دوشنبه

پیراهنش سرمه‎ای بود و شلوار کتان ساده‎ی سیاهی پوشیده بود. با همه‎ی خستگی‎م راهم را دو خیابان کج کرده بودم که از پشت موهاش را تماشا کنم. از استخوان میان دو کتفش هم می‎گذشت. چون دسته‎ای بزرگ خوشه‎ی گندمِ نورس، روشن و موج‎دار. سر پیچ خیابانی قدم‎هاش کند شد و دست کرد به کیف دوشی‎اش. من دورترک پا سست کردم. سایه‎ی چند پرنده افتاد به دست‎هاش. گویی سیگاری می‎گیراند. رفتم نزدیک‎تر. «عذرمی‏‎خوام، یه لحظه..» خیره و خالی نگاهم کرد. صورتش آشنا نبود. چهل سالی داشت به گمانم. چشم‎های تاتاری سیاه و ریش‎هایی که لب‎ها را پوشانده بود. مکث کردم و خالیِ نگاه پرسشگرش خستگی را به یادم آورد. «هیچی. ببخشید.» اما هم‎چنان خیره ماندم به چشم‎هاش. «آدم به خاطر هیچی سایه به سایه‎ی کسی نمیاد!» شانه‎هاش را داده بود عقب و از سیگارش کام می‎گرفت. سر را می‎چرخاند و دود را فوت می‎کرد دورتر از صورتم. رمق وانمودکردن نداشتم هیچ. نمی‎دانم چه‎طور، دستم را خوانده بود ولی. شاید توی ویترین مغازه‎ها انعکاس تنم را دیده بود. «می‎دونم شاید برداشت خوبی نکنید از حرفم، ولی می‎خواستم بدونم، اجازه دارم دست به موهاتون بزنم؟» اخم کرد. چند قدمی رفت سمت جدول. سیگار را سر صبر روی صندوق آبی امداد خاموش کرد. و پرت کرد توی جوی آب. هنوز ایستاده بودم. آسمان گرفته بود. موهاش کدرتر به نظر می‎رسید. آمد ایستاد سینه به سینه‎ام. یک دست باز فاصله بود میان‎مان. موهای بسته را مشت کرد و ریخت به شانه‎ی چپ. «البته که می‎تونید.» لبخندی در میان نبود. من بغض داشتم و در صورت او نشان از هیچ عاطفه‎ای نبود. نه حیرت، نه بی‎حوصلگی، نه لبخند، هیچ! همین‎طور که دست پیش می‎بردم به لمس کردن تارهای درهم موهاش، از خودم می‎پرسیدم چه بر سرت آمده دخترک؟! توی خیابان؟ غریبه‎ای را پی می‎کنی که چه؟ «ممنونم که اجازه دادین.» و خلافِ مسیری که دزدانه آمده بودم، راه افتادم. نباید طولش می‎دادم. نباید گریه می‎کردم. نباید به پشت سر نگاه می‎کردم. دستم را مشت کرده بودم. انگار خاطره‎ای مثل یک تکه یخ توی مشتم آب می‎شد...

صدایم کن لعنتی!

قلبم چنانی فشرده و دردناک است، انگار طوفانی را حبسِ یک‎ مشتِ کوچکِ بی‎طاقت کرده باشم.

یکشنبه

شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. گه‎گاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رج‎های سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچه‎ای گره‎گره کرده. من نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوته‎ها می‎پایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی کرده دور و برم را بومی‎کشد. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. به زنی فکر می‎کنم که از این ارتفاع می‎لغزد! از این ارتفاع می‎لغزد و در خار و خاک می‎خراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسه‎ی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدک‎های هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشت‎های پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنه‎ای که جابه‎جاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گم‎شده، ناآشنا، بی‎نشانه. با پلک‎هایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. پوست شب جرب‎زده‎ست و من هراسم نیست. دست پیش می‎برم به نوازش. می‎شود مرگی چنین را پس زد؟ رگه‎های شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. و آخرین خاطره را زنده می‎کنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زنده‎ام می‎دارد. تنم گر می‎گیرد از ضربه‎ای و فشاری که اول‎بار تنم را وصلِ او کرد. از بکارتی که درد را درون کشید. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخنده‎ای... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها می‎کند به صورت باد. لمبرهای برهنه‎ام از خاطره‎ی سنگی سرد منقبض می‎شوند. با پاهایی آویخته. شانه‎هایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونه‎هایی به رنگ شکوفه‎های اردیبهشت... شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. تاریکی‎ست. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشه‎ی چشم‎هاش نگاهم می‎کند. و درد می‎کشد. و درد می‎کشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند. تا باز...
می‎گوید نباید این اندازه بی‎پروا بنویسی. نباید آینه‎دارِ گوشه‎های پنهان زندگی‎ت باشی. می‎گوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و دردسترس باشی. این آسیب محض است! می‎گویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. می‎گویم چون میلیون‎ها و میلیون‎ها تن و جانی که تمام شده‎اند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیده‎اند، من هم. دیگر که خاطرش می‎ماند زنی از دل‎تنگی می‎گفته یا نیمه‎های شبی با گریه می‎نشسته به نوشتن؟ به خدا که در حافظه‎ی هیچ‎کسی ثبت نمی‎شود. همه به آن گودال تاریک می‎لغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهان‎مان می‎کند.

یکشنبه

...

برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م ایستادم رو به نیم‎دایره‎ی شیشه‎ای باجه‎ای و مارلبرو خواستم! و باز برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م از شین یک نیم‎بطری تکیلا گرفتم! پرسید عیش تنهایی؟ گفتم نه، مهمان خاص دارم! توی مسیر از مقابل چند سوپرمارکت کارتن‎های خالی جمع کردم. خیلی چیزها جان‎به‎لبم کرده این روزها. از همه بدتر سکوتی‎ست که فروخورده‎ام! خسته‎ام. رسیدم خانه و کلید را سه بار توی قفل چرخاندم. خانه جور نزاری شده بود. مثل سگی تیپا‎خورده نگاهم می‎کرد. مظلوم و ترسیده و مهربان. گفتم اول کتاب‎ها را جمع می‎کنم و بعدتر قفسه‎ی ادویه‎ها را. نشستم وسط بساط نقاشی. کسی توی دلم گفت «طاقت بیار، درست می‎شه. تو قوی هستی، می‎تونی!» فریاد کشیدم خفه شو! این یه دفعه خفه شو لامصب لعنتی! گفتم خفه شو! خفه شو بذار این یه بار توی سی‎وسه‌‎سالگی‎م توی خودم غرق شم. خفه شو و دست از ملامت‎ کردنم بردار لعنتی! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! خفه شو و راحتم بذار! بعد سیگار پشت سیگار. مثل همه‎ی تازه‎کارها اشک و سرفه و زهرمار نوشیدن بود. و آبی تیره‎ای که با خاکستری قاطی کرده بودم به کشیدن موج بزرگ و سیاهی سرگردان تنهاترین نهنگ دنیا. دور و برم کارتن‎های خالی و رنگ و دود و آشوب. به سختی کلیدها را فشردم روی صفحه‎ی گوشی و نوشتم «قبول، نیمه‎ی دوم ماه اثاث میارم همون زیرهمکفی که گفتین.» بی نور و بی هوا! بی پنجره! آخ بیچاره گلدان‎های نورسم. از شیار لب‎هام آتشی می‎سُرید تا نای و مری و ریه و معده‎ام. تنم داغ بود و قوطی فلزی کنار دستم پر از مچاله‎ی سیگار شده بود. وال غول‎پیکری که بزرگ و بزرگ‎تر می‎شد و جان می‎گرفت و چرخ می‎زد. غم‎آگین‎ترین آوازش را می‎خواند و توی تنهایی من غوطه می‎خورد و من های‎های گریه می‎کردم و مچاله شده بودم و قلمو توی دست‎هام مرده بود و بطری خالی شده بود و پاکت از نیمه گذشته بود و هوا سیاه بود و دیوارهای خانه‎ی کوچک بهار تنگ گرفته بودند وال غول‎پیکر را و قفسه‎ی کتاب‎ها با دهانی گشاد و هزاردندانِ رنگ‎به‎رنگ به مسخره نیش باز کرده بودند و من گریه می‎کردم و حالم آشوبِ مگویی بود و نهنگ به سرفه افتاده بود از ابردود و سلاخِ تنهایی کاردِ سینه‎پهنی را می‎کشید به سمباده‎ی شقیقه‎هام، قژقژ.. قژقژ.. قژ.. قژژژژ.. قژ.. قژ...

به روی کاغذ و دیوار و سنگ نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
!نیامد



-براهنی-

چهارشنبه

دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. انگار صدام را هیچ جان‎دارِ تن‎زنده‎ای نمی‎شنود. انگار هیچ‎کجای این عالم دلی نیست با من. که بیاید. که بخواهم. که بماند. پرطنینِ گرم صدای براهنی می‎خواند، «نیامد!» انگار می‎کنم حرف آخر است! و اشک‎ها دهانم را پر می‎کنند. دهانم از کلمه خالی. این روزهای سختِ بی‎کسی. این روزهای شتاب و سکوت. این روزهای بی‎مهرِ جان‎به‎سری. این روزهای طاقت‎بیارِ لعنتی. «نیامد!» دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم چه اندازه مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم..

سه‌شنبه

خاطره‎ها جامی‎مانند اسماعیل!

چندروزی وقت دارم تا با خانه‎ی کوچک بهار خداحافظی کنم. با همه خاطره‎هاش. با همه خاطره‎هاش. با همه..

پنجشنبه

من از آب‎های توبرتوی تاریک می‎ترسم. این را پیش‎تر هم نوشته‎ام گویا. از جانورهایی که توی تاریکی می‎لغزند بر تن آب. خواب دیدم انتهای اسکله‎ای چوبی ایستاده‎ام. چند ده متری طناب ضخیم حلقه کرده بودم به بازو. هوا تاریک بود. ابرها سرِ جنگ‎شان بود. به هم تنه می‎زدند. دریا تا چشم کار می‎کرد سیاهی بود. سیاهی لغزان و عمیق! زنی همراهم بود که صورتش را نمی‎دیدم. یک سر طناب را گرفت و دست انداخت دور یکی از ستون‎های چوبی و رفت پایین. حجم‎اش را توی تاریکی نگاه می‎کردم که فرو می‎رفت توی آب و سر آخر هم شد یک موج‎دایره و تمام. ترسیده بودم. بی هیچ کلامی تن را به دهان دریای بی‎کرانه انداخته بود و من یک سر طناب دستم بود. دقیقا نمی‎دانستم چه اندازه پایین یا پیش رفته. ترس شبیه بوته‎های گزنه افتاده بود به جانم. مدام به اطراف نگاه می‎کردم. قرار بود تا کی آن پایین بماند؟ پس نفس چه؟ اصلا چرا رفته بود؟ طناب، نشانه‎ی بند او به حیات بود؟ اگر رها می‎کردم چه؟ ترسیده بودم و زن رفته بود و سر طنابی زمخت مانده بود توی دست‎هام. مادر بازوم را فشرد. «خواب می‎دیدی. خواب می‎دیدی.» نشسته بود لبه‎ی تخت. گفتم هوم. گفت شش-هفت بار اسم او را فریاد زده‎ای توی خواب. من؟ او هیچ کجای خوابم نبود! گفتم اشتباه شنیدی. من حتا فریاد هم نکشیده بودم. آن‎قدر ترس داشتم که دهانم بسته بود توی تاریکی. گفت، «بیدار بودم. شش-هفت بار خیلی بلند صداش زدی.» گوشه‎ی پتو فشرده مانده بود توی مشتم. سرم را کشید توی سینه‎اش. «خوابش رو می‎دیدی مادر، چیزی نیست.» ولی فقط زنی توی تاریکی رفته بود ته دریا و من آن بالا از ترس پوستم به خارش افتاده بود و...

سه‌شنبه

میم با همان صراحت کُشنده‎ی بُرنده‎ی همیشه‎اش گفت، خیالت راحت شد؟ حالا تنهایی بکش و گله نکن! گفت الف را از سر بازکردی هیچ؛ برای باقی الفبا هم بهانه بتراش! من با ناخن لکه‎ی روی میز را خراش می‎دادم. صورت الف می‎آمد توی ذهنم که به حال تسلیمی گفته بود، «به زور و اصرار که نمی‎شه. وقتی با این سردی نگاهم می‎کنی..» میم سرزنشم می‎کرد. با تیرهای پیاپی جانم را نشانه می‎رفت. ساکت بودم. می‎گفت توی تنهایی پیر می‎شوی لامصب! چندبار؟ چندنفر؟ چه‎قدر بهانه توی شکمت داری تو؟ زیر بینی‎ام می‎سوخت. انگار کهنه‎ای آتش‎گرفته را بگیرند زیر بینی و دود چشم‎هات را پُرآب کند. بیراه نمی‎گفت. من هم بیراه نگفته بودم اما خفه بودم. ملامت لبریزم می‎کرد و در عین حال نهیبم می‎زد که همه حق دارند الا تو! دلم رفته بود توی شکافی تنگ و زانوهاش را بغل گرفته بود و سرش را فشرده بود به دست‎هاش. میم گفته بود گند می‎زنی به زندگی‎ت و نمی‎فهمی. گند می‎زنی و دفاع می‎کنی از ویرانی بارآورده. پرسیده بود دقیقا چه مرگت است؟ دهان که بازکردم، گفت هیچی نگو! هی دلم با کسی نیست! دلم نیست. دلم نیست. دلم نیست. خب مرده‎شور دلت را ببرد!

دوشنبه

دل‎تنگی تنانه- یازده

اگر هرگز در آغوشت نبودم
هرگز با تو نرقصیده بودم
هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم

شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم
این همه نزدیک نبودم
به آن بوسیدنی‎ترین لب‎ها در جهان
هرگز این همه نخواسته بودم
که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم

شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر این همه مشتاق نبودم
که بدانم شب‎ها خرناس می‌کشی یا نه
بالشتت را بغل می‌کنی یا نه
بیدار که می‌شوی چه می‌گویی
اگر قلقلکت بدهم
از ته دل می‌خندی یا نه

اگر این جادو
این پریشانی
این آرزو
می‌شد که متوقف شود

اگر می‌شد بپرسم این سوال را
که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم

اگر می‌شد
که خوابت را نبینم

شاید می‌شد که امشب بخوابم



-نیکی جووانی، ترجمان آزاده کامیار-

یکشنبه

دست‎ها را قلاب کردم پشت سرم. مثل وقت‎هایی که تکیه به دیواری داده‎ای و به حرف‎هایی با بی‎خیالی گوش می‎دهی. دست‎ها را قلاب کردم پشت سر و با خودِ توی آینه‎ام حرف زدم. یعنی لب‎هام بسته بود و توی دلم چیزهایی می‎گفتم. او می‎شنید و با بی‎خیالی نگاه می‎کرد. وسط حرف‎هام شروع کرد استخوان ترقوه‎اش را خاراندن. چند لکه‎ی سرخ به جاماند از دست‎هاش. گفتم آه! دیدی؟ مثل جای بوسه‎ست. با ریشی که دوروز نتراشیده باشد. این هم رد چانه‎اش! بعدتر خراش‎های ظریفی ازش به جا می‎ماند. اوی توی آینه پوزخند زد. راه افتاد سمت پنجره. من تلق‎تلق دمپایی آلبالویی‎اش را می‎شناسم. به حیاط باران‎خورده نگاهی کرد. بعد هم دست کشید به نم لباس‎های شسته. و باز برگشت توی آینه. من حرف می‎زدم. نه که حرف مهمی ها! مثلا همان ایستادن توی آینه‎اش را بازتعریف می‎کردم. می‎گفتم این لباس راه‎راه خاکستری دیگر فسیل شده و تو دست‎بردار نیستی ازش! بعد پرسیدم اسم آن پیتزا ایتالیایی روبه‎روی ملت چه بود؟ گفت سیسیلی؟ گفتم ابله آن که سفارش همیشگی بود، اسم خود رستوران! گفت مانِلی؟ ژوانی؟ اما نبود. نه او یادش آمد و نه من. دیدم بعضی خاطره‎ها دارند پاک می‎شوند. باز پوزخند زد. این‎بار جدی‎تر نگاهم می‎کرد. حتا حرف‎های توی دلم را هم می‎شنید. نگاه کرد به انگشت‎هاش. گفت می‎دانی میان‎سالی بندها را زمخت می‎کند و انگشت‎ها را کوتاه؟ دستم را مشت کردم. مشتم را ازش دزدیدم. انگار جلوی میان‎سالی را گرفته باشم. گفتم می‎خواهی خاطره‎ی اولین مستی را برات تعریف کنم؟ داشت با لول موهاش بازی می‎کرد. پیدا بود اگر بیشتر سربه‎سرش بگذارم، بزند زیر گریه. باز نازک شده. گفت در ازاش بشمار چندروز است که تنهایی‎م دوتایی. گفتم در ازاش می‎شمارم چندروز است که سقوط نکرده‎ایم دوتایی. گفتم داشتیم تذکره گوش می‎دادیم. تو معده‎ات خالی بود. مثل اغلب وقت‎ها از سر کار رسانده بودی خودت را. گفت آه لعنتی! ذکر حلاج بود؟ کیفیت صدا و کلمه‎ها عوض شده بود. یک‎جوری که انگار هر ذره‎ی صدا وقتی مولکول‎های هوا را می‎شکافت تو ردش را می‎گرفتی. سه نیم‎لیوان کوچک خورده بودی؟ اوهوم. چراغ سقفی نورش هزاررنگ شده بود روی اشیا. من اما معده‎ام خالی بود. گفت آره، و گند زدی به همه‎چیز. تا حوالی صبح همه امعا و احشات را بالا آوردی. گفتم نابلد بودم خب. چه می‎دانستم! بعد خندید. توی آینه بلند خندید. تکرار می‎کردی «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» آره خب، من یک قدم برمی‎داشتم و اتاق کش می‎آمد و هی فرو می‎رفتم توی همه چیز و سرم دوران داشت و صفرا از پنجه‎های پام با فشار می‎آمد تا گلو! صفر تا صد را ثانیه‎ای پر می‎کرد. «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» گفت حوالی پنج صبح که طوفان خوابیده بود و با کوفتگی بیدار شدی، سرش را تکیه داده بود به آرنج و توی مچاله را تماشا می‎کرد. گفتم آره، بعد هم خودم را جا کردم تو گرمای سینه‎اش. گفت یادم آمد، بونو! بونو! گفتم کاش بستنی داشتیم. باز تلق‎تلق راه افتاد سمت پنجره.

شنبه

عکس را گذاشته‎ام سمت چپ آینه. لای شکاف قاب چوبی‎اش. مادر خیلی جوان است. مرا آغوش گرفته. موهام را از ته تراشیده بودند که البته دیگر به مخملی سیاه رسیده توی عکس. بالاتنه‎ی پیراهنم غنچه‎های کوچک سرخ داشته و آن تکه‎ی دامنی‎اش سفید است. لباس بی آستین است و زیربغل و بندبند بازو و آرنج و مچم برهنه است. دوتا قوزک سفید و نرم هم پیداست پایین قلاب دست‎های مادر و دامنک سفید پنبه‎ای‎م. کجکی لبخند زده‎ام. خیلی ناپیداطور. مادر توی عکس خندیده اما از روی خجالتی شاید. آستین پیراهن‎اش را انگار برای شستن تکه لباسی تازده باشد. نور روز از پرده‎ی تور پشت سرش قاب پنجره را نمایان کرده. پیشانی مرا روشن. توی تلفن می‎پرسد، «ازش خبر داری؟» نه تنها خاطره‎ها و یادها، آخ که مادر هم یادآور اوست! هربار گفته‎ام تو را به خدا نپرس! تنها سعی‎اش این بوده که اسم نبرد دیگر. تند و تند سراغ نگیرد. می‎گویم نه. و سکوت میان دکل‎های مخابرات هوار می‎شود روی حرف‎هایی که قورت می‎دهیم. ماجرای الف را نگفته‎ام. ماجرای سماجت‎های میم را هم. خداحافظی می‎کنیم. به عکس نگاه می‎کنم و بغض جمع می‎شود توی غبغب کوچک بچگی‎هام. انگار به تلنگری بند بوده‎ام. کاف به خنده می‎گفت «این‎طور وقتا یه چیزی بذار دهنت، ذائقه‎ت عوض می‎شه، حالت عوض می‎شه.» حالا به طرز رقت‎باری کاهوپیچ توی سینی‎ست، برابرم. بدوی با انگشت پرک چروکی می‎کنم از کلاف تن‎اش. می‎برم سمت لب‎هام. من و مادر می‎خندیم توی عکس. صورتم خیس می‎شود اما. بی‎صدا. بی‎صدا. بی‎صدا.
خواب دیدم در اداره‎ای کار می‎کنم عریض و طویل. در یکی از بالاترین طبقه‎هاش بودم. میزها همه نزدیک به هم و آدم‎ها در رفت‎وآمد. به من کاری سپرده بودند فوری و اما بی‎سروته! کاغذها دستم بود و نمی‎دانستم دقیقا باید چه‎طور همچو گزارشی آماده کنم از اطلاعاتی که نیست. موج اضطراب بود و شتاب. گویا همه‎ی آن بلبشو ربط داشت به بازدید مدیران ارشدی که قرار بود برسند همان روز. کلافه همکارها را کنار زدم تا برسم پشت میزم. دیدم کنج میز یک گربه‎ی مرده گذاشته‎اند. از همین ببری‎هایی که رگه‎های خاکستری-سیاه و سدری دارند. یکی از گوش‎هاش تا نیمه پاره شده بود. دست و پای حیوان را بسته بودند. حال بدی داشتم که چرا همچو صحنه‎ای برام چیده‎اند آن هم درست وسط این همه سرشلوغی! گوش سالم و تکه‎ای از طناب را گرفتم تا حیوان را ببرم بیرون از ساختمان. انگار تکه‎ای نمد توی دست‎هام بود. با پرزهایی زبر اما بی‎جان و سرد. توی مسیر آسانسور بدقلقی کرد. راهروها شلوغ بودند در تدارک آن بازدید مهم. خونش رد انداخته بود همه‎جا. توی آسانسور می‎چکید و من چاره‎ای نداشتم جز انزجار. کلی طول کشید تا رسیدم به محوطه‎ی بیرون. بهار بود و نهال‎های کم‎جان توی چاله‎هاشان جوانه‎های کوچک زده بودند. گربه را همان‎طور دست و پا بسته گذاشتم پای درختی. گفتم حالا باغبانی، کسی می‎آید سروسامانش می‎دهد. خواستم برگردم که دیدم توی دستم قیچی کوچکی‎ست. گربه سربرگرداند و با درشتی چشم‎هاش نگاهم کرد. زنده بود! اما به شانه‎ی چپ چرخیدم و بازگشتم به ازدحام ساختمان.
بیدار که شدم دست بردم سمت گوشی. حال غریبی داشتم. نوشتم، «بیا امشب برویم خلوت شهر را قدم بزنیم.» مکث کردم. پاک کردم. و گوشی را سُراندم خیلی دورتر از تخت. دورتر از سرانگشت‎هام. خیلی دورتر از دلم. به چشم‎های گربه فکر می‎کردم و قیچی توی دستم.

دوشنبه

هفتم فروردین باورنکردنی!

امروز هفتم فروردین بود. حالم را باخته بودم کمی. هوای خوش بهار هم کاری ازش ساخته نبود. نه می‎توانستم پشت میز کار بمانم و نه پا به خانه بگذارم. هی می‎گفتم فکر نکن دخترک! به آن ماجرا فکر نکن. این یکی را مرور نکن دیگر. ولی امروز هفتم فروردین بود. با سماجت چسبیده بود به زخم و هی نهیبم می‎زد و کاشی‎های حمام را مقابلم ردیف می‎کرد و.. و بی‎خبر از آن‎که باورنکردنی‎ترین اتفاق ممکن در کمینم نشسته! هنوز دست‎هام می‎لرزد و ذهنم آشفته‎ست. چه‎طور ممکن است؟! مدتی بود که الف اصرار به دیدار داشت. دلم نمی‎خواست دوباره سربگیرم گذشته‎ی کوتاهِ دورِ با او را. پس می‎کشیدم. حواله‎ی فردا و فرداها می‎دادم. تا این‎که به خیالم رسید زهر امروز را با دیداری می‎شود گرفت. از ناکجاها گپ می‎زنیم و خاطره‎ی لعنتی کمتر خراشم می‎دهد. بی‎خبر از این‎که..  نمی‎دانم. گیجم هنوز. توی کافه چشم دوخته بودم به خیابان. دستم نمی‎رفت حتا کتاب را ورقی بزنم. حواسم هزارپاره بود. تا این‎که الف آمد کنار میز. و از آن لحظه همه چیز صامت و کند شد! اسلوموشنی دراماتیک؟ کمیک؟ دسته‎ای ارکیده‎ی سفید گذاشت روی زانوم. و نشست روی زانوهاش. لبخندم توی هوا ماسید. می‎خواست چه کار کند؟ بعد از آن همه سال و دیدار توی همچو روزی، زانوهاش را گذاشته بود روی کف‎پوش کافه که چه؟ «با من زندگی می‎کنی؟» من؟ چهل درجه تب کردم. ارکیده‎های سفید روی زانوم دهان کوچک‎شان را بازکردند و گفتند «آآآآآآ». چهل درجه زیر صفر شد و یخ کردم. جرات نداشتم به میزهای بغل نگاه کنم. دو نفر از کنار پیش‎خوان شروع کردند به کف زدن! لعنتی این دیگر چه وضعیتی‎ست؟ چه بازی مسخره‎ای‎ست؟ کلمه از من رمیده بود. گل‎های ارکیده می‎گفتند «آآآآآآ» الف هم‎چنان لبخند می‎زد. «شوخی می‎کنی؟» صدای خودم غریبه‎ترین بود. حتا می‎توانستم بپرسم کی بود گفت، شوخی می‎کنی؟ باید چه کار می‎کردم؟ ذهنم خاموش شده بود. کلیدش را پیدا نمی‎کردم. انتظار همچو مضحکه‎ای نداشتم. «نترس! فقط نترس و آروم باش.» الف می‎گفت خودش را آماده‎ی شنیدن هرچیزی کرده. من اما هیچ چیز برای گفتن نداشتم. توی خیالاتم دست‎به‎گریبان با تلخی امروز بودم. ازدواج؟ محال‎ترین موضوع این آخرهام بوده. تاوان سختی پرداخته بودم برای آخرین/تنها باری که به زندگی کردن کنار کسی فکر کرده بودم. ارکیده‎ها دهان‎شان باز بود. من دهانم باز بود. الف لبخند می‎زد. «نتونستم توی ذهنم هیچ کسی رو کنار تو بگذارم این سال‎ها! می‎فهمی؟ یک لحظه از ذهنم بیرون نمی‎رفتی. من همه چیز رو سنجیده‎ام.» و صداش گم و دور می‎شد. گوش‎هام داغ شده بود و نمی‎شنیدم. نای این‎که مجابش کنم که برود دنبال زندگی‎اش را نداشتم. نای این‎که درست فکر کنم و رفتار درخوری داشته باشم هم. «کاش بدونی چه‎قدر برام عزیزی! از میم دورادور سراغت رو می‎گرفتم. خبر احوالت داشتم. به خودم گفتم دیگه دست‎دست بسه الف!» «آخه این‎جوری.. یهویی..» حتا نمی‎توانستم انگشت‎هام را خم و راست کنم. یخ زده و خشک بودند. دلم می‎خواست یک شوخی بی‎نمک باشد. دلم می‎خواست تمام مسیر را بدوم تا خانه. پتو بکشم سرم و مجبور نباشم چون زنی عاقل و آرام دنبال کلمه بگردم. دنبال حرفی برای.. «لطفا نترس! گفتم اگر ذره ذره بحثش رو پیش بکشم، خودت رو پنهان می‎کنی ازم. این‎طوری لااقل نشونت دادم که چه‎قدر مهمی و...» «آخه.. یهویی..» یکی از میز کناری به پچ‎پچه گفت، «دختره چه بی‎عاطفه‎ست! مردم آرزو دارن..» «آآآآآآ» «امروز چندشنبه‎ست؟ چندم فروردینه؟» «من همه‎ جوانب رو سنجیدم. تو بهترینی. لطفا آروم باش و همه چی رو بسپر به من.» بی که بفهمم یکی از ارکیده‎ها را مشت کرده بودم و فشارش می‎دادم. باید چه کار می‎کردم؟ باید چه کار کنم؟ «می‎دونم انتظارش رو نداشتی. آماده‎ی هر واکنشی بودم. اما من تصمیمم رو..» «آآآآآ» هرگز فکر نمی‎کردم کسی تا این حد می‎تواند کله‎خری کند! لامصب تو سال‎هاست در فاصله‎ای! چه از من می‎دانی؟ مگر نه این‎که مهم‎ترین تکه‎ی زندگی هرآدمی، انتخاب دیگری‎ست؟ اصلا چه می‎گویی تو؟ برو پسرجان سراغ زندگیت! «لطفا یه چیزی بگو. هرچی. نه نه، فقط نترس. سر فرصت بهش فکر کن. فقط بدون که می‎تونی بهم اعتماد کنی. هیچ کس نمی‎تونه اندازه‎ی تو..» «باید برم خونه.» حرف‎هاش نیمه‎تمام ماند. بی‎ادبانه‎ترین رفتار بود؟ نابالغ و خامم من؟ خسته‎ام؟ غافلگیر شده‎ام؟ از تنهایی شانه‎هام ساییده شده؟ چله نشستم که الف از کجاهای دور بیاید سراغم؟ دقیقا همچو روزی؟! حرف‎های دیگری هم زد. سرم به دوران افتاده بود. تعادل نشستن و گوش دادن و پاسخ به‎جا دادن نداشتم. منطقم مثل قارقارکی اسقاطی از کار افتاد و وسط جاده‎ای بی‎انتها دست تنهام گذاشته بود. این دیگر چه‎جور موقعیتی‎ست؟ واقعا باید همچو وقتی آدم دقیقا چه غلطی بکند؟ «باید برم خونه.» بالاخره خودم را رسانده‎ام خانه. در سکوت نشسته‎ام. امروز چندمِ چه ماهی‎ست؟ اصلا چه شد که اول صامت و کش‎دار و بعدتر به سرعتی ناباور گذشت؟ چه اندازه زشت جلوه کرد رفتارم؟ گیجم. منگم. پتو انداخته‎ام روی شانه‎هام و انگشت‎های پام مرده‎مات و زرد شده‎اند. تِپ‎تِپ صدای کلید هرکلمه. پیغام الف که بازش نکرده‎ام هنوز. و توی سرم ارکیده‎ها هنوز یک‎صدا می‎گویند، «آآآآآآآ»

یکشنبه

دل‎تنگی تنانه- ده

وقتی در شعاع چندمتری‎ات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از کلمه بی‎نیاز می‎شوی. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ زبان، بسته می‎داری وقت حضور. گنجه‎ی کلمات را می‎بندی، یا که خالی می‎یابی. به حواس چندگانه‎ات تقسیم می‎شوی. می‎نشینی به تماشا. که چه‎طور وقت ادای کلمه‎ای انگشت‎ها را می‎گشاید از هم و کاسه‎ی دمر را می‎گذارد روی زانو. انفیه‎دان استخوانی و کوچک میان شست و اشاره‎اش را با چشم پی می‎کنی. برآمدن گوی بیرون جهیده‎ی گلوگاهش را. وقتی فنجان پیش روش می‎گذاری ببین چگونه پوست ریش شده‎ی کنار ناخن را با احتیاط می‎کند از جا.  کوچک‎ترین جنبش و کنشی را می‎شنوی از او. صداش را می‎نوشی. نفس‎هاش را. عطری که گرمای تن‎اش منتشر می‎کند در هوا را به جان می‎کشی. می‎دانی تن هر آدمی عطری یگانه دارد؟ بی‎شک تو می‎دانی. لباس آفتاب‎خورده‎اش، رایحه‎ی موهاش، خنکای خمیردندانش، همه را، همه را می‎بویی. لمس‎اش می‎کنی. آخ که از شوق مماس شدن با برهنه‎ی پوست تن‎اش بی‎قرار خواهی بود. لمس که فقط خاص زبری و نرمی اشیا نیست. وقتی رشته‎ی موهاش را بین شست و اشاره به هم می‎سایی، انگار حریرِ نوبافته‎ی بی‎قیمتی را. وقتی انگشت‎ها را چون شانه‎ای دندانه درشت می‎لغزانی برسینه‎اش. می‎لغزانی لابه‎لای موهای روییده بر آن گستره‎ی امنِ فراخ. و این‎ها سوای تمنای شعله‎ور و درهم پیچیدن تنانه است. سراسر خواستن است و مهرورزیدن. خواستن است و از او لبالب شدن. وقتی در شعاع چندمتری‎ات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از فرط دل‎تنگی مروارید سیاه غلتانی توی چشم‎هات دودو می‎زند. لمس سرانگشت‎هات بسنده‎ی تمنات نیست. لمس گرما و سرمای جاجای تن‎اش آرام‎ات نمی‎کند. می‎خواهی چون ماهی غول‎پیکری یونس‎ات را ببلعی. شاید این‎چنین آرام بگیری، شاید. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ نه، تو نمی‎دانی! هیچ نمی‎دانی یونسی را بلعیدن چه حالی‎ست. سرانگشت‎هاش را به دهان برده‎ای تا به حال؟ وای که از خاسرانی تو! من این وقت‎ها می‎گذارم اشک‎هام آهسته بلغزند و چون باریکه آب باران بهار راه لاله‎ی گوش‎ها را بگیرند. که از خاسرانم من؟

پنجشنبه

قرار بود صبح بیاید دنبالم. دسته‎ی بزرگی موسی‎کوتقی یا همان قمری‎ نشسته بودند روی رشته‎ای کابل و من ازشان عکس برمی‎داشتم. پیرمردی خمیده‎خمیده آن‎سوی خیابان سر کیسه‎اش را بازکرد و یکهو پرنده‎ها پاهای کوچک‎شان را از دور کابل بازکردند و هجوم بردند سمت دانه‎ها. تازه آفتاب زده بود و کمی سردم شده بود از انتظار. پناه بردم به گرمای نانوایی و بیرون، نان گرم را آغوش گرفتم تا رسید. با خنده‎ای همیشه خوب. رفتیم آن‎سوی شهر. جایی که گمانم بهتر است تهران تمام شود دیگر. یک بر خانه‎اش سراسر سبز بود از گلدان‎های پای پنجره‎ی قدیِ رو به حیاط. تازه آفتاب کش و قوس آمده بود تا روی کوسن‎های گلیم‎اش. میز صبحانه را چیده بود، کامل و به غایت. پرسیده بود با نیمروی هتلی چه‎طوری؟ و خندیده بودیم. روی نان تست، با زردی دست‎نخورده! قرار بود با هم نقاشی کنیم. شوق داشتم برای اولین بار اکریلیک کار کنم. من مثل کودکی به گلدان‎ها سرک می‎کشیدم. به آن همه ذغال و کنته و پاستل و مدادهای جوراجور طراحی‎اش. به تابلوهای روی دیوار. به لکه‎های آفتاب روی قالی. به حضور او. و گاه پنهانی تماشا می‎کردم که چه‎طور سیگار به لب ایستاده به آشپزی. چشم‎ها را تنگ کرده و پیازداغ‎ها را زیر و رو می‎کند. گفته بود سرکیف‎ام که برات چیزی می‎پزم. و من توی دلم گفته بودم کاش بدانی که من ماه‎هاست توی آن خانه دست به آشپزی نبرده‎ام. شوقی و کیفی نیست دیگر. تا دوباره کی جرقه‎ی این شوق باشد و.. بعدتر هم‎شانه ایستاده بودیم و رنگ می‎گذاشتیم روی بوم. من با احتیاط و او بی‎پروا. انگار دست کرده بودم توی حفره‎ای ناآشنا و نمی‎دانستم چیزهایی که لمس می‎کنم چه هستند و واکنش آن‎ها به سرانگشت‎هام چه است. او اما در قلمرو آشنای خودش بود، مسلط! می‎تاخت و اسب رامش را هی می‎کرد. سیگارش هنوز به لب بود که بی‎هوا گفت خوشا کسی که آغوشت بگیره! تن‎ات معرکه‎ست! من گونه‎هام داغ شده بود. نگاهم نمی‎کرد و سرش به رنگ گذاشتن و قلمو کشیدن گرم بود. پرسیده بود می‎شود ازت طرحی بردارم؟ مثلا دراز بکشی روی مبل پای کتاب‎خانه؟ احمقانه‎ترین چیزی که به زبان آوردم توی همچو موقعیتی، «نود؟» خندیده بود، بلند. هول و دست‎پاچه خندیده بودم. از تن حرف زده بودیم که چه پرهیز دارم من. گفته بودم در فاصله‎ام با آدم‎ها. گفته بودم لمس تن را از یاد برده‎ام گویی. پای بوم را امضا کردیم و شد یادگار آن روزمان نزد او. چه دست‎پخت معرکه‎ای هم داشت لعنتی. و دوباره رسانده بودم پای کابلی که بی نشان از پرنده بود و از باد تکان می‎خورد وقت غروب. پیغام داده بود مثل شاه‎زاده‎های ژاپنی سلسله‎ی نمی‎دانم چی‎چی توی ذهنم مانده‎ای وقتی آهسته سر خم می‎کردی روی بوم.
از «دروغ‎گو»ها و «هرزه»ها فاصله بگیر دخترک!
اما از «دروغ‎گوهای هرزه» با همه‎ی توانی که داری فرار کن!

«یا نه خوش‎خوش داد این ایام ده»

از دیشب باران بهار هی باریده و باریده. مجبورم کرده دوروز پیاپی شیشه‎ها را تمیز کنم. چمباتمه زیر پنجره با گلدان‎های نورسیده حرف بزنم و بخواهم که جان بگیرند و بمانند و سبزینه‎ی خانه‎ی بهار باشند. بهارک خانه‎ی بهار. پنجمین کتاب هم تمام شده و بارانی که مجال بیرون رفتنم نمی‎دهد امروز، بدجور کسلم کرده. چهار لت بزرگ نقاشی کشیده‎ام و پالت و تخته و قلموها تا نزدیکی‎های پنجره پخشِ زمین‎اند. خیلی زور زده‎ام تا فروردین گذشته را مرور نکنم. صدای برخورد قطره‎های باران با بدنه‎ی فلزی کولر اگر بگذارد! از هفتم فروردین چشم‎بسته باید جان سالم به در ببرم این بهار. از کلمه‎های تلخ و اندوه‎بار و جان‎کاه فاصله بگیرم این بهار. زندگی نو، آدم‎های نو، خنده‎ها و خاطره‎های نو.
مادر برام روتختی و روبالشی نو دوخته. این‎ها بی خاطره‎اند. تنها عطر تن من بر تار و پودشان نشسته و نه غیر. خاطره. خاطره. امان از خاطره..
آمنه زنی بود هم‎سال من. پسرک سفیدرو و خجالتی‎ش حالا باید دست‎کم سوم یا چهارم دبستان باشد. براش چند ماشین کوچک خریده بودم از میرزای شیرازی. چشم‎هاش برق افتاده بود چون این‎ها را در کلکسیون‎اش نداشت! نوروز یک سالی میهمان‎شان بودیم. ترکمن‎های محجوبِ عزیز! با همان روراستی و سرخوشی زنانه‎اش پرسیده بود، حالت بد نمی‎شه دخترک این‎قدر ساکته؟ او شانه‎ام را فشرده بود به تن و گفته بود، نه، جونِ منه. من اسب‎های رها بر گستره‎ی سبز دشت‎ها را تماشا می‎کردم و آمنه توی ماشین لالایی ترکمنی می‎خواند، بلند و محزون. آفتاب افتاده بود روی لباس ارغوانی‎ام. روی گل‎های درشتِ بنفش کیف پارچه‎ای‎م. روی باریکه‎ی انگشت‎هام. از او خواسته بودم عکسی بردارد. باقی‎ش خاطرم نیست. برداشت؟ اعتنا نکرد؟ یا چه.
از آن نوروز یک خاطره‎ی پررنگ دیگر هم مانده پشت پلک‎هام. آفتاب نیم‎روز افتاده بود روی قالی سرخ دست‎باف ترکمن‎ها. بعدتر نمه بارانی هم گرفت. من روی کتف چپ دراز کشیده و سر گذاشته بودم روی سینه‎اش. کف دست راستم تپش قلبش را می‎مکید انگار. بخاری ایستاده‎ی برقی گونه‎ها و موهامان را نارنجی تب‎دار کرده بود. به خواب رفته بودیم هردو. آرام و امن. گرم و در سفر و نزدیک. خاطره. خاطره. امان از خاطره..

سه‌شنبه

طعم تمبر- یک

عیدت مبارک و
تا همیشه
خداحافظ.

پنجشنبه

طعم تمبر- دو

«هلیا به من بازگرد!»

مرثیه‎ای بر مرور

خاطره از هر روزنی می‎زند بیرون. از هر مفری می‎گریزد و شتک می‎زند به حالِ روزت. نمی‎شود چشم ببندی و با دست روزنی را بپوشانی تا مایع گرم و غلیط و هر دَم سرریزترش را مانع شوی. نمی‌شود راه خاطره را بست. به کوچک‎ترین جزء و شاخه‎ای گیر کند اگر، پارگی کیسه‎آبِ التهابش ناگزیر است. تماس با هر جزء آشنایی ملتهب و جوشانش می‎کند. جنین ناقصی‎ست که پُرزور لگد می‎زند! نه، نمی‎شود راه خاطره را بست. باید بگذاری سر صبر بیرون بریزد و آرام تماشاگرش باشی. من می‎نویسم‎اش. عود می‎کند و می‎گذارم نشت کند به جان کلمه‎هام. می‎نویسم و تمام می‎شود. می‎نویسم و مرور آن یکی (لااقل آن یکی) بند می‎آید. آدم جزئیات باشی اگر، کیسه‎هات بسیارند و مدام در حال پاره شدن و بیرون ریختن‎اند. آدم جزئیات باشی اگر، از آخرهای اسفند این شهر و ملغمه‎ی بی‎پایان عطر و رنگ و صداهاش در امان نیستی و کارت ساخته‎ست! مدام در حال سرریز و بیرون‎ریز و پُر و خالی شدنی. پشت پلک‎هات پرده‎ای آویخته‎ست که تصویرهاش تمام‎ناشدنی‎ست انگار. تمام‎ناشدنی و لاینقطع! و این چرخه‎ی جان‎کاه تا کجا می‎چرخد و پایانش چیست؟ من این‎گونه‎ام. با خودم کنار آمده‎ام. می‎توانم بنویسم و بگذرم. بنویسم و رهاش کنم. لبخند بزنم و جان نبازم از مرور. بی‎حسرت و بی‎امیدِ تکرار. نمی‎شود با خاطره جنگید. نمی‎شود نادیده‎اش گرفت وقتی آماس کرده و تا سیبک حوات آمده بالا. دکمه‎ی خاموشی و فراموشی ندارد که خلاص‎ات کند. باید بگذاری سر صبر بیرون بریزد و آرام تماشاگرش باشی. زاده می‎شود و می‎میرد. زاده می‎شود و می‎میرد. زاده می‎شود و می‎میرد.

چهارشنبه

یادهای داغمه بسته

کتاب‎ها دیروز رسیدند. عبای قشقایی به دوشم بود و شال افتاده بود به گردن و جوراب به پا که بی‎طاقت نشستم به بازکردن بسته‎ها. دست می‎کشیدم به جلد شومیز و گالینگورشان. چون نابینایی، لبه‎ها را لمس می‎کردم تا قطع کتاب دستم بیاید. آهسته ورق‎شان می‎زدم و رنگ جوراجور کاغذها، فونت‎های مختلف، حاشیه‎ها و عطف کتاب‎ها حالم را دیگر می‎کرد. آخ از عطر کاغذهاشان. لای هشت جلدِ بسته‎ی اول برام نشانه گذاشته بودند و بسته‎ی دوم نه. هرسال به دخترک می‎سپارم تا کارت‎های دورریز تبریک عیدشان را بیاورد برام. از تکه‎های قشنگ‎شان نشانه می‎بُرم و به تناسب جلد هرکتاب، رنگ و طرحی کنار می‎گذارم. خاطره‎ای تا گلوگاهم بالا آمده بود. سرانگشت‎هام نیمه سیاه شده بود از ورق زدن که نشستم به مرور. با صبا کتاب‎های سپینود را چیده بودیم روی پله‎های مارپیچ تا جمعه روزی آشناها بیایند و کتاب ببرند به یادگار. سپینود خودش را تکثیر کرده بود میان رفقاش. او دور بود اما. مثل همیشه دور بود. پیغام داده بود تو جای من شکارچی باش و خندیده بودیم. من تا دیروقت چمباتمه بودم روی دسته‎ها و جلدهایی سوا می‎کردم و می‎بردم بالا و می‎چیدم پای پنجره‎ی اتاقی در آن خانه‎ی خوشِ آبی. پله‎پله با نشیمن می‎رفتم پایین و چشم می‎گرداندم میان عطف‎ها و بعد هم دست شکار را پیش می‎بردم. هم‎خانه بودنم این حسن را داشت تا پیش از دیگران از گنج سهمی بردارم. خاطرم آمد که تندوتند مثل وقت‎های شیدایی‎م پیغامش می‎دادم که فلان و بهمان کار ناب هم دست ماست حالا! و خنده بود و حظ. به خانه‎ی کوچک بهار که رسیدم تا مدت‎ها چندکارتن کتاب کنار دیوار بود. یک نمد بیضی شکل و یک گلیم مستطیل کوچک داشتم فقط. باقی، خالی خانه بود. بی قفسه و کتاب‎خانه و میزی حتا. او که رسیده بود، شبی قهوه درست کردیم و نشستیم روی نمد و کارتن‎ها را به شوق بازکردیم. زانوهامان می‎خورد به هم و کودک بودیم. سرانگشت‎هامان سیاه شده بود و... دیروز که کتاب‎ها رسیدند، دلم می‎خواست شوق داشتن‎شان را با دیگری تقسیم کنم. شوق سطر به سطرشان را. و شورابه‎ی دل‎تنگیِ این تنهایی تا گلوگاهم موج برداشته بود و تا چشم‎هام لب‎پَر می‎زد.

یکشنبه

بهار رسیده پشت دیوارهای شهر من

نگذاشته‎ام شهرم سقوط کند! سی روز تمام است که ایستاده‎ام پشت سنگر «حال» و مقاومت کرده‎ام. سی روز تمام با همین دست‎های خالی، با همین دل تهی، با همین پشتی که از بوران و برف سفید شده ایستادگی کرده‎ام. تن به سقوط نداده‎ام. حال بد را پس رانده‎ام. هجوم پلید رنج را تارانده‎ام. به ترسِ بازگشتِ هیولای اندوه نباخته‎ام. و پشت سنگر زنانه‎ام، پشت سنگر آن‎چه از خویشِ خویشتن ساخته و پرداخته‎ام، پشت سنگر زیبایی و خنده‎هام، پشت سنگر نامه‎هام، زخم‎ها را مرهم گذاشته‎ام. زخم‎ها را بوسیده‎ام. خود، شفای خود شده‎ام. خود، ناجی خود. سی روز تمام است که حال خوب را به شهرِ رو به ویرانی‎ام بازگردانده‎ام. مقیم کرده‎ام. عهد کرده بودم از آن‎چه دکتر گفت و شنیدم با هیچ‎کس هیچ نگویم. عهد کرده بودم هرگز آن نسخه را روی پیش‎خوان هیچ دواخانه‎ای نگذارم. که نگذاشتم. غروبی که از مطب پا بیرون گذاشتم و خانه را برهنه یافتم و منگ بودم از شنیده‎ها، عهد کردم که بایستم برابر این ویرانی. بایستم و مغلوب نباشم. بایستم و زندگی را جور دیگری زندگی کنم. نام چهارشهر را نوشته‎ام روی کاغذکی و چسبانده‎ام به آینه، به میز کار هم. که بزنم به جاده و خوش باشم و سیر کنم و آرام بگیرم روزهای پیشِ رو را. درختی باشم با جرنگ ترد رقصان هزار آینه که پا به آبی رام دریا گذاشته. کولی رنگارنگِ پُرخنده‎ای باشم که طلوع را می‎فهمد و غروب را به تماشا می‎نشیند و باد را آغوش می‎کشد و از صدای خنده‎هاش درخت‎ها به شکوفه می‎نشینند. آخ از منی که سرشار است و زنده است و بال‎هاش روییده..

شنبه

طعم تمبر- سه

طعم تمبر یعنی انتظار. یعنی گردن کشیدن میان جمعیت. یعنی رد انگشت بر شیشه. یعنی مردمک‎های پرپرزن. طعم تمبر یعنی شوق دیدار آشنا. یعنی حلقه‎ی بی‎قرار بازوها بر گردن جانی. یعنی تمنای بوسه‎ای بس دل‎تنگ. طعم تمبر یعنی این سی‎وهشتمین نامه‎ای‎ست که می‎نویسم برات. عددهایی که کم شده‎اند آن بالا. چله‎ای که نشسته‎ام. و نیامده‎ای هنوز. طعم تمبر گرفته لب‎هام و از تو نشانه و اشاره‎ای نیست. ردی، خبری، هیچ. گمانم بود جوشش شوق را دیده‎ای لابه‎لای کلمه‎هام. گمانم بود پیدات می‎کنم لابه‎لای کلمه‎هام. دو نامه‎ی دیگر وقت هست. انگار می‎کنم دو قطار دیگر بیاید و توی مسافرهاش تو هم باشی. دو پرنده‎ی غول‎پیکر آهنی دیگر بنشیند و توی مسافرهاش تو هم باشی. دو کشتی دیگر پهلو بگیرد و شاید.. طعم تمبر یعنی انتظار. یعنی گردن کشیدن میان جمعیت. یعنی مردمک‎های پرپرزن. طعم تمبر گرفته لب‎هام و.. بیا.

چهارشنبه

یادهای آخر اسفند

هرسال آخرهای اسفند به این تکاپو می‎افتادم که براش چه کتابی هدیه بگیرم دوست‎تر خواهد داشت؟ برای او و سهند. اگر کتابی به وجدمان می‎آورد، پرگو می‎شدیم و حرف می‎زدیم و دست‎به‎دست‎اش می‎کردیم. من با او فوئنتس خواندم. با سهند داستایفسکی. آن‎ها با من آن‎چه از ادبیات ژاپن به کفم آمده بود. و این چرخه گاهی فیلم‎های نابی به دل داشت که البته من تنها حظ مخاطب بودن به پیشانی‎ام بود و چیزی برابر آن دو در چنته نداشتم.
خاطرم هست آن اول‎ها همین‎طور که لای کتاب‎های نایاب پرسه می‎زدم به «سینمای یاسوجیرو اوزو» رسیدم و دست‎وپاگم‎کرده نامه دادم که تو را به خدا برام نگه‎اش دارید! لاغر بود و کهنه و سبک. محتوای چندانی هم نداشت. در واقع او در اولین نامه، خودش را «خدای شاعران جهان» خوانده بود برابر فیلم‎های اوزو و کتاب بی‎شک خالی از حرف بود برای چنان اویی. اما ذوق پیدا کردن کتابِ کهنه آن هم برای او، دیوانه‎ام کرده بود.
یا مثلا پیش از دیدن نمایشی مرا از پله‎هایی برده بود بالا و برابر قفسه‎ای گذاشته بود که تمام کارهای نعلبندیان را می‎شد یک‎جا داشته باشم. تمام مسیر پاکت کاغذکاهی را به سینه فشرده بودم از خوشی و پیش از آن هم از گردن‎اش آویخته بودم خود را. -و کاش کناره‎ی گردن را هم بوسیده باشم که یادم نیست هیچ.- چندوقت پیش خیلی اتفاقی پای پستی از کسی -که عکسی بود از «وصال در وادی هفتم...»- دیدم او پیغام گذاشته «چطور میشه اینو داشت؟» دلم مچاله شد که زیر خروارها عکس و نوشته، این یک سطر مانده و خاک خورده. یک سطری که دلش با من بوده و کسی پسِ پشت‎اش را نمی‎دانسته.
من و سهند و او شبانه شهرک را قدم می‎زدیم و گاه سلانه گوش می‎دادیم و گاه ویوالدی و از کتاب‎ها می‎گفتیم و من آرزو به دلم مانده بود روباهک شهرک را ببینم و با مهرداد سلام و احوال می‎کردیم و از خانه‎ی کودکی‎هاش می‎گذشتیم و می‎رسیدیم پای مخزن بزرگِ در ارتفاع. می‎رفتیم توی زمین خاکی و می‎نشستیم پای میله‎ی حلقه‎ی بسکتبال و ماهِ توی آسمان می‎رفت لای موهامان. برای سهند از شب‎های شهرک نوشتم و بغض کردم. از این‎که دیگر سه‎تا نیستیم. شاید سه‎تا باشند و من نیستم دیگر و...
دلم می‎خواست یاد آن شب برفی را هم تا همیشه زنده نگه دارم به دل. شهرک یک‎دست سفید بود و برف‎ها خشک و پوک بودند و صدا جور عجیبی فرومی‎مرد در برف و سرخوش بودیم و هر برآمدگی را به چیزی شبیه می‎دانستیم و انگشت‎هامان یخ کرده بود و کفش‎ها را تکیه داده‎ بودیم به بخاری و آسمان سرخ بود و شعله‎های آبی بال می‎زدند و آلبوم دخترک کبریت فروش می‎پیچید به تن همه چیز و..
بالای سبد خریدم نوشته شانزده و اما پشت هیچ‎کدام از این اعداد و جلدها و کاغذها، دیگر شوق هدیه پنهان نیست. کتاب‎ها مناره می‎شوند کنار کتاب‎خانه و من توی تخت پاها را در سینه جمع می‎کنم و از خواندن پلک‎هام سنگین می‌‎شود و تنهایی بیش از پیش جولان می‎دهد و این زمانِ لعنتی.. این «سکوت سرد زمان» لعنتی...

دوشنبه

طعم تمبر- چهار

به خدا اگر بدانی از هجوم دوست داشتن‎ات پوست سینه‎ام چه اندازه نازک شده..

شنبه

طعم تمبر- پنج

روزهای کار بوستانک آن پایین را تماشا می‎کنم وقتی چشم‎هام خسته از نور مونیتور است و کمرم دردناک از نشستن مدام. گربه‎ی کوچک و شیرینی دراز کشیده روی چمن‎های سوخته و تنک اسفند. مثل گلِ پنبه سفید است. منتها دمش را از کامواهای عنابی بافته‎اند و گوش چپ را هم. دست‎ها را دراز می‎کند و کش و قوس می‎آید. دورترک سه‎تا خال‎مخالی، پلنگی و ابلق هم آفتاب می‎گیرند. پنجه‎ی کوچکش را بلند می‎کند و با شتاب چندجایی فرود می‎آورد. از این بالا انگار می‎کنم پروانه یا ملخکی دیده. بازی‎اش جان می‎گیرد. قوزکنان زمین را بو می‎کشد تا محوطه‎ی خاکی، سنگ‎چین‎ها را دور می‎زند و می‎پرد زیر بوته‎ای. یاد حرف‎های ف می‎افتم که گفته بود هنوز تنهایی؟ حیوان خانگی بهترین چاره و درمان است! مهرش از غیر بی‎نیازت می‎کند و چه و چه. پرسیده بودم، آغوش محاط هم دارد این حیوانکی که می‎گویی؟ بلد است لاله‎ی گوش را ببوید و ببوسد و چه و چه؟ خندیده بودیم هر دو. گربه جست می‎زند سمت گنجشککی و پرنده می‎پرد و دورترک می‎نشیند باز. پنبه‎دانه سرخوش و کودک سربه‎سر گنجشک‎ها می‎گذارد و آن چند گربه‎ی دیگر لَخت و بی‎اعتنا می‎گذرند. ساعتی بعد به هوای خرید می‎روم پایین. زیر بوته‎ها سرک می‎کشم. کنار نیمکت‎ها، زیر سرسره‎ها، پشت آلاچیق. هیچ کجا نیست. اهل بند کردن حیوان نیستم هیچ. این یکی بدجور دلبری کرده اما. می‎خواستم چمباتمه بزنم و نوازشش کنم فقط. کناره‎ی صورت و سبیل‎ها را بکشد کف دستم و وقت نازکردن یک چشم‎اش بسته شود. اما نبود. پنبه‎دانه را پیدا نکردم. یاد مارچوبه‎ی صبا و سپینود می‎افتم که خنده گذاشته بود روی خنده‎های خانه‎ی آبی. وقت ظرف شستن سبیل‎هاش را می‎کشید به قوزکم. وقت آخرین شام دورهم دُم نرم و پشمالوی کوچکش را می‎مالید به کمر برهنه‎ام و عاشق یک لنگه دمپایی‎ام بود و هر دو دست را جا می‎داد آن تو و سرکیف بازی می‎کرد. یادهای خوب.. حالا همه‎ی شاخه‎ها گره‎گره جوانه شده‎اند. تندوتند بلند می‎شوم و می‎ایستم کنار پنجره. پنبه نیست که جست‎وخیز کند توی این هوا. همکارها می‎گویند حال خوشی داری خانم ر این روزها، خبری شده؟ من دل‎خوش به بهارِ پیشِ رو، دسته‎ی شقایق‎های روی میز، سالاد اسفناج و دانه‎های سرخ انار، قلموها و قرص رنگ آبی کبود و زرد ناپل و سرخ کارمِن‎ام. من دل‎خوش به پاجوش‎های بهارم لابه‎لای انگشت‎هام. من دل‎خوشم به این که دوتایی بزنیم به جاده و بی‎هوا ببوسم‎ات و بخوانی‎ام، «می‎خواهم با تو آن کنم که بهار می‎کند با همه گیلاس‎بُنان»

طعم تمبر- شش

ایستاده‎ام رو به خود و موها را شانه می‌زنم. مرد می‎خواند، «هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد». به خنده تکرار می‎کنم، «وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد». چال کوچک خنده‎ حالم را خوش می‎کند. بوی بهار خانه‎ی بهار را مست کرده. مرد میان تحریرهاش، «ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد». از سرخی شقایق‎های روی میز شاخه‎ای جدا می‎کنم به هوای کناره‎ی موهام. «آن کس که دلی دارد آراسته‎ی معنی». مرد می‎گوید «ای امان». من زمزمه می‎کنم، «دیوانه نپرهیزد». از این حال و صورت و معنی عکسی برمی‎دارم که نشان‎ات بدهم روزی. همین آخرهای اسفند شاید. که بزنیم به جاده دوتایی. چال خوشِ خنده‎ات را بیاور تو. من هم باریکه‎ی انگشت‎هام را.