‏نمایش پست‌ها با برچسب فیل‌ُصوفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیل‌ُصوفی. نمایش همه پست‌ها

شنبه

آقای ب از قول یک روان‎شناس عصبی و زیستی نوشته بود، «مغز ما برای این طراحی نشده است که خودمان را جای دیگران بگذاریم تا آن‎ها را درک کنیم. در نهایت می‎توانیم با استنباط خودمان از فاجعه با بقیه همدردی کنیم.» 
این‎طوری‎ست که من برای شما می‎شوم یک عدد. یکی از ده‎ها، یکی از هزارها. یکی از آن بیست‎وسه ‎نفری که جان باخته‎اند. یکی از آن چهل‎وهشت ‎نفر. می‎شوم یک عدد. عددی که فرق نمی‎کند یک باشد یا چهل‎وهشت. یک باشد یا یکی از ده‎ها. «از شرق حلب چیزی نمانده، جهنمی شده پر از مخروبه و جسد. هزاران نفر هنوز در ساختمان‎ها گیر افتاده‎اند. با شدت گرفتن حملات، ده‎ها هزار غیرنظامی از منطقه گریخته‎اند اما شمار زیادی هم از بیم بازجویی و کشته شدن، خانه‎های خود را ترک نکرده‎اند. گفته می‎شود که ده‎ها نفر در این حملات کشته شده‎اند.» عددی هستم که برای شما نشانی از پوست و گوشت و استخوان ندارم. که دل ندارم. عشق نمی‎دانم. بوی نان را نفهمیده‎ام توی کوچه‎های شهرم. از بوی تن یار چه می‎داند یک عدد؟ رنج چه می‎فهمد یک عدد؟ آخرین رویای پشت پلک‎هاش پیش از فروافتادن و غرقه در خون شدن چیست؟ من یک عددم. نه آدمی با تن و جان و صدا. من می‎نویسم. شما می‎خوانید. شما می‎گذرید. سطر به سطر. لای خبرها. صفحه به صفحه. لای کلماتی که از معنا تهی شده‎اند دیگر. من اما رنج می‎برم هنوز. من اما گیر افتاده‎ام پشت دیوار کلمات. من اما جانم به لب می‎رسد. من اما فریاد می‎زنم و صِدام توی ازدحام اخبار گم می‎شود. من عددی هستم که دست‎هام را نمی‎بینید. من اما لای بوی باروت دلم لک می‎زند برای عطر نارنگی. شما می‎خوانید. شما می‎گذرید. شما می‎گذرید..

سه‌شنبه

در اعماق جنگل‌‎های استوایی آمازون، پیش از دمیدن هرسپیده سرخ‎پوست‎های آچوار برای انجام مراسم آیینی روزانه گرد هم می‎آیند. رویاهاشان را می‎ریزند روی دایره. دست‎به‎دست می‎کنند. می‎گویند رویا فقط متعلق به آدمی نیست که خواب می‎بیند. قبیله‎ها رویا را نقشه‎ای برای ساعت‎های بیداری خود می‎دانند. رویا پیش‎بینی‎کننده‎ی زندگی بعدی آن‎هاست. می‎گویند رویا چیزی‎ست که واقعیت دارد. زندگی در بیداری کذب است.

-تکه‎هایی‎ست از پژوهشی منتشر شده در سال 1998 که موسسه علوم نئوتیک امریکا انجام داده.-

یکشنبه

«کنش وهمناک از دور»

فیزیک کوانتوم از ویژگی عجیبی می‎گوید به نام "Nonlocality". ذرات کوانتومی که زمانی در تماس هم بوده‎اند، می‎توانند پیوندشان را حتا پس از جداشدن حفظ کنند. و کنش‎های یکی -بدون توجه به فاصله- همواره بر دیگری تاثیر می‎گذارد. چیزی به نام «کنش وهمناک از دور»!

دوشنبه

آقای ب نوشته بود، می‎دانستید اگر چشم یک پستاندار مثل انسان را سه-چهار سال بسته نگه دارند، برای همیشه کور خواهد شد؟ و با وجود سلامت فیزیکی چشم، پیام‎های ارسالی‎اش به مغز دیگر پردازش نمی‎شود و آن قسمت برای همیشه خاموش خواهد شد؟ می‎گفت مغز قسمت‌های مجزایی برای تحلیلِ احساسات، لذت، تامل و غیره دارد. و اگر هرکدامِ این بخش‎ها مدتی بلااستفاده بمانند، واقعی و فیزیکی از بین خواهند رفت.
سرم حجیم شد از دانستن‎اش! این‎که چه چیزهایی را درونم بی‎استفاده گذاشته‎ام و مدت‎هاست پیغامی به مغزم مخابره نشده، می‎ترساندم. این‎که آدم‎های دور و برم چه خوبی‎هایی را درون‎شان کناری گذاشته‎اند و تن به هوسرانی سرسام‎آوری سپرده‎اند، می‎ترساندم. این قِسم خاموشی می‎ترساندم.

شنبه

سکوت گاه سلاح است و گاه سپر!
پیش از شروع نمایش، پشت درهای بسته‎ی سالن سایه، در تاریکی کتابم را مایل گرفته بودم رو به تکه نوری و از اژدهاک و فریدون می‎خواندم. که اژدهاک را نکشت و به بند کشید. و این یعنی دری برای بازگشت اهریمن و دریغ‎سالی باز مانده بود. گمانم بود با دست‎های کم‎جان و خالی اژدهاک کذام را بند کشیده‎ام. و تکان‎تکان و فریاد دهشتناکش را گاه به جان حس می‎کنم و به دل می‎شنوم. و طاقت می‎آورم این همه را. و می‎گذرم.
از نمایش برمی‎گشتم. از نمایشی ناخوب. از بازی‎هایی ناخوب. برای رفتن از پرده‎ای به پرده‎ای، زن نمایش غش می‎کرد و می‎افتاد و صحنه نیمه‎تاریک می‎شد و.. دل‎زده و ملولم کرده بودند. پیاده برمی‎گشتم و پیغام‎هاش را می‎خواندم. از مفهوم آنتی‎فراجایل برام می‎نوشت. می‎گفت نظریه‎پرداز همچو می‎گوید، اگر چیزی را به زمین بکوبیم و نشکند، می‎گوییم نشکستنی‎ست. اما اگر از هربار به زمین کوبیده شدن نه تنها نشکند بلکه کیفیتش هم بالاتر برود، می‎شود آنتی‎فراجایل! می‎گفت اضطراب و استرس برای زندگی مفید است. آن‎قدر رنج می‎بری تا نسبت به آن فشارِ پیاپی به طاقتی نامیرا برسی. و اما ریکاوری هم بایست باشد میان هر هجوم! به خانه رسیده بودم. و نخ این فکر چنان به دست و پام پیچیده بود که آیا حال معتدل این روزهام، دامنه‎ای‎ست میان دو رنج؟ که طوفان دیگری در راه است؟ که قرار است ناشکستنی شوم یا چه؟ که قرار است باز اژدهاک بند بگسلد و..؟ و طاقت می‎آورم این همه را. و می‎گذرم. گیرم زمین زیر پام گل‎آلود و چسبناک. گیرم راه سخت و ناهموار. گیرم قدم‎ها کند. گیرم صدای اژدها بلند.

پنجشنبه


اسب چوبیِ (...) را تا کجا می‎شود هِی کرد؟

چهارشنبه

چهارشنبه‎های لب‎پَر

درباره‎ی «شهامت» نوشته بودم، درفت شد. بد نیست گاهی سر به گریبان‎مان فروبریم و بجوییم‎اش..

چهارشنبه‎های لب‎پَر

خوشا اون‎ها که برای درهای خیالی، کلیدهای واقعی به جیب دارن..

پنجشنبه

طاقت که بیاری، بعدِ این زمستون «فصلِ پنجمه».

یکشنبه

که دلیلِ اندوه را گم کردن، اندوه را گم کردن نیست.

جمعه

سین برام نوشته، مثل دوچرخه‌سواری که داره تعادلش رو از دست می‌ده تندتر رکاب بزن.

چهارشنبه

فیل‌ُصوفی

لاشه‌ی فیلِ بزرگی‌ست. افتاده به پهلو. دست و پاش ستون‌های فروریخته‌ی عمارتی سنگی‌ست. سپیدیِ خمیده‌ی عاجی درکار نیست. چشمهای ریزش بسته‌ست. ترَک‌دارِ خاکستریِ زمختِ تنش سرد شده. از توده‌ی لولیده درهمِ مگس پیداست، لاشه‌ی فیلِ بزرگی‌ست. افتاده به پهلو، روی سینه‌ام.