یکشنبه

یک. کوچه‎ی فاخته زندگی می‎کردم آن وقت‎ها. و یک‎روز چنان به تنگ آمدم که به سرم زد گم‎وگور شوم. تلفنم را خاموش کردم. به کار نرفتم و هیچ خبر هم ندادم. از خانه هم زدم بیرون. جلفا و پرنده‎هاش را پشت سر گذاشتم. از کنار گل‎فروش زیر پل سیدخندان گذشتم. از ویترین‎هایی با دکور داخلی و هزار طرح کاغذدیواری رد شدم و سلانه و بی‎هدف تا خیابان سنایی رفتم. از آن‎جا تا فردوسی شاید. بعد نیمی دیگر از شهر. پرسه، پرسه، پرسه. حالا که می‎نویسم خاطرم نیست پاییز بود یا زمستان. چه پوشیده بودم و هوا چه‎طور بود. اینها از خاطرم رفته به تمامی. می‎دانم خسته شدم. خسته و دردناک شدم. خسته و دردناک و مستاصل شدم. و سر آخر به خانه‎ی آبی بازگشتم. از شب گذشته بود. به عادت معمول پله‎های مارپیچ را گرفتم تا اتاقی امن که سپینود بخشیده بودم. اتاقی امن رو به کوه. رو به صدای پرنده‎های دانه‎چین. حالم عجیب بود. دردی خفه را ریخته بودم به شهر اما جانم سبک نشده بود.
دو. نشسته بودم لبه‎ی تخت، پشت به پنجره‎اش. او میان تخت بود. خاطرم نیست پاهاش را چه‎طور جمع کرده بود. خاطرم نیست انگشت‎هاش را در هم چفت کرده بود یا نه. خاطرم نیست نور لکه‎های گرم و روشن‎اش را ریخته بود به اتاق یا نه. گفت می‎خواهد برام قصه‎ای بگوید. من نگاهش نمی‎کردم. آدمی که از گم‎وگور بازمی‎گردد، نمی‎تواند خودش را در چشم‎های دیگری پیدا کند. گفت حوالی سال شصت‎وچند خانواده‎ای دو کودک داشت و زن زیبای خانه آبستن بود. شکمی برآمده توی سرم نقش بسته از قصه‎اش. خانه گویا در طبقات بالای ساختمانی بوده چندده‎گانه. روزی صدای آژیر پیچیده. موشک‎ها رد انداخته‎اند به آسمان شهر. برق هم بی‎شک رفته. همه دویده‎اند سمت پله‎ها. جنگ روی زشت آدم‎هاست. زن تا برسد به خروجی روی پله‎ها با خون رد انداخته. کودکش هرگز پا به دنیا نگذاشته آن سال. من از درد و خون و تصویر مچاله بودم. گفت بعدها که آتش خوابید و کارها از رونق افتاد و سکه جور دیگری چرخید، به ناچار کوچ به محله‎ای دیگر کردند. زن زیبای قصه با سفیدی گونه‎های برجسته و تیله‎ی براق چشم‎هاش شد مادر پسرکی کوچک با موهایی روشن و چشم‎هایی روشن و بی‎خیالی ناب کودکانه. می‎گفت پسرک هیچ از نگرانی نمی‎دانسته آن وقت‎ها. قد می‎کشیده و زندگی را دندانه‎دار نمی‎دیده. هیچچیز و هیچ‎کس براش پرمهم و تپنده نبوده. قصه رسیده بود به گم‎وگور شدن آدمی عزیز. از بی‎خوابی و به هرکجا زنگ زدن و بی‎خبر ماندن میگفت. کتاب می‎خوانده و هیچ نمی‎فهمیده لغات را. که زمان کند و کش‎دار می‎گذشته. که هیچ‎کس هیچ نمی‎دانسته. هم‎خانه بی‎خبر. همکارها بی‎خبر. دوست بی‎خبر. تلفن خاموش. تماس‎های بی‎صبر و بی‎قرار نزدیک به هم. پیام‎ها نارس. و تکرار صدای اپراتور که خبر از هیچ می‎داده با خونسردی. می‎گفت حس کردم عزیزترینی که داشته‎ام دیگر نیست. دستم به کجا می‎رسید؟ از کجای شهر پیداش می‎کردم؟ نشان و شماره‎ای از خانه‎ی مادری‎اش نداشتم هم. گفت اول‎بار بود که نگرانی را این‌طور پرزور می‎چشیدم. بعدتر گم‎وگور عزیز را به سینه فشرد که دیگر بی‎خبر همه‎چیز را رها نکند. که رها نکند. گم‎وگور نشود. و قصهاش تمام شد. و قصه‎شان تمام شد. و تمام شدند.

«کنش وهمناک از دور»

فیزیک کوانتوم از ویژگی عجیبی می‎گوید به نام "Nonlocality". ذرات کوانتومی که زمانی در تماس هم بوده‎اند، می‎توانند پیوندشان را حتا پس از جداشدن حفظ کنند. و کنش‎های یکی -بدون توجه به فاصله- همواره بر دیگری تاثیر می‎گذارد. چیزی به نام «کنش وهمناک از دور»!
شین یکی از گونه‌هاش را برده بود توی صورت آینه و با قلموی نرم و پرحجمی، گرده‌های هلویی رنگ را می‌نشاند بر پوستش. توی همان حال یکهو برگشت سوی من و چشم‌هاش را گشاد و حیران کرد. همان‌طور پیرُهن در هوا مانده بودم به حالِ «چه شده؟» که گفت «لعنتی دنده‌هات!» خندیدم که قابل به بوسه‌های شمارنده شده‌اند. بوسه‌های شمارنده می‌دانی چیست؟ می‌شود انگشت‌هاش را بلغزاند یک‌به‌یک و لب‌ها را بنشاند روی قوس استخوانی که زیرش نفسی گرم و بی‌قرار ریه‌ها را انباشته. شانه‌هاش را جمع کرد و لب‌ها را چین انداخت که یعنی این‌طور ادامه نده. گفت من یکی دوست ندارم مهاتمایی را دنده به دنده ببوسم. گفتم شما برو شکم بودای خودت را پوف کن. و خندیدیم، بلند. و خندیدیم، عمیق. رفیق نزدیک و مراقبی‌ست. میهمانی غافل‌گیرانه ترتیب داده بود به اصطلاح. کیکی و شمعی و عکس‌های لوس. زانوها را یک‎بری جمع کرده بودم و آدم‌های نیمه‌سرخوش جمع را می‎دیدم. خنده، رقص، تماس دست‌ها با انحناهای پروسوسه. گلوی بطری اسمیرنوف را دست‌به‌دست می‌فشردند به سلامتی من. زانوها را یک‌بری جمع کرده بودم که آمد نزدیک‌تر. از همان دست سوالات معمول و پراحتیاط. که چه می‎کنی و چه می‌خوانی و.. حوصله‌سربر. به شین پیغام داده بود که دخترکی زیباست. گفته بود صدای زکام‌زده‌اش هم جان می‌دهد برای نجواکردن نامی. پرسیده بود «تنهاست؟» پیغام شین را بی‌جواب گذاشتم کنار لباس‌ها و خزیدم به شبانه‌ی گرم تخت. برای خودم لالایی ترکمنی زمزمه کردم. به یاد آمنه و دشت کلزاها و مادیان‌ها و کره‌های رها..

شنبه

قسم خورده بودم پاسخی به هیچ نگویم. هیچ‎کجا. هیچ‎وقت. شب میلادم چه‎طور گذشت؟ نوشتم و گریستم. نوشتم و گریستم و فریاد شدم. نوشتم و گریستم و فریاد شدم و پاک کردم. از آن همه تنها سه لغت ماند. وقتی مشت گره‎شده‎ات را به سینه‎اش می‎کوبی که...
پیام کذای تبریک بانک و همراه اول و فروشگاه بهمان از کابوسم رهاند. صبح بیست‎وهفتم آذر است. نشسته‎ام میان تخت. سپیده تابیده بر استخوان‎هام که جابه‎جا از گشادی لباس سرک کشیده‎اند. پیرمردی در خواب پیت پلاستیکی کوچکی را خمیده خمیده نزدیکم آورده بود تا براش نفت بریزم. انگشت‎های زمخت و گره‎دارش را فروبرد به دهانه‎ی مخزن و استخوان آرنج را گذاشت برابرم. گفت از این‎جا بریز. کیک کوچکی دستم بود و برابر آینه‎ای ایستاده بودم. گرگی بزرگ و خاکستری از پشت تماشام می‎کرد. سنگینی پنجه‎هاش و سوزشی که دندان‌هاش بر کتف و پهلوهام داشت را به خاطر دارم به روشنی. من، تکه‎تکه بودم و سرخ رو به آینه. جان می‎کندم تکه‎ها و تراشه‎های یخ را از روی زمینی جمع کنم. دست‎هام صورتی و سرمازده بود. هرچه جمع می‎کردم، از شکافی بیش‎تر بیرون می‎ریخت. کودک بودم. نشسته بر ایوانی. تاریک‎روشن صبح بود. خیره به صفحه‎ای بودم که به دیوار آجری حیاطی نصب شده بود. صفحه خاموش، من خیره، پاها آویخته در تاریکی. خرچنگ کوچکی کف دستم چنگک‎هاش را تق‎تق به‎هم می‎کوبید. تور ماهیگیری آبی‎رنگی یکی از چشم‎هاش را کنده بود و به خورد پوست سختش رفته بود. در تقلا بودم رهاش کنم. زنی پیروزمندانه قهقهه سر داده بود. در جزیره‎ای با خاک‎های رنگین می‎دوید و می‎خندید. پیروزمندانه و زشت می‎خندید و می‎دوید. مچاله بودم. سی‎ودو ساله شدم..

جمعه

بیرون باد می‎وزد. و با ضربانی کند، کابل آویخته از پنجره‎ی بالایی را می‎کوبد به بدنه‎ی فلزی کولرم. گرمای بخاری چسب‎های پشت نقاشی را بی‎حال کرده. موج بزرگ هوکوسای حالا دراز به دراز افتاده روی فرش. خانه نیمه‎تاریک است با این‎که صبح سررسیده. ساز را از کاورش بیرون کشیده‎ام و با ناخن‎های کوچکم صدای بلور سیم‎ها را ریخته‎ام روی موج بزرگ. روی قالی. روی ارغوانی گل‎های یخ. توی شیشه‎ی سنگ‎هام. لای پرهای درناها. لای موهای تاب‎برداشته‎ام که رسیده به سرشانه. روی پوست دان‎دانه‎ی تنهایی. روی قوزک‎هام. دلنگ‎دلنگ. جرنگ‎جرنگ. جمعه‎ست. بیرون باد می‎وزد. سازم را آغوش گرفته‎ام. دلنگ‎دلنگ. جرنگ‎جرنگ. فردا سی‎ودو ساله می‎شوم.

دوشنبه

بوی تب گرفته‎ام. بندبند استخوان‎هام با نخ درد به هم وصل شده‎اند. عروسک خیمه‎شب‎بازی که با درد تلق‎تلق می‎کند. مانده‎ام خانه. توی تخت. پشت پلک‎هام هُرم صحرای سیناست. نازکی موهای کنار شقیقه و پشت گردنم از تب نم برداشته. داستان جاشوی پیر بال‎دار نروژی را دست گرفتم به خواندن. گذاشتم این‎جا. به جنگ رخوت زکام رفتم گویی. ناچار شدم جابه‎جاش سرفه‎ها را حذف کنم وقت ویرایش. ولی صدای گرفته را درمانی نداشتم. داستان‎خوانی و صوتی کردن‎شان و نوشتن این‎جا را مدیون سین هستم. رفاقتی که نپایید. او گذاشت به پای ناسپاسی‎ام و من.. داستان‎خوانی و صوتی کردن‎شان، نوشتن این‎جا، دست به رنگ بردن، به تماشای نمایشی نشستن و کتاب، کتاب، جادوی کتاب زنده‎ام می‎دارند. بهانه‎های زیستن. گاه‎گداری سفر، امید به دوباره دوست داشتن، حضور گرم مادر، حضور گرم پُرمهر مادر زنده‎ام می‎دارند. بوی تب گرفته‎ام. به قدر فرودادن یک قرص، آب مانده در خانه. جان بیرون رفتنم نیست هیچ. تمام شب به درد گذشت. از شانه‎ای به شانه‎ای آخ گفتم و از سرفه‎ای به سرفه‎ای هم. امروز بعدِ داستان به حال نزاری ایستادم به تیار کردن سوپ. حالا بوی آویشن و لیمو از ریزجوش‎های خوراک خانه را پُر کرده. بوی تب گرفته‎ام. دلم می‎خواهد کسی برام کتاب بخواند. پلک‎های گرم‎شده و مست خوابم را ببوسد. یک بسته تست چاودار و شِلی آب بخرد. بعد هم آهسته تنش را جاکند کنار مچاله‎ی تب‎دارم. آغوشم بگیرد بی اضطراب واگیر مرض. مهرش سلول به سلول سرایت کند به جانم. بوی بهبود بگیرم. کاش..

یکشنبه

امروز این‎جا قدم می‎زدم و برهنه‎ی سرشانه‎هام را برف می‎بلعید.

«به راه باد نهادم چراغ روشن چشم»؟

هوا هنوز تاریک بود که دخترک توی ایستگاه کلاه بافتنی را رساند دستم. جوری که نه من پیاده شوم و نه او سوار. به قدر گشودن چندلحظه‎ایِ در. گاهی چیزهامان را این‎طور مبادله می‎کنیم. اتوبوس من از خیابان او می‎گذرد. یک تلاقی آشنا. یک تلاقی مهربان. من هم براش کتاب برده بودم بی که بگویم. شوق خواندنش را داشت. از خیابان که رد می‎شد، دیدم سر فرو برده به پاکت کاغذی و لبخند می‎زند. کلاه خاکستری با شیارهای آبی کبود. همان که خواسته بودم.
دیشب برف نشست بر آسمان شبم و نقش زدن را با وجود سرفه‎ها بسیار خوش داشتم. بعدتر آسمان شب کشیدم، شفق قطبی. و صورت‎های فلکی را افشاندم روی طرح. اخترک‎ها تا روی بازوهام آمده بودند. یادش افتادم. می‎خواندم و انگشت را آهسته می‎گذاشتم روی خال‎های کوچک بازوش، یک‎به‎یک. «اخترک اول مسکن پادشاهی بود با شنل قاقم ارغوانی. توی اخترک بعدی میخواره‎ای می‎نشست. اخترک پنجم اما چیز غریبی بود. یعنی فقط به اندازه‎ی یک فانوس پایه‎دار و یک فانوس‎بان جاداشت.» یادهای لعنتی.. فانوسی که طوفان خاموشش کرده. فانوس‎بانی که در تاریکی نشسته روی کوچک‎ترین اخترک و.. بعد گریه آمد. بعدتر هم تب و لرز. با گریه سر را پنهان کرده بودم زیر پتو و ساق پاهام بیرون. نفس سنگین. و گاه مچاله و پتوپیچ. و سوزش پوسته‎ی نازک پای چشم. و اشک.. و تاریکی..
امروز هم با شال و پالتو نشسته‎ام پشت میز. و زانوهام می‎لرزد آن زیر. انگشت‎هام از سرما کرخت شده‎اند. آستین‎های سیاه را کشیده‎ام تا بن ناخن‎ها. افاقه نیست اما. باقی راضی‎اند از دما. نه که سرد باشد، من درونم برف می‎بارد. سردم است و حالم خوش نیست. دلم گرما می‎خواهد. گرمای خوب. گرمای امن. حال خوب. فانوس روشن..

جمعه

از صدای باران بیدار شده‎ام. پنج صبح جمعه با این ترانه‎ی کهنه‎ی کودکانه که «بارون میاد جَرجَر». بس که چکیده روی بدنه‎ی فلزی کولر، تق‎تق. این کتابی که می‎خوانم و شکسته‎بسته نظریات فیزیک را ازش یادمی‎گیرم، از فضایی بین سیاره/ستاره/کهکشانی حرف می‎زند که خلاء نیست و فلان است و بهمان. دیشب بعد از این‎که درزبه‎درز خانه را روبیدم از غبار و هرچیزی نشست جای خودش، خستگی به خوابی عمیقم برد. رویا دیدم. رویایی که به کلمه نمی‎گنجد. زانوها را جمع کرده بودم توی سینه و کف دست‎ها را گذاشته بودم روی گوش‎هام. هوا هوهوی خفیفی می‎کرد. اندازه‎ی یک دانه‎ی شن بودم میان سیارک‎ها و اخترهای بسی بسی بزرگ‎تر از زمین. آهسته آهسته غوطه می‎خوردم در آن لایتناهی غریب. چون رودی تاریک و سیال و امن در برم گرفته بود. گوی‎های کوچک و بزرگ هریک با نوری خاص خود، تا بی‎کران شناور بودند. احساسم؟ یقینم؟ این بود که این دانه‎ی شن با نیرویی نادیدنی وصل است به همه ذرات دیگر. یک بازو را گشودم و آهسته چون حرکتی ماهی‎وار موجی درست کردم. و امتداد موج را همان سوی کیهان دیدم. نرم و پیوسته. گوی‎ها جنبیدند. حتا رود تاریک نادیدنی موج برداشت. تا آن دورترها. تا آن دورترین‎ها. از صدای باران بیدار شده‎ام. هنوز توی تختم یک دانه‎ی شن‎ام. جنینی در خود جمع شده. می‎خواهم بازویی را بگشایم. و موجی درست کنم. و امتداد موج را به زودی ببینم. تا آن دورترها. تا آن دورترین‎ها.

پنجشنبه

چهارده جلد کتاب از گوشه‎های خانه جمع کرده‎ام. زندگی خود را چه‎گونه می‎گذرانید؟ لای کلمات غلت می‎خورم آقا. تنهایی خود را چه‎گونه پر می‎کنید؟ کلمات در من غلت می‎خورند آقا. بله، همچو وضعیتی‎ست. از بالای تخت، کنار تخت، کمد زیر آینه‎ی بزرگ، روی میز آشپزخانه، کنار بخاری، صندلی کوچک کناردست و.. کتاب جمع کرده‎ام که خانه را سامانی بدهم. افسارش از دستم رفته این اواخر. چموش شده و بی‎نظم. از منی که بعید. بیشتر زورم را زده‎ام برای سرپا ماندن. سرحال ماندن. زنده ادامه دادن و فرو نرفتن. آن‎وقت دل‎خواهی خانه از دستم رفته. بسته‎ی آلوهای خشک که شده بود شام این آخرهام، کنار تراکت‎های نمایش، دستمال پاک‎کننده‎ی لاک، قوطی قرص، دستکش‎هایی که از سفر جاماندند، لیست خرید، قبض برق، بطری آب و چه و چه همه‎گی لمیده‎اند بر میز کوچک آشپزخانه. لباس‎های شسته و تانخورده، دسته‎ی مقوایی نقاشی‎ها و پیچه‎ی کاغذ کرافت کپه‎ی کوچکی ساخته‎اند پای کتاب‎خانه. کوله‎ی سفر؟ هِه! کنار صندلی‎ست هنوز. ضروری‎ها را از دلش بیرون کشیده‎ام و لاشه‎ی سیاهش نگاهم می‎کند یک‎بری. امروز با خستگی از کار برمی‎گشتم که پسرک را دیدم. با چشم‎های سبز خندان و محجوبش. یعنی پاکشان از پل می‎گذشتم که دسته‎ی نرگس‎هاش را دیدم. لبخندم شد. از تابستان نمی‎دانم به کجا کوچ کرده بود. شاید هم از بهار؟ نمی‎دانم. سال قبل ماهی یکی-دوبار ازش گل می‎خریدم وقت برگشت به خانه. دسته‎ای شاه‎پسند، میخک‎های مینیاتوری سفید، میناهای زرد، یک‎جور رز عجیب که نامی ازشان نمی‎دانم و چه و چه. و یکهو غیبش زده بود. دیشب که رو به گل‎فروشی بهار دلم ریخت و ایستادم به تماشا و اشک نشست به چشم‎هام آن‎طور. و امروز و برگشتن پسرک و دسته‎ای گل‎پرک ارغوانی که خریدم این‎طور. کار دنیا عجیب است. ورق‎هایی رو می‎کند گاهی -هرچند کوچک- اما نشانت می‎دهد که حواسش هست. که اگر بخواهی، کافی‎ست دست دراز کنی. کمی فروکشم اما. با لب‎هایی که گوشه‎هاش آویزان. بایست خانه را سامانی بدهم. اندوهِ خزیده را دور بریزم تا جاگیر نشده. باید طاقت بیاورم این خزان و زمستان را. خانه کمی سرد است و خنکای عطر گل‎ها پراکنده. باید طاقت بیاورم.

هیـــسسس

مهر که هیچ، حرمت و احترامی هم باقی نگذاشت با آخرین ضربه‎اش. آخرین بی صداقتی. آخرین انتخاب. و من عمیق و سخت قسم خوردم که دیگر تمامش کنم برای همیشه. کنار بکشم برای همیشه. قسم خوردم که هیچ مرور نکنم. هیچ پذیرا نباشم. کلامی نباشد و نشانه‎ای. که انگار یک تکه از گذشته را -گیرم چندسالی را- به کل محو و حذف و پاک کرده باشم. بیستم آبان بود که نوشتم گوشه‎ای، قسم به خونی که ریخت و ضربانی که تکه‎تکه شد و دلی که از لهیب جهنم سوخت.. تا سه‎شنبه در فراموشی و خاموشی گذشت. گاه سهل و گاه سخت. سر خم کرده بودم روی رنگ‎ها و طرح درختم. آهسته و به حال خود داغ‎های سپیدار را می‎کشیدم. نقاش از کنار شانه‎ی راستم سر را نزدیک کرد. و آهسته گفت مته به خشخاش فلان‎جای کار نگذار و رنگ را غلیظ کن و الخ. بی هیچ زمینه‎ای و مروری و احساسی، بی هیچ دل‎تنگی و نگاه به گذشته‎ای، یکهو چشم‎هام پراشک شد و بی‎هوا شره کرد روی قلمو و چکید به حاشیه‎ی نقاشی. نقاش رفته بود کنار شاگردی دیگر و چه خوب که  ندید حالم را. مدت‎ها بود کسی این‎قدر نزدیک به صورتم نیامده بود و نفسی آغشته‎ی بوی آشنای لعنتی مارلبرو به این روزم نینداخته بود..

دوشنبه

آقای ب نوشته بود، می‎دانستید اگر چشم یک پستاندار مثل انسان را سه-چهار سال بسته نگه دارند، برای همیشه کور خواهد شد؟ و با وجود سلامت فیزیکی چشم، پیام‎های ارسالی‎اش به مغز دیگر پردازش نمی‎شود و آن قسمت برای همیشه خاموش خواهد شد؟ می‎گفت مغز قسمت‌های مجزایی برای تحلیلِ احساسات، لذت، تامل و غیره دارد. و اگر هرکدامِ این بخش‎ها مدتی بلااستفاده بمانند، واقعی و فیزیکی از بین خواهند رفت.
سرم حجیم شد از دانستن‎اش! این‎که چه چیزهایی را درونم بی‎استفاده گذاشته‎ام و مدت‎هاست پیغامی به مغزم مخابره نشده، می‎ترساندم. این‎که آدم‎های دور و برم چه خوبی‎هایی را درون‎شان کناری گذاشته‎اند و تن به هوسرانی سرسام‎آوری سپرده‎اند، می‎ترساندم. این قِسم خاموشی می‎ترساندم.

یکشنبه

پیغام داد، صد سالی هست ندیده‎ایم هم را؟ گفتم برویم آش‎خوری؟ و نیم‎ساعت بعد کنار گل‎فروشی بود. با هیجانی آشنا از شیدایی و خل‎مآبی‎هام گفتم. و آشکارا دست‎هام می‎لرزید و صِدام بریده بریده بود و چشم‎هام برق می‎زد. گفت دیوانه‎ای، اما بی‎آزاری. و هردو خندیدیم. از کتاب‎های تازه براش گفتم که چه‎طور به وجدم می‎آورند. به خنده و حیرت پرسید از ادبیات بریده‎ای؟ فیزیک کوانتوم آخر؟! گفتم کورمال کورمال که نمی‎شود کیهان را سیر کرد. گفتم چیزهایی درونم به جوش آمده. ذراتی به جنبش افتاده‎اند. گفتم این اواخر روزهایی بوده که حس کرده‎ام تنها کافی‎ست دست پیش ببرم و چیزی را جایی دورتر جابه‎جا کنم. حس کرده‎ام می‎توانم. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ سرش به پیغام‎هاش بود. با کناره‎ی قاشق ته‎ماسیده‎ی آش را توی کاسه نقش می‎کشیدم. حس کرده‎ام می‎توانم دست پیش ببرم و چیزی را جایی دورتر..

شنبه

سکوت گاه سلاح است و گاه سپر!
پیش از شروع نمایش، پشت درهای بسته‎ی سالن سایه، در تاریکی کتابم را مایل گرفته بودم رو به تکه نوری و از اژدهاک و فریدون می‎خواندم. که اژدهاک را نکشت و به بند کشید. و این یعنی دری برای بازگشت اهریمن و دریغ‎سالی باز مانده بود. گمانم بود با دست‎های کم‎جان و خالی اژدهاک کذام را بند کشیده‎ام. و تکان‎تکان و فریاد دهشتناکش را گاه به جان حس می‎کنم و به دل می‎شنوم. و طاقت می‎آورم این همه را. و می‎گذرم.
از نمایش برمی‎گشتم. از نمایشی ناخوب. از بازی‎هایی ناخوب. برای رفتن از پرده‎ای به پرده‎ای، زن نمایش غش می‎کرد و می‎افتاد و صحنه نیمه‎تاریک می‎شد و.. دل‎زده و ملولم کرده بودند. پیاده برمی‎گشتم و پیغام‎هاش را می‎خواندم. از مفهوم آنتی‎فراجایل برام می‎نوشت. می‎گفت نظریه‎پرداز همچو می‎گوید، اگر چیزی را به زمین بکوبیم و نشکند، می‎گوییم نشکستنی‎ست. اما اگر از هربار به زمین کوبیده شدن نه تنها نشکند بلکه کیفیتش هم بالاتر برود، می‎شود آنتی‎فراجایل! می‎گفت اضطراب و استرس برای زندگی مفید است. آن‎قدر رنج می‎بری تا نسبت به آن فشارِ پیاپی به طاقتی نامیرا برسی. و اما ریکاوری هم بایست باشد میان هر هجوم! به خانه رسیده بودم. و نخ این فکر چنان به دست و پام پیچیده بود که آیا حال معتدل این روزهام، دامنه‎ای‎ست میان دو رنج؟ که طوفان دیگری در راه است؟ که قرار است ناشکستنی شوم یا چه؟ که قرار است باز اژدهاک بند بگسلد و..؟ و طاقت می‎آورم این همه را. و می‎گذرم. گیرم زمین زیر پام گل‎آلود و چسبناک. گیرم راه سخت و ناهموار. گیرم قدم‎ها کند. گیرم صدای اژدها بلند.

جمعه

دل‎تنگی تنانه- شش

پشت نرمه‎ی گوش و آویزه‎ی گوشواره‎اش استخوانی برجسته‎ست. رشته‎های نازکی مو رُسته‎ست. آهسته به سرانگشت دسته‎ی شبق موهاش را کنار بزنید و گرمِ لب‎ها را نزدیک کنید. و ببوسید امتداد سپیدنای را تا گودی گلوگاه و ترقوه‎هاش. وقفه، اتراق. بندبند برجسته‎ی انگشت‎ها. آبی رگ‎ها. تا کف کوچک نم‎دارِ تب‎کرده‎ی دست‎هاش. وقفه، اتراق. مکث. نفس. گونه بسایید به شقیقه‎هاش. به مژه‎هاش. به لاله‎ی لطیف گوش چپ. تا چانه و چال لب‎هاش. وقفه، اتراق. مکث. نفس. نام کوچکش را بخوانید. بگذارید مردمک به مردمک مهرش تکثیر شود. بگذارید آهسته دست را بلغزاند رو فراخ سینه‎تان. آویخته و رها از کتف‎ها و گردن‎تان. به آغوش بکشید. پوست منقبض شکم و دنده‎هاش را حس می‎کنید؟ تماس زانوهای سست‎شده‎اش را چه؟ بخندید. جان بخوانیدش. ببوییدش. به سینه بفشاریدش. بسیار ببوسیدش. و بی‎شک تا عمق جان‎تان این زمزمه تکرار خواهد شد که دل‎تنگ‎اید..

دل‎تنگی تنانه- پنج

دلش لک زده برای در آغوش فشرده شدن. برای در آغوش غرق شدن. از بوی آغوش و هرم پذیرای سینه و عطر تن هیچ می‎دانید؟ از جنبش لب‎هایی و سرشاری صدا به گوش‎تان که جان؟ که جان دلم؟ دلش لک زده برای فشردن استخوان کتف. لب‎ها و بینی را فروبردن به انحنای گردن. دلش لک زده برای رفتن روی پنجه و بوسیدن. بوسیدن. بوسیدن. بوسیدن. دلش لک زده برای دوست داشتن. برای دوباره دوست داشتن. و دقیقا پسِ همین جمله‎ست که شما گرمی اشک‎هاش را نمی‎بینید. آخ... دلش لک زده برای آدمی امن. برای تنی مومن به عهد. به قاعده. مطلوب. دلش لک زده برای رفتن روی پنجه و بوسیدن. بوسیدن. بوسیدن. که چشم باز کند آن میان و آخ... پسِ همین جمله‎ست که شما گرمی شور اشک‎هاش را نمی‎بینید. دلش لک زده برای در آغوش فشرده شدن. در آغوشِ امن فشرده شدن. به تمنا فشرده شدن. و عطر تن را پسِ پیرهن به سینه کشیدن. آشفته‎ی موها. گوشه‎های چشم. و آخ از دست‎ها. دلش لک زده برای تن سپردن. آهسته لغزیدن. گرم. مماس. درهم فشرده و بی‎روزن. دلش لک زده. لک افتاده. داغ مانده. و آن بیرون هوا سخت گرفته و بارانی‎ست. به زمزمه می‎گوید به زودی به زودی به زودی همه چیز همه چیز همه چیز درست خواهد شد..

و تو چه دانی طاقت چه حیوان چموشی‎ست و افسار و مهارش سخت..


هوا هنوز تاریک بود. سپیده پشت ابرهای آبستن کاهلی می‎کرد. نزدیکی‎های تهران جاده تن به باران داد. من زانوها را بغل کرده بودم. چانه هم تکیه بر مچ‎ها. سرخی شیروانی سوله‎ها، دکل‎های انتقال برق و درخت‎های خشک، پشت شره‎های باران بر شیشه را تماشا می‎کردم. گردن افراشته‎ی جرثقیل‎ها را که نام دیگرشان درناست. جان‎فلزی سرسخت. بی‎کوچ و بی دل‎تنگی و هیچ. باقی سکوت. باقی کبودِ ابر.
کوله به دوش، نزدیکی‎های خانه‎ی بهار آن خمیدگی آشنا را دیدم. کوژ شده بود. چون کمانی کشیده. می‎دیدم گویی طنابی سخت از گلوگاه تا زیر دنده‎هام وصل است و مرا می‎کشد به جلو. من این حال کمان و قوز را خوب می‎شناختم. شانه‎ها افتاده و گردن خمیده و قدم‎ها سست. باران موهام را چسبانده بود به پیشانی و باریکه‎ی انگشت‎هام یخ کرده بود. سفر تمام شده بود و من چون کمانی خمیده بازمی‎گشتم. از تنهایی به تنهایی. فسرده. اگر تن می‎دادم باز همان تلخی‎ها و گریز در انتظار بود. باز همان مچالگی و اشک. ایستادم. صورت را گرفتم بالا. ذکر روزهای خوب را زمزمه کردم. صبح خلوت بارانی جمعه. به صدای رسا. گفتم «درست می‎شه. همه چی درست می‎شه.» و پا به خانه گذاشتم.

یکشنبه

«از خانه و مان به یاد ناید، آن را که چنین سفر مهیاست»

دیشب کوله بستم و تکیه‌اش دادم به تخت. پوتین‎ها در کنار. جوراب‎های حاشیه گوزنی و شال خاکستری. چندجلد کتاب. دوربین، دفترچه‎ی یادداشت و قلم. کاغذ کرافت و مداد ب-هفت. انجیر خشک کرمانشاه و بطری آب. خیسی موها رها روی بالش. پلک‎ها گرم. امشب آسوده و سرخوش می‎زنم به جاده.

شنبه

شوریدگی را زیستن

باز دریچه‎ی دیوانگی‌ها به روی‎ام گشوده شده. مستم و سرخوش و آرام‎. باز دست به زانو گرفته و رنج را تارانده‎ام. هفته‎ای هست -بیش و کم- حال را معتدل نگاه داشته‎ام. فروغلتیدنی درکار نبوده. هربار شعله‎ی حال رو به خاموشی گذاشته، دست را حائل کرده‎ام. به نجوا گفته‎ام که هیچ چیز آن بیرون نیست تا اسباب آسیب تو باشد. به نجوا گفته‎ام ترس از تاریکی وهم است و ناموجود. قرار نیست هیچ دیو بدسیرتی بر روان و جانت چیره شود. آرام بگیر. آرام بمان. بمان.
پنج‎شنبه باز شوریدگی‎م سربرآورد. من همه حضور بودم و همه تخیل بودم و حتا پاها را توی پوتین احساس نمی‎کردم. بس که مهره‎هام بی‎جنبش. پلک‎هام گشوده و مادیان سیاه مردمک‎هام قبراق و پُرنفس. ردیف یک، صندلی یک. چشم در چشم او. زن بی‎نظیر بود و کلمه‎هاش چون ملیله‎هایی رنگ‎به‎رنگ به دامنم می‎ریخت و من وصل بودم و یکباره کمی پیش از آن «جهش بزرگ» ایستاد، رو به چشم‎های منتظر ما و گفت نه، با شما نه، امشب نمی‎توانم! ما باخته بودیم. همه به یک چوب رانده شده بودیم. به چوب آن‎ها که همراه نبودند و پچ‎پچه و بی‎حضور بودند. زن آهسته خزید به تاریکی و چندباری گفت بروید بیرون! ربع ساعتی همه حیران بودند که این هم جزوی از نمایش است آیا؟ که بمانیم؟ چه شده‎ست؟ برویم؟ تشویق کنیم؟ یا چه؟ و یک‎یک آهسته و رنجیده از جا برخاستند و بیرون رفتند. او گوشه‎ای در تاریکی ایستاده بود و من نخ چشم‎هاش را محکم گرفته بودم و باد بود میان ما. سر آخر دهان به حرف گشودم. آهسته به میان آن دایره‎ی کوچک نور آمد و چمباتمه نشست. به حالت دل‎تنگ. و دست‎ها را ستون چانه کرد. ساعتی حرف زدیم و بعد... من سرخی دامنم را به خیابان بردم. ریختم به سپیدی برف و بوی سرب. شوریده بودم به تمامی. صدای گام‎هایی می‎شنیدم پشت سر. و هرم نفس‎هایی همراه. می‎آمد و من می‎رفتم شبانه‎ی تنها را. می‎شنیدم و هنوز مات و حیران زن بودم و حالی که ساخته بود. پیله‎ای نو. خیالی و بالی نو. آخرین قطار شب بود. از پله‎ها پاتندکرده می‎آمد از پی‎ام. تا آن‎قدر نزدیک شد که تقه زد به شانه‎ی راستم. بی‎شک با دوانگشت اشاره و میانی. پیش از آن‎که برگردم، نمی‎دانستم کیست. تصوری هم نداشتم. تنها برام آشنایی بود و نه غریبی مزاحم. به همان شانه چرخیدم به پشت و... حبابم شکست. هزار دانه‎ی بلور شد و ریخت. کسی نبود.

ای شمایان همه خوب

قصد کرده بودم تا روز میلادم بوف را به سرشاخه بازنگردانم و یا بگذارم برای همیشه از دست برود. اما این چندوقت از شما که می‎خوانید بوف را پیغام‎هایی گرفتم که حیرانم کرد. حیران ماندم که نوشته بودید از زمان گودر همراهم بوده‎اید. که نوشته بودید نگران احوالم هستید. که اصلا نشانی ایمیلم را برای همین روزهای حذف گوشه‎ای نوشته بودید. یا از دیگرانی پرس‎وجو کرده بودید که احوالم به سامان هست یا نه. به گله نوشته بودید که چرا بوف لعنتی کامنت‎هاش بسته‎ست همه‌ی این سال‎ها. نامم را جاهای دیگری جسته بودید و.. من از شرمِ تن دادن چند و چندین باره به هیولای حذف، دست‎ها را گذاشتم بر داغی سرخ گونه‎ها و از شما چه پنهان که حضور پُرمهرتان چون شکوفه‎ی انار لب‎هام را به خنده گشود. دامنی پشمی با رگه‎های ارغوانی و سیاه گرفته‎ام. بسیار خوش‎آیندم است پوشیدنش. حالا کمر را خم و پر همان دامن را به احترام‎تان به سرانگشت بالا گرفته‎ام.

چهارشنبه

«آن درختی کو شود با یار جفت»- پنج

کلاغ‎ها آیه‎های هجرند
از درختی به درختی

"Xayide smiled in her sleep"

با وجودی که گرااوگرامان درباره‎ی استفاده از شمشیر هشدار داده بود، باستیان آن را به زور از غلاف بیرون کشید و بر سینه‌ی آتریو زخم گذاشت. بی که اعتنا کند آتریو بوی خطر را شنیده‎ست و به کمک آمده است؟ می‎خواست از جاه‎طلبی/خودخواهی‎اش قدمی پس نکشد؟ آتریوی زخم‎خورده همراه اژدهای بخت که نومیدی نمی‎شناخت با آن آواز خوش، پولک‎های صدفی و سرخی چشم‎های یاقوتی‎اش از پسرک دور شدند. تنهاش گذاشتند. گرچه پایان داستان بی پایان وقتی او همه‎چیز را از یادبرده و از دست داده، انتهای جاده‎ای، پشت حائلی از برف باز پیداشان خواهدشد. پایان داستان بی پایان من اما، اژدهای سفید بخت و آتریو با سینه‎ای چندین و چندباره زخم برداشته برای همیشه رفته‎اند. انتهای هیچ جاده و برفی برنخواهند گشت. برای همیشه رفته‎اند. پروازکنان دور شده‎اند. برای همیشه رفته‎اند.

سه‌شنبه

صبح را با این هشت‎دقیقه سرگرفتم: Nils Frahm - Says
بی‎مهارترین باران این سال‎ها بود. به قدری پُرزور و شلاقی می‎بارید و تگرگ هم لابه‎لاش که جابه‎جای بازوها و ساعدم لکه‎های کبود نشاند. چتر را روی میز کار از یاد برده بودم. از اتوبوس که پیاده شدم، یکهو خیابان خالی شد و باران بود و باران. همه چیز زیر بستری از آبِ جاری پنهان شده بود. آسمان تک‎فلاش‎هایی داشت و تصویرمان را با سرهایی خمیده و شانه‎هایی قوزکرده و در حال گریز، ثبت می‎کرد. با شتاب سمت خانه می‎رفتم بی که زیر حائلی پناه بگیرم. معلوم نبود کی آرام می‎گیرد و منِ تا ناکجا خیس با ته‎مانده‎ی زکام چاره‎ام رفتن بود تا انتظار. کفش‎هام پر از آب و لباس تا زیرترین تکه، به تنم چسبیده بود. کلید گرداندم و آب‎چکان پا به خانه گذاشتم. لباس‎ها را آویختم و مدتی برهنه، صورت و ترقوه را رو به شعله‎های آبی مطبوع گرفتم. گوش‎ها و گونه‎ها و لب بالا و پیشانی و شقیقه‎ها و سیبک حوام که گرم شد، پناه بردم به گرمای افشانِ آب. بعدتر هم خزیدن زیر پتو و تاریکی و تن را به خواب سپردن. حوالی دو نیمه شب با صدای فریاد ترس‎خورده و لرزانی بیدار شدم. زن به التماس کسی را صدا می‎زد و صدای خِرخِری هم آن‎سوترک به گوشم می‎خورد. فریاد می‎زد و کمک می‎خواست. با موهایی ژولیده و عبایی بر دوش هراسان بیرون رفتم. زن با صورت افتاده بود روی پله‎ها و دخترک ترسیده و کم‎زور و مستاصل کنارش. گاه نیمه‎شب‎ها توی حیاط کوچک قدم می‎زند و سیگار می‎کشد. پاکت سیاه مارلبرو این بار کنارش افتاده بود. نشاندم‎اش و تکیه‎اش دادم به تنم. چشم‎هاش منگ بود و می‎لرزید و هیچ به یاد نمی‎آورد. به دخترک گفتم آرام باشد. کیسه‎ای بیاورد و دستمال. در را گشودم که خنکای هوا به صورتش برسد. توی دست‎هام صفرا قی کرد. شبیه چندروز گذشته‎ی من. گفتم من این‎جام، نترس، بریز، خالی شو. به حرف که آمد، تکرار می‎کرد می‎میرم. نمی‎توانم دیگر. می‎میرم. پسرک را صدازدیم و آهسته بلندش کردیم. من ژولیده ایستاده بودم در چارچوب در تا ماشین‎شان از کوچه بیرون رفت. به خالی ساختمان برگشتم. بسته‎ای بزرگ دانه‎های رنگی روی پله‎ها پخش شده بود. اسمارتیزهای سرخ و سبز و نارنجی و سفید. دیگر خوابم پریده بود. لباس‎های خیس را پشت‎ورو کردم و دوتکه ظرف شستم. ساندویچ صبح را آماده و وسایل نقاشی را جمع کردم به هوای سه‎شنبه‎ها. کلافه بودم. سیاهی چشم‎هاش یادم می‎آمد وقتی می‎گفت تو حیفی و تنها نمان. بی‎دست‎وپایی و فلج از ترسِ سال پیشم را به یاد آوردم وقتی او رنگش پرید و افتاد روی ردیف گلدان‎هام و سیاهی چشم‎هاش رفت. نمی‎دانستم چه باید بکنم. عرق سرد نشسته بود به ریشه‎ی موهاش و کلمه‎هاش بندآمده و تن‎اش بی حرکت بود.  گوشه‎ی آشپزخانه ایستاده فلج بودم از ترس و نزدیک نمی‎رفتم. ساعت‎ها بعد به گریه می‎گفتم، از دستم رفته بودی لعنتی. گمانم بود از دستم رفته‎ای لعنتی. قدم زدم و به یاد آوردم و مرور کردم تا شش صبح که زن را به خانه برگرداندند. تنهایی مناسب‎احوال این اتفاق‎ها نیست. ناخوشی آدمی را سخت ضعیف و علیل می‎کند. تنهایی مناسب‎احوال آدمی نیست. زن هم بی‎جفت و تنهاست. و پرمهر و زیبا هم.

دوشنبه

می‎خندد. به قهقه می‎خندد. دست را در هوا رو به صورتم طوری تکان می‎دهد گویی چیزی را پس می‎زند. به زبان بدن می‎فهماندم که ابله‎ام! که منقرض شده‎ام. می‎گوید به تن خودت بدهکار نمان. لذت را دریغ نکن. تن، تقدسی ندارد وقتی همه رو به زوال‎ایم. لحظه را دریاب و لذت ببر. حرفم را نمی‎فهمد. آدم‎ها تا شعاع بی‎کرانی حرفم را نمی‎فهمند. چه‎طور می‎شود بی مهر تن سپرد؟ بی که آدمی امن شود برات؟ بی که سنجیده و مطلوب باشد؟ چه‎طور می‎شود تنها تمنای تن را فرونشاند بی که... با هرکه؟! می‎خندد. به قهقه می‎خندد. دست را در هوا رو به صورتم طوری تکان می‎دهد گویی چیزی را پس می‎زند. به زبان بدن می‎فهماندم که ابله‎ام! که منقرض شده‎ام. می‎گوید به تن خودت بدهکار نمان.

شنبه

قلعه‎ی سنگی عظیمی بود. ایستاده بودم بر قرنیز پنجره‎ای. دست‎هام را گشوده بودم از هم و کنگره‎های سنگ زیر انگشت‎های عرق کرده‎ام داغ شده بود. قلعه‎ی سنگی عظیمی بود در ارتفاعی هولناک. نمی‎دانم چه مدت آن‎جا سرپا و ناامن بودم. اقیانوسی کبود می‎غرید زیر پاهام. هر موج‎اش که برمی‎آمد، کفی سرخ شلاق می‎زد به جان سخت سنگ‎ها. گمانم بود می‎تواند به سادگی دهان بگشاید و همه‎چیز را در سرخ و کبودی‎ش فروببلعد. زانوهام به لرزه افتاده بود. هرچه بیشتر فکر می‎کردم که چرا آن‎جام و کجاست؟ بیشتر از یاد می‎بردم. انگار در مرداب خاموشی و فراموشی هردم فروتر می‎رفتم. همه‎چیز را از یاد می‎بردم. خاطره‎ها و گذشته را. موج می‎کوبید و من اندوه و خنده را. خشم را و تقلا را. این‎که آدمی تا چه حد می‎تواند در پوستین معصومیت دندان بی‎رحمی‎ش را به استخوان‎ت فروبرد. از یاد می‎بردم همه را. زهر را و زخم را. دروغ را و التهاب را. زانوهام به لرزه افتاده بود. موج می‎غرید و توانم نبود بیش از آن سرپا و ناامنی را. آخرین تصویر، آخرین لکه‎ی نورِ پشت پلک‎هام، سپیدی درنای بزرگی بود که شاه‎پرهاش را گشوده بود. پریدم! سقوط بود و سقوط بود و شلاق آب و سکوت...
انگشت‎هام را می‎بوسید یک‎به‎یک. از داغی نفس‎ش بیدار شدم. آهسته می‎گفت چیزی نیست. خواب دیدی. آرام. آرام جان دلم. و من به یادش نمی‎آوردم. دست‎هاش را و لب‎هاش را و صداش را. گفتم، در اقیانوسی کبود و بی‎کرانه گم شده‎ام! گفت من این‎جام. از آب گرفتم‎ات. این‎جایی. توی دست‎های من. من از گرمای سینه‎اش هیچ خاطره‎ای نداشتم. از زمزمه‎هاش که می‎گفت بسپار به من هیچ نمی‎فهمیدم. از یاد برده‎ بودم گذشته را و فردا را. بازوهاش آشنام نبود. از شانه‎هاش که می‎گفت پناه توام. زبان مردم روشن چشم‎هاش را هیچ نمی‎دانستم. می‎گفت خواب دیده‎ای. من از آب گرفتم‎ات. این‎جایی. فشرده به سینه‎ی من. زمزمه می‎کرد بسپار به من گذشته را. من فردای توام. شادمانه و رها. عطر مطبوع نان گرم داشت تن‎ش. آخرین تصویر، آخرین لکه‎ی نورِ پشت پلک‎هام، بوسه‎هاش بود. از نازکای نبض‎دار شقیقه تا گودی گرم گلوگاه...

پنجشنبه

مهر، از آن‎چه در آینه می‎بینید -گاه- بی‎رحم‎تر است

دختر برام از پدرش می‎گفت که در اعدام‎های سال شصت‎وسیاه از دست رفته بود. می‎گفت سال‎ها با خشم ازش یاد کرده‎ام. نبخشیدم‎اش. چون می‎توانست -اگر که می‎خواست- کنار خانواده بماند و آن‎همه سختی را هوار زندگی‎شان نکند. می‎گفت از مردها کینه برداشته‎ام. تلافی آن همه سال عذاب را از یکی‎یکی‎شان گرفته و می‎گیرم. سخت‎ترین را انتخاب می‎کردم و نقشه می‎ریختم و پیش می‎رفتم. زمزمه‎های وابستگی که به گوش می‎رسید، پای گریزم بود بی هیچ مهر و ماندنی. جریحه‎ی قلبش را تسکین می‎داده این همه سال. از آدمی به آدمی. می‎گفت با کسی عمیقا به مهر نبوده‎ام. -و چه مهربانی فریبنده‎ای هم داشت- همه‎چیز از سر ظاهر بوده و توجه و عاطفه را تا آن لحظه‎ی تردی به کار می‎بسته که پاهای آدم مقابل در گِل مهرش گیر می‎کرده و.. می‎گفت آدم رابطه‎های گذری‎ام. دوام را تاب ندارم عکس تو. می‎گفت این روزها رفته‎ام سراغ مردی سخت. مردی از وابستگی گریزان. می‎خواهم چنان و چنین‎اش کنم. می‎گفت هرکس قلقی دارد. دیر و زود به دام می‎افتند طفلک‎های بیچاره..
من اما این‎طور کینه‎توزانه از همه انتقام جستن را هیچ نمی‎فهمم. مهر را هرگز جز به مهر به کار نبسته‎ام. و البته شاد و مست و سرخوش و در لحظه هم نزیسته‎ام چون او! پاشنه‎ی شادی‎ام را به لاشه‎های مهر فرو نبرده‎ام شاید.. هرچند پیداست هرکدام یک‎جای کارمان می‎‏لنگد. زبان هشدارم نیست. نه حتا قضاوتی و ملامتی. این گوشه نشسته‎ام به تماشا. و خوب می‎دانم، -مرد و زن هم ندارد- بومرنگی از این دست اگر پرتاب کنیم، زخم به جان چندنفر می‎گذارد و چرخ می‎زند و چرخ می‎زند و سر آخر، به خون‎نشسته و زهرآگین به قلب خودمان بازمی‎گردد.

چهارشنبه

چه‎قدر شب زشتی بود. چه‎قدر خجالت‎زده بودم وقتی برِ اتوبان زیر باران روی گل‎ولای چمباتمه زده بودم توی ترافیک. زنی با لباسی چارخانه و شالی ارغوانی و موهای پریشان. وسط اتوبان از تاکسی پیاده‎اش کردند به ناچار. کیسه‎ی خریدش را خالی کردند، دادند دستش. نفهمید چه شده. یکهو روی جدول گل‎آلود بود و صورتش را چپانده بود توی کیسه و اندرونش بالا می‎آمد. تنش می‎لرزید و گریه هم بود. وضع زشت و رقت‎باری بود. به سختی به خانه رسید. باغچه و جو به جو زانو زد. توی حمام خانه هم باز همان بساط تا از حال رفت. به که از حالم می‎گفتم؟ به که از حالم بگویم؟ حالا همین یک جاست که می‎شود بنویسم. انگار کنم گفته‎ام. انگار کنم شماها می‎دانید. اما چه فایده؟ نوشتن می‎شود تیمار؟ نوشتن جای چه را پر می‎کند؟ هیچ. جز این‎که تحلیل کنند فلانی دنبال ترحم است. جز این‎که تحلیل کنند فلانی مخاطبش را دچار عذاب وجدان می‎کند. جز این‎که تحلیل کنند فلانی وابسته‎ی اندوه است. جز این‎ها چه عایدم شده از نوشتن؟ حالم هیچ خوب نیست. روزهای بدی‎ست. شب‎های بدی‎ست. اوقات بدی‎ست. دوزخ...

سه‌شنبه

این من بودم که هربار می‎باختم. این من بودم که هربار به هرزه‎های تازه‎ای می‎باختم. به هرزه‎های رنگ‎به‎رنگ. از هر قماش و قومی. با هر قواره و قصه‎ای. به آن‎ها که در هر پستوی پنهان و پناهی پیدام می‎کردند و شیرابه‎ی پلید لذت‎شان را به سر و روم می‎پاشیدند و از عذابم دوچندان سرکیف و کوک می‎شدند. آن‎ها که از به دست آوردن آن تن سرخوشانه شکنجه‎ام می‎دادند. و من ساده‎انگارانه گمانم بود این زمزمه که در گوش من است، یگانه است و مرهم است و آن دیگران همه خیال و وهم و کذب. آن‎ها که دست دراز می‎کردند به خلوت معصومم تا اعتماد و مهرم را تاراج کنند. خنده را می‎باختم. غم می‎ماند. می‎گفت غم‎آجین و غم‎گساری تو! رنج از باختنی پی‎درپی. حرمت را می‎باختم. عشق را می‎باختم به هرزه‎ها. انتظار محبوب را کشیدن پشت آن دریچه‎ی کوچک و پیچ کوچه، بی‎قرار تن را و تمنا را نشاندن، همه را می‎باختم. نامش به لطف خواندن را، نوزاش به سرانگشت‎هام را، همه را می‎باختم. چون یرمای پُرشور و پُرخواهشی که آواز از گلوگاه کوچکش سرمی‎داد و اما تن به دیگری نمی‎سپرد و تاب می‎آورد و دیوانه می‎شد و.. تلخی می‎ماند. فعل خواستن در او بود. در آن دیگران بود. آن‎ها به چنگ می‎آوردند لذت را و من می‎باختم. بازنده‎ای در رنج به گِل‎ نشسته. یرمایی، رودی، به مرداب فرونشسته. حالا هم‎چنان معادله پابرجاست. زمزمه‎ها و تصویرها همه وهم، همه خیال. ناباوری ریشه به جانم دوانده تا دل خاک. مهرم در آن زمین نابارور خشک و کال و نارس و پوچ. فعل خواستن در آن‎ها هست. به چنگ می‎آورند و سرخوش‎اند. حالا هم‎چنان معادله پابرجاست. من اما دیگر باختنی ندارم. باختنی‎ها را باخته‎ام. بازی را ترک گفته‎ام. تا جانم هست در رگ‎ها، برای همیشه. گوشه‎ی آن میز را بوسیده‎ام. طنین قهقهه‎شان را سردهند تا کرانه و کران. تن‎های تنیده درهم و هرزه‎های نو به نو. شاد و مست و حریص. هم‎چنان معادله پابرجاست. من اما دیگر باختنی ندارم در جیب. از بازی کشیده‎ام کنار. نه خشمی و نه طعنه‎ای درکار. نه بذری و نه ترخاک و باران و ریشه‎ای. نه گرگی و نه پوستین بره‎ای. نه مهری و نه ملاطفتی. نه آوازی و نه اسمی. نه مرثیه و نه قصه‎ای. نه فرصتی و نه رنجی نو. نه یرمایی و نه خنجری.. زده‎ام به خیابان شب. دست‎ها یله بر کنار. گلوگاه رو به ابرهای کبود. پلک‎ها بسته. زیر باران تندِ یک‎ریزِ پاییز.