پنجشنبه

طعم تمبر- پنجاه‌ویک

همه‌شان بزرگ‌اند. بزرگ و سنگین. من بلدشان نیستم. نه از قیافه و رنگ و لعاب و نه از جوابی که به صدای ضربه‎هات می‌دهند. اولین‌بار بود که ایستادم رو به هندوانه‎ها. همه‌شان بزرگ‎اند. برای یک آدم تنها، برای یخچال کوچک یک آدم تنها بزرگ و سنگین‌اند. کوچک‌ترین‌شان شش‌هفت کیلویی هست! خنده‌ام گرفته بود در مواجهه با ابعاد غول آب‌دار تابستان! مسخره بود که برابر هندوانه؟ آن‌قدر کوچک و تنها به نظر برسم. نمی‌دانستم سرخ است و شیرین یا نه. به گمانم هندوانه میوه‌ی دورهم بودن است. اطمینان کنی به دست‎های پدر که ضربه‌هاش بیراهه نمی‌روند و توزرد نبوده‌اند تابه‌حال. به دست‎های مادر که سینی بزرگ را می‌گذارد وسط و تو چمباتمه می‌نشینی به تماشای آن اولین صدای شکافتن بافت ترد و آب‌دارش. تا از گل آتشینش پاره‎ای بی‌هسته نصیبت شود. نه، هندوانه میوه‌ی آدم تنها نیست. دو نیمش کردم و واماندم که حالا چه کارش کنم؟ تو را به خدا نخند! نگو که از هندوانه هم می‌توانم تراژدی بسازم. واقعا نمی‌دانستم چه کارش کنم. مانده بود توی سینی کوچک گل‌دارم و به مسخره سرخی لثه‌هاش را نشانم می‌داد. ماهی بزرگی که می‌پرسید خب حالا چه؟ می‌گفت تو که ماهی نمی‌خواستی چرا قلاب انداختی! و من جوابی نداشتم. راست می‌گفت. برای من یک برش کوچک کافی بود. کاش بودی و طنز روزگار را می‌دیدی. یکهو برابر هندوانه‌ای زانو خالی کرده بودم. کیسه‌های خرید کف آشپزخانه بودند و زیرزمین از بوی هندوانه لب‌پر می‌زد. خداخدا می‌کردم که بیایی. خداخدا می‌کردم از نگاه پرملامت ماهی سرخ نجاتم بدهی. و همان‌طور سرپا تکه‌هاش را به دهان ببری و خنده‌ات خانه‌ی تنهایی را سیراب کند. و من؟ رد آب شیرین را بگیرم تا استخوان آرنجت و دلم یک‌جور خوبی نبض بگیرد برای بوسیدن لب‌هات، بوسیدن شیرینی خنک آرنج‌هات. و تو؟ بندبند انگشت‌هام را به دهان ببری. و من؟ نپرس...

طعم تمبر- پنجاه

پاره‌ی یکم
شش صبح سوار اتوبوس شدم. میان دخترکان نوگلِ خواب‌آلود. کتاب کوچکی همرام بود، «مکس» از «هنری میلر». روایت زندگی غم‌بار آواره‌ای یهودی. آن‌جا که از نژادشان می‌گفت، به قدری از قدرت تصویر سرکیف شدم که دلم خواست بودی و می‌خواندم برات، «هزاران نفر مثل او، مردانی با صورت‌های پهن و سه‌گوش و لب پایینی پف‌دار، چشمانی مثل دو سوراخ ناشی از سوختگی در پتو...» کتاب را بستم چون طعم تمشکی زیر دندان. اتوبوس آهسته توی خاکی‌ها بالاوپایین می‌شد. تپه‌نخاله‌ها، تشکی زهواردررفته بر کناره‌ی راه، دیوارهای کوتاه کاه‌گلی، دکل‌های برق و دو روباه کوچک خاکستری با گوش‌های پهن و هشیار! انگار «سرگیجه»ی «اگلوف» را بار دیگر ورق زده باشم. پیش رفتیم تا اندام در خاک لمیده‌ی کوره از دور پیدا شد. پیرمرد سیه‌چرده‌‎‌ی بنگلادشی سرش را از اتاقک حلبی نگهبانی بیرون آورد، با کلاهی بافتنی و عینکی ته‌استکانی. اتاقک را روی پایه‌هایی نه چندان بلند سرهم کرده بودند. کوچک به غایت درازکشیدن دونفر سخت پیچیده درهم. خرده‌ریزهای پیرمردی‌اش پیدا بود. هزار سال نگهبان کوره بوده و به شیرینی فارسی می‌دانست. آن همه دختر رنگ‌به‌رنگ وسط خاربوته‌ها و خاک‌ها. قند را می‌گذاشت کنج دهان و چای را به هزارچروک لبخند فرومی‌داد، «هرروز بیِین اینجا.»

پاره‌ی دوم
این‌بار طنین سنج و دمام بود در دالان‌های کوره‌ی خاموش. و خاک رسی که به هر کوبش پا هوا را به سرفه می‌انداخت. ما با چشم‌های بسته انتظار را مشق می‌کردیم. رژه‌ای هماهنگ، سوگی دسته‌جمعی، حرکتی یک‌تن. روشنای آفتاب کویر از حفره‌ها می‌ریخت به تاریکی دالان و رد جامانده از شعله‌ها را سرخ می‌کرد. زبانه‌های آتشی سرد بر دیواره‌های کاه‌گلی. دست می‌کشیدم و غلت می‌زدم و پوست از زانوها و کف دستم جدامی‌شد. و گرد خاک در منخرین و ریه‌هام رسوب می‌کرد. پنج سگ بزرگ کارگاه هم اطراف پرسه می‌زدند و سر به نوازش پیش می‌آوردند. نژادهایی درهم، گوش‌هایی بریده، چشم‌هایی تا عمق جان پیدا. دو هفته‌ی دیگر هم تمرین سخت و استخوان‌نرم در راه است. و باز آبی بی‎لک آسمان و بوته‌های خار. و زن‌هایی که به هر ضربه‌ی دمام به خاک می‌افتند و برمی‌خیزند و می‌افتند و برمی‌خیزند. کاش وقت اجرا، به تماشام بنشینی تو..

سه‌شنبه

در پوستین معصومیت

آن‌قدر رفتار زنکِ هرزِ حیله‌گر بی‌اخلاق و غیرانسانی بود که هربار به یادآوردن‌اش مثل رها کردن صد گله گراز وحشی‌ست جاجای تنم! ساییدن دندان‌ها و سرخی چشم و مشتِ درهم فشرده و کلمات زشت و زمخت زیر زبان و ضربان تند و قلبی مچاله از آتش خشم! گرازها تکه‌پاره‌ام می‌کنند و هزارتکه‌ام زیر هزار دندان! هزارپاره‌ام زیر هزار سُم‌ضربه! امانم نمی‌دهند و می‌تازند. آنچه از من می‌ماند اما.. بعد تکرار می‌کنم که گذشته و رهاش کن. صورت را پنهان دست‌ها می‌کنم و به خودم التماس که رهاش کن چون مرورش لهیب تازه‌ای‌ست. نمی‌شود اما. هربار اگر اسمی و نشانی ازش ببینم هرجا، همان بساط است و فروبردن ناخن‌ها به نرمی کف دست! همین چندشب پیش توی خیابان زشتیِ هرز کارش باز به یادم آمد و بی‌هوا دست بلند کردم که سیلی سختی نثارش کنم! شانه‌ی راست را عقب کشیدم و بعد نازکای کف دستم گزگز کرد و سرخ شد! وسط خیابان، میان عابرها یادش را لت زدم. من که سکوت کرده بودم برابرش. و در سکوت پس کشیده بودم. شبی که فهمیدم دلیل آن همه «دوستی و خوبی» را، شبی که دیدم زیر «پوستین معصومیت» چه جانوری لیسه‌ی کثیف هرزگیش را به رفاقتی دروغین مالیده تا باز سرکیفِ شهوتش شود، شبی که از هر هجای اسم کثافتش برای همیشه بیزار شدم را کنار همین بزرگراه مدرس قی کردم! اندرونم را بالا آوردم و باران بود و سرخی چراغ‌های درگذر و تنی لرزان. منی که حتا کلمه‌ای برابر هرزگی بی‌رحمانه‌اش نگفته بودم و رهاشان کرده بودم. نمی‌دانم برون‌ریز خشم چاره است یا فروخوردنش؟ اما خوب می‌دانم این عذاب را نمی‌خواهم دیگر. خسته‌ام می‌کند. جانم را می‌کاهد هربار. چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ مگر من چه کرده بودم که حقم دید؟ لعنتیِ بی‌ریشه! اینکه با دستِ دوستی پیش بیایی تا وجدان نداشته‌ات آرام بگیرد وقتی تن هرزت را رهای آغوش دیگری می‌کنی؟ دردکشیدن من را ببینی و برام از تصاحب مردی بگویی که دل‌خواهت بوده؟ پی‌جو شوی که هنوز دل‌مان به هم هست یا نه؟ نقشه بریزی که.. آخ.. حالم هیچ خوش نیست. چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ من اعتماد کردم و امینش دانستم و خنده‌‌اش را صادق! چه‌طور می‌شود زنی تا این اندازه دل‌سنگی کند؟ که من خوش‌خیالانه بگویم غصه نخور، به دستش می‌آوری چون دلت مهربان است. آخ.. تف به این ساده‌دلی! مهربانی؟ حالا تن هرزت آرام گرفته به او ای مهربان؟ هان؟ تن هرزت آرام گرفته به او؟ تن هرزت آرام گرفته به او؟ فریاد می‌کشم و باز می‌پرسم و با قهقه‌ی مستانه جواب بده که تن هرزت آرام گرفته به او؟ چه چیز آدمی را تا این اندازه هرز می‌کند که دیگری را بی هیچ آزاری به مرز مرگ برساند، چه چیز مهربان‌هرزه‌ی عزیز؟

دوشنبه

طعم تمبر- چهل‌ونه

تمرین‌ها افتاده‌اند روی سربالایی و دور تند. امروز شش ساعت تمام! زانوها و آرنج راستم تمامی کبود و دردناک. تنم خسته. زندگی شتاب گرفته و نمی‌خواهم جا بمانم ازش. دلم می‌خواهد بنشینم زانو‌به‌زانوت و از خوش‌حالی این کار حرف بزنم. و برق چشم‌هات را تماشا کنم که بی‌هوا دست پیش می‌آوری تا به تحسین نوازشم کنی. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟  از اینکه امروز آهسته میان جماعت آمد کنار گوشم، سبک دست به شانه‌ام زد و زمزمه کرد، «عالیه! همین‌طور ادامه بده!» دلم می‌خواهد برات تعریف کنم که امروز چه‌طور دوبار عمیق و طولانی گریستم وقت تمرین. تعریف کنم از زن‌های جنگ‌اسیر و سوگ روی شانه‌هاشان. من اما سوای جمله‌های پشت هرحرکت، از توبره‌ی خودم اشک ریختم. تنها زنی که آن میان می‌فهمید تکه‌ای از جان را در گور گذاشتن و گذشتن یعنی چه. پسرکی بر سازش -کاخن- می‌کوبید و ما می‌افتادیم و برمی‌خاستیم و اسیر می‌شدیم و خفه فریاد می‌کردیم و چرخ می‌زدیم. می‌کوبید و بم‌ضربه موج برمی‌داشت. می‌کوبید و چنگ می‌زدم به سینه‌ام، به دلی که آماس کرده بود. هوا شورابه‌ی دریا بود. تنم موجی که شانه می‌زد به تل مرجان‌ها. چهارشنبه می‌رویم لوکیشن. تا بغلتیم روی خاک‌های کویر. توی کوره از پا دربیاییم و... کاش بیایی و بنشینی زانو‌به‌زانوی دردناکِ دل‌تنگم.

یکشنبه

طعم تمبر- چهل‌وهشت

فکر نمی‌کنی این بی‌انصافی‌ست؟ این که تو چهل‌وهشت نامه گرفته باشی و صندوق زرد من متروک و منتظر؟ من از احوال و روزهام، از دل و تمنام گفته باشم و تو دست‌زیرچانه فقط به تماشا؟ نه، اصلا انصاف نیست. بیا بازی را برابر کنیم. اصلا بیا و تو پیشی بگیر. من یک‌سال گذشته دست‌به‌گریبان هزارویک بوته‌ی خار بوده‌ام و آخ اگر بدانی به چه چنگ‌ودندانی حالا زنده و سرپام. بی که حتا به حضور و کلمه‌ای دل‌گرم باشم! بی که حتا دستی پناهم باشد. بی که هجوم دست‌های هرز را پس بزند. محاط باشد و دربرم بگیرد. نمی‌شود به قدر یک سرانگشت مرهم برسانی تو هم؟ هوم؟ بگذاری کمی من هم تکیه کنم. خستگی را از مهره‌هام بگیری و دمی آغوش باشی؟ نمی‌شود؟

طعم تمبر- چهل‌وهفت

تمرین اول در تماشاخانه فانوس بود و دیشب در سالن تمرین تئاتر مستقل تهران. دیر بود و از انقلاب دویده بودم تا سنگ‌فرش تئاترشهر. گونه‌هام شده بود گلوله‌ی آتش. خرداد تهران خفه و دم‌کرده‌ست. می‎دویدم و بوهای گرفتار و مانده در هوای متراکم را پس می‌زدم. رسیدم و دیدم دخترکان دست‌هاشان از میله‌ای نامرئی آویخته‌ست و در شماره‌ی هشت سقوط می‌کنند. بعدتر تمرین سوگ کردیم و بس زمین خوردم زانوهام لک‌به‌لک کبود شده. چرا گمان می‌کنند زن در سوگ نشستن را خوش‌تر بلد است؟ عزیزی را به خاکِ فراموشی سپردن و مویه کردن را؟ من اما ضجه‌هام را زده بودم و فغان‌دانم خالی‌ بود. می‌افتادم و برمی‌خاستم و می‌افتادم و برمی‌خاستم و... عین همین سالی که گذشت. عین همه‌ی سال‌هایی که گذشت. یاد حرف الف افتادم که از آنتی‌فراجایل گفته بود. از فرط زمین خوردن ناشکستنی شدن! حالا من این نقطه از زندگی را دوست دارم. این زنی که نمی‌شناسم را. زنی که میان بیست‌وچند غریبه و دوربین و کارگردان و دستیار و چه و چه، چرخ می‌زند و دیوانگی می‌کند. زنی که دیگر نمی‌شناسم‌اش و پا گذاشته بیرون از قاب من. زنی که توی همه آینه‌ها زیباست. که برای تو این‌جا می‌نویسد از حال دیگرش. از سرگیجه‌ی چرخیدن و چرخیدن و به آغوش تو با خنده رسیدن‌اش.

طعم تمبر- چهل‌وشش

یک صبحی هم هست که سعدی رو به عشق زمزمه می‌کند و قلاب آخش گیر می‌کند به دامن من،
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


*و نه معشوق

جمعه

طعم تمبر- چهل‌وپنج

گاهی از انفرادی تنهایی به ستوه می‌آیم. ریشه‌های درختی کهن کاشته در گلدانی تنگ. از اینکه تن محتاج آغوش است و با همه تن‌ها در فاصله. از اینکه گردن محتاج بوییدن است و با همه لب‌ها در فاصله. از اینکه.. هیچ می‌دانی چه می‌کنم این وقت‌ها؟ صدای یکی‌دو ضربان قلب جسته‌ام میان میلیون‌ها صوت جوراجور! تند و کند و خوابیده. توی تاریکی تخت، روزنه‌های ریز بلندگو را تکیه می‌دهم به بالش و با کمترین صدای ممکن می‌گذارم بتپد به حفره‌ی گوشم. قلب می‌تپد و من چشم می‌بندم و سر می‌گذارم روی گرمای سینه‌ات. انگشت‌ها را آهسته می‌لغزانم روی بازوی راستت و آخ... این دردناک‌ترین تصویر تنهایی‌ من است. وقتی به صدایی خفه می‌پرسم، کجایی تو؟

طعم تمبر- چهل‌وچهار

پاره‌ی یکم
چهارشنبه‌ی سیاه تهران قرار بود چهارشنبه‌ی سپید من باشد. بی‌خبر از صدای تیر و تلخی حمله، لباس تمرین، سنجاق برای جمع کردن موها و بطری شربت نعنا‌لیموبهارنارنجم را گذاشته بودم کنار دست. تا لحظه‌ی آخر اما ناباورانه نشسته بودم پای کلمه‌ها و عکس‌ها. دستم به جایی بند نبود. تهران بوی ترس گرفته بود. سین چندروز قبل‌ترک گفته بود بیا با هم زندگی کنیم. گفته بود شهر پر از مارتی‌ست. از بی‌رحمی پُرتنش تهران خبری نیست. گفته بود آن‌جا آدم‌ها دل‌هاشان بزرگ‌تر است انگار. یا من آن‌طور شنیده بودم. که خوبی را با زهر جواب نمی‌دهند. که می‌شود زن بود و رها. و من سست بودم روی تصمیمم. یکی دوری از بوی پیراهن مادر بود و دیگری دل‌گرمی به تهران امن!

پاره‌‌ی دوم
تن ترس‌خورده را رساندم به دخترکان بسیار جوانی که گوشه‌های تیز زندگی هیچ خراش‌شان نداده و ازش به کل بی‌خبر بودند. من ساکت بودم و در سکوتِ تمام دست را موج می‌دادم توی هوا یا روی شماره‌ی هشت تن را چون درختی از خواب سپید بیدار می‌کردم. چرخ زدن، کمان شدن، تکیه دادن، یکی شدن. زیبایی رامِ تن به قدری برام جاذبه داشت که ساعت‌هایی از یاد بردم که بوده‌ام یا بیرون از آن سالن کوچک چه بر من و دیگران گذشته یا در انتظارمان چیست. میان دو تمرین از ایده‌ی کار گفتند. اینکه قرار است چه کنیم و ریشه از کجا آب می‌خورد. کار ترکیبی‌ست از جهان‌بینی Kathe Kolwitz نقاش و Pina Bausch پرفورمر رقص مدرن. در کجا؟ کوره‌ی هافمن! کوره‌ی آجرپزی عریض و طویلی با سی‌وهشت در! سیاهی کارهای کلویتس می‌آمد برابر چشمم و فیلمی که ویم وندرس از پینا ساخته بود. از کوره اما هرم و پختگی می‌نشست بر پوستم. جنگ، زن، انتظار. قرار شد سه روز در هفته تن را بسپرم به نرمی و دیوانگی تمرین! و روی عدد هشت درخت را از خواب سپید بیدار کنم.

پاره‌ی سوم
روی دیگر تهران همین خوشی‌های کوچک است. روی دیگر لذت، زیبایی بی‌تکرارِ تن را زیستن. چشم می‌بندم بر گذشته و برای حال خوشِ پیش رو آغوش باز می‌کنم. امسال پایان تلخی‌هاست و عطر تو هم نزدیک. ترس بی معناست.

سه‌شنبه

طعم تمبر- چهل‌وسه

آرد را هُل می‌دهد به کناره‌های تابه و باز پخش می‌کند. ذرات طلایی‌شده‌ی زیرین را با سفیدی گردهای رویی جابه‌جا می‌کند و من همه‌ی این جزئیات را از اتاق دیگری بومی‌کشم فقط. انگشت اشاره را گذاشته‌ام لای کتاب، کتاب روی زانو و چشم‌هام بسته. موهای سفیدش را کوتاه کرده. قدش آب رفته. و آفت آرتروز ساقه‌ی انگشت‌هاش را بیشتر از پیش شکسته. پیری بین دندان‌هاش فاصله انداخته. این روزها بازوهای سفید و پنبه‌ایش از آستین پیراهن‌های گل‌دار تابستانه می‎افتد بیرون، شل و واداده. و من بیهوده تلاش می‌کنم با حرکت‌های ساده‌ی یوگا آرتروزش را بتارانم، افتادگی بازوهاش را جمع‌وجور کنم یا درد پاهاش را تسکین بدهم. اما سپرم کوچک و شکسته‌ است برابر هجوم بی‌رحمانه و بی‌امان پیری! به آخی چنگ می‌زنم و تا جایی که جانم هست به سینه می‌فشارمش. «تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!» زورش نمی‎رسد مثل سابق دو سوی تابه را بگیرد و حلوای پر هل و گلاب و زعفرانش را زیرورو کند و به قولی روغن‌انداختنش را به رخ بکشد. می‌بینم که حتا یک تکان کوچک هم به آن حجم نرم طلایی نمی‌تواند بدهد. «تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!»
ظرف کوچکی گذاشته کنار گلدان‌هاش، پر از هسته‌های زردآلو. می‌پرسد، هنوز مردی به زندگیت نیامده؟ من از خیره ماندن به ظرف هسته‌ها و سیل‌شور شدن خاطره‌ها رومی‌گردانم. شهد زردآلو روی انگشت‌های بی‌رمقم خنک و چسبناک و پادرهوا می‌ماند، با دهانی نمیه‌باز، بی‌میل، ساکت. و خودش جواب می‌دهد، مگر آدمی چندبار توی زندگیش می‌تواند تمام و کمال دل و جان بسپرد به کسی؟ می‌پرسم از این آویشن‌های دست‌ساب خودت داری باز؟ و شورابه‌ی اشک را می‎بلعم. چنان به جانم نزدیک است و با من یکی‌ست که شورابه‌ی اشک را می‌بلعد. آویشن و قیسی، شهد برای شربت تابستانه و آلوهای خشک و ظرفی حلوا می‌گذارد برابرم، در سکوت. تا جایی که جانم هست به سینه می‌فشارمش و توی دلم به التماس می‌افتم، «همه پناهم تویی، تو را به خدا بیش از این تحلیل نرو!» 

شنبه

طعم تمبر- چهل‌ودو

پاره‌ی یکم
توی سالن تمرین نشسته بودم گوشه‌ای و سر را گرفته بودم رو به سقف آکوستیک. چشم‌ها را بسته و یک حباب شیشه‌ای شده بودم با چراغی روشن. وقت تمرین که رسید، زن گفت دراز بکشید و خیال کنید سقف آمده نزدیک صورت‌تان. حالا توی همچو جای تنگ و خفه‌ای حرکت کنید. من خوب بلد بودم توی یک گور تاریک و تنگ چه‌طور دست‌وپام را بجنبانم. سال پیش جان کنده بودم که سقف را ببرم بالاتر. جان کنده بودم جای بیشتری دست‌وپا کنم برای تن و جانم که از فرط مچالگی زخم شده بود. القصه آن‌قدر جنبیدم و کم‌کمک قوز کردم و سنگینی طاق را گذاشتم روی دوش تا برخاستم از جا. بعد رهایی بود و رهایی! 
آن نوبتِ تست سی‌چهل‌تایی بودیم. عصر گرم شنبه‌ بود و ما می‎لولیدیم توی هم و دیوارها کنار رفته بودند. چرخ می‌زدیم و تاب می‌خوردیم درهم، بی هیچ اصطکاک و تماسی. سر آخر گفت هم را بغل کنید. دخترک خوش‌تن و سنگینی، سرش را تکیه داد به گونه‌ام و سخت در آغوشم کشید. نفس‌هاش گرم بود و خسته. باز پراکنده شدیم و من فرو رفتم توی حباب و چراغم هم‌چنان پرنور. وقت مصاحبه رسید و یک‌به‌یک باید می‌نشستیم روی صندلی گرد و گردانی. بعضی‌ها هنوز صندلی را لمس نکرده از در بیرون می‌رفتند و بعضی صدای خنده‌شان پخش می‌شد توی سالن. آن‌طور که می‌شنیدم از دوروبر، همه یا دانشجوی نمایش بودند یا با فلانی معروف دوره‌ی حرکت و بدن گذرانده بودند یا بهمانی معروف‌تر معرف‌شان بود و چه و چه. نوبت به من که رسید روشنای حباب را به سینه چسباندم و نشستم روبه‌روشان. توی لیست چندبرگی آن روز چهل‌وپنجمین نفر بودم. گفتم و شنیدم و پرسیدند و جواب دادم و لبخند. توی رختکن به کنجکاوی تمام ازم می‌پرسیدند چه می‌گفتی این همه وقت؟ چه آهسته و طولانی حرف می‌زدید و ماجرا چه بود؟ من؟ هیچ، لبخند.

پاره‌ی دوم
دخترک از تن زیباش عکس برمی‌دارد. عکس‌های خوبی هم. دقیقا چیزی که من همیشه دلم خواسته و این روزها جسارتش هم پیدا شده. دخترک برزیلی است و وقتی شنید از ایرانم گفت: سووو فااااار اِوی! شش عصر بود و من از پنجره‌ی زیرزمینم به لباس‌های شسته‌ی توی حیاط نگاه می‌کردم. به پروانه‌ی یک اینچی سفیدی که نشست روی کاسه‌ی توری لباس زیرم، آویخته بر بند. بوی دل‌تنگی خانه را پرکرد. دخترک اما آن‌سوی جهان تازه کش‌وقوس آمده بود و نوشت دلش لک زده برای صبحانه! حرف زدیم و رسیدیم به نقاشی، من آبرنگ و او اکریلیک. و یکهو اصرار که نشانی بنویس تا برات بفرستم از کارهام. خیالم رفت به پست‌خانه‌ای در ریودوژانیرو، سائوپائولو یا مانوس و دخترکی که خم شده روی پیشخان و می‌نویسد خیابان باهار، پلاک پنج، زیرزمینی که بوی دل‌تنگی گرفته.

پاره‌ی سوم
تماس گرفتند که انتخاب شده‌ای! عصر چهارشنبه بیا سر تمرین. من؟ حباب را به قدر پرگرفتن پروانه‌ای کوچک جداکرده‌ام از سینه.