سه‌شنبه

پیغام داده بود وقتش رسیده، بیا ازت طرح بردارم. کمی زودتر از وعده رسیدم. ته آن کوچه‎ی بن‎بست درختک انجیری بود که پای چناری کاشته بودند. چنار عظیم رو به شکستن بود. تنه‎ی چندده‎متری‎اش خم شده بود روی دیواری کهنه‎آجرچین. و انجیربن جوان در آغوش چنار سر بلند کرده و پنجه‎برگی‎هاش را گشوده بود. میوه‎های سبز و کال و کوچکش خوشه کرده بود جابه‎جا. ایستادم و همه‎ی آن سبزی سرزنده را نفس کشیدم. گفتم پیش از پیری و زوال، پیش از مردن و تمام شدن بهتر است روی بوم نقش بگیرم. و این بود که نه ساعت تمام در هشت حالت مختلف ایستادم و نشستم تا او خیره به اندامم قلمو بگذارد و تاش‎تاش رنگ. یکی‎یکی که لباس برمی‎کندم، به تحسین می‎گفت: جوانی! جوانی! و من گونه‎هام شکوفه‎های گیلاس. می‎گفت چه زیبایی تو، چون مجسمه‎های مرمرین قرن‎ها پیش! و چشم‎های نقاش بلوری می‎شد تراش‎خورده. من فارغ از من بودم. تحسینش را خوش داشتم و حالم را سبک می‎کرد. هوا تاریک شده بود و من نه ساعت تمام ذهن را خاموش کرده بودم به مراقبه و درد عضله‎ها کم آزارم داده بود. هوا تاریک شده بود و دورتادور خانه تابلوهای بزرگی از من نشسته بودند به تماشام که چه‎طور یکی‎یکی لباس می‎پوشیدم. یکی با پوزخند نگاه می‎کرد و پوستش آبی دیوارهای مراکش بود. یکی به خشم لب برچیده بود و رنگش سرخ و سیاه. یکی با ترس در خودش جمع شده بود انگار شغال‎ها دور سپیدی ساق و پستان کوچکش زوزه می‎کشیدند. یکی واداده بود و دست‎هاش آویخته دو سوی تن و مشتش باز. هوا تاریک بود و به اندازه‎ی بزرگ‎ترین دشت دنیا توی دلم زنبق وحشی گل داده بود جای خارستان خشم.

یکشنبه

برهنه‎نویسی

بی نوشتن فلجم. ناقصم. دردمندم. خفه‎ام. چرا دریغ کنم از خودم؟ از بیم قضاوت؟ از تیزی خنجرهاشان؟ از دل‎سوزی حقیرشان؟ چرا دریغ کنم از خودم؟ چرا کلمه‎هام پشت پرده‎ای کلفت و کرباسی سایه‎بازی کنند؟ مگر چه از دنیاتان اشغال می‎شود با نوشتنم؟ می‎نویسم که نفس بکشم. پشت کلمه‎ها پناه می‎گیرم. خونی اگر هست از رگ کلمه بیرون بپاشد. زهری اگر هست به رگ کلمه بریزم. فریادی اگر هست، فریادی اگر هست از دهان کلمه هوار شود. خشمی اگر هست، خشمی اگر هست با ناخن کلمه بخراشد. چرا دریغ کنم از خودم وقتی بی نوشتن می‎میرم؟
پاره‎ی یکم
از این شهر نفرت دارم. از توت‎های ریخته پای درخت‎هاش. پاشنه‎ام را چنان سنگین بر سنگفرش فرودمی‎آورم گویی بر لاشه‎ای گندیده. منزجرم. از این شهر نفرت دارم. از گربه‎های کور که پوزه‎ی ملتمس بر ته‎مانده‎ی هر کثافتی فرومی‎برند. از پیچ‎امین‎الدوله‎ای که قی شده روی دیوار. از آشپزخانه‎های پشت دیوارها و بوی خوارک مادرانه‎شان. از همه‎چیز و همه‎کس. از این شهر لعنتی! آگهی تدریس پیانو را خراش می‎دهم. آتش‎فشانی‎ام که خشم ازم لب‎پر می‎زند. پشت کلمه‎هام دندان می‎فشارم. پشت چراغ قرمز. کسی از دست‎هام عکسی برمی‎دارد وقتی کتابی ورق می‎زنم. پس می‎کشم با نفرت. گونه‎ام منقبض می‎شود از غیظ. ناخن به کف دست‎ها فرومی‎برم و درد و خون‎سیاهی‎ش را اگر می‎دیدید نیازی به قطار این کلمه‎ها نبود. کف دست را می‎گرفتم پیش رویتان و نفرت را می‎خواندید، که چه از همه‎تان بیزارم من! خودم را گلوله می‎کنم روی صندلی کوچک کافه‎ای. جایی کنار شیشه و نزدیک پیشخان. خودکاری می‎خواهم و یک‎نفس روی کاغذ پوستی فاکتور کتاب، ریزبه‎ریز می‎نویسم از نفرتم. از توت‎های ریخته پای درخت‎ها. از آدم‎ها. از این شهر. حشره‎ی سیاهِ کوچکی بال‎هاش را بیهوده بازوبسته می‎کند. زور می‎زند از عطف کتابم بیاید بالا. نگاهش می‎کنم. ناتوان است و دنیاش چه حقیر.

پاره‎ی دوم
پنجاه ‎و دو صفحه از شانزدهمین کتابی که امسال دست گرفته‎ام، تمام می‎شود. کافه شلوغ‎تر شده. خودکار افتاده کناری. قهوه نیم‎خورده. لب‎هام تلخ. می‎زنم بیرون. حالا ماده گرگی‎ام که آرام است. که قدرت و شتابش بیش از تصور شماست. هر آن می‎تواند به دریدن سینه‎ای خیز بردارد. رو می‎کنم به آسمان. از ماه ناقص یک ملیله‎ی شکسته‎ی روشن آویزان است. تمام کوچه‎ها همراهم می‎آید. سر فرومی‎برم به درختچه‎ای در پیاده‎راه. گل‎های کوچک شیری‎رنگش عطر خوبی دارند. می‎روم. بازمی‎گردم. بومی‎کنم. خشم پس رفته. جنون ساکت است و توی چشم‎هام لانه کرده. مرگ خیلی دور و گم است. بهار بوی قهوه می‎دهد. اذان می‎گویند. ملیله‎ی شکسته هنوز از ماه آویزان است. مثل پولکی جداشده از لباس شب زنی زیبا. قدرتم بازگشته. آنچه نمی‎بینید را می‎شنوم. آنچه نمی‎شنوید را لمس می‎کنم. توی خواب‎هام مارهای باریک دور پاهام می‎لغزند و می‎پیچند. فلس سردشان را حس می‎کنم همه جا. ماده گرگی‎ام که ساکت است. دندان می‎کشد به تن کلمه. به چشم‎هاش نگاه کنید اگر!

شنبه

وقت ادای کلمه‎اش دندان می‎فشارم

نمی‎دانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، من به بلندای حنجره و به عمق دلم فریادش کرده‎ام! به عمق رنجی که برده‎ام. به عمق دردی که آن دیگران بی‎دلیل بهم رسانده‎اند، فریادش کرده‎ام. نمی‎دانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، پژواک سهمگینش را انتظار می‎کشم!

جمعه

حالا که این‌جا فقط خودم هستم و خودم، می‌شود این را بنویسم. که حالم زیر رگبار بی امانی بود آن روز. کسی شقیقه‌ام را متصل سنگ‌باران می‌کرد. می‌پرسیدم چرا لعنتی؟ و جوابی نبود. دلش خواسته بود. هوس کرده بود ترک‌های جمجمه‌ام را بشمارد. سکندری می‌خوردم توی خیابان و نیمه‌هشیار بودم. ذهنم از فرط دردمندی نیمه‌خاموش شده بود و شهر پشت تاری پرده‌ای رفته بود. یادم هست بهارشیراز را پیچیدم به سازمان آب. صدای پرنده بود بالای شاخه‌های اردیبهشت. رسیدم به تیرک برق. پاش گندم ریخته بودند. پیشانی آماس کرده را تکیه دادم به ستون بتنی و نشستم. دلم خواست به قدر یک گنجشک مچاله شوم. دیگر در هیبت زنی نباشم که اندوه از پا درش می‌آورد هردم، بی‌رحمانه. به گندم‌ها گفتم چرا هربار؟ مردی ایستاد، ببیند کمکی ازش ساخته‌ست؟ خنکای بتن پیشانی تب‌دارم را کرخت کرده بود. دست را توی هوا تکان دادم که نه. به گندم‌ها گفتم چرا؟ و آن‌قدر سوالم دردناک بود که تا مغز استخوانم سوخت! قطره‌قطره گندم‌ها سرخ شدند. قطره‌قطره سرخی سوالم می‌چکید روی گندم‌ها. مرد راهِ رفته را برگشت. دستمالش را گرفت زیر بینی گنجشکی در هیبت زنی که فقط پرسیده بود چرا؟
آخرین جمعه‎ی خانه‎ی کوچک بهار بود. چون پیرزنی صبور لای کارتن‎ها چرخ می‎زدم. لیوان روی میز را از دمنوش‎های بابونه خالی می‎کردم. کشمش‎ها را می‎ریختم روی نخودچه‎ها توی قوطی. کشوها را یک‎به‎یک خالی می‎کردم و دستمال می‎کشیدم. جعبه‎ها لب‎به‎لب می‎شدند. چسب پهن می‎کشیدم روی دهان گشادشان. خانه سر ناسازی برداشته بود اما. با این‎که دست‎پاچه نبودم هیچ و دامن‎کشان لای اثاثیه می‎پلکیدم، اما باز یک گوشه‎ای فوران می‎کرد. اول که بلندای سیم فر برقی گرفت به آبپاشِ لبالب و پرتش کرد زیر کابینت. همه‎جا را آب برداشت! آهسته زانو زدم به دستمال کشیدن آن پشت و پسله‎ها. بعدتر پیچه‎ی کاغذ کرافتم افتاد روی گلدان خشکیده‎ از گیاهی و دمر شد و تا شعاعی خاک ریخت. باز شدم همان پیرزن صبور و نشستم به دستمال کشیدن آن گوشه. قبل‎تر هم دیده بودم وقت ترک، خانه‎ای بیفتد به گلایه. گیرم به زبان بی‎زبان خودش. من زبان اشیا را می‎دانم و آهسته سر به کار خودم داشتم. جای ماندن و بازگشتی نبود. خانه‎ی کوچک بهار هم بایست سر عقل می‎آمد کم‎کم. اما کوتاه نیامد! ته‎مانده‎ی شکر قهوه‎ای را از قوطی تلقی خالی می‎کردم توی ظرف قرص‎تری که یکهو لبه‎اش برگشت و مشتی شکر پاشید پای کارتن‎ها و روی نمد. نُچی کردم و نشستم به دستمال کشیدن باز. لباس‎های زمستانه را سوا کردم. یخچال را از برق کشیدم تا برفک‎هاش بریزد و تمیزش کنم برای رفتن. کاسه‌کوزه‎های سفالی کوچک و بزرگ را یک‎به‎یک روزنامه‎پیچ کردم. و آن وقت شیشه‎ی بزرگ برگ مو را پیدا کردم ته کابینت بی استفاده‎ی بالایی. پیرزن گفت تف به روزی که با ذوق دلمه پیچیدی تو! با نفرت انداختمش توی کیسه‎ی بزرگ آبی‎رنگ کنار دستم. این‎جاها پیرزن صبور قصه لگدی هم حواله‎ی ماتحت عالم می‎کرد. لولای کمرم افتاده بود به جیرجیر که نشستم و یک تمبر شکلات تلخ چسباندم به کامم. جابه‎جاش بلورهای نمک دارد. ترکیب دیوانه‎ای‎ست و خوشش دارم. یکهو با صدای گرومپی از جا پریدم! چه شده؟ لوله‎ی فرش تکیه را از دیوار برداشته و تن سنگین را پرت کرده رو ردیف گلدان‎ها. پیرزن بهش یک تیپا زد و گفت وای به حالت اگر گل‎قاشقی‎ام را شکسته باشی! فرش گونه‎هاش گل انداخت و چشم‎هاش پر شد. گفت خانه‎ی نو لک آفتاب ندارد، من نمی‎آیم! بلور نمک خوش‎خوشک باز شد توی دهانم و قاطی تیره‎ی شکلات معرکه شد. گفتم بی‎خود! من تنها آمدم توی این خانه، اما حالا همه با هم می‎رویم بیرون! فهمیدی؟ دو لت پنجره باز بود. گلوله‎ی سفتِ سیاه مگسی، وزوزکنان هوا را شکافت. خودش را کوبید به آینه، به دیوار، به اثاث درهم و برهم. پیرزن کمر دردناک را چسبانده بود به ارغوانی ملحفه. می‎گفت نره‎خرِ کور، پنجره از آن طرف است! مگس چشم چرخاند که، دارم بازی می‎کنم و از جای شلوغ خوشم می‎آید خانوم جان! هیچ بهش برنخورده بود! یعنی لای وزوزش بوی لب‎ولوچه‎ی آویزان نمی‎آمد. لباس‌های چرک از توی حمام صداشان درآمده بود. پیرزن اعتنا نکرد. نون عکسی برام فرستاده بود. پسری را به میله‎های پلی بسته بودند. آدم‎ها نگه‎اش داشته بودند چون می‎خواسته بپرد! چون می‎خواسته تمام کند. دو شب قبل‎ترش باز به سرم زده بود. حالم خراب‎تر از همیشه بود. الف پیغام داده بود سالم بمان تا برگردم. نوشته بود لازم نیست قوی باشی. باید جنگجو باشی. گفته بود مثل سنگ‎نوردی باش که دست به هر شکافی می‎برد و پا روی هر کنگره‎ای می‎گذارد و می‎کشد تن را بالا. مهم نیست آن پایین چه گذشته، خودت را بکش بالا! پیرزن صفحه را بسته بود و طعم دلچسب شکلات رفته بود و مگس هم پشت پرده‎ی تور گم شده بود. رعد و برق جام پنجره را می‎لرزاند. من دست‎ها را توی هوا بلند کرده بودم و دنبال برآمدگی سنگی می‎گشتم که بکشدم بالا، بالاتر.

سه‌شنبه

باورم نبود که دوباره شکنجه‎ام بدهد. که بتواند باز شکنجه‎ام بدهد! طعم تند و زور سهمگینش را از یاد برده بودم گویی. شب اول بغض را فروخوردم و به سکوتی خفه گذشت. گفتم اولین‎بارت نیست که زخمت زده دخترک! رهاش کن. شب دوم اما غرق هق‎هقی بلند شدم میان کارتن‎های باز و بسته‎ی خرده‎ریزها. مثل جانوری کور لابه کردم. جانوری کور و کریه که ته آب‎های تاریکش می‎دارند. بسته به خزه‎های هزاران ساله! گریستم و چشم‎هام تهی و تاتاری شد. بعد حرف‎هایی زدم به غایت تلخ. به غایت تلخ و لایق اما! نوشتم و بیرون ریختم و تهی شدم. اما چرا دهان از زهر بستم؟ نمی‎شود رفتاری را هم ملامت کرد و در حال، همان را هم پیش گرفت! نوشتم و بیرون ریختم و پاک کردم. گفتم بس است دیگر. بار دیگری درکار نیست. دیگر هیچ از او نمانده درونم. بس است دیگر. من تکه گوشتی سخیف و گندیده نیستم که هربار بیاید به تیپایی مهمانم کند و برود پی زندگیش پی آدم‎هاش! آمدم این‎جا، رو به یک‎یک شما به صدای بلند قسم یاد کنم که برای همیشه تمام شد! به خدا که برای همیشه تمام شد! دیگر نه یادی و نه مهری و نه مروری و نه هیچ! تا ابد! محال است! محال است دیگر از او یادی کنم، نه با کلمه نه به دل! از گندابِ دروغ‎ها و پوچ‎مهری‎ها و بی‎رحمی‎ها می‎کشم بیرون دل را! از گنداب عشق‎های نیم‎خورده و پُرتاول! به همه مقدسات قسم! به زندگی قسم! به زخمی که برداشته‎ام قسم! به خونی که دلمه شد روی کاشی‎ها! به حرمت دوست داشتن قسم! قسم به صدای دل‎نگران مادرم! تمام شد دیگر.

دلکم در سینه بمیری کاش که همه رنج از توست...

وقتی می‎بینید کسی روزهاش را در بوته‎ی گزنه می‎گذراند. وقتی می‎خوانید از دل‎تنگی می‎نویسد و جان‎به‎لب شده. وقتی می‎بینید با هزار زانوی زخم باز دست به دیوار گرفته و ایستاده. وقتی می‎بینید تکه‎های هزارپاره‎ی زندگیش را به چنگ و دندان گرفته و زور می‎زند قوی باشد و از هم نپاشد. وقتی می‎بینید کورمال دست به هرجایی می‎کشد تا راهی برای خلاصی از تاریکی بیابد، چه‎طور می‎توانید چراغی دست بگیرید و دلش را بلرزانید و ببریدش لب گورچاهی عمیق و به پفی چراغ را بکُشید و پرتش کنید ته آن دره؟! از خودم می‎پرسم چه‎طور می‎تواند کسی؟ و جواب می‎دهم بس که تو، احمق‏‎ترینی! بس که هنوز به ذات انسان مومنی! بس که دلت نمرده هنوز! و تقصیر از چراغ‎دار نیست و تویی که نبایست شب‎کوره‎ی راه‎گم‎کرده‎ای باشی و پی هر نور کذبی راه بیفتی! تقصیر توست که احمق‎ترینی و دلت نمرده و باور توی دست‎هات پرپر می‎زند هنوز. تقصیر توست که هنوز شنیدن از «عشق» را تعبیر به عشق می‎کنی! کلمه‎ها سقوط کرده‎اند دخترک! بدجور هم...
وقتی می‎بینید کسی روزهاش را در بوته‎ی گزنه می‎گذراند، شما را به خدا بیش از آن زجرش ندهید. وقتی می‎بینید جان کنده دل را آرام کند و مرگ را پس براند و سر را بالا بگیرد، شما را به خدا بیش از آن زجرکشش نکنید. مگر آدمی چه اندازه طاقت و توان دارد؟ به عقوبت کدام آزار بایست این‎طور خرد و خراب و حقیرش کنید؟ به عقوبت کدام آزار؟ دقیقا به عقوبت کدام آزار؟ شما را به خدا بروید سر به کار آدم‎هاتان. همان‎ها که بهتر و خوش‎تر و به‎صرفه‎ترند! بروید و راحتش بگذارید. بروید و به حرمت هرآنچه که بوده و دیگر نیست، راحتش بگذارید. شما را به خدا! شما را به حرمتِ... راحتم بگذارید...

دوشنبه

برای ما، تنها
بوسه‎ها می‎مانند
کرک‎دار، چون زنبورکان که می‎میرند
وقتی از کندو پرمی‎گیرند


-دره‎ی علف هزاررنگ، آسیپ ماندلشتام، ترجمان بیژن الهی-

خویشتن‎پوشی

تمام هفته بیرون از خانه‎ام. و این بی‎حد تنم را خسته می‎کند. پنج‎شنبه‎ها تا دیر، جمعه‎ها از صبح. به احتمال زیاد این هفته سنگین‎ترین خواهد بود. چهارروز پشت هم کلاس با فکری که خسته‎ست. خوابی که کم است. و اشتهای هیچ به غذا. و کارتن‎های لبالب از کتاب و خرده‎ریز. ریسه‎ی درناها را از دیوار برچیده‎ام. یکی‎یکی نقاشی‎ها و موج بزرگ هوکوسای را هم. فکرم مشغول اثاث‎کشیدن است. مشغول خانه‎ی بی نور و بی هوای بعد از این. مشغول مجاب کردن آن مجموعه‎ای که دوست دارم دورادور همکارشان باشم. مشغول قراردادی که هنوز نیامده. مشغول حساب‎کتاب کردن قسط‎ وام‎ها. مشغول کلمه‎هایی که شنیدم و بی‎دلم کرد. مشغول هزارویک چیزِ پادرهوا. توی این وضعِ سخت و گوریده‎ی درهم عینک شنای دخترک را امانت گرفته‎ام. گاهی عصرها با همه کوفتگی و دل‎مشغولیم برهنه‎ی تن را می‎سپارم به آب. با دست‎هایی کشیده و نفسی مرطوب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. و نوک پنجه‎هایی که به دیواره‎ی آن مستطیل آبی فشار می‎دهی و باز از نو! جَستی دوباره! صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب... 

دل‎‌تنگی تنانه- دوازده

می‎دانی دو انگشتت بوی تن او را بگیرد یعنی چه؟ هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحه‎ی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشم‎هات پر شود. نه، نمی‎دانی...
پیراهنش سرمه‎ای بود و شلوار کتان ساده‎ی سیاهی پوشیده بود. با همه‎ی خستگی‎م راهم را دو خیابان کج کرده بودم که از پشت موهاش را تماشا کنم. از استخوان میان دو کتفش هم می‎گذشت. چون دسته‎ای بزرگ خوشه‎ی گندمِ نورس، روشن و موج‎دار. سر پیچ خیابانی قدم‎هاش کند شد و دست کرد به کیف دوشی‎اش. من دورترک پا سست کردم. سایه‎ی چند پرنده افتاد به دست‎هاش. گویی سیگاری می‎گیراند. رفتم نزدیک‎تر. «عذرمی‏‎خوام، یه لحظه..» خیره و خالی نگاهم کرد. صورتش آشنا نبود. چهل سالی داشت به گمانم. چشم‎های تاتاری سیاه و ریش‎هایی که لب‎ها را پوشانده بود. مکث کردم و خالیِ نگاه پرسشگرش خستگی را به یادم آورد. «هیچی. ببخشید.» اما هم‎چنان خیره ماندم به چشم‎هاش. «آدم به خاطر هیچی سایه به سایه‎ی کسی نمیاد!» شانه‎هاش را داده بود عقب و از سیگارش کام می‎گرفت. سر را می‎چرخاند و دود را فوت می‎کرد دورتر از صورتم. رمق وانمودکردن نداشتم هیچ. نمی‎دانم چه‎طور، دستم را خوانده بود ولی. شاید توی ویترین مغازه‎ها انعکاس تنم را دیده بود. «می‎دونم شاید برداشت خوبی نکنید از حرفم، ولی می‎خواستم بدونم، اجازه دارم دست به موهاتون بزنم؟» اخم کرد. چند قدمی رفت سمت جدول. سیگار را سر صبر روی صندوق آبی امداد خاموش کرد. و پرت کرد توی جوی آب. هنوز ایستاده بودم. آسمان گرفته بود. موهاش کدرتر به نظر می‎رسید. آمد ایستاد سینه به سینه‎ام. یک دست باز فاصله بود میان‎مان. موهای بسته را مشت کرد و ریخت به شانه‎ی چپ. «البته که می‎تونید.» لبخندی در میان نبود. من بغض داشتم و در صورت او نشان از هیچ عاطفه‎ای نبود. نه حیرت، نه بی‎حوصلگی، نه لبخند، هیچ! همین‎طور که دست پیش می‎بردم به لمس کردن تارهای درهم موهاش، از خودم می‎پرسیدم چه بر سرت آمده دخترک؟! توی خیابان؟ غریبه‎ای را پی می‎کنی که چه؟ «ممنونم که اجازه دادین.» و خلافِ مسیری که دزدانه آمده بودم، راه افتادم. نباید طولش می‎دادم. نباید گریه می‎کردم. نباید به پشت سر نگاه می‎کردم. دستم را مشت کرده بودم. انگار خاطره‎ای مثل یک تکه یخ توی مشتم آب می‎شد...

صدایم کن لعنتی!

قلبم چنانی فشرده و دردناک است، انگار طوفانی را حبسِ یک‎ مشتِ کوچکِ بی‎طاقت کرده باشم.

یکشنبه

شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. گه‎گاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رج‎های سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچه‎ای گره‎گره کرده. من نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوته‎ها می‎پایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی کرده دور و برم را بومی‎کشد. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. به زنی فکر می‎کنم که از این ارتفاع می‎لغزد! از این ارتفاع می‎لغزد و در خار و خاک می‎خراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسه‎ی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدک‎های هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشت‎های پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنه‎ای که جابه‎جاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گم‎شده، ناآشنا، بی‎نشانه. با پلک‎هایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. پوست شب جرب‎زده‎ست و من هراسم نیست. دست پیش می‎برم به نوازش. می‎شود مرگی چنین را پس زد؟ رگه‎های شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. و آخرین خاطره را زنده می‎کنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زنده‎ام می‎دارد. تنم گر می‎گیرد از ضربه‎ای و فشاری که اول‎بار تنم را وصلِ او کرد. از بکارتی که درد را درون کشید. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخنده‎ای... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها می‎کند به صورت باد. لمبرهای برهنه‎ام از خاطره‎ی سنگی سرد منقبض می‎شوند. با پاهایی آویخته. شانه‎هایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونه‎هایی به رنگ شکوفه‎های اردیبهشت... شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. تاریکی‎ست. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشه‎ی چشم‎هاش نگاهم می‎کند. و درد می‎کشد. و درد می‎کشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند. تا باز...
می‎گوید نباید این اندازه بی‎پروا بنویسی. نباید آینه‎دارِ گوشه‎های پنهان زندگی‎ت باشی. می‎گوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و دردسترس باشی. این آسیب محض است! می‎گویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. می‎گویم چون میلیون‎ها و میلیون‎ها تن و جانی که تمام شده‎اند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیده‎اند، من هم. دیگر که خاطرش می‎ماند زنی از دل‎تنگی می‎گفته یا نیمه‎های شبی با گریه می‎نشسته به نوشتن؟ به خدا که در حافظه‎ی هیچ‎کسی ثبت نمی‎شود. همه به آن گودال تاریک می‎لغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهان‎مان می‎کند.

یکشنبه

...

برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م ایستادم رو به نیم‎دایره‎ی شیشه‎ای باجه‎ای و مارلبرو خواستم! و باز برای اولین‎بار توی زندگی‎م، دقیقا برای اولین‎بار توی زندگی‎م از شین یک نیم‎بطری تکیلا گرفتم! پرسید عیش تنهایی؟ گفتم نه، مهمان خاص دارم! توی مسیر از مقابل چند سوپرمارکت کارتن‎های خالی جمع کردم. خیلی چیزها جان‎به‎لبم کرده این روزها. از همه بدتر سکوتی‎ست که فروخورده‎ام! خسته‎ام. رسیدم خانه و کلید را سه بار توی قفل چرخاندم. خانه جور نزاری شده بود. مثل سگی تیپا‎خورده نگاهم می‎کرد. مظلوم و ترسیده و مهربان. گفتم اول کتاب‎ها را جمع می‎کنم و بعدتر قفسه‎ی ادویه‎ها را. نشستم وسط بساط نقاشی. کسی توی دلم گفت «طاقت بیار، درست می‎شه. تو قوی هستی، می‎تونی!» فریاد کشیدم خفه شو! این یه دفعه خفه شو لامصب لعنتی! گفتم خفه شو! خفه شو بذار این یه بار توی سی‎وسه‌‎سالگی‎م توی خودم غرق شم. خفه شو و دست از ملامت‎ کردنم بردار لعنتی! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! خفه شو و راحتم بذار! بعد سیگار پشت سیگار. مثل همه‎ی تازه‎کارها اشک و سرفه و زهرمار نوشیدن بود. و آبی تیره‎ای که با خاکستری قاطی کرده بودم به کشیدن موج بزرگ و سیاهی سرگردان تنهاترین نهنگ دنیا. دور و برم کارتن‎های خالی و رنگ و دود و آشوب. به سختی کلیدها را فشردم روی صفحه‎ی گوشی و نوشتم «قبول، نیمه‎ی دوم ماه اثاث میارم همون زیرهمکفی که گفتین.» بی نور و بی هوا! بی پنجره! آخ بیچاره گلدان‎های نورسم. از شیار لب‎هام آتشی می‎سُرید تا نای و مری و ریه و معده‎ام. تنم داغ بود و قوطی فلزی کنار دستم پر از مچاله‎ی سیگار شده بود. وال غول‎پیکری که بزرگ و بزرگ‎تر می‎شد و جان می‎گرفت و چرخ می‎زد. غم‎آگین‎ترین آوازش را می‎خواند و توی تنهایی من غوطه می‎خورد و من های‎های گریه می‎کردم و مچاله شده بودم و قلمو توی دست‎هام مرده بود و بطری خالی شده بود و پاکت از نیمه گذشته بود و هوا سیاه بود و دیوارهای خانه‎ی کوچک بهار تنگ گرفته بودند وال غول‎پیکر را و قفسه‎ی کتاب‎ها با دهانی گشاد و هزاردندانِ رنگ‎به‎رنگ به مسخره نیش باز کرده بودند و من گریه می‎کردم و حالم آشوبِ مگویی بود و نهنگ به سرفه افتاده بود از ابردود و سلاخِ تنهایی کاردِ سینه‎پهنی را می‎کشید به سمباده‎ی شقیقه‎هام، قژقژ.. قژقژ.. قژ.. قژژژژ.. قژ.. قژ...

به روی کاغذ و دیوار و سنگ نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
!نیامد



-براهنی-

چهارشنبه

دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. انگار صدام را هیچ جان‎دارِ تن‎زنده‎ای نمی‎شنود. انگار هیچ‎کجای این عالم دلی نیست با من. که بیاید. که بخواهم. که بماند. پرطنینِ گرم صدای براهنی می‎خواند، «نیامد!» انگار می‎کنم حرف آخر است! و اشک‎ها دهانم را پر می‎کنند. دهانم از کلمه خالی. این روزهای سختِ بی‎کسی. این روزهای شتاب و سکوت. این روزهای بی‎مهرِ جان‎به‎سری. این روزهای طاقت‎بیارِ لعنتی. «نیامد!» دلم مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم چه اندازه مچاله‎ست از دل‎تنگی. تو چه دانی که دلم..

سه‌شنبه

خاطره‎ها جامی‎مانند اسماعیل!

چندروزی وقت دارم تا با خانه‎ی کوچک بهار خداحافظی کنم. با همه خاطره‎هاش. با همه خاطره‎هاش. با همه..

پنجشنبه

من از آب‎های توبرتوی تاریک می‎ترسم. این را پیش‎تر هم نوشته‎ام گویا. از جانورهایی که توی تاریکی می‎لغزند بر تن آب. خواب دیدم انتهای اسکله‎ای چوبی ایستاده‎ام. چند ده متری طناب ضخیم حلقه کرده بودم به بازو. هوا تاریک بود. ابرها سرِ جنگ‎شان بود. به هم تنه می‎زدند. دریا تا چشم کار می‎کرد سیاهی بود. سیاهی لغزان و عمیق! زنی همراهم بود که صورتش را نمی‎دیدم. یک سر طناب را گرفت و دست انداخت دور یکی از ستون‎های چوبی و رفت پایین. حجم‎اش را توی تاریکی نگاه می‎کردم که فرو می‎رفت توی آب و سر آخر هم شد یک موج‎دایره و تمام. ترسیده بودم. بی هیچ کلامی تن را به دهان دریای بی‎کرانه انداخته بود و من یک سر طناب دستم بود. دقیقا نمی‎دانستم چه اندازه پایین یا پیش رفته. ترس شبیه بوته‎های گزنه افتاده بود به جانم. مدام به اطراف نگاه می‎کردم. قرار بود تا کی آن پایین بماند؟ پس نفس چه؟ اصلا چرا رفته بود؟ طناب، نشانه‎ی بند او به حیات بود؟ اگر رها می‎کردم چه؟ ترسیده بودم و زن رفته بود و سر طنابی زمخت مانده بود توی دست‎هام. مادر بازوم را فشرد. «خواب می‎دیدی. خواب می‎دیدی.» نشسته بود لبه‎ی تخت. گفتم هوم. گفت شش-هفت بار اسم او را فریاد زده‎ای توی خواب. من؟ او هیچ کجای خوابم نبود! گفتم اشتباه شنیدی. من حتا فریاد هم نکشیده بودم. آن‎قدر ترس داشتم که دهانم بسته بود توی تاریکی. گفت، «بیدار بودم. شش-هفت بار خیلی بلند صداش زدی.» گوشه‎ی پتو فشرده مانده بود توی مشتم. سرم را کشید توی سینه‎اش. «خوابش رو می‎دیدی مادر، چیزی نیست.» ولی فقط زنی توی تاریکی رفته بود ته دریا و من آن بالا از ترس پوستم به خارش افتاده بود و...

سه‌شنبه

میم با همان صراحت کُشنده‎ی بُرنده‎ی همیشه‎اش گفت، خیالت راحت شد؟ حالا تنهایی بکش و گله نکن! گفت الف را از سر بازکردی هیچ؛ برای باقی الفبا هم بهانه بتراش! من با ناخن لکه‎ی روی میز را خراش می‎دادم. صورت الف می‎آمد توی ذهنم که به حال تسلیمی گفته بود، «به زور و اصرار که نمی‎شه. وقتی با این سردی نگاهم می‎کنی..» میم سرزنشم می‎کرد. با تیرهای پیاپی جانم را نشانه می‎رفت. ساکت بودم. می‎گفت توی تنهایی پیر می‎شوی لامصب! چندبار؟ چندنفر؟ چه‎قدر بهانه توی شکمت داری تو؟ زیر بینی‎ام می‎سوخت. انگار کهنه‎ای آتش‎گرفته را بگیرند زیر بینی و دود چشم‎هات را پُرآب کند. بیراه نمی‎گفت. من هم بیراه نگفته بودم اما خفه بودم. ملامت لبریزم می‎کرد و در عین حال نهیبم می‎زد که همه حق دارند الا تو! دلم رفته بود توی شکافی تنگ و زانوهاش را بغل گرفته بود و سرش را فشرده بود به دست‎هاش. میم گفته بود گند می‎زنی به زندگی‎ت و نمی‎فهمی. گند می‎زنی و دفاع می‎کنی از ویرانی بارآورده. پرسیده بود دقیقا چه مرگت است؟ دهان که بازکردم، گفت هیچی نگو! هی دلم با کسی نیست! دلم نیست. دلم نیست. دلم نیست. خب مرده‎شور دلت را ببرد!

دوشنبه

دل‎تنگی تنانه- یازده

اگر هرگز در آغوشت نبودم
هرگز با تو نرقصیده بودم
هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم

شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم
این همه نزدیک نبودم
به آن بوسیدنی‎ترین لب‎ها در جهان
هرگز این همه نخواسته بودم
که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم

شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر این همه مشتاق نبودم
که بدانم شب‎ها خرناس می‌کشی یا نه
بالشتت را بغل می‌کنی یا نه
بیدار که می‌شوی چه می‌گویی
اگر قلقلکت بدهم
از ته دل می‌خندی یا نه

اگر این جادو
این پریشانی
این آرزو
می‌شد که متوقف شود

اگر می‌شد بپرسم این سوال را
که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم

اگر می‌شد
که خوابت را نبینم

شاید می‌شد که امشب بخوابم



-نیکی جووانی، ترجمان آزاده کامیار-

یکشنبه

دست‎ها را قلاب کردم پشت سرم. مثل وقت‎هایی که تکیه به دیواری داده‎ای و به حرف‎هایی با بی‎خیالی گوش می‎دهی. دست‎ها را قلاب کردم پشت سر و با خودِ توی آینه‎ام حرف زدم. یعنی لب‎هام بسته بود و توی دلم چیزهایی می‎گفتم. او می‎شنید و با بی‎خیالی نگاه می‎کرد. وسط حرف‎هام شروع کرد استخوان ترقوه‎اش را خاراندن. چند لکه‎ی سرخ به جاماند از دست‎هاش. گفتم آه! دیدی؟ مثل جای بوسه‎ست. با ریشی که دوروز نتراشیده باشد. این هم رد چانه‎اش! بعدتر خراش‎های ظریفی ازش به جا می‎ماند. اوی توی آینه پوزخند زد. راه افتاد سمت پنجره. من تلق‎تلق دمپایی آلبالویی‎اش را می‎شناسم. به حیاط باران‎خورده نگاهی کرد. بعد هم دست کشید به نم لباس‎های شسته. و باز برگشت توی آینه. من حرف می‎زدم. نه که حرف مهمی ها! مثلا همان ایستادن توی آینه‎اش را بازتعریف می‎کردم. می‎گفتم این لباس راه‎راه خاکستری دیگر فسیل شده و تو دست‎بردار نیستی ازش! بعد پرسیدم اسم آن پیتزا ایتالیایی روبه‎روی ملت چه بود؟ گفت سیسیلی؟ گفتم ابله آن که سفارش همیشگی بود، اسم خود رستوران! گفت مانِلی؟ ژوانی؟ اما نبود. نه او یادش آمد و نه من. دیدم بعضی خاطره‎ها دارند پاک می‎شوند. باز پوزخند زد. این‎بار جدی‎تر نگاهم می‎کرد. حتا حرف‎های توی دلم را هم می‎شنید. نگاه کرد به انگشت‎هاش. گفت می‎دانی میان‎سالی بندها را زمخت می‎کند و انگشت‎ها را کوتاه؟ دستم را مشت کردم. مشتم را ازش دزدیدم. انگار جلوی میان‎سالی را گرفته باشم. گفتم می‎خواهی خاطره‎ی اولین مستی را برات تعریف کنم؟ داشت با لول موهاش بازی می‎کرد. پیدا بود اگر بیشتر سربه‎سرش بگذارم، بزند زیر گریه. باز نازک شده. گفت در ازاش بشمار چندروز است که تنهایی‎م دوتایی. گفتم در ازاش می‎شمارم چندروز است که سقوط نکرده‎ایم دوتایی. گفتم داشتیم تذکره گوش می‎دادیم. تو معده‎ات خالی بود. مثل اغلب وقت‎ها از سر کار رسانده بودی خودت را. گفت آه لعنتی! ذکر حلاج بود؟ کیفیت صدا و کلمه‎ها عوض شده بود. یک‎جوری که انگار هر ذره‎ی صدا وقتی مولکول‎های هوا را می‎شکافت تو ردش را می‎گرفتی. سه نیم‎لیوان کوچک خورده بودی؟ اوهوم. چراغ سقفی نورش هزاررنگ شده بود روی اشیا. من اما معده‎ام خالی بود. گفت آره، و گند زدی به همه‎چیز. تا حوالی صبح همه امعا و احشات را بالا آوردی. گفتم نابلد بودم خب. چه می‎دانستم! بعد خندید. توی آینه بلند خندید. تکرار می‎کردی «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» آره خب، من یک قدم برمی‎داشتم و اتاق کش می‎آمد و هی فرو می‎رفتم توی همه چیز و سرم دوران داشت و صفرا از پنجه‎های پام با فشار می‎آمد تا گلو! صفر تا صد را ثانیه‎ای پر می‎کرد. «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» گفت حوالی پنج صبح که طوفان خوابیده بود و با کوفتگی بیدار شدی، سرش را تکیه داده بود به آرنج و توی مچاله را تماشا می‎کرد. گفتم آره، بعد هم خودم را جا کردم تو گرمای سینه‎اش. گفت یادم آمد، بونو! بونو! گفتم کاش بستنی داشتیم. باز تلق‎تلق راه افتاد سمت پنجره.

شنبه

عکس را گذاشته‎ام سمت چپ آینه. لای شکاف قاب چوبی‎اش. مادر خیلی جوان است. مرا آغوش گرفته. موهام را از ته تراشیده بودند که البته دیگر به مخملی سیاه رسیده توی عکس. بالاتنه‎ی پیراهنم غنچه‎های کوچک سرخ داشته و آن تکه‎ی دامنی‎اش سفید است. لباس بی آستین است و زیربغل و بندبند بازو و آرنج و مچم برهنه است. دوتا قوزک سفید و نرم هم پیداست پایین قلاب دست‎های مادر و دامنک سفید پنبه‎ای‎م. کجکی لبخند زده‎ام. خیلی ناپیداطور. مادر توی عکس خندیده اما از روی خجالتی شاید. آستین پیراهن‎اش را انگار برای شستن تکه لباسی تازده باشد. نور روز از پرده‎ی تور پشت سرش قاب پنجره را نمایان کرده. پیشانی مرا روشن. توی تلفن می‎پرسد، «ازش خبر داری؟» نه تنها خاطره‎ها و یادها، آخ که مادر هم یادآور اوست! هربار گفته‎ام تو را به خدا نپرس! تنها سعی‎اش این بوده که اسم نبرد دیگر. تند و تند سراغ نگیرد. می‎گویم نه. و سکوت میان دکل‎های مخابرات هوار می‎شود روی حرف‎هایی که قورت می‎دهیم. ماجرای الف را نگفته‎ام. ماجرای سماجت‎های میم را هم. خداحافظی می‎کنیم. به عکس نگاه می‎کنم و بغض جمع می‎شود توی غبغب کوچک بچگی‎هام. انگار به تلنگری بند بوده‎ام. کاف به خنده می‎گفت «این‎طور وقتا یه چیزی بذار دهنت، ذائقه‎ت عوض می‎شه، حالت عوض می‎شه.» حالا به طرز رقت‎باری کاهوپیچ توی سینی‎ست، برابرم. بدوی با انگشت پرک چروکی می‎کنم از کلاف تن‎اش. می‎برم سمت لب‎هام. من و مادر می‎خندیم توی عکس. صورتم خیس می‎شود اما. بی‎صدا. بی‎صدا. بی‎صدا.
خواب دیدم در اداره‎ای کار می‎کنم عریض و طویل. در یکی از بالاترین طبقه‎هاش بودم. میزها همه نزدیک به هم و آدم‎ها در رفت‎وآمد. به من کاری سپرده بودند فوری و اما بی‎سروته! کاغذها دستم بود و نمی‎دانستم دقیقا باید چه‎طور همچو گزارشی آماده کنم از اطلاعاتی که نیست. موج اضطراب بود و شتاب. گویا همه‎ی آن بلبشو ربط داشت به بازدید مدیران ارشدی که قرار بود برسند همان روز. کلافه همکارها را کنار زدم تا برسم پشت میزم. دیدم کنج میز یک گربه‎ی مرده گذاشته‎اند. از همین ببری‎هایی که رگه‎های خاکستری-سیاه و سدری دارند. یکی از گوش‎هاش تا نیمه پاره شده بود. دست و پای حیوان را بسته بودند. حال بدی داشتم که چرا همچو صحنه‎ای برام چیده‎اند آن هم درست وسط این همه سرشلوغی! گوش سالم و تکه‎ای از طناب را گرفتم تا حیوان را ببرم بیرون از ساختمان. انگار تکه‎ای نمد توی دست‎هام بود. با پرزهایی زبر اما بی‎جان و سرد. توی مسیر آسانسور بدقلقی کرد. راهروها شلوغ بودند در تدارک آن بازدید مهم. خونش رد انداخته بود همه‎جا. توی آسانسور می‎چکید و من چاره‎ای نداشتم جز انزجار. کلی طول کشید تا رسیدم به محوطه‎ی بیرون. بهار بود و نهال‎های کم‎جان توی چاله‎هاشان جوانه‎های کوچک زده بودند. گربه را همان‎طور دست و پا بسته گذاشتم پای درختی. گفتم حالا باغبانی، کسی می‎آید سروسامانش می‎دهد. خواستم برگردم که دیدم توی دستم قیچی کوچکی‎ست. گربه سربرگرداند و با درشتی چشم‎هاش نگاهم کرد. زنده بود! اما به شانه‎ی چپ چرخیدم و بازگشتم به ازدحام ساختمان.
بیدار که شدم دست بردم سمت گوشی. حال غریبی داشتم. نوشتم، «بیا امشب برویم خلوت شهر را قدم بزنیم.» مکث کردم. پاک کردم. و گوشی را سُراندم خیلی دورتر از تخت. دورتر از سرانگشت‎هام. خیلی دورتر از دلم. به چشم‎های گربه فکر می‎کردم و قیچی توی دستم.

دوشنبه

هفتم فروردین باورنکردنی!

امروز هفتم فروردین بود. حالم را باخته بودم کمی. هوای خوش بهار هم کاری ازش ساخته نبود. نه می‎توانستم پشت میز کار بمانم و نه پا به خانه بگذارم. هی می‎گفتم فکر نکن دخترک! به آن ماجرا فکر نکن. این یکی را مرور نکن دیگر. ولی امروز هفتم فروردین بود. با سماجت چسبیده بود به زخم و هی نهیبم می‎زد و کاشی‎های حمام را مقابلم ردیف می‎کرد و.. و بی‎خبر از آن‎که باورنکردنی‎ترین اتفاق ممکن در کمینم نشسته! هنوز دست‎هام می‎لرزد و ذهنم آشفته‎ست. چه‎طور ممکن است؟! مدتی بود که الف اصرار به دیدار داشت. دلم نمی‎خواست دوباره سربگیرم گذشته‎ی کوتاهِ دورِ با او را. پس می‎کشیدم. حواله‎ی فردا و فرداها می‎دادم. تا این‎که به خیالم رسید زهر امروز را با دیداری می‎شود گرفت. از ناکجاها گپ می‎زنیم و خاطره‎ی لعنتی کمتر خراشم می‎دهد. بی‎خبر از این‎که..  نمی‎دانم. گیجم هنوز. توی کافه چشم دوخته بودم به خیابان. دستم نمی‎رفت حتا کتاب را ورقی بزنم. حواسم هزارپاره بود. تا این‎که الف آمد کنار میز. و از آن لحظه همه چیز صامت و کند شد! اسلوموشنی دراماتیک؟ کمیک؟ دسته‎ای ارکیده‎ی سفید گذاشت روی زانوم. و نشست روی زانوهاش. لبخندم توی هوا ماسید. می‎خواست چه کار کند؟ بعد از آن همه سال و دیدار توی همچو روزی، زانوهاش را گذاشته بود روی کف‎پوش کافه که چه؟ «با من زندگی می‎کنی؟» من؟ چهل درجه تب کردم. ارکیده‎های سفید روی زانوم دهان کوچک‎شان را بازکردند و گفتند «آآآآآآ». چهل درجه زیر صفر شد و یخ کردم. جرات نداشتم به میزهای بغل نگاه کنم. دو نفر از کنار پیش‎خوان شروع کردند به کف زدن! لعنتی این دیگر چه وضعیتی‎ست؟ چه بازی مسخره‎ای‎ست؟ کلمه از من رمیده بود. گل‎های ارکیده می‎گفتند «آآآآآآ» الف هم‎چنان لبخند می‎زد. «شوخی می‎کنی؟» صدای خودم غریبه‎ترین بود. حتا می‎توانستم بپرسم کی بود گفت، شوخی می‎کنی؟ باید چه کار می‎کردم؟ ذهنم خاموش شده بود. کلیدش را پیدا نمی‎کردم. انتظار همچو مضحکه‎ای نداشتم. «نترس! فقط نترس و آروم باش.» الف می‎گفت خودش را آماده‎ی شنیدن هرچیزی کرده. من اما هیچ چیز برای گفتن نداشتم. توی خیالاتم دست‎به‎گریبان با تلخی امروز بودم. ازدواج؟ محال‎ترین موضوع این آخرهام بوده. تاوان سختی پرداخته بودم برای آخرین/تنها باری که به زندگی کردن کنار کسی فکر کرده بودم. ارکیده‎ها دهان‎شان باز بود. من دهانم باز بود. الف لبخند می‎زد. «نتونستم توی ذهنم هیچ کسی رو کنار تو بگذارم این سال‎ها! می‎فهمی؟ یک لحظه از ذهنم بیرون نمی‎رفتی. من همه چیز رو سنجیده‎ام.» و صداش گم و دور می‎شد. گوش‎هام داغ شده بود و نمی‎شنیدم. نای این‎که مجابش کنم که برود دنبال زندگی‎اش را نداشتم. نای این‎که درست فکر کنم و رفتار درخوری داشته باشم هم. «کاش بدونی چه‎قدر برام عزیزی! از میم دورادور سراغت رو می‎گرفتم. خبر احوالت داشتم. به خودم گفتم دیگه دست‎دست بسه الف!» «آخه این‎جوری.. یهویی..» حتا نمی‎توانستم انگشت‎هام را خم و راست کنم. یخ زده و خشک بودند. دلم می‎خواست یک شوخی بی‎نمک باشد. دلم می‎خواست تمام مسیر را بدوم تا خانه. پتو بکشم سرم و مجبور نباشم چون زنی عاقل و آرام دنبال کلمه بگردم. دنبال حرفی برای.. «لطفا نترس! گفتم اگر ذره ذره بحثش رو پیش بکشم، خودت رو پنهان می‎کنی ازم. این‎طوری لااقل نشونت دادم که چه‎قدر مهمی و...» «آخه.. یهویی..» یکی از میز کناری به پچ‎پچه گفت، «دختره چه بی‎عاطفه‎ست! مردم آرزو دارن..» «آآآآآآ» «امروز چندشنبه‎ست؟ چندم فروردینه؟» «من همه‎ جوانب رو سنجیدم. تو بهترینی. لطفا آروم باش و همه چی رو بسپر به من.» بی که بفهمم یکی از ارکیده‎ها را مشت کرده بودم و فشارش می‎دادم. باید چه کار می‎کردم؟ باید چه کار کنم؟ «می‎دونم انتظارش رو نداشتی. آماده‎ی هر واکنشی بودم. اما من تصمیمم رو..» «آآآآآ» هرگز فکر نمی‎کردم کسی تا این حد می‎تواند کله‎خری کند! لامصب تو سال‎هاست در فاصله‎ای! چه از من می‎دانی؟ مگر نه این‎که مهم‎ترین تکه‎ی زندگی هرآدمی، انتخاب دیگری‎ست؟ اصلا چه می‎گویی تو؟ برو پسرجان سراغ زندگیت! «لطفا یه چیزی بگو. هرچی. نه نه، فقط نترس. سر فرصت بهش فکر کن. فقط بدون که می‎تونی بهم اعتماد کنی. هیچ کس نمی‎تونه اندازه‎ی تو..» «باید برم خونه.» حرف‎هاش نیمه‎تمام ماند. بی‎ادبانه‎ترین رفتار بود؟ نابالغ و خامم من؟ خسته‎ام؟ غافلگیر شده‎ام؟ از تنهایی شانه‎هام ساییده شده؟ چله نشستم که الف از کجاهای دور بیاید سراغم؟ دقیقا همچو روزی؟! حرف‎های دیگری هم زد. سرم به دوران افتاده بود. تعادل نشستن و گوش دادن و پاسخ به‎جا دادن نداشتم. منطقم مثل قارقارکی اسقاطی از کار افتاد و وسط جاده‎ای بی‎انتها دست تنهام گذاشته بود. این دیگر چه‎جور موقعیتی‎ست؟ واقعا باید همچو وقتی آدم دقیقا چه غلطی بکند؟ «باید برم خونه.» بالاخره خودم را رسانده‎ام خانه. در سکوت نشسته‎ام. امروز چندمِ چه ماهی‎ست؟ اصلا چه شد که اول صامت و کش‎دار و بعدتر به سرعتی ناباور گذشت؟ چه اندازه زشت جلوه کرد رفتارم؟ گیجم. منگم. پتو انداخته‎ام روی شانه‎هام و انگشت‎های پام مرده‎مات و زرد شده‎اند. تِپ‎تِپ صدای کلید هرکلمه. پیغام الف که بازش نکرده‎ام هنوز. و توی سرم ارکیده‎ها هنوز یک‎صدا می‎گویند، «آآآآآآآ»

یکشنبه

دل‎تنگی تنانه- ده

وقتی در شعاع چندمتری‎ات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از کلمه بی‎نیاز می‎شوی. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ زبان، بسته می‎داری وقت حضور. گنجه‎ی کلمات را می‎بندی، یا که خالی می‎یابی. به حواس چندگانه‎ات تقسیم می‎شوی. می‎نشینی به تماشا. که چه‎طور وقت ادای کلمه‎ای انگشت‎ها را می‎گشاید از هم و کاسه‎ی دمر را می‎گذارد روی زانو. انفیه‎دان استخوانی و کوچک میان شست و اشاره‎اش را با چشم پی می‎کنی. برآمدن گوی بیرون جهیده‎ی گلوگاهش را. وقتی فنجان پیش روش می‎گذاری ببین چگونه پوست ریش شده‎ی کنار ناخن را با احتیاط می‎کند از جا.  کوچک‎ترین جنبش و کنشی را می‎شنوی از او. صداش را می‎نوشی. نفس‎هاش را. عطری که گرمای تن‎اش منتشر می‎کند در هوا را به جان می‎کشی. می‎دانی تن هر آدمی عطری یگانه دارد؟ بی‎شک تو می‎دانی. لباس آفتاب‎خورده‎اش، رایحه‎ی موهاش، خنکای خمیردندانش، همه را، همه را می‎بویی. لمس‎اش می‎کنی. آخ که از شوق مماس شدن با برهنه‎ی پوست تن‎اش بی‎قرار خواهی بود. لمس که فقط خاص زبری و نرمی اشیا نیست. وقتی رشته‎ی موهاش را بین شست و اشاره به هم می‎سایی، انگار حریرِ نوبافته‎ی بی‎قیمتی را. وقتی انگشت‎ها را چون شانه‎ای دندانه درشت می‎لغزانی برسینه‎اش. می‎لغزانی لابه‎لای موهای روییده بر آن گستره‎ی امنِ فراخ. و این‎ها سوای تمنای شعله‎ور و درهم پیچیدن تنانه است. سراسر خواستن است و مهرورزیدن. خواستن است و از او لبالب شدن. وقتی در شعاع چندمتری‎ات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از فرط دل‎تنگی مروارید سیاه غلتانی توی چشم‎هات دودو می‎زند. لمس سرانگشت‎هات بسنده‎ی تمنات نیست. لمس گرما و سرمای جاجای تن‎اش آرام‎ات نمی‎کند. می‎خواهی چون ماهی غول‎پیکری یونس‎ات را ببلعی. شاید این‎چنین آرام بگیری، شاید. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ نه، تو نمی‎دانی! هیچ نمی‎دانی یونسی را بلعیدن چه حالی‎ست. سرانگشت‎هاش را به دهان برده‎ای تا به حال؟ وای که از خاسرانی تو! من این وقت‎ها می‎گذارم اشک‎هام آهسته بلغزند و چون باریکه آب باران بهار راه لاله‎ی گوش‎ها را بگیرند. که از خاسرانم من؟

پنجشنبه

قرار بود صبح بیاید دنبالم. دسته‎ی بزرگی موسی‎کوتقی یا همان قمری‎ نشسته بودند روی رشته‎ای کابل و من ازشان عکس برمی‎داشتم. پیرمردی خمیده‎خمیده آن‎سوی خیابان سر کیسه‎اش را بازکرد و یکهو پرنده‎ها پاهای کوچک‎شان را از دور کابل بازکردند و هجوم بردند سمت دانه‎ها. تازه آفتاب زده بود و کمی سردم شده بود از انتظار. پناه بردم به گرمای نانوایی و بیرون، نان گرم را آغوش گرفتم تا رسید. با خنده‎ای همیشه خوب. رفتیم آن‎سوی شهر. جایی که گمانم بهتر است تهران تمام شود دیگر. یک بر خانه‎اش سراسر سبز بود از گلدان‎های پای پنجره‎ی قدیِ رو به حیاط. تازه آفتاب کش و قوس آمده بود تا روی کوسن‎های گلیم‎اش. میز صبحانه را چیده بود، کامل و به غایت. پرسیده بود با نیمروی هتلی چه‎طوری؟ و خندیده بودیم. روی نان تست، با زردی دست‎نخورده! قرار بود با هم نقاشی کنیم. شوق داشتم برای اولین بار اکریلیک کار کنم. من مثل کودکی به گلدان‎ها سرک می‎کشیدم. به آن همه ذغال و کنته و پاستل و مدادهای جوراجور طراحی‎اش. به تابلوهای روی دیوار. به لکه‎های آفتاب روی قالی. به حضور او. و گاه پنهانی تماشا می‎کردم که چه‎طور سیگار به لب ایستاده به آشپزی. چشم‎ها را تنگ کرده و پیازداغ‎ها را زیر و رو می‎کند. گفته بود سرکیف‎ام که برات چیزی می‎پزم. و من توی دلم گفته بودم کاش بدانی که من ماه‎هاست توی آن خانه دست به آشپزی نبرده‎ام. شوقی و کیفی نیست دیگر. تا دوباره کی جرقه‎ی این شوق باشد و.. بعدتر هم‎شانه ایستاده بودیم و رنگ می‎گذاشتیم روی بوم. من با احتیاط و او بی‎پروا. انگار دست کرده بودم توی حفره‎ای ناآشنا و نمی‎دانستم چیزهایی که لمس می‎کنم چه هستند و واکنش آن‎ها به سرانگشت‎هام چه است. او اما در قلمرو آشنای خودش بود، مسلط! می‎تاخت و اسب رامش را هی می‎کرد. سیگارش هنوز به لب بود که بی‎هوا گفت خوشا کسی که آغوشت بگیره! تن‎ات معرکه‎ست! من گونه‎هام داغ شده بود. نگاهم نمی‎کرد و سرش به رنگ گذاشتن و قلمو کشیدن گرم بود. پرسیده بود می‎شود ازت طرحی بردارم؟ مثلا دراز بکشی روی مبل پای کتاب‎خانه؟ احمقانه‎ترین چیزی که به زبان آوردم توی همچو موقعیتی، «نود؟» خندیده بود، بلند. هول و دست‎پاچه خندیده بودم. از تن حرف زده بودیم که چه پرهیز دارم من. گفته بودم در فاصله‎ام با آدم‎ها. گفته بودم لمس تن را از یاد برده‎ام گویی. پای بوم را امضا کردیم و شد یادگار آن روزمان نزد او. چه دست‎پخت معرکه‎ای هم داشت لعنتی. و دوباره رسانده بودم پای کابلی که بی نشان از پرنده بود و از باد تکان می‎خورد وقت غروب. پیغام داده بود مثل شاه‎زاده‎های ژاپنی سلسله‎ی نمی‎دانم چی‎چی توی ذهنم مانده‎ای وقتی آهسته سر خم می‎کردی روی بوم.