پیغام داده بود وقتش رسیده، بیا ازت طرح بردارم. کمی زودتر از وعده رسیدم. ته آن کوچهی بنبست درختک انجیری بود که پای چناری کاشته بودند. چنار عظیم رو به شکستن بود. تنهی چنددهمتریاش خم شده بود روی دیواری کهنهآجرچین. و انجیربن جوان در آغوش چنار سر بلند کرده و پنجهبرگیهاش را گشوده بود. میوههای سبز و کال و کوچکش خوشه کرده بود جابهجا. ایستادم و همهی آن سبزی سرزنده را نفس کشیدم. گفتم پیش از پیری و زوال، پیش از مردن و تمام شدن بهتر است روی بوم نقش بگیرم. و این بود که نه ساعت تمام در هشت حالت مختلف ایستادم و نشستم تا او خیره به اندامم قلمو بگذارد و تاشتاش رنگ. یکییکی که لباس برمیکندم، به تحسین میگفت: جوانی! جوانی! و من گونههام شکوفههای گیلاس. میگفت چه زیبایی تو، چون مجسمههای مرمرین قرنها پیش! و چشمهای نقاش بلوری میشد تراشخورده. من فارغ از من بودم. تحسینش را خوش داشتم و حالم را سبک میکرد. هوا تاریک شده بود و من نه ساعت تمام ذهن را خاموش کرده بودم به مراقبه و درد عضلهها کم آزارم داده بود. هوا تاریک شده بود و دورتادور خانه تابلوهای بزرگی از من نشسته بودند به تماشام که چهطور یکییکی لباس میپوشیدم. یکی با پوزخند نگاه میکرد و پوستش آبی دیوارهای مراکش بود. یکی به خشم لب برچیده بود و رنگش سرخ و سیاه. یکی با ترس در خودش جمع شده بود انگار شغالها دور سپیدی ساق و پستان کوچکش زوزه میکشیدند. یکی واداده بود و دستهاش آویخته دو سوی تن و مشتش باز. هوا تاریک بود و به اندازهی بزرگترین دشت دنیا توی دلم زنبق وحشی گل داده بود جای خارستان خشم.
یکشنبه
برهنهنویسی
بی نوشتن فلجم. ناقصم. دردمندم. خفهام. چرا دریغ کنم از خودم؟ از بیم قضاوت؟ از تیزی خنجرهاشان؟ از دلسوزی حقیرشان؟ چرا دریغ کنم از خودم؟ چرا کلمههام پشت پردهای کلفت و کرباسی سایهبازی کنند؟ مگر چه از دنیاتان اشغال میشود با نوشتنم؟ مینویسم که نفس بکشم. پشت کلمهها پناه میگیرم. خونی اگر هست از رگ کلمه بیرون بپاشد. زهری اگر هست به رگ کلمه بریزم. فریادی اگر هست، فریادی اگر هست از دهان کلمه هوار شود. خشمی اگر هست، خشمی اگر هست با ناخن کلمه بخراشد. چرا دریغ کنم از خودم وقتی بی نوشتن میمیرم؟
پارهی یکم
از این شهر نفرت دارم. از توتهای ریخته پای درختهاش. پاشنهام را چنان سنگین بر سنگفرش فرودمیآورم گویی بر لاشهای گندیده. منزجرم. از این شهر نفرت دارم. از گربههای کور که پوزهی ملتمس بر تهماندهی هر کثافتی فرومیبرند. از پیچامینالدولهای که قی شده روی دیوار. از آشپزخانههای پشت دیوارها و بوی خوارک مادرانهشان. از همهچیز و همهکس. از این شهر لعنتی! آگهی تدریس پیانو را خراش میدهم. آتشفشانیام که خشم ازم لبپر میزند. پشت کلمههام دندان میفشارم. پشت چراغ قرمز. کسی از دستهام عکسی برمیدارد وقتی کتابی ورق میزنم. پس میکشم با نفرت. گونهام منقبض میشود از غیظ. ناخن به کف دستها فرومیبرم و درد و خونسیاهیش را اگر میدیدید نیازی به قطار این کلمهها نبود. کف دست را میگرفتم پیش رویتان و نفرت را میخواندید، که چه از همهتان بیزارم من! خودم را گلوله میکنم روی صندلی کوچک کافهای. جایی کنار شیشه و نزدیک پیشخان. خودکاری میخواهم و یکنفس روی کاغذ پوستی فاکتور کتاب، ریزبهریز مینویسم از نفرتم. از توتهای ریخته پای درختها. از آدمها. از این شهر. حشرهی سیاهِ کوچکی بالهاش را بیهوده بازوبسته میکند. زور میزند از عطف کتابم بیاید بالا. نگاهش میکنم. ناتوان است و دنیاش چه حقیر.
پارهی دوم
پنجاه و دو صفحه از شانزدهمین کتابی که امسال دست گرفتهام، تمام میشود. کافه شلوغتر شده. خودکار افتاده کناری. قهوه نیمخورده. لبهام تلخ. میزنم بیرون. حالا ماده گرگیام که آرام است. که قدرت و شتابش بیش از تصور شماست. هر آن میتواند به دریدن سینهای خیز بردارد. رو میکنم به آسمان. از ماه ناقص یک ملیلهی شکستهی روشن آویزان است. تمام کوچهها همراهم میآید. سر فرومیبرم به درختچهای در پیادهراه. گلهای کوچک شیریرنگش عطر خوبی دارند. میروم. بازمیگردم. بومیکنم. خشم پس رفته. جنون ساکت است و توی چشمهام لانه کرده. مرگ خیلی دور و گم است. بهار بوی قهوه میدهد. اذان میگویند. ملیلهی شکسته هنوز از ماه آویزان است. مثل پولکی جداشده از لباس شب زنی زیبا. قدرتم بازگشته. آنچه نمیبینید را میشنوم. آنچه نمیشنوید را لمس میکنم. توی خوابهام مارهای باریک دور پاهام میلغزند و میپیچند. فلس سردشان را حس میکنم همه جا. ماده گرگیام که ساکت است. دندان میکشد به تن کلمه. به چشمهاش نگاه کنید اگر!
شنبه
وقت ادای کلمهاش دندان میفشارم
نمیدانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، من به بلندای حنجره و به عمق دلم فریادش کردهام! به عمق رنجی که بردهام. به عمق دردی که آن دیگران بیدلیل بهم رساندهاند، فریادش کردهام. نمیدانم اسمش عقوبت است یا کارما یا چیز دیگر. هرچه که هست، پژواک سهمگینش را انتظار میکشم!
جمعه
حالا که اینجا فقط خودم هستم و خودم، میشود این را بنویسم. که حالم زیر رگبار بی امانی بود آن روز. کسی شقیقهام را متصل سنگباران میکرد. میپرسیدم چرا لعنتی؟ و جوابی نبود. دلش خواسته بود. هوس کرده بود ترکهای جمجمهام را بشمارد. سکندری میخوردم توی خیابان و نیمههشیار بودم. ذهنم از فرط دردمندی نیمهخاموش شده بود و شهر پشت تاری پردهای رفته بود. یادم هست بهارشیراز را پیچیدم به سازمان آب. صدای پرنده بود بالای شاخههای اردیبهشت. رسیدم به تیرک برق. پاش گندم ریخته بودند. پیشانی آماس کرده را تکیه دادم به ستون بتنی و نشستم. دلم خواست به قدر یک گنجشک مچاله شوم. دیگر در هیبت زنی نباشم که اندوه از پا درش میآورد هردم، بیرحمانه. به گندمها گفتم چرا هربار؟ مردی ایستاد، ببیند کمکی ازش ساختهست؟ خنکای بتن پیشانی تبدارم را کرخت کرده بود. دست را توی هوا تکان دادم که نه. به گندمها گفتم چرا؟ و آنقدر سوالم دردناک بود که تا مغز استخوانم سوخت! قطرهقطره گندمها سرخ شدند. قطرهقطره سرخی سوالم میچکید روی گندمها. مرد راهِ رفته را برگشت. دستمالش را گرفت زیر بینی گنجشکی در هیبت زنی که فقط پرسیده بود چرا؟
آخرین جمعهی خانهی کوچک بهار بود. چون پیرزنی صبور لای کارتنها چرخ میزدم. لیوان روی میز را از دمنوشهای بابونه خالی میکردم. کشمشها را میریختم روی نخودچهها توی قوطی. کشوها را یکبهیک خالی میکردم و دستمال میکشیدم. جعبهها لببهلب میشدند. چسب پهن میکشیدم روی دهان گشادشان. خانه سر ناسازی برداشته بود اما. با اینکه دستپاچه نبودم هیچ و دامنکشان لای اثاثیه میپلکیدم، اما باز یک گوشهای فوران میکرد. اول که بلندای سیم فر برقی گرفت به آبپاشِ لبالب و پرتش کرد زیر کابینت. همهجا را آب برداشت! آهسته زانو زدم به دستمال کشیدن آن پشت و پسلهها. بعدتر پیچهی کاغذ کرافتم افتاد روی گلدان خشکیده از گیاهی و دمر شد و تا شعاعی خاک ریخت. باز شدم همان پیرزن صبور و نشستم به دستمال کشیدن آن گوشه. قبلتر هم دیده بودم وقت ترک، خانهای بیفتد به گلایه. گیرم به زبان بیزبان خودش. من زبان اشیا را میدانم و آهسته سر به کار خودم داشتم. جای ماندن و بازگشتی نبود. خانهی کوچک بهار هم بایست سر عقل میآمد کمکم. اما کوتاه نیامد! تهماندهی شکر قهوهای را از قوطی تلقی خالی میکردم توی ظرف قرصتری که یکهو لبهاش برگشت و مشتی شکر پاشید پای کارتنها و روی نمد. نُچی کردم و نشستم به دستمال کشیدن باز. لباسهای زمستانه را سوا کردم. یخچال را از برق کشیدم تا برفکهاش بریزد و تمیزش کنم برای رفتن. کاسهکوزههای سفالی کوچک و بزرگ را یکبهیک روزنامهپیچ کردم. و آن وقت شیشهی بزرگ برگ مو را پیدا کردم ته کابینت بی استفادهی بالایی. پیرزن گفت تف به روزی که با ذوق دلمه پیچیدی تو! با نفرت انداختمش توی کیسهی بزرگ آبیرنگ کنار دستم. اینجاها پیرزن صبور قصه لگدی هم حوالهی ماتحت عالم میکرد. لولای کمرم افتاده بود به جیرجیر که نشستم و یک تمبر شکلات تلخ چسباندم به کامم. جابهجاش بلورهای نمک دارد. ترکیب دیوانهایست و خوشش دارم. یکهو با صدای گرومپی از جا پریدم! چه شده؟ لولهی فرش تکیه را از دیوار برداشته و تن سنگین را پرت کرده رو ردیف گلدانها. پیرزن بهش یک تیپا زد و گفت وای به حالت اگر گلقاشقیام را شکسته باشی! فرش گونههاش گل انداخت و چشمهاش پر شد. گفت خانهی نو لک آفتاب ندارد، من نمیآیم! بلور نمک خوشخوشک باز شد توی دهانم و قاطی تیرهی شکلات معرکه شد. گفتم بیخود! من تنها آمدم توی این خانه، اما حالا همه با هم میرویم بیرون! فهمیدی؟ دو لت پنجره باز بود. گلولهی سفتِ سیاه مگسی، وزوزکنان هوا را شکافت. خودش را کوبید به آینه، به دیوار، به اثاث درهم و برهم. پیرزن کمر دردناک را چسبانده بود به ارغوانی ملحفه. میگفت نرهخرِ کور، پنجره از آن طرف است! مگس چشم چرخاند که، دارم بازی میکنم و از جای شلوغ خوشم میآید خانوم جان! هیچ بهش برنخورده بود! یعنی لای وزوزش بوی لبولوچهی آویزان نمیآمد. لباسهای چرک از توی حمام صداشان درآمده بود. پیرزن اعتنا نکرد. نون عکسی برام فرستاده بود. پسری را به میلههای پلی بسته بودند. آدمها نگهاش داشته بودند چون میخواسته بپرد! چون میخواسته تمام کند. دو شب قبلترش باز به سرم زده بود. حالم خرابتر از همیشه بود. الف پیغام داده بود سالم بمان تا برگردم. نوشته بود لازم نیست قوی باشی. باید جنگجو باشی. گفته بود مثل سنگنوردی باش که دست به هر شکافی میبرد و پا روی هر کنگرهای میگذارد و میکشد تن را بالا. مهم نیست آن پایین چه گذشته، خودت را بکش بالا! پیرزن صفحه را بسته بود و طعم دلچسب شکلات رفته بود و مگس هم پشت پردهی تور گم شده بود. رعد و برق جام پنجره را میلرزاند. من دستها را توی هوا بلند کرده بودم و دنبال برآمدگی سنگی میگشتم که بکشدم بالا، بالاتر.
سهشنبه
باورم نبود که دوباره شکنجهام بدهد. که بتواند باز شکنجهام بدهد! طعم تند و زور سهمگینش را از یاد برده بودم گویی. شب اول بغض را فروخوردم و به سکوتی خفه گذشت. گفتم اولینبارت نیست که زخمت زده دخترک! رهاش کن. شب دوم اما غرق هقهقی بلند شدم میان کارتنهای باز و بستهی خردهریزها. مثل جانوری کور لابه کردم. جانوری کور و کریه که ته آبهای تاریکش میدارند. بسته به خزههای هزاران ساله! گریستم و چشمهام تهی و تاتاری شد. بعد حرفهایی زدم به غایت تلخ. به غایت تلخ و لایق اما! نوشتم و بیرون ریختم و تهی شدم. اما چرا دهان از زهر بستم؟ نمیشود رفتاری را هم ملامت کرد و در حال، همان را هم پیش گرفت! نوشتم و بیرون ریختم و پاک کردم. گفتم بس است دیگر. بار دیگری درکار نیست. دیگر هیچ از او نمانده درونم. بس است دیگر. من تکه گوشتی سخیف و گندیده نیستم که هربار بیاید به تیپایی مهمانم کند و برود پی زندگیش پی آدمهاش! آمدم اینجا، رو به یکیک شما به صدای بلند قسم یاد کنم که برای همیشه تمام شد! به خدا که برای همیشه تمام شد! دیگر نه یادی و نه مهری و نه مروری و نه هیچ! تا ابد! محال است! محال است دیگر از او یادی کنم، نه با کلمه نه به دل! از گندابِ دروغها و پوچمهریها و بیرحمیها میکشم بیرون دل را! از گنداب عشقهای نیمخورده و پُرتاول! به همه مقدسات قسم! به زندگی قسم! به زخمی که برداشتهام قسم! به خونی که دلمه شد روی کاشیها! به حرمت دوست داشتن قسم! قسم به صدای دلنگران مادرم! تمام شد دیگر.
دلکم در سینه بمیری کاش که همه رنج از توست...
وقتی میبینید کسی روزهاش را در بوتهی گزنه میگذراند. وقتی میخوانید از دلتنگی مینویسد و جانبهلب شده. وقتی میبینید با هزار زانوی زخم باز دست به دیوار گرفته و ایستاده. وقتی میبینید تکههای هزارپارهی زندگیش را به چنگ و دندان گرفته و زور میزند قوی باشد و از هم نپاشد. وقتی میبینید کورمال دست به هرجایی میکشد تا راهی برای خلاصی از تاریکی بیابد، چهطور میتوانید چراغی دست بگیرید و دلش را بلرزانید و ببریدش لب گورچاهی عمیق و به پفی چراغ را بکُشید و پرتش کنید ته آن دره؟! از خودم میپرسم چهطور میتواند کسی؟ و جواب میدهم بس که تو، احمقترینی! بس که هنوز به ذات انسان مومنی! بس که دلت نمرده هنوز! و تقصیر از چراغدار نیست و تویی که نبایست شبکورهی راهگمکردهای باشی و پی هر نور کذبی راه بیفتی! تقصیر توست که احمقترینی و دلت نمرده و باور توی دستهات پرپر میزند هنوز. تقصیر توست که هنوز شنیدن از «عشق» را تعبیر به عشق میکنی! کلمهها سقوط کردهاند دخترک! بدجور هم...
وقتی میبینید کسی روزهاش را در بوتهی گزنه میگذراند، شما را به خدا بیش از آن زجرش ندهید. وقتی میبینید جان کنده دل را آرام کند و مرگ را پس براند و سر را بالا بگیرد، شما را به خدا بیش از آن زجرکشش نکنید. مگر آدمی چه اندازه طاقت و توان دارد؟ به عقوبت کدام آزار بایست اینطور خرد و خراب و حقیرش کنید؟ به عقوبت کدام آزار؟ دقیقا به عقوبت کدام آزار؟ شما را به خدا بروید سر به کار آدمهاتان. همانها که بهتر و خوشتر و بهصرفهترند! بروید و راحتش بگذارید. بروید و به حرمت هرآنچه که بوده و دیگر نیست، راحتش بگذارید. شما را به خدا! شما را به حرمتِ... راحتم بگذارید...
دوشنبه
خویشتنپوشی
تمام هفته بیرون از خانهام. و این بیحد تنم را خسته میکند. پنجشنبهها تا دیر، جمعهها از صبح. به احتمال زیاد این هفته سنگینترین خواهد بود. چهارروز پشت هم کلاس با فکری که خستهست. خوابی که کم است. و اشتهای هیچ به غذا. و کارتنهای لبالب از کتاب و خردهریز. ریسهی درناها را از دیوار برچیدهام. یکییکی نقاشیها و موج بزرگ هوکوسای را هم. فکرم مشغول اثاثکشیدن است. مشغول خانهی بی نور و بی هوای بعد از این. مشغول مجاب کردن آن مجموعهای که دوست دارم دورادور همکارشان باشم. مشغول قراردادی که هنوز نیامده. مشغول حسابکتاب کردن قسط وامها. مشغول کلمههایی که شنیدم و بیدلم کرد. مشغول هزارویک چیزِ پادرهوا. توی این وضعِ سخت و گوریدهی درهم عینک شنای دخترک را امانت گرفتهام. گاهی عصرها با همه کوفتگی و دلمشغولیم برهنهی تن را میسپارم به آب. با دستهایی کشیده و نفسی مرطوب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب. و نوک پنجههایی که به دیوارهی آن مستطیل آبی فشار میدهی و باز از نو! جَستی دوباره! صدای شکافتن آب. صدای شکافتن آب...
دلتنگی تنانه- دوازده
میدانی دو انگشتت بوی تن او را بگیرد یعنی چه؟ هی دست بکشی بر آن صفحهی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشمهات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحهی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشمهات پر شود. هی دست بکشی بر آن صفحهی سرد. هی عکس را بزرگ کنی. هی تماشا کنی. هی چشمهات پر شود. نه، نمیدانی...
پیراهنش سرمهای بود و شلوار کتان سادهی سیاهی پوشیده بود. با همهی خستگیم راهم را دو خیابان کج کرده بودم که از پشت موهاش را تماشا کنم. از استخوان میان دو کتفش هم میگذشت. چون دستهای بزرگ خوشهی گندمِ نورس، روشن و موجدار. سر پیچ خیابانی قدمهاش کند شد و دست کرد به کیف دوشیاش. من دورترک پا سست کردم. سایهی چند پرنده افتاد به دستهاش. گویی سیگاری میگیراند. رفتم نزدیکتر. «عذرمیخوام، یه لحظه..» خیره و خالی نگاهم کرد. صورتش آشنا نبود. چهل سالی داشت به گمانم. چشمهای تاتاری سیاه و ریشهایی که لبها را پوشانده بود. مکث کردم و خالیِ نگاه پرسشگرش خستگی را به یادم آورد. «هیچی. ببخشید.» اما همچنان خیره ماندم به چشمهاش. «آدم به خاطر هیچی سایه به سایهی کسی نمیاد!» شانههاش را داده بود عقب و از سیگارش کام میگرفت. سر را میچرخاند و دود را فوت میکرد دورتر از صورتم. رمق وانمودکردن نداشتم هیچ. نمیدانم چهطور، دستم را خوانده بود ولی. شاید توی ویترین مغازهها انعکاس تنم را دیده بود. «میدونم شاید برداشت خوبی نکنید از حرفم، ولی میخواستم بدونم، اجازه دارم دست به موهاتون بزنم؟» اخم کرد. چند قدمی رفت سمت جدول. سیگار را سر صبر روی صندوق آبی امداد خاموش کرد. و پرت کرد توی جوی آب. هنوز ایستاده بودم. آسمان گرفته بود. موهاش کدرتر به نظر میرسید. آمد ایستاد سینه به سینهام. یک دست باز فاصله بود میانمان. موهای بسته را مشت کرد و ریخت به شانهی چپ. «البته که میتونید.» لبخندی در میان نبود. من بغض داشتم و در صورت او نشان از هیچ عاطفهای نبود. نه حیرت، نه بیحوصلگی، نه لبخند، هیچ! همینطور که دست پیش میبردم به لمس کردن تارهای درهم موهاش، از خودم میپرسیدم چه بر سرت آمده دخترک؟! توی خیابان؟ غریبهای را پی میکنی که چه؟ «ممنونم که اجازه دادین.» و خلافِ مسیری که دزدانه آمده بودم، راه افتادم. نباید طولش میدادم. نباید گریه میکردم. نباید به پشت سر نگاه میکردم. دستم را مشت کرده بودم. انگار خاطرهای مثل یک تکه یخ توی مشتم آب میشد...
صدایم کن لعنتی!
قلبم چنانی فشرده و دردناک است، انگار طوفانی را حبسِ یک مشتِ کوچکِ بیطاقت کرده باشم.
یکشنبه
شب خالی از هر جنبندهایست. گهگاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رجهای سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچهای گرهگره کرده. من نشستهام روی تپهای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوتهها میپایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی کرده دور و برم را بومیکشد. شب خالی از هر جنبندهایست. به زنی فکر میکنم که از این ارتفاع میلغزد! از این ارتفاع میلغزد و در خار و خاک میخراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسهی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدکهای هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشتهای پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنهای که جابهجاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گمشده، ناآشنا، بینشانه. با پلکهایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبندهایست. پوست شب جربزدهست و من هراسم نیست. دست پیش میبرم به نوازش. میشود مرگی چنین را پس زد؟ رگههای شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشستهام روی تپهای مشرف. و آخرین خاطره را زنده میکنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زندهام میدارد. تنم گر میگیرد از ضربهای و فشاری که اولبار تنم را وصلِ او کرد. از بکارتی که درد را درون کشید. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخندهای... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها میکند به صورت باد. لمبرهای برهنهام از خاطرهی سنگی سرد منقبض میشوند. با پاهایی آویخته. شانههایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونههایی به رنگ شکوفههای اردیبهشت... شب خالی از هر جنبندهایست. تاریکیست. نشستهام روی تپهای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشهی چشمهاش نگاهم میکند. و درد میکشد. و درد میکشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند. تا باز...
میگوید نباید این اندازه بیپروا بنویسی. نباید آینهدارِ گوشههای پنهان زندگیت باشی. میگوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و دردسترس باشی. این آسیب محض است! میگویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. میگویم چون میلیونها و میلیونها تن و جانی که تمام شدهاند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیدهاند، من هم. دیگر که خاطرش میماند زنی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با گریه مینشسته به نوشتن؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.
سهشنبه
یکشنبه
...
برای اولینبار توی زندگیم، دقیقا برای اولینبار توی زندگیم ایستادم رو به نیمدایرهی شیشهای باجهای و مارلبرو خواستم! و باز برای اولینبار توی زندگیم، دقیقا برای اولینبار توی زندگیم از شین یک نیمبطری تکیلا گرفتم! پرسید عیش تنهایی؟ گفتم نه، مهمان خاص دارم! توی مسیر از مقابل چند سوپرمارکت کارتنهای خالی جمع کردم. خیلی چیزها جانبهلبم کرده این روزها. از همه بدتر سکوتیست که فروخوردهام! خستهام. رسیدم خانه و کلید را سه بار توی قفل چرخاندم. خانه جور نزاری شده بود. مثل سگی تیپاخورده نگاهم میکرد. مظلوم و ترسیده و مهربان. گفتم اول کتابها را جمع میکنم و بعدتر قفسهی ادویهها را. نشستم وسط بساط نقاشی. کسی توی دلم گفت «طاقت بیار، درست میشه. تو قوی هستی، میتونی!» فریاد کشیدم خفه شو! این یه دفعه خفه شو لامصب لعنتی! گفتم خفه شو! خفه شو بذار این یه بار توی سیوسهسالگیم توی خودم غرق شم. خفه شو و دست از ملامت کردنم بردار لعنتی! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! خفه شو و راحتم بذار! بعد سیگار پشت سیگار. مثل همهی تازهکارها اشک و سرفه و زهرمار نوشیدن بود. و آبی تیرهای که با خاکستری قاطی کرده بودم به کشیدن موج بزرگ و سیاهی سرگردان تنهاترین نهنگ دنیا. دور و برم کارتنهای خالی و رنگ و دود و آشوب. به سختی کلیدها را فشردم روی صفحهی گوشی و نوشتم «قبول، نیمهی دوم ماه اثاث میارم همون زیرهمکفی که گفتین.» بی نور و بی هوا! بی پنجره! آخ بیچاره گلدانهای نورسم. از شیار لبهام آتشی میسُرید تا نای و مری و ریه و معدهام. تنم داغ بود و قوطی فلزی کنار دستم پر از مچالهی سیگار شده بود. وال غولپیکری که بزرگ و بزرگتر میشد و جان میگرفت و چرخ میزد. غمآگینترین آوازش را میخواند و توی تنهایی من غوطه میخورد و من هایهای گریه میکردم و مچاله شده بودم و قلمو توی دستهام مرده بود و بطری خالی شده بود و پاکت از نیمه گذشته بود و هوا سیاه بود و دیوارهای خانهی کوچک بهار تنگ گرفته بودند وال غولپیکر را و قفسهی کتابها با دهانی گشاد و هزاردندانِ رنگبهرنگ به مسخره نیش باز کرده بودند و من گریه میکردم و حالم آشوبِ مگویی بود و نهنگ به سرفه افتاده بود از ابردود و سلاخِ تنهایی کاردِ سینهپهنی را میکشید به سمبادهی شقیقههام، قژقژ.. قژقژ.. قژ.. قژژژژ.. قژ.. قژ...
چهارشنبه
دلم مچالهست از دلتنگی. انگار صدام را هیچ جاندارِ تنزندهای نمیشنود. انگار هیچکجای این عالم دلی نیست با من. که بیاید. که بخواهم. که بماند. پرطنینِ گرم صدای براهنی میخواند، «نیامد!» انگار میکنم حرف آخر است! و اشکها دهانم را پر میکنند. دهانم از کلمه خالی. این روزهای سختِ بیکسی. این روزهای شتاب و سکوت. این روزهای بیمهرِ جانبهسری. این روزهای طاقتبیارِ لعنتی. «نیامد!» دلم مچالهست از دلتنگی. تو چه دانی که دلم چه اندازه مچالهست از دلتنگی. تو چه دانی که دلم..
سهشنبه
خاطرهها جامیمانند اسماعیل!
چندروزی وقت دارم تا با خانهی کوچک بهار خداحافظی کنم. با همه خاطرههاش. با همه خاطرههاش. با همه..
پنجشنبه
من از آبهای توبرتوی تاریک میترسم. این را پیشتر هم نوشتهام گویا. از جانورهایی که توی تاریکی میلغزند بر تن آب. خواب دیدم انتهای اسکلهای چوبی ایستادهام. چند ده متری طناب ضخیم حلقه کرده بودم به بازو. هوا تاریک بود. ابرها سرِ جنگشان بود. به هم تنه میزدند. دریا تا چشم کار میکرد سیاهی بود. سیاهی لغزان و عمیق! زنی همراهم بود که صورتش را نمیدیدم. یک سر طناب را گرفت و دست انداخت دور یکی از ستونهای چوبی و رفت پایین. حجماش را توی تاریکی نگاه میکردم که فرو میرفت توی آب و سر آخر هم شد یک موجدایره و تمام. ترسیده بودم. بی هیچ کلامی تن را به دهان دریای بیکرانه انداخته بود و من یک سر طناب دستم بود. دقیقا نمیدانستم چه اندازه پایین یا پیش رفته. ترس شبیه بوتههای گزنه افتاده بود به جانم. مدام به اطراف نگاه میکردم. قرار بود تا کی آن پایین بماند؟ پس نفس چه؟ اصلا چرا رفته بود؟ طناب، نشانهی بند او به حیات بود؟ اگر رها میکردم چه؟ ترسیده بودم و زن رفته بود و سر طنابی زمخت مانده بود توی دستهام. مادر بازوم را فشرد. «خواب میدیدی. خواب میدیدی.» نشسته بود لبهی تخت. گفتم هوم. گفت شش-هفت بار اسم او را فریاد زدهای توی خواب. من؟ او هیچ کجای خوابم نبود! گفتم اشتباه شنیدی. من حتا فریاد هم نکشیده بودم. آنقدر ترس داشتم که دهانم بسته بود توی تاریکی. گفت، «بیدار بودم. شش-هفت بار خیلی بلند صداش زدی.» گوشهی پتو فشرده مانده بود توی مشتم. سرم را کشید توی سینهاش. «خوابش رو میدیدی مادر، چیزی نیست.» ولی فقط زنی توی تاریکی رفته بود ته دریا و من آن بالا از ترس پوستم به خارش افتاده بود و...
سهشنبه
میم با همان صراحت کُشندهی بُرندهی همیشهاش گفت، خیالت راحت شد؟ حالا تنهایی بکش و گله نکن! گفت الف را از سر بازکردی هیچ؛ برای باقی الفبا هم بهانه بتراش! من با ناخن لکهی روی میز را خراش میدادم. صورت الف میآمد توی ذهنم که به حال تسلیمی گفته بود، «به زور و اصرار که نمیشه. وقتی با این سردی نگاهم میکنی..» میم سرزنشم میکرد. با تیرهای پیاپی جانم را نشانه میرفت. ساکت بودم. میگفت توی تنهایی پیر میشوی لامصب! چندبار؟ چندنفر؟ چهقدر بهانه توی شکمت داری تو؟ زیر بینیام میسوخت. انگار کهنهای آتشگرفته را بگیرند زیر بینی و دود چشمهات را پُرآب کند. بیراه نمیگفت. من هم بیراه نگفته بودم اما خفه بودم. ملامت لبریزم میکرد و در عین حال نهیبم میزد که همه حق دارند الا تو! دلم رفته بود توی شکافی تنگ و زانوهاش را بغل گرفته بود و سرش را فشرده بود به دستهاش. میم گفته بود گند میزنی به زندگیت و نمیفهمی. گند میزنی و دفاع میکنی از ویرانی بارآورده. پرسیده بود دقیقا چه مرگت است؟ دهان که بازکردم، گفت هیچی نگو! هی دلم با کسی نیست! دلم نیست. دلم نیست. دلم نیست. خب مردهشور دلت را ببرد!
دوشنبه
دلتنگی تنانه- یازده
اگر هرگز در آغوشت نبودم
هرگز با تو نرقصیده بودم
هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم
شاید میشد که امشب بخوابم
اگر هرگز دستت را نگرفته بودم
این همه نزدیک نبودم
به آن بوسیدنیترین لبها در جهان
هرگز این همه نخواسته بودم
که زبانم را بر خط کوچک چانهات بکشم
شاید میشد که امشب بخوابم
اگر این همه مشتاق نبودم
که بدانم شبها خرناس میکشی یا نه
بالشتت را بغل میکنی یا نه
بیدار که میشوی چه میگویی
اگر قلقلکت بدهم
از ته دل میخندی یا نه
اگر این جادو
این پریشانی
این آرزو
میشد که متوقف شود
اگر میشد بپرسم این سوال را
که دارم برای پرسیدنش جان میدهم
اگر میشد
که خوابت را نبینم
شاید میشد که امشب بخوابم
-نیکی جووانی، ترجمان آزاده کامیار-
یکشنبه
دستها را قلاب کردم پشت سرم. مثل وقتهایی که تکیه به دیواری دادهای و به حرفهایی با بیخیالی گوش میدهی. دستها را قلاب کردم پشت سر و با خودِ توی آینهام حرف زدم. یعنی لبهام بسته بود و توی دلم چیزهایی میگفتم. او میشنید و با بیخیالی نگاه میکرد. وسط حرفهام شروع کرد استخوان ترقوهاش را خاراندن. چند لکهی سرخ به جاماند از دستهاش. گفتم آه! دیدی؟ مثل جای بوسهست. با ریشی که دوروز نتراشیده باشد. این هم رد چانهاش! بعدتر خراشهای ظریفی ازش به جا میماند. اوی توی آینه پوزخند زد. راه افتاد سمت پنجره. من تلقتلق دمپایی آلبالوییاش را میشناسم. به حیاط بارانخورده نگاهی کرد. بعد هم دست کشید به نم لباسهای شسته. و باز برگشت توی آینه. من حرف میزدم. نه که حرف مهمی ها! مثلا همان ایستادن توی آینهاش را بازتعریف میکردم. میگفتم این لباس راهراه خاکستری دیگر فسیل شده و تو دستبردار نیستی ازش! بعد پرسیدم اسم آن پیتزا ایتالیایی روبهروی ملت چه بود؟ گفت سیسیلی؟ گفتم ابله آن که سفارش همیشگی بود، اسم خود رستوران! گفت مانِلی؟ ژوانی؟ اما نبود. نه او یادش آمد و نه من. دیدم بعضی خاطرهها دارند پاک میشوند. باز پوزخند زد. اینبار جدیتر نگاهم میکرد. حتا حرفهای توی دلم را هم میشنید. نگاه کرد به انگشتهاش. گفت میدانی میانسالی بندها را زمخت میکند و انگشتها را کوتاه؟ دستم را مشت کردم. مشتم را ازش دزدیدم. انگار جلوی میانسالی را گرفته باشم. گفتم میخواهی خاطرهی اولین مستی را برات تعریف کنم؟ داشت با لول موهاش بازی میکرد. پیدا بود اگر بیشتر سربهسرش بگذارم، بزند زیر گریه. باز نازک شده. گفت در ازاش بشمار چندروز است که تنهاییم دوتایی. گفتم در ازاش میشمارم چندروز است که سقوط نکردهایم دوتایی. گفتم داشتیم تذکره گوش میدادیم. تو معدهات خالی بود. مثل اغلب وقتها از سر کار رسانده بودی خودت را. گفت آه لعنتی! ذکر حلاج بود؟ کیفیت صدا و کلمهها عوض شده بود. یکجوری که انگار هر ذرهی صدا وقتی مولکولهای هوا را میشکافت تو ردش را میگرفتی. سه نیملیوان کوچک خورده بودی؟ اوهوم. چراغ سقفی نورش هزاررنگ شده بود روی اشیا. من اما معدهام خالی بود. گفت آره، و گند زدی به همهچیز. تا حوالی صبح همه امعا و احشات را بالا آوردی. گفتم نابلد بودم خب. چه میدانستم! بعد خندید. توی آینه بلند خندید. تکرار میکردی «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» آره خب، من یک قدم برمیداشتم و اتاق کش میآمد و هی فرو میرفتم توی همه چیز و سرم دوران داشت و صفرا از پنجههای پام با فشار میآمد تا گلو! صفر تا صد را ثانیهای پر میکرد. «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» گفت حوالی پنج صبح که طوفان خوابیده بود و با کوفتگی بیدار شدی، سرش را تکیه داده بود به آرنج و توی مچاله را تماشا میکرد. گفتم آره، بعد هم خودم را جا کردم تو گرمای سینهاش. گفت یادم آمد، بونو! بونو! گفتم کاش بستنی داشتیم. باز تلقتلق راه افتاد سمت پنجره.
شنبه
عکس را گذاشتهام سمت چپ آینه. لای شکاف قاب چوبیاش. مادر خیلی جوان است. مرا آغوش گرفته. موهام را از ته تراشیده بودند که البته دیگر به مخملی سیاه رسیده توی عکس. بالاتنهی پیراهنم غنچههای کوچک سرخ داشته و آن تکهی دامنیاش سفید است. لباس بی آستین است و زیربغل و بندبند بازو و آرنج و مچم برهنه است. دوتا قوزک سفید و نرم هم پیداست پایین قلاب دستهای مادر و دامنک سفید پنبهایم. کجکی لبخند زدهام. خیلی ناپیداطور. مادر توی عکس خندیده اما از روی خجالتی شاید. آستین پیراهناش را انگار برای شستن تکه لباسی تازده باشد. نور روز از پردهی تور پشت سرش قاب پنجره را نمایان کرده. پیشانی مرا روشن. توی تلفن میپرسد، «ازش خبر داری؟» نه تنها خاطرهها و یادها، آخ که مادر هم یادآور اوست! هربار گفتهام تو را به خدا نپرس! تنها سعیاش این بوده که اسم نبرد دیگر. تند و تند سراغ نگیرد. میگویم نه. و سکوت میان دکلهای مخابرات هوار میشود روی حرفهایی که قورت میدهیم. ماجرای الف را نگفتهام. ماجرای سماجتهای میم را هم. خداحافظی میکنیم. به عکس نگاه میکنم و بغض جمع میشود توی غبغب کوچک بچگیهام. انگار به تلنگری بند بودهام. کاف به خنده میگفت «اینطور وقتا یه چیزی بذار دهنت، ذائقهت عوض میشه، حالت عوض میشه.» حالا به طرز رقتباری کاهوپیچ توی سینیست، برابرم. بدوی با انگشت پرک چروکی میکنم از کلاف تناش. میبرم سمت لبهام. من و مادر میخندیم توی عکس. صورتم خیس میشود اما. بیصدا. بیصدا. بیصدا.
خواب دیدم در ادارهای کار میکنم عریض و طویل. در یکی از بالاترین طبقههاش بودم. میزها همه نزدیک به هم و آدمها در رفتوآمد. به من کاری سپرده بودند فوری و اما بیسروته! کاغذها دستم بود و نمیدانستم دقیقا باید چهطور همچو گزارشی آماده کنم از اطلاعاتی که نیست. موج اضطراب بود و شتاب. گویا همهی آن بلبشو ربط داشت به بازدید مدیران ارشدی که قرار بود برسند همان روز. کلافه همکارها را کنار زدم تا برسم پشت میزم. دیدم کنج میز یک گربهی مرده گذاشتهاند. از همین ببریهایی که رگههای خاکستری-سیاه و سدری دارند. یکی از گوشهاش تا نیمه پاره شده بود. دست و پای حیوان را بسته بودند. حال بدی داشتم که چرا همچو صحنهای برام چیدهاند آن هم درست وسط این همه سرشلوغی! گوش سالم و تکهای از طناب را گرفتم تا حیوان را ببرم بیرون از ساختمان. انگار تکهای نمد توی دستهام بود. با پرزهایی زبر اما بیجان و سرد. توی مسیر آسانسور بدقلقی کرد. راهروها شلوغ بودند در تدارک آن بازدید مهم. خونش رد انداخته بود همهجا. توی آسانسور میچکید و من چارهای نداشتم جز انزجار. کلی طول کشید تا رسیدم به محوطهی بیرون. بهار بود و نهالهای کمجان توی چالههاشان جوانههای کوچک زده بودند. گربه را همانطور دست و پا بسته گذاشتم پای درختی. گفتم حالا باغبانی، کسی میآید سروسامانش میدهد. خواستم برگردم که دیدم توی دستم قیچی کوچکیست. گربه سربرگرداند و با درشتی چشمهاش نگاهم کرد. زنده بود! اما به شانهی چپ چرخیدم و بازگشتم به ازدحام ساختمان.
بیدار که شدم دست بردم سمت گوشی. حال غریبی داشتم. نوشتم، «بیا امشب برویم خلوت شهر را قدم بزنیم.» مکث کردم. پاک کردم. و گوشی را سُراندم خیلی دورتر از تخت. دورتر از سرانگشتهام. خیلی دورتر از دلم. به چشمهای گربه فکر میکردم و قیچی توی دستم.
دوشنبه
هفتم فروردین باورنکردنی!
امروز هفتم فروردین بود. حالم را باخته بودم کمی. هوای خوش بهار هم کاری ازش ساخته نبود. نه میتوانستم پشت میز کار بمانم و نه پا به خانه بگذارم. هی میگفتم فکر نکن دخترک! به آن ماجرا فکر نکن. این یکی را مرور نکن دیگر. ولی امروز هفتم فروردین بود. با سماجت چسبیده بود به زخم و هی نهیبم میزد و کاشیهای حمام را مقابلم ردیف میکرد و.. و بیخبر از آنکه باورنکردنیترین اتفاق ممکن در کمینم نشسته! هنوز دستهام میلرزد و ذهنم آشفتهست. چهطور ممکن است؟! مدتی بود که الف اصرار به دیدار داشت. دلم نمیخواست دوباره سربگیرم گذشتهی کوتاهِ دورِ با او را. پس میکشیدم. حوالهی فردا و فرداها میدادم. تا اینکه به خیالم رسید زهر امروز را با دیداری میشود گرفت. از ناکجاها گپ میزنیم و خاطرهی لعنتی کمتر خراشم میدهد. بیخبر از اینکه.. نمیدانم. گیجم هنوز. توی کافه چشم دوخته بودم به خیابان. دستم نمیرفت حتا کتاب را ورقی بزنم. حواسم هزارپاره بود. تا اینکه الف آمد کنار میز. و از آن لحظه همه چیز صامت و کند شد! اسلوموشنی دراماتیک؟ کمیک؟ دستهای ارکیدهی سفید گذاشت روی زانوم. و نشست روی زانوهاش. لبخندم توی هوا ماسید. میخواست چه کار کند؟ بعد از آن همه سال و دیدار توی همچو روزی، زانوهاش را گذاشته بود روی کفپوش کافه که چه؟ «با من زندگی میکنی؟» من؟ چهل درجه تب کردم. ارکیدههای سفید روی زانوم دهان کوچکشان را بازکردند و گفتند «آآآآآآ». چهل درجه زیر صفر شد و یخ کردم. جرات نداشتم به میزهای بغل نگاه کنم. دو نفر از کنار پیشخوان شروع کردند به کف زدن! لعنتی این دیگر چه وضعیتیست؟ چه بازی مسخرهایست؟ کلمه از من رمیده بود. گلهای ارکیده میگفتند «آآآآآآ» الف همچنان لبخند میزد. «شوخی میکنی؟» صدای خودم غریبهترین بود. حتا میتوانستم بپرسم کی بود گفت، شوخی میکنی؟ باید چه کار میکردم؟ ذهنم خاموش شده بود. کلیدش را پیدا نمیکردم. انتظار همچو مضحکهای نداشتم. «نترس! فقط نترس و آروم باش.» الف میگفت خودش را آمادهی شنیدن هرچیزی کرده. من اما هیچ چیز برای گفتن نداشتم. توی خیالاتم دستبهگریبان با تلخی امروز بودم. ازدواج؟ محالترین موضوع این آخرهام بوده. تاوان سختی پرداخته بودم برای آخرین/تنها باری که به زندگی کردن کنار کسی فکر کرده بودم. ارکیدهها دهانشان باز بود. من دهانم باز بود. الف لبخند میزد. «نتونستم توی ذهنم هیچ کسی رو کنار تو بگذارم این سالها! میفهمی؟ یک لحظه از ذهنم بیرون نمیرفتی. من همه چیز رو سنجیدهام.» و صداش گم و دور میشد. گوشهام داغ شده بود و نمیشنیدم. نای اینکه مجابش کنم که برود دنبال زندگیاش را نداشتم. نای اینکه درست فکر کنم و رفتار درخوری داشته باشم هم. «کاش بدونی چهقدر برام عزیزی! از میم دورادور سراغت رو میگرفتم. خبر احوالت داشتم. به خودم گفتم دیگه دستدست بسه الف!» «آخه اینجوری.. یهویی..» حتا نمیتوانستم انگشتهام را خم و راست کنم. یخ زده و خشک بودند. دلم میخواست یک شوخی بینمک باشد. دلم میخواست تمام مسیر را بدوم تا خانه. پتو بکشم سرم و مجبور نباشم چون زنی عاقل و آرام دنبال کلمه بگردم. دنبال حرفی برای.. «لطفا نترس! گفتم اگر ذره ذره بحثش رو پیش بکشم، خودت رو پنهان میکنی ازم. اینطوری لااقل نشونت دادم که چهقدر مهمی و...» «آخه.. یهویی..» یکی از میز کناری به پچپچه گفت، «دختره چه بیعاطفهست! مردم آرزو دارن..» «آآآآآآ» «امروز چندشنبهست؟ چندم فروردینه؟» «من همه جوانب رو سنجیدم. تو بهترینی. لطفا آروم باش و همه چی رو بسپر به من.» بی که بفهمم یکی از ارکیدهها را مشت کرده بودم و فشارش میدادم. باید چه کار میکردم؟ باید چه کار کنم؟ «میدونم انتظارش رو نداشتی. آمادهی هر واکنشی بودم. اما من تصمیمم رو..» «آآآآآ» هرگز فکر نمیکردم کسی تا این حد میتواند کلهخری کند! لامصب تو سالهاست در فاصلهای! چه از من میدانی؟ مگر نه اینکه مهمترین تکهی زندگی هرآدمی، انتخاب دیگریست؟ اصلا چه میگویی تو؟ برو پسرجان سراغ زندگیت! «لطفا یه چیزی بگو. هرچی. نه نه، فقط نترس. سر فرصت بهش فکر کن. فقط بدون که میتونی بهم اعتماد کنی. هیچ کس نمیتونه اندازهی تو..» «باید برم خونه.» حرفهاش نیمهتمام ماند. بیادبانهترین رفتار بود؟ نابالغ و خامم من؟ خستهام؟ غافلگیر شدهام؟ از تنهایی شانههام ساییده شده؟ چله نشستم که الف از کجاهای دور بیاید سراغم؟ دقیقا همچو روزی؟! حرفهای دیگری هم زد. سرم به دوران افتاده بود. تعادل نشستن و گوش دادن و پاسخ بهجا دادن نداشتم. منطقم مثل قارقارکی اسقاطی از کار افتاد و وسط جادهای بیانتها دست تنهام گذاشته بود. این دیگر چهجور موقعیتیست؟ واقعا باید همچو وقتی آدم دقیقا چه غلطی بکند؟ «باید برم خونه.» بالاخره خودم را رساندهام خانه. در سکوت نشستهام. امروز چندمِ چه ماهیست؟ اصلا چه شد که اول صامت و کشدار و بعدتر به سرعتی ناباور گذشت؟ چه اندازه زشت جلوه کرد رفتارم؟ گیجم. منگم. پتو انداختهام روی شانههام و انگشتهای پام مردهمات و زرد شدهاند. تِپتِپ صدای کلید هرکلمه. پیغام الف که بازش نکردهام هنوز. و توی سرم ارکیدهها هنوز یکصدا میگویند، «آآآآآآآ»
یکشنبه
دلتنگی تنانه- ده
وقتی در شعاع چندمتریات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از کلمه بینیاز میشوی. میدانی از چه حرف میزنم؟ زبان، بسته میداری وقت حضور. گنجهی کلمات را میبندی، یا که خالی مییابی. به حواس چندگانهات تقسیم میشوی. مینشینی به تماشا. که چهطور وقت ادای کلمهای انگشتها را میگشاید از هم و کاسهی دمر را میگذارد روی زانو. انفیهدان استخوانی و کوچک میان شست و اشارهاش را با چشم پی میکنی. برآمدن گوی بیرون جهیدهی گلوگاهش را. وقتی فنجان پیش روش میگذاری ببین چگونه پوست ریش شدهی کنار ناخن را با احتیاط میکند از جا. کوچکترین جنبش و کنشی را میشنوی از او. صداش را مینوشی. نفسهاش را. عطری که گرمای تناش منتشر میکند در هوا را به جان میکشی. میدانی تن هر آدمی عطری یگانه دارد؟ بیشک تو میدانی. لباس آفتابخوردهاش، رایحهی موهاش، خنکای خمیردندانش، همه را، همه را میبویی. لمساش میکنی. آخ که از شوق مماس شدن با برهنهی پوست تناش بیقرار خواهی بود. لمس که فقط خاص زبری و نرمی اشیا نیست. وقتی رشتهی موهاش را بین شست و اشاره به هم میسایی، انگار حریرِ نوبافتهی بیقیمتی را. وقتی انگشتها را چون شانهای دندانه درشت میلغزانی برسینهاش. میلغزانی لابهلای موهای روییده بر آن گسترهی امنِ فراخ. و اینها سوای تمنای شعلهور و درهم پیچیدن تنانه است. سراسر خواستن است و مهرورزیدن. خواستن است و از او لبالب شدن. وقتی در شعاع چندمتریات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از فرط دلتنگی مروارید سیاه غلتانی توی چشمهات دودو میزند. لمس سرانگشتهات بسندهی تمنات نیست. لمس گرما و سرمای جاجای تناش آرامات نمیکند. میخواهی چون ماهی غولپیکری یونسات را ببلعی. شاید اینچنین آرام بگیری، شاید. میدانی از چه حرف میزنم؟ نه، تو نمیدانی! هیچ نمیدانی یونسی را بلعیدن چه حالیست. سرانگشتهاش را به دهان بردهای تا به حال؟ وای که از خاسرانی تو! من این وقتها میگذارم اشکهام آهسته بلغزند و چون باریکه آب باران بهار راه لالهی گوشها را بگیرند. که از خاسرانم من؟
پنجشنبه
قرار بود صبح بیاید دنبالم. دستهی بزرگی موسیکوتقی یا همان قمری نشسته بودند روی رشتهای کابل و من ازشان عکس برمیداشتم. پیرمردی خمیدهخمیده آنسوی خیابان سر کیسهاش را بازکرد و یکهو پرندهها پاهای کوچکشان را از دور کابل بازکردند و هجوم بردند سمت دانهها. تازه آفتاب زده بود و کمی سردم شده بود از انتظار. پناه بردم به گرمای نانوایی و بیرون، نان گرم را آغوش گرفتم تا رسید. با خندهای همیشه خوب. رفتیم آنسوی شهر. جایی که گمانم بهتر است تهران تمام شود دیگر. یک بر خانهاش سراسر سبز بود از گلدانهای پای پنجرهی قدیِ رو به حیاط. تازه آفتاب کش و قوس آمده بود تا روی کوسنهای گلیماش. میز صبحانه را چیده بود، کامل و به غایت. پرسیده بود با نیمروی هتلی چهطوری؟ و خندیده بودیم. روی نان تست، با زردی دستنخورده! قرار بود با هم نقاشی کنیم. شوق داشتم برای اولین بار اکریلیک کار کنم. من مثل کودکی به گلدانها سرک میکشیدم. به آن همه ذغال و کنته و پاستل و مدادهای جوراجور طراحیاش. به تابلوهای روی دیوار. به لکههای آفتاب روی قالی. به حضور او. و گاه پنهانی تماشا میکردم که چهطور سیگار به لب ایستاده به آشپزی. چشمها را تنگ کرده و پیازداغها را زیر و رو میکند. گفته بود سرکیفام که برات چیزی میپزم. و من توی دلم گفته بودم کاش بدانی که من ماههاست توی آن خانه دست به آشپزی نبردهام. شوقی و کیفی نیست دیگر. تا دوباره کی جرقهی این شوق باشد و.. بعدتر همشانه ایستاده بودیم و رنگ میگذاشتیم روی بوم. من با احتیاط و او بیپروا. انگار دست کرده بودم توی حفرهای ناآشنا و نمیدانستم چیزهایی که لمس میکنم چه هستند و واکنش آنها به سرانگشتهام چه است. او اما در قلمرو آشنای خودش بود، مسلط! میتاخت و اسب رامش را هی میکرد. سیگارش هنوز به لب بود که بیهوا گفت خوشا کسی که آغوشت بگیره! تنات معرکهست! من گونههام داغ شده بود. نگاهم نمیکرد و سرش به رنگ گذاشتن و قلمو کشیدن گرم بود. پرسیده بود میشود ازت طرحی بردارم؟ مثلا دراز بکشی روی مبل پای کتابخانه؟ احمقانهترین چیزی که به زبان آوردم توی همچو موقعیتی، «نود؟» خندیده بود، بلند. هول و دستپاچه خندیده بودم. از تن حرف زده بودیم که چه پرهیز دارم من. گفته بودم در فاصلهام با آدمها. گفته بودم لمس تن را از یاد بردهام گویی. پای بوم را امضا کردیم و شد یادگار آن روزمان نزد او. چه دستپخت معرکهای هم داشت لعنتی. و دوباره رسانده بودم پای کابلی که بی نشان از پرنده بود و از باد تکان میخورد وقت غروب. پیغام داده بود مثل شاهزادههای ژاپنی سلسلهی نمیدانم چیچی توی ذهنم ماندهای وقتی آهسته سر خم میکردی روی بوم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
