلک‌هاش بستر مویرگ‌های آبی درهم‌ریز. لب‌هاش نیمه‌باز. سینه‌اش آهسته قوس برمی‌داشت و فرومی‌خوابید. مثل نیم‌روز دریایی رام. گه‌گاه بند دوم انگشت اشاره‌اش می‌پرید و مردمک‌ماهی‌ش شنا می‌کرد سوی دیگر برکه‌ی چشم. من نیم‌خیزِ تماشا بودم. تاریک‌روشنای صبح بود. با سینه‌ای دریده از هم و خون‌ریز. نیم‌خیزِ تماشا بودم. بی که درد را ضجه‌ای باشم یا لبه‌های دریده‌ی شکاف را به دست پوشانده. نیم‌خیزِ تماشا بودم. سایه‌ی سنگی سخت و زنگاربسته و سنگین روی پیشانی و ابروهاش. سنگ توی دست‌هام...

زان‌که ندارد کران وادی هجران من

این‌چنین دل‌خستگی زایل به مرهم کی شود؟


-عطار-

سه‌شنبه

اضطرابِ آبی کبود

از تمرین که برگشتم تا یک صبح به بستن کوله‌ی نجات گذشت. برایم مضحک بود همچو کاری. واقعا مضحک است همچو کاری؟ که حالا من، -منِ آن روزهای سیاه که بر بال‌های بوف لک‌به‌لک ثبت شده- شبی با خستگی تمام بنشیند به جمع کردن خرده‌ریزهای ناجی؟ پوف! این هم ورقی دیگر از تغییر است لابد. ورقی از نجات‌یافتگی. سر آخر پیشانی سیاه کوله را تکیه دادم به در. چیز دیگری هم بود که محض خوشایند و نه واجب بخواهم به دل کوله بسپارم؟ که بگذارم کنار سوت و کبریت و کنسرو؟ که بتوانم زیر آوار و نفس‌های نیم‌زنده‌ی رو به خاموشی، بفشارم به مشت؟ چشم چرخاندم و هیچ. الا تکه‌ای از تنه‌ی چناری کهنه‌سال که شبانه گذاشته بود لای انگشت‌هام. تکه‌ای از پوست ترک‌خورده و زمخت خودم، پیر و پرشاخه و خاموش. چون حیوانی مضطرب و نفس‌زن و بی‌قرار پناه بردم به تخت. و با چراغ روشنِ بی‌خوابی و ماخولیا خیره ماندم به ترک‌های سقف، به کلیدِ نچرخیده در قفل، به درناهای آویخته از دیوار. 

دوشنبه

که آخ..

تنانگی آینه‌ای از مهرورزی‌ست. آیین نوازش و چشم تحسین‌گر. سرپنجه‌های جست‌وجوگر و بوسه‌های سبک‌بال. نفس‌های گرمِ درهم تنیده‌ی پرمهر. آینه‌ای که نشان می‌دهد چه زیبایی و دل‌خواه. تا گرماگرم وصل، قد بکشی و ببالی و شکوفه دهی. اما آخ از آن آینه که مچاله و غم‌اندود و خسته نشانت دهد. آخ که برهنه‌ی سپید تن را پس و پنهان کنی از دست‌هاش. که عطر جانت را نبوید و پولک چشم‌هات را نبیند و.. که نخواهدت. که نخواهدت. که نخواهدت. پس‌ات بزند. که اشک.. که مهر بدل از گذران غریزه باشد و آخ.. که تن به آینه‌ی اشتباه سپرده باشی و آخ..

یکشنبه

درفت‌روبی یا اضطراب سرخ

- برای ژوژمان دوم که اسمش را گذاشته وُرکمان و به قول خودش ترکیبی‌ست از ورکشاپ و ژوژمان، خیلی جان کنده‌ام. از اولی هم بیشتر! نه توانسته‌ام کاغذ مخصوصش را پیدا کنم و نه مداد و نه جوهر و... برای هرکدام یک جایگزین ضعیف پیدا شده فقط. نه توانسته‌ام یکی از ده لت را به قاعده تمام کنم حتا! و جمعه روز ارائه است و من هنوز هیچ هیچ هیچ!

- موهای نقره‌ای کوتاه خیسش را گرفتم بین سرپنجه‌ها تا خشک‌شان کنم. هوای داغ را دور گرفتم از پوست صورتی سرش که جابه‌جا از تنک موها سرک می‌کشید. تارها پنبه شدند و پف کردند. لب‌ها را طولانی فشردم به انتهای پیشانی، به رستنگاه موهاش، به تکه‌ای از تن که جان من است و آخم ازش.

- گفتم این خوب است که روزهای پیش رو در سفری. گفت اجرای پرومته هم همان روزهاست؟ خواستم بگویم نشانی‌ام را داری، من این‌جا توی زیرزمینم زیر آوارم آن روزها. وقتی برگردی دیگر نه منتظرم و نه مضطرب. تمام شده‌ام. کاش.

- گفت بیش از آنکه باید، مهر داری و این عین بلاهت است! دلم فشرده شد.

- به سی‌وسه نزدیک می‌شوم. با چراغ‌های خاموش..

دوشنبه

جهان به شوخی رنگ‌پریده می‌ماند


-بیدل-

چهارشنبه

چه کسی خاطره‌اش را
مثل پوست
بر خویشتنش می‌کشد
مثل من؟!


-امیراحمد کامیار-

یکشنبه

در ابتدا نه کلمه، بلکه سکوت بود. پیش از هرچیزی یک قشای شیشه‌ای نازک از سکوت کشیده بودند بر تن هیچ و همه.

شنبه

«اگر بدانی من چه کشیده‌ام»

من توی این زیرزمین سگ مصب چیزی جز جنازه‌ی سوسک‌های مرده ندارم. سوسک‌های کوچک پادرهوای لعنتی. آن بیرون ماه کامل است اما. و از دریچه‌ی حقیر این نمورآبادِ سوسک‌زده تنها چند موزاییک از حیاط پیداست، پایه‌های زنگاربسته‌ی کولر، حلقه‌ی شیلنگ و دیگر هیچ. نه حتا یک کف دست آسمان! ان بیرون ماه کامل است و من همه‌ی زورم را می‌زنم تا فرونپاشم از هم. به خانه‌ای فکر می‌کنم با پنجره‌های بلند و آفتاب‌رو. من حتا به آن مستطیل کوچک کنف‌باف پای تخت هم فکر می‌کنم، وقتی برهنه‌ی پاهام لمسش می‌کند و بعد خزیدن به خنکای ملحفه‌ست. حتا به سبزنارنجی نارنگی‌هایی که چیده‌ام توی ظرف. به خنده‌های بلندم و لت جان‌دار آفتاب. به قرص کامل ماهی که یله کرده پشت پرده‌های شب خانه. به تصویر آشنای منی که چارزانو نشسته و با ولع ظرف بستنی را گرفته بین انگشت‌ها و موهاش ژولیده‌ست و صورتش زیباست بس که خون دویده به گونه‌هاش. به اینکه دیگر قرار نیست کسی توی چارچوب در بغ کند از رفتن دیگری، هربار، هربار، هربار... آن بیرون ماه کامل است و براش می‌نویسم به دیدرس روشن چشم‌هات هست ماه کامل؟ تا عکسی سنجاق پیغامش کند که هست. و من به قدر چند ثانیه سر می‌فشارم به گرمای سینه‌اش پشت کلمات. و از نم اشک‌هام گوشه‌ی دیگری از سقف طبله می‌کند باز...

سه‌شنبه

نهم آبان نودودو

سکوتِ منتشر...

چهارشنبه

گفته بودم کاش بشود انگشت‌هام را فروببرم به تن گرم ماسه‌ها؟ میسر شد. دریا ناگهان سوی دیگر جاده پدیدار شده بود و پاهام بی‌قرار. پابرهنه دویده بودم سمت موج‌های بلند. شرابه‌های بلند سفیدش آویخته از صفحه‌ای لغزان و تاب‌دار. من؟ مست و تب‎دار و فریادزن. مثل اولین مواجهه‌ی کودکی با بی‍کران دریا می‌دویدم و موج پس می‌نشست و موج پیش می‌آمد و من فریادزنان عقب‌گرد می‌کردم و خنده‌های بلندم دریا را به ولوله انداخته بود. خورشید که سرخ و پنهان شد، من بودم و جاده و دست‌هام که کاسه کرده بودم برای دام انداختن نم‌بادِ شور. ماشین انباشته از بوی دریا بود و حنجره‌ام رها و سرم مست. صِدام می‌آمیخت با کهنه‌خش‌دار فرهاد و مرغ سحر می‌خواندم. «مرغ بی‌دل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن»

دوشنبه

از آخ اگر بدانی‌ها هزارهزار

امروز سرشارم از عشق و نور! قلبم چنانی سرشار که موج نور لب‌پر می‌زند از همه دهلیزهاش. می‌توانم به رگ‌های کیهان نور بریزم امروز. چشمه‌ام، سرریز. همه تکه‌ها جای خود نشسته‌اند و تصویر به غایت و کمال رسیده. چرخ‌دنده‌ها جاگیرِ نقطه‌ی درست شده‌اند و حالا حرکت بی‌نقص و ناایستاست. حرکت! بالیدن! نور در نور! گمانم است اگر به خاری خراش بیابم امروز، از آن باریکه هزارهزار پرنده‌ی نور پرمی‌کشد بیرون! هزارهزار درنا، هزارهزار گنجشک، هزارهزار سیمرغ! یقین دارم و امن‌ام و آرام و روشن. پوسته‌ی آدمی‌ام بر نوری سرریز و راهنما و رخشان و هر دم فزاینده!

سه‌شنبه

از خلال نامه‌ها- چهار

خاطرت هست توی فیلم پدری بودِ اوزو، پسره بی‌قراریِ دیدار داشت و چیشو ریوی پدر هربار بهش تاکید می‌کرد، «یادت باشه پسر! همیشه باید همه‌ی تلاشت رو بکنی»؟ بعد پدره مُرد بی که دلِ سیر دیداری؟ خیلی خاطرم نیست آخراش اما یه بوی حسرتی مونده تو مشامم ازش. خواستم بگم حالا حکایت منه. باور کن دارم از دل‌تنگی می‌میرم. باور کن دارم از دل‌تنگی می‌میرم ولی دَم نمی‌زنم! دارم با همه‌ی جونم تلاش می‌کنم که از پا درنیام. دارم با همه‌ی جون و تن و دل و ذهنم تلاش می‌کنم که سر پا بمونم. به قول سین وقتی داری سکندری می‌خوری باید تندتر رکاب بزنی! حالا دارم تندتر رکاب می‌زنم که از کوه دل‌تنگی بالا برم. تندتر، تندتر. که جا نمونم. که بگذرم. که بالاتر برم.

دوشنبه

جادوی ریشه‌ها

همه چیز از مده‌آ شروع شد. سال پیش به حال بی‌حد خرابی تنها رفته بودم تماشای نمایش و سه دقیقه‌ی اول هوش از سرم پریده بود. تا جایی که سر آخر از پله‌های سالن قشقایی چون دیوانه‌ای بالا آمده و در محوطه‌ی هزارسال آشنای تئاترشهر گم شده بودم! آرزو کرده بودم کنارشان باشم و دنیاشان را تجربه کنم. آرزویی سراسر دست‌نارس! منی که هیچ تجربه از نمایش نداشتم و هیچ‌برهیچ و حال‌آشوب بودم. و آن‌هایی که جادوی موسیقی و تن توی دست‌هاشان!
چرخ‌دنده‌ها اما چه‌طور چرخیدند؟ چرخاندم و چرخیدند تا اینکه دیشب کارگردان نازنین رو کرد به بازیگرهاش، «ژ نقاش است و می‌نویسد و از این به بعد کنار ماست. قرار است ایده‌هاش را بریزد به جان کار!» و من آرام و تماشاگر و لبخند به لب. آرزوی سراسر دست‌نارسی که قرار است برای فجرِ پیشِ رو هفته‌ای چهار شب پرومته تمرین کند و آن‌چه دل‌خواه بوده را تجربه. و در سکوت به ریشه‌های جانش وصل‌تر شود.

یکشنبه

شکوه تماشا- دو

وقت برگشت، گروه چندپاره شد و ما دوتا گم شدیم. خوش‌خوشک تپه‌ها را رد می‌کردیم و کپه‌های علوفه و درخت‌ها را. از خودش می‌گفت و کنج‌کاوانه سوال‌پیچم می‌کرد. ریشه‌های گونه‌گون را نشانش می‌دادم و سنگ شکار می‌کردم. تا رسیدیم به دره‌ای. یکهو بی‌تعادل لغزیدم روی شیب تندِ سنگ‌زار تیز و با کف هر دو دست‌ و زانوها فروافتادم. خودش را رساند تا وزن کوله بیش از آن پایین نکشاندم. شلوار روی کاسه‌ی زانو پاره شد و خون دایره بست. کف دست چپ را نگاه می‌کردم تا بزرگی زخم را از انتشار خون تمیز دهم که یکهو -از سر غریزه شاید- دستم را قاپید و سر خم کرد تا خون را... حیران بودم که چه‌طور غریبه‌ای می‌تواند چنان کند! به آنی دست را پس کشیدم با نگاه پرسشگرم خیره به چشم‌هاش! باقی مسیر به سکوت گذشت. از پشت، بند کوله‌ام را گرفته بود و پابه‌پام آهسته و صبور پایین می‌آمد. تا پای درخت سیب وحشی پرخوشه‌ای صِدام کرد! سر بلند کردم. «من این‌جام. زیر درخت سیب.» تک افتاده و از بار سنگین و رسیده و بی‌دریغ. گم شده بودیم و زخم برداشته بودم و سیب می‌چیدیم...

شنبه

شکوه تماشا- یک

برنامه‌ی گروه گذر از دشت بود و رسیدن به رشته قله‌های سه‌هزاروهشتصدمتری. چهارصبح کوله را گذاشتم روی زانو و ماشین حرکت کرد. جاده‌های پیچ‌درپیچ پای دماوند را به کندی تمام بالا رفت و من در سکوت این روزهام تماشاگر بودم و طلوع را انتظار می‌کشیدم. گرم کردیم و پشتِ سرقدم به راه افتادیم. آفتاب‌گیر کلاه را کشیدم تا تیغه‌ی بینی و جای پا را محکم کردم. با قدم‌های کوتاه و متصل، تکیه بر تیزی سنگ‌های بیرون‌زده. فقط صدای نفس‌هام بود و وزن کوله و خنک‌باد صبح. تا پهنه‌ی دشت پدیدار شد. دماوند یله داده بود به توده‌های سپید ابر و مِه. ردیف رنگی چادرهایی که شب‌مانی کرده بودند. مثل گروه کولی‌ها از دور دود آتش‌هاشان پیدا بود. زن‌هایی با موهای بلند و رها. و صدای خنده‌ی جفت‌هایی که می‌دیدم. سکوت دشت رسانای هر جرنگ تردی بود! جابه‌جا مادیان‌های به چرا، گل‌های ارغوانی و آبی، زرد و سرخ. دشت پر بود از بوته‌های گلپر و عطر جامانده‌شان شبنمی بود روی پوست صبح. آخ از پونه‌های وحشی و تندبوی بی‌نظیر! کمپ زدیم و چون مجهز نبودم تا دامنه‌ها همراه رفتم و به قله نارسیده بازگشتم. آخ از حظ تماشا. از شکوه تماشا. از سکوت تماشا. به جان صخره‌سنگ‌ها شوره‌هایی بود از خاصیت معدنی دماوند گویی. زنگارهایی اخرایی، سبز، سفید. پرک‌های کوچک به هم پیوسته. تنها به راه افتادم تا درختی وحشی و به بارنشسته از میوه‌های کال و زیر سنگی نشستم به مراقبه. به قول سین بودا شده بودم! پشت چشم‌های بسته‌ام، زاغک‌ها بال می‌زدند و هر تاب بال را به وضوح می‌شنیدم من. زنجیره‌ی زنجره‌ها، زلال رودِ دورِ رونده، فروافتادن خرده‌سنگی، شیهه‎ی اسبی و زنگوله‌ها، زنگوله‌ها، زنگوله‌های پشت کوه. گاه ابر بود و گاه آفتاب. من زیر سایه نشسته بودم و باد از پیراهنم می‌گذشت. خارج از قاب جهان بودم و دماوند یله کرده بود و نزدیک بود و سبک‌بالی و آرامی...

زنی که زندگی‌ست

وفای وعده کرده بودم به رفتن بازاربزرگ. زیر دالان‌های پیچ‌درپیچ میان ولوله‌ی جماعت ازش پرسیدم وقت کودکی شده از گم شدن بترسی هیچ؟ از رها کردن دست مادرت میان ازدحام غریبه‌ها؟ و انگشت‌های گره‌دار گرمش را محکم‌تر فشردم به دست. طاقی‌ها را تماشا کردیم. چرخ زدیم از راسته‌ی فلان‌ها رفتیم به دالان بهمان‌ها. همین‌طور بی‌هدف، محض سِیر، محض سرخوشی. مردم را تماشا کردیم که همه‌چیز را قیمت می‌کنند. که بزازها چه‌طور طاقه‌هاشان را باز می‌کنند و باز می‌بندند. که باربرهای چابک چه‌طور جماعت را کنار می‌زنند با چرخ‌هاشان. به بازی نور و سایه‌ی هر گذر نگاه کردیم. وقتی از شمایل گذشته‌ی بازار تعریف می‌کرد، میان همهمه و فریاد خاکشیرفروش و برس این‌ور بازارها و خردوکلان من فقط یک صدای آشنا به گوشم بود، رشته‌ای که وصل بودم به کلمه‌هاش. رفتیم تا حیاط مسجدشاه. آفتاب ظهر آینه گرفته بود روی گلدان‌ها و حوض، مادر جای خالی کبوترها را نشانم داد. جای‌جای بازار را داربست زده بودند به تعمیر و بازسازی و شکل ریختن. شب قبل پسرک گفته بود خواب دیده من عروس شده‌ام! از فرط خنده اشک نشسته بود به چشم‌هام. می‌گفت توی لباس بلند و سفیدت زیباتر از همیشه بودی. من و مادر به خنده و خاطره‌ی خواب رفتیم راسته‌ی زرگرها. باریکه‌ی انگشت‌ها را می‌گذاشتم روی شیشه و نشانش می‌دادم، مثلا این یکی! و می‌خندیدیم و بازیگوشانه تا ویترین بعدی، تا انعکاس دوباره‌ی برق خنده و تاب موهام. جنبیدن لب‌هاش را می‌دیدم. دعای خیر و برق چشم‌هاش را. دستم را می‌فشرد و می‌گفت، «اون یکی چه‌طوره؟ هم ساده‌ست و هم سفید. ولی مرد باید انگشت‌هاش باریک و بلند باشه برای همچو حلقه‌ای.» می‌خندیدم و می‌گفتم «نه، دست‌هاش زمخت و کارگریه. جاشوی آبای دوره. خیلی دوستم داره اما.» کنار خنده‌هاش خوشبخت‌ترین بودم. طلافروشی عراقی را نشانم داد که وقت نوجوانی از آن‌جا براش مریمی و چه‌وچه خریده بود مادرش. با اندک‌اندک پس‌اندازی، برای دخترک سبزچشم زیباش. با آن چادرهای نازک و گل‌درشتی که سرش می‌کشیده و... من کنار زن خوشبخت‌ترین بودم. ازینکه قاب نشانم می‌داد برای عکاسی. ازینکه یخ‌دربهشت خوردیم دوتایی و انگور خریدم براش. ازینکه میان آن همه آدم درهم هزاربار سرگرداندم و بوسیدمش به مهر تمام. من کنار زنی که خسته و به شوق توی ایستگاه نشست تا روانه‌ام کند، خوشبخت‌ترین بودم. که اتوبوس دور می‌شد و او سلانه می‌رفت و لب‌های جانم به خنده بازمی‌شد از دیدنش و دست تکان می‌دادم براش. تا همیشه بماند برام.