پیراهنش سرمهای بود و شلوار کتان سادهی سیاهی پوشیده بود. با همهی خستگیم راهم را دو خیابان کج کرده بودم که از پشت موهاش را تماشا کنم. از استخوان میان دو کتفش هم میگذشت. چون دستهای بزرگ خوشهی گندمِ نورس، روشن و موجدار. سر پیچ خیابانی قدمهاش کند شد و دست کرد به کیف دوشیاش. من دورترک پا سست کردم. سایهی چند پرنده افتاد به دستهاش. گویی سیگاری میگیراند. رفتم نزدیکتر. «عذرمیخوام، یه لحظه..» خیره و خالی نگاهم کرد. صورتش آشنا نبود. چهل سالی داشت به گمانم. چشمهای تاتاری سیاه و ریشهایی که لبها را پوشانده بود. مکث کردم و خالیِ نگاه پرسشگرش خستگی را به یادم آورد. «هیچی. ببخشید.» اما همچنان خیره ماندم به چشمهاش. «آدم به خاطر هیچی سایه به سایهی کسی نمیاد!» شانههاش را داده بود عقب و از سیگارش کام میگرفت. سر را میچرخاند و دود را فوت میکرد دورتر از صورتم. رمق وانمودکردن نداشتم هیچ. نمیدانم چهطور، دستم را خوانده بود ولی. شاید توی ویترین مغازهها انعکاس تنم را دیده بود. «میدونم شاید برداشت خوبی نکنید از حرفم، ولی میخواستم بدونم، اجازه دارم دست به موهاتون بزنم؟» اخم کرد. چند قدمی رفت سمت جدول. سیگار را سر صبر روی صندوق آبی امداد خاموش کرد. و پرت کرد توی جوی آب. هنوز ایستاده بودم. آسمان گرفته بود. موهاش کدرتر به نظر میرسید. آمد ایستاد سینه به سینهام. یک دست باز فاصله بود میانمان. موهای بسته را مشت کرد و ریخت به شانهی چپ. «البته که میتونید.» لبخندی در میان نبود. من بغض داشتم و در صورت او نشان از هیچ عاطفهای نبود. نه حیرت، نه بیحوصلگی، نه لبخند، هیچ! همینطور که دست پیش میبردم به لمس کردن تارهای درهم موهاش، از خودم میپرسیدم چه بر سرت آمده دخترک؟! توی خیابان؟ غریبهای را پی میکنی که چه؟ «ممنونم که اجازه دادین.» و خلافِ مسیری که دزدانه آمده بودم، راه افتادم. نباید طولش میدادم. نباید گریه میکردم. نباید به پشت سر نگاه میکردم. دستم را مشت کرده بودم. انگار خاطرهای مثل یک تکه یخ توی مشتم آب میشد...
دوشنبه
صدایم کن لعنتی!
قلبم چنانی فشرده و دردناک است، انگار طوفانی را حبسِ یک مشتِ کوچکِ بیطاقت کرده باشم.
یکشنبه
شب خالی از هر جنبندهایست. گهگاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رجهای سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچهای گرهگره کرده. من نشستهام روی تپهای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوتهها میپایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی کرده دور و برم را بومیکشد. شب خالی از هر جنبندهایست. به زنی فکر میکنم که از این ارتفاع میلغزد! از این ارتفاع میلغزد و در خار و خاک میخراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسهی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدکهای هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشتهای پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنهای که جابهجاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گمشده، ناآشنا، بینشانه. با پلکهایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبندهایست. پوست شب جربزدهست و من هراسم نیست. دست پیش میبرم به نوازش. میشود مرگی چنین را پس زد؟ رگههای شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشستهام روی تپهای مشرف. و آخرین خاطره را زنده میکنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زندهام میدارد. تنم گر میگیرد از ضربهای و فشاری که اولبار تنم را وصلِ او کرد. از بکارتی که درد را درون کشید. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخندهای... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها میکند به صورت باد. لمبرهای برهنهام از خاطرهی سنگی سرد منقبض میشوند. با پاهایی آویخته. شانههایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونههایی به رنگ شکوفههای اردیبهشت... شب خالی از هر جنبندهایست. تاریکیست. نشستهام روی تپهای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشهی چشمهاش نگاهم میکند. و درد میکشد. و درد میکشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند. تا باز...
میگوید نباید این اندازه بیپروا بنویسی. نباید آینهدارِ گوشههای پنهان زندگیت باشی. میگوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و دردسترس باشی. این آسیب محض است! میگویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. میگویم چون میلیونها و میلیونها تن و جانی که تمام شدهاند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیدهاند، من هم. دیگر که خاطرش میماند زنی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با گریه مینشسته به نوشتن؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.
سهشنبه
یکشنبه
...
برای اولینبار توی زندگیم، دقیقا برای اولینبار توی زندگیم ایستادم رو به نیمدایرهی شیشهای باجهای و مارلبرو خواستم! و باز برای اولینبار توی زندگیم، دقیقا برای اولینبار توی زندگیم از شین یک نیمبطری تکیلا گرفتم! پرسید عیش تنهایی؟ گفتم نه، مهمان خاص دارم! توی مسیر از مقابل چند سوپرمارکت کارتنهای خالی جمع کردم. خیلی چیزها جانبهلبم کرده این روزها. از همه بدتر سکوتیست که فروخوردهام! خستهام. رسیدم خانه و کلید را سه بار توی قفل چرخاندم. خانه جور نزاری شده بود. مثل سگی تیپاخورده نگاهم میکرد. مظلوم و ترسیده و مهربان. گفتم اول کتابها را جمع میکنم و بعدتر قفسهی ادویهها را. نشستم وسط بساط نقاشی. کسی توی دلم گفت «طاقت بیار، درست میشه. تو قوی هستی، میتونی!» فریاد کشیدم خفه شو! این یه دفعه خفه شو لامصب لعنتی! گفتم خفه شو! خفه شو بذار این یه بار توی سیوسهسالگیم توی خودم غرق شم. خفه شو و دست از ملامت کردنم بردار لعنتی! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! مرده شور اون زندگی سالمت رو ببرن! خفه شو و راحتم بذار! بعد سیگار پشت سیگار. مثل همهی تازهکارها اشک و سرفه و زهرمار نوشیدن بود. و آبی تیرهای که با خاکستری قاطی کرده بودم به کشیدن موج بزرگ و سیاهی سرگردان تنهاترین نهنگ دنیا. دور و برم کارتنهای خالی و رنگ و دود و آشوب. به سختی کلیدها را فشردم روی صفحهی گوشی و نوشتم «قبول، نیمهی دوم ماه اثاث میارم همون زیرهمکفی که گفتین.» بی نور و بی هوا! بی پنجره! آخ بیچاره گلدانهای نورسم. از شیار لبهام آتشی میسُرید تا نای و مری و ریه و معدهام. تنم داغ بود و قوطی فلزی کنار دستم پر از مچالهی سیگار شده بود. وال غولپیکری که بزرگ و بزرگتر میشد و جان میگرفت و چرخ میزد. غمآگینترین آوازش را میخواند و توی تنهایی من غوطه میخورد و من هایهای گریه میکردم و مچاله شده بودم و قلمو توی دستهام مرده بود و بطری خالی شده بود و پاکت از نیمه گذشته بود و هوا سیاه بود و دیوارهای خانهی کوچک بهار تنگ گرفته بودند وال غولپیکر را و قفسهی کتابها با دهانی گشاد و هزاردندانِ رنگبهرنگ به مسخره نیش باز کرده بودند و من گریه میکردم و حالم آشوبِ مگویی بود و نهنگ به سرفه افتاده بود از ابردود و سلاخِ تنهایی کاردِ سینهپهنی را میکشید به سمبادهی شقیقههام، قژقژ.. قژقژ.. قژ.. قژژژژ.. قژ.. قژ...
چهارشنبه
دلم مچالهست از دلتنگی. انگار صدام را هیچ جاندارِ تنزندهای نمیشنود. انگار هیچکجای این عالم دلی نیست با من. که بیاید. که بخواهم. که بماند. پرطنینِ گرم صدای براهنی میخواند، «نیامد!» انگار میکنم حرف آخر است! و اشکها دهانم را پر میکنند. دهانم از کلمه خالی. این روزهای سختِ بیکسی. این روزهای شتاب و سکوت. این روزهای بیمهرِ جانبهسری. این روزهای طاقتبیارِ لعنتی. «نیامد!» دلم مچالهست از دلتنگی. تو چه دانی که دلم چه اندازه مچالهست از دلتنگی. تو چه دانی که دلم..
سهشنبه
خاطرهها جامیمانند اسماعیل!
چندروزی وقت دارم تا با خانهی کوچک بهار خداحافظی کنم. با همه خاطرههاش. با همه خاطرههاش. با همه..
پنجشنبه
من از آبهای توبرتوی تاریک میترسم. این را پیشتر هم نوشتهام گویا. از جانورهایی که توی تاریکی میلغزند بر تن آب. خواب دیدم انتهای اسکلهای چوبی ایستادهام. چند ده متری طناب ضخیم حلقه کرده بودم به بازو. هوا تاریک بود. ابرها سرِ جنگشان بود. به هم تنه میزدند. دریا تا چشم کار میکرد سیاهی بود. سیاهی لغزان و عمیق! زنی همراهم بود که صورتش را نمیدیدم. یک سر طناب را گرفت و دست انداخت دور یکی از ستونهای چوبی و رفت پایین. حجماش را توی تاریکی نگاه میکردم که فرو میرفت توی آب و سر آخر هم شد یک موجدایره و تمام. ترسیده بودم. بی هیچ کلامی تن را به دهان دریای بیکرانه انداخته بود و من یک سر طناب دستم بود. دقیقا نمیدانستم چه اندازه پایین یا پیش رفته. ترس شبیه بوتههای گزنه افتاده بود به جانم. مدام به اطراف نگاه میکردم. قرار بود تا کی آن پایین بماند؟ پس نفس چه؟ اصلا چرا رفته بود؟ طناب، نشانهی بند او به حیات بود؟ اگر رها میکردم چه؟ ترسیده بودم و زن رفته بود و سر طنابی زمخت مانده بود توی دستهام. مادر بازوم را فشرد. «خواب میدیدی. خواب میدیدی.» نشسته بود لبهی تخت. گفتم هوم. گفت شش-هفت بار اسم او را فریاد زدهای توی خواب. من؟ او هیچ کجای خوابم نبود! گفتم اشتباه شنیدی. من حتا فریاد هم نکشیده بودم. آنقدر ترس داشتم که دهانم بسته بود توی تاریکی. گفت، «بیدار بودم. شش-هفت بار خیلی بلند صداش زدی.» گوشهی پتو فشرده مانده بود توی مشتم. سرم را کشید توی سینهاش. «خوابش رو میدیدی مادر، چیزی نیست.» ولی فقط زنی توی تاریکی رفته بود ته دریا و من آن بالا از ترس پوستم به خارش افتاده بود و...
سهشنبه
میم با همان صراحت کُشندهی بُرندهی همیشهاش گفت، خیالت راحت شد؟ حالا تنهایی بکش و گله نکن! گفت الف را از سر بازکردی هیچ؛ برای باقی الفبا هم بهانه بتراش! من با ناخن لکهی روی میز را خراش میدادم. صورت الف میآمد توی ذهنم که به حال تسلیمی گفته بود، «به زور و اصرار که نمیشه. وقتی با این سردی نگاهم میکنی..» میم سرزنشم میکرد. با تیرهای پیاپی جانم را نشانه میرفت. ساکت بودم. میگفت توی تنهایی پیر میشوی لامصب! چندبار؟ چندنفر؟ چهقدر بهانه توی شکمت داری تو؟ زیر بینیام میسوخت. انگار کهنهای آتشگرفته را بگیرند زیر بینی و دود چشمهات را پُرآب کند. بیراه نمیگفت. من هم بیراه نگفته بودم اما خفه بودم. ملامت لبریزم میکرد و در عین حال نهیبم میزد که همه حق دارند الا تو! دلم رفته بود توی شکافی تنگ و زانوهاش را بغل گرفته بود و سرش را فشرده بود به دستهاش. میم گفته بود گند میزنی به زندگیت و نمیفهمی. گند میزنی و دفاع میکنی از ویرانی بارآورده. پرسیده بود دقیقا چه مرگت است؟ دهان که بازکردم، گفت هیچی نگو! هی دلم با کسی نیست! دلم نیست. دلم نیست. دلم نیست. خب مردهشور دلت را ببرد!
دوشنبه
دلتنگی تنانه- یازده
اگر هرگز در آغوشت نبودم
هرگز با تو نرقصیده بودم
هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم
شاید میشد که امشب بخوابم
اگر هرگز دستت را نگرفته بودم
این همه نزدیک نبودم
به آن بوسیدنیترین لبها در جهان
هرگز این همه نخواسته بودم
که زبانم را بر خط کوچک چانهات بکشم
شاید میشد که امشب بخوابم
اگر این همه مشتاق نبودم
که بدانم شبها خرناس میکشی یا نه
بالشتت را بغل میکنی یا نه
بیدار که میشوی چه میگویی
اگر قلقلکت بدهم
از ته دل میخندی یا نه
اگر این جادو
این پریشانی
این آرزو
میشد که متوقف شود
اگر میشد بپرسم این سوال را
که دارم برای پرسیدنش جان میدهم
اگر میشد
که خوابت را نبینم
شاید میشد که امشب بخوابم
-نیکی جووانی، ترجمان آزاده کامیار-
یکشنبه
دستها را قلاب کردم پشت سرم. مثل وقتهایی که تکیه به دیواری دادهای و به حرفهایی با بیخیالی گوش میدهی. دستها را قلاب کردم پشت سر و با خودِ توی آینهام حرف زدم. یعنی لبهام بسته بود و توی دلم چیزهایی میگفتم. او میشنید و با بیخیالی نگاه میکرد. وسط حرفهام شروع کرد استخوان ترقوهاش را خاراندن. چند لکهی سرخ به جاماند از دستهاش. گفتم آه! دیدی؟ مثل جای بوسهست. با ریشی که دوروز نتراشیده باشد. این هم رد چانهاش! بعدتر خراشهای ظریفی ازش به جا میماند. اوی توی آینه پوزخند زد. راه افتاد سمت پنجره. من تلقتلق دمپایی آلبالوییاش را میشناسم. به حیاط بارانخورده نگاهی کرد. بعد هم دست کشید به نم لباسهای شسته. و باز برگشت توی آینه. من حرف میزدم. نه که حرف مهمی ها! مثلا همان ایستادن توی آینهاش را بازتعریف میکردم. میگفتم این لباس راهراه خاکستری دیگر فسیل شده و تو دستبردار نیستی ازش! بعد پرسیدم اسم آن پیتزا ایتالیایی روبهروی ملت چه بود؟ گفت سیسیلی؟ گفتم ابله آن که سفارش همیشگی بود، اسم خود رستوران! گفت مانِلی؟ ژوانی؟ اما نبود. نه او یادش آمد و نه من. دیدم بعضی خاطرهها دارند پاک میشوند. باز پوزخند زد. اینبار جدیتر نگاهم میکرد. حتا حرفهای توی دلم را هم میشنید. نگاه کرد به انگشتهاش. گفت میدانی میانسالی بندها را زمخت میکند و انگشتها را کوتاه؟ دستم را مشت کردم. مشتم را ازش دزدیدم. انگار جلوی میانسالی را گرفته باشم. گفتم میخواهی خاطرهی اولین مستی را برات تعریف کنم؟ داشت با لول موهاش بازی میکرد. پیدا بود اگر بیشتر سربهسرش بگذارم، بزند زیر گریه. باز نازک شده. گفت در ازاش بشمار چندروز است که تنهاییم دوتایی. گفتم در ازاش میشمارم چندروز است که سقوط نکردهایم دوتایی. گفتم داشتیم تذکره گوش میدادیم. تو معدهات خالی بود. مثل اغلب وقتها از سر کار رسانده بودی خودت را. گفت آه لعنتی! ذکر حلاج بود؟ کیفیت صدا و کلمهها عوض شده بود. یکجوری که انگار هر ذرهی صدا وقتی مولکولهای هوا را میشکافت تو ردش را میگرفتی. سه نیملیوان کوچک خورده بودی؟ اوهوم. چراغ سقفی نورش هزاررنگ شده بود روی اشیا. من اما معدهام خالی بود. گفت آره، و گند زدی به همهچیز. تا حوالی صبح همه امعا و احشات را بالا آوردی. گفتم نابلد بودم خب. چه میدانستم! بعد خندید. توی آینه بلند خندید. تکرار میکردی «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» آره خب، من یک قدم برمیداشتم و اتاق کش میآمد و هی فرو میرفتم توی همه چیز و سرم دوران داشت و صفرا از پنجههای پام با فشار میآمد تا گلو! صفر تا صد را ثانیهای پر میکرد. «هوشیارم ها اما به اختیارم نیست!» گفت حوالی پنج صبح که طوفان خوابیده بود و با کوفتگی بیدار شدی، سرش را تکیه داده بود به آرنج و توی مچاله را تماشا میکرد. گفتم آره، بعد هم خودم را جا کردم تو گرمای سینهاش. گفت یادم آمد، بونو! بونو! گفتم کاش بستنی داشتیم. باز تلقتلق راه افتاد سمت پنجره.
شنبه
عکس را گذاشتهام سمت چپ آینه. لای شکاف قاب چوبیاش. مادر خیلی جوان است. مرا آغوش گرفته. موهام را از ته تراشیده بودند که البته دیگر به مخملی سیاه رسیده توی عکس. بالاتنهی پیراهنم غنچههای کوچک سرخ داشته و آن تکهی دامنیاش سفید است. لباس بی آستین است و زیربغل و بندبند بازو و آرنج و مچم برهنه است. دوتا قوزک سفید و نرم هم پیداست پایین قلاب دستهای مادر و دامنک سفید پنبهایم. کجکی لبخند زدهام. خیلی ناپیداطور. مادر توی عکس خندیده اما از روی خجالتی شاید. آستین پیراهناش را انگار برای شستن تکه لباسی تازده باشد. نور روز از پردهی تور پشت سرش قاب پنجره را نمایان کرده. پیشانی مرا روشن. توی تلفن میپرسد، «ازش خبر داری؟» نه تنها خاطرهها و یادها، آخ که مادر هم یادآور اوست! هربار گفتهام تو را به خدا نپرس! تنها سعیاش این بوده که اسم نبرد دیگر. تند و تند سراغ نگیرد. میگویم نه. و سکوت میان دکلهای مخابرات هوار میشود روی حرفهایی که قورت میدهیم. ماجرای الف را نگفتهام. ماجرای سماجتهای میم را هم. خداحافظی میکنیم. به عکس نگاه میکنم و بغض جمع میشود توی غبغب کوچک بچگیهام. انگار به تلنگری بند بودهام. کاف به خنده میگفت «اینطور وقتا یه چیزی بذار دهنت، ذائقهت عوض میشه، حالت عوض میشه.» حالا به طرز رقتباری کاهوپیچ توی سینیست، برابرم. بدوی با انگشت پرک چروکی میکنم از کلاف تناش. میبرم سمت لبهام. من و مادر میخندیم توی عکس. صورتم خیس میشود اما. بیصدا. بیصدا. بیصدا.
خواب دیدم در ادارهای کار میکنم عریض و طویل. در یکی از بالاترین طبقههاش بودم. میزها همه نزدیک به هم و آدمها در رفتوآمد. به من کاری سپرده بودند فوری و اما بیسروته! کاغذها دستم بود و نمیدانستم دقیقا باید چهطور همچو گزارشی آماده کنم از اطلاعاتی که نیست. موج اضطراب بود و شتاب. گویا همهی آن بلبشو ربط داشت به بازدید مدیران ارشدی که قرار بود برسند همان روز. کلافه همکارها را کنار زدم تا برسم پشت میزم. دیدم کنج میز یک گربهی مرده گذاشتهاند. از همین ببریهایی که رگههای خاکستری-سیاه و سدری دارند. یکی از گوشهاش تا نیمه پاره شده بود. دست و پای حیوان را بسته بودند. حال بدی داشتم که چرا همچو صحنهای برام چیدهاند آن هم درست وسط این همه سرشلوغی! گوش سالم و تکهای از طناب را گرفتم تا حیوان را ببرم بیرون از ساختمان. انگار تکهای نمد توی دستهام بود. با پرزهایی زبر اما بیجان و سرد. توی مسیر آسانسور بدقلقی کرد. راهروها شلوغ بودند در تدارک آن بازدید مهم. خونش رد انداخته بود همهجا. توی آسانسور میچکید و من چارهای نداشتم جز انزجار. کلی طول کشید تا رسیدم به محوطهی بیرون. بهار بود و نهالهای کمجان توی چالههاشان جوانههای کوچک زده بودند. گربه را همانطور دست و پا بسته گذاشتم پای درختی. گفتم حالا باغبانی، کسی میآید سروسامانش میدهد. خواستم برگردم که دیدم توی دستم قیچی کوچکیست. گربه سربرگرداند و با درشتی چشمهاش نگاهم کرد. زنده بود! اما به شانهی چپ چرخیدم و بازگشتم به ازدحام ساختمان.
بیدار که شدم دست بردم سمت گوشی. حال غریبی داشتم. نوشتم، «بیا امشب برویم خلوت شهر را قدم بزنیم.» مکث کردم. پاک کردم. و گوشی را سُراندم خیلی دورتر از تخت. دورتر از سرانگشتهام. خیلی دورتر از دلم. به چشمهای گربه فکر میکردم و قیچی توی دستم.
دوشنبه
هفتم فروردین باورنکردنی!
امروز هفتم فروردین بود. حالم را باخته بودم کمی. هوای خوش بهار هم کاری ازش ساخته نبود. نه میتوانستم پشت میز کار بمانم و نه پا به خانه بگذارم. هی میگفتم فکر نکن دخترک! به آن ماجرا فکر نکن. این یکی را مرور نکن دیگر. ولی امروز هفتم فروردین بود. با سماجت چسبیده بود به زخم و هی نهیبم میزد و کاشیهای حمام را مقابلم ردیف میکرد و.. و بیخبر از آنکه باورنکردنیترین اتفاق ممکن در کمینم نشسته! هنوز دستهام میلرزد و ذهنم آشفتهست. چهطور ممکن است؟! مدتی بود که الف اصرار به دیدار داشت. دلم نمیخواست دوباره سربگیرم گذشتهی کوتاهِ دورِ با او را. پس میکشیدم. حوالهی فردا و فرداها میدادم. تا اینکه به خیالم رسید زهر امروز را با دیداری میشود گرفت. از ناکجاها گپ میزنیم و خاطرهی لعنتی کمتر خراشم میدهد. بیخبر از اینکه.. نمیدانم. گیجم هنوز. توی کافه چشم دوخته بودم به خیابان. دستم نمیرفت حتا کتاب را ورقی بزنم. حواسم هزارپاره بود. تا اینکه الف آمد کنار میز. و از آن لحظه همه چیز صامت و کند شد! اسلوموشنی دراماتیک؟ کمیک؟ دستهای ارکیدهی سفید گذاشت روی زانوم. و نشست روی زانوهاش. لبخندم توی هوا ماسید. میخواست چه کار کند؟ بعد از آن همه سال و دیدار توی همچو روزی، زانوهاش را گذاشته بود روی کفپوش کافه که چه؟ «با من زندگی میکنی؟» من؟ چهل درجه تب کردم. ارکیدههای سفید روی زانوم دهان کوچکشان را بازکردند و گفتند «آآآآآآ». چهل درجه زیر صفر شد و یخ کردم. جرات نداشتم به میزهای بغل نگاه کنم. دو نفر از کنار پیشخوان شروع کردند به کف زدن! لعنتی این دیگر چه وضعیتیست؟ چه بازی مسخرهایست؟ کلمه از من رمیده بود. گلهای ارکیده میگفتند «آآآآآآ» الف همچنان لبخند میزد. «شوخی میکنی؟» صدای خودم غریبهترین بود. حتا میتوانستم بپرسم کی بود گفت، شوخی میکنی؟ باید چه کار میکردم؟ ذهنم خاموش شده بود. کلیدش را پیدا نمیکردم. انتظار همچو مضحکهای نداشتم. «نترس! فقط نترس و آروم باش.» الف میگفت خودش را آمادهی شنیدن هرچیزی کرده. من اما هیچ چیز برای گفتن نداشتم. توی خیالاتم دستبهگریبان با تلخی امروز بودم. ازدواج؟ محالترین موضوع این آخرهام بوده. تاوان سختی پرداخته بودم برای آخرین/تنها باری که به زندگی کردن کنار کسی فکر کرده بودم. ارکیدهها دهانشان باز بود. من دهانم باز بود. الف لبخند میزد. «نتونستم توی ذهنم هیچ کسی رو کنار تو بگذارم این سالها! میفهمی؟ یک لحظه از ذهنم بیرون نمیرفتی. من همه چیز رو سنجیدهام.» و صداش گم و دور میشد. گوشهام داغ شده بود و نمیشنیدم. نای اینکه مجابش کنم که برود دنبال زندگیاش را نداشتم. نای اینکه درست فکر کنم و رفتار درخوری داشته باشم هم. «کاش بدونی چهقدر برام عزیزی! از میم دورادور سراغت رو میگرفتم. خبر احوالت داشتم. به خودم گفتم دیگه دستدست بسه الف!» «آخه اینجوری.. یهویی..» حتا نمیتوانستم انگشتهام را خم و راست کنم. یخ زده و خشک بودند. دلم میخواست یک شوخی بینمک باشد. دلم میخواست تمام مسیر را بدوم تا خانه. پتو بکشم سرم و مجبور نباشم چون زنی عاقل و آرام دنبال کلمه بگردم. دنبال حرفی برای.. «لطفا نترس! گفتم اگر ذره ذره بحثش رو پیش بکشم، خودت رو پنهان میکنی ازم. اینطوری لااقل نشونت دادم که چهقدر مهمی و...» «آخه.. یهویی..» یکی از میز کناری به پچپچه گفت، «دختره چه بیعاطفهست! مردم آرزو دارن..» «آآآآآآ» «امروز چندشنبهست؟ چندم فروردینه؟» «من همه جوانب رو سنجیدم. تو بهترینی. لطفا آروم باش و همه چی رو بسپر به من.» بی که بفهمم یکی از ارکیدهها را مشت کرده بودم و فشارش میدادم. باید چه کار میکردم؟ باید چه کار کنم؟ «میدونم انتظارش رو نداشتی. آمادهی هر واکنشی بودم. اما من تصمیمم رو..» «آآآآآ» هرگز فکر نمیکردم کسی تا این حد میتواند کلهخری کند! لامصب تو سالهاست در فاصلهای! چه از من میدانی؟ مگر نه اینکه مهمترین تکهی زندگی هرآدمی، انتخاب دیگریست؟ اصلا چه میگویی تو؟ برو پسرجان سراغ زندگیت! «لطفا یه چیزی بگو. هرچی. نه نه، فقط نترس. سر فرصت بهش فکر کن. فقط بدون که میتونی بهم اعتماد کنی. هیچ کس نمیتونه اندازهی تو..» «باید برم خونه.» حرفهاش نیمهتمام ماند. بیادبانهترین رفتار بود؟ نابالغ و خامم من؟ خستهام؟ غافلگیر شدهام؟ از تنهایی شانههام ساییده شده؟ چله نشستم که الف از کجاهای دور بیاید سراغم؟ دقیقا همچو روزی؟! حرفهای دیگری هم زد. سرم به دوران افتاده بود. تعادل نشستن و گوش دادن و پاسخ بهجا دادن نداشتم. منطقم مثل قارقارکی اسقاطی از کار افتاد و وسط جادهای بیانتها دست تنهام گذاشته بود. این دیگر چهجور موقعیتیست؟ واقعا باید همچو وقتی آدم دقیقا چه غلطی بکند؟ «باید برم خونه.» بالاخره خودم را رساندهام خانه. در سکوت نشستهام. امروز چندمِ چه ماهیست؟ اصلا چه شد که اول صامت و کشدار و بعدتر به سرعتی ناباور گذشت؟ چه اندازه زشت جلوه کرد رفتارم؟ گیجم. منگم. پتو انداختهام روی شانههام و انگشتهای پام مردهمات و زرد شدهاند. تِپتِپ صدای کلید هرکلمه. پیغام الف که بازش نکردهام هنوز. و توی سرم ارکیدهها هنوز یکصدا میگویند، «آآآآآآآ»
یکشنبه
دلتنگی تنانه- ده
وقتی در شعاع چندمتریات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از کلمه بینیاز میشوی. میدانی از چه حرف میزنم؟ زبان، بسته میداری وقت حضور. گنجهی کلمات را میبندی، یا که خالی مییابی. به حواس چندگانهات تقسیم میشوی. مینشینی به تماشا. که چهطور وقت ادای کلمهای انگشتها را میگشاید از هم و کاسهی دمر را میگذارد روی زانو. انفیهدان استخوانی و کوچک میان شست و اشارهاش را با چشم پی میکنی. برآمدن گوی بیرون جهیدهی گلوگاهش را. وقتی فنجان پیش روش میگذاری ببین چگونه پوست ریش شدهی کنار ناخن را با احتیاط میکند از جا. کوچکترین جنبش و کنشی را میشنوی از او. صداش را مینوشی. نفسهاش را. عطری که گرمای تناش منتشر میکند در هوا را به جان میکشی. میدانی تن هر آدمی عطری یگانه دارد؟ بیشک تو میدانی. لباس آفتابخوردهاش، رایحهی موهاش، خنکای خمیردندانش، همه را، همه را میبویی. لمساش میکنی. آخ که از شوق مماس شدن با برهنهی پوست تناش بیقرار خواهی بود. لمس که فقط خاص زبری و نرمی اشیا نیست. وقتی رشتهی موهاش را بین شست و اشاره به هم میسایی، انگار حریرِ نوبافتهی بیقیمتی را. وقتی انگشتها را چون شانهای دندانه درشت میلغزانی برسینهاش. میلغزانی لابهلای موهای روییده بر آن گسترهی امنِ فراخ. و اینها سوای تمنای شعلهور و درهم پیچیدن تنانه است. سراسر خواستن است و مهرورزیدن. خواستن است و از او لبالب شدن. وقتی در شعاع چندمتریات نشسته یا ایستاده، حضور دارد و تو از فرط دلتنگی مروارید سیاه غلتانی توی چشمهات دودو میزند. لمس سرانگشتهات بسندهی تمنات نیست. لمس گرما و سرمای جاجای تناش آرامات نمیکند. میخواهی چون ماهی غولپیکری یونسات را ببلعی. شاید اینچنین آرام بگیری، شاید. میدانی از چه حرف میزنم؟ نه، تو نمیدانی! هیچ نمیدانی یونسی را بلعیدن چه حالیست. سرانگشتهاش را به دهان بردهای تا به حال؟ وای که از خاسرانی تو! من این وقتها میگذارم اشکهام آهسته بلغزند و چون باریکه آب باران بهار راه لالهی گوشها را بگیرند. که از خاسرانم من؟
پنجشنبه
قرار بود صبح بیاید دنبالم. دستهی بزرگی موسیکوتقی یا همان قمری نشسته بودند روی رشتهای کابل و من ازشان عکس برمیداشتم. پیرمردی خمیدهخمیده آنسوی خیابان سر کیسهاش را بازکرد و یکهو پرندهها پاهای کوچکشان را از دور کابل بازکردند و هجوم بردند سمت دانهها. تازه آفتاب زده بود و کمی سردم شده بود از انتظار. پناه بردم به گرمای نانوایی و بیرون، نان گرم را آغوش گرفتم تا رسید. با خندهای همیشه خوب. رفتیم آنسوی شهر. جایی که گمانم بهتر است تهران تمام شود دیگر. یک بر خانهاش سراسر سبز بود از گلدانهای پای پنجرهی قدیِ رو به حیاط. تازه آفتاب کش و قوس آمده بود تا روی کوسنهای گلیماش. میز صبحانه را چیده بود، کامل و به غایت. پرسیده بود با نیمروی هتلی چهطوری؟ و خندیده بودیم. روی نان تست، با زردی دستنخورده! قرار بود با هم نقاشی کنیم. شوق داشتم برای اولین بار اکریلیک کار کنم. من مثل کودکی به گلدانها سرک میکشیدم. به آن همه ذغال و کنته و پاستل و مدادهای جوراجور طراحیاش. به تابلوهای روی دیوار. به لکههای آفتاب روی قالی. به حضور او. و گاه پنهانی تماشا میکردم که چهطور سیگار به لب ایستاده به آشپزی. چشمها را تنگ کرده و پیازداغها را زیر و رو میکند. گفته بود سرکیفام که برات چیزی میپزم. و من توی دلم گفته بودم کاش بدانی که من ماههاست توی آن خانه دست به آشپزی نبردهام. شوقی و کیفی نیست دیگر. تا دوباره کی جرقهی این شوق باشد و.. بعدتر همشانه ایستاده بودیم و رنگ میگذاشتیم روی بوم. من با احتیاط و او بیپروا. انگار دست کرده بودم توی حفرهای ناآشنا و نمیدانستم چیزهایی که لمس میکنم چه هستند و واکنش آنها به سرانگشتهام چه است. او اما در قلمرو آشنای خودش بود، مسلط! میتاخت و اسب رامش را هی میکرد. سیگارش هنوز به لب بود که بیهوا گفت خوشا کسی که آغوشت بگیره! تنات معرکهست! من گونههام داغ شده بود. نگاهم نمیکرد و سرش به رنگ گذاشتن و قلمو کشیدن گرم بود. پرسیده بود میشود ازت طرحی بردارم؟ مثلا دراز بکشی روی مبل پای کتابخانه؟ احمقانهترین چیزی که به زبان آوردم توی همچو موقعیتی، «نود؟» خندیده بود، بلند. هول و دستپاچه خندیده بودم. از تن حرف زده بودیم که چه پرهیز دارم من. گفته بودم در فاصلهام با آدمها. گفته بودم لمس تن را از یاد بردهام گویی. پای بوم را امضا کردیم و شد یادگار آن روزمان نزد او. چه دستپخت معرکهای هم داشت لعنتی. و دوباره رسانده بودم پای کابلی که بی نشان از پرنده بود و از باد تکان میخورد وقت غروب. پیغام داده بود مثل شاهزادههای ژاپنی سلسلهی نمیدانم چیچی توی ذهنم ماندهای وقتی آهسته سر خم میکردی روی بوم.
«یا نه خوشخوش داد این ایام ده»
از دیشب باران بهار هی باریده و باریده. مجبورم کرده دوروز پیاپی شیشهها را تمیز کنم. چمباتمه زیر پنجره با گلدانهای نورسیده حرف بزنم و بخواهم که جان بگیرند و بمانند و سبزینهی خانهی بهار باشند. بهارک خانهی بهار. پنجمین کتاب هم تمام شده و بارانی که مجال بیرون رفتنم نمیدهد امروز، بدجور کسلم کرده. چهار لت بزرگ نقاشی کشیدهام و پالت و تخته و قلموها تا نزدیکیهای پنجره پخشِ زمیناند. خیلی زور زدهام تا فروردین گذشته را مرور نکنم. صدای برخورد قطرههای باران با بدنهی فلزی کولر اگر بگذارد! از هفتم فروردین چشمبسته باید جان سالم به در ببرم این بهار. از کلمههای تلخ و اندوهبار و جانکاه فاصله بگیرم این بهار. زندگی نو، آدمهای نو، خندهها و خاطرههای نو.
مادر برام روتختی و روبالشی نو دوخته. اینها بی خاطرهاند. تنها عطر تن من بر تار و پودشان نشسته و نه غیر. خاطره. خاطره. امان از خاطره..
آمنه زنی بود همسال من. پسرک سفیدرو و خجالتیش حالا باید دستکم سوم یا چهارم دبستان باشد. براش چند ماشین کوچک خریده بودم از میرزای شیرازی. چشمهاش برق افتاده بود چون اینها را در کلکسیوناش نداشت! نوروز یک سالی میهمانشان بودیم. ترکمنهای محجوبِ عزیز! با همان روراستی و سرخوشی زنانهاش پرسیده بود، حالت بد نمیشه دخترک اینقدر ساکته؟ او شانهام را فشرده بود به تن و گفته بود، نه، جونِ منه. من اسبهای رها بر گسترهی سبز دشتها را تماشا میکردم و آمنه توی ماشین لالایی ترکمنی میخواند، بلند و محزون. آفتاب افتاده بود روی لباس ارغوانیام. روی گلهای درشتِ بنفش کیف پارچهایم. روی باریکهی انگشتهام. از او خواسته بودم عکسی بردارد. باقیش خاطرم نیست. برداشت؟ اعتنا نکرد؟ یا چه.
از آن نوروز یک خاطرهی پررنگ دیگر هم مانده پشت پلکهام. آفتاب نیمروز افتاده بود روی قالی سرخ دستباف ترکمنها. بعدتر نمه بارانی هم گرفت. من روی کتف چپ دراز کشیده و سر گذاشته بودم روی سینهاش. کف دست راستم تپش قلبش را میمکید انگار. بخاری ایستادهی برقی گونهها و موهامان را نارنجی تبدار کرده بود. به خواب رفته بودیم هردو. آرام و امن. گرم و در سفر و نزدیک. خاطره. خاطره. امان از خاطره..
سهشنبه
پنجشنبه
مرثیهای بر مرور
خاطره از هر روزنی میزند بیرون. از هر مفری میگریزد و شتک میزند به حالِ روزت. نمیشود چشم ببندی و با دست روزنی را بپوشانی تا مایع گرم و غلیط و هر دَم سرریزترش را مانع شوی. نمیشود راه خاطره را بست. به کوچکترین جزء و شاخهای گیر کند اگر، پارگی کیسهآبِ التهابش ناگزیر است. تماس با هر جزء آشنایی ملتهب و جوشانش میکند. جنین ناقصیست که پُرزور لگد میزند! نه، نمیشود راه خاطره را بست. باید بگذاری سر صبر بیرون بریزد و آرام تماشاگرش باشی. من مینویسماش. عود میکند و میگذارم نشت کند به جان کلمههام. مینویسم و تمام میشود. مینویسم و مرور آن یکی (لااقل آن یکی) بند میآید. آدم جزئیات باشی اگر، کیسههات بسیارند و مدام در حال پاره شدن و بیرون ریختناند. آدم جزئیات باشی اگر، از آخرهای اسفند این شهر و ملغمهی بیپایان عطر و رنگ و صداهاش در امان نیستی و کارت ساختهست! مدام در حال سرریز و بیرونریز و پُر و خالی شدنی. پشت پلکهات پردهای آویختهست که تصویرهاش تمامناشدنیست انگار. تمامناشدنی و لاینقطع! و این چرخهی جانکاه تا کجا میچرخد و پایانش چیست؟ من اینگونهام. با خودم کنار آمدهام. میتوانم بنویسم و بگذرم. بنویسم و رهاش کنم. لبخند بزنم و جان نبازم از مرور. بیحسرت و بیامیدِ تکرار. نمیشود با خاطره جنگید. نمیشود نادیدهاش گرفت وقتی آماس کرده و تا سیبک حوات آمده بالا. دکمهی خاموشی و فراموشی ندارد که خلاصات کند. باید بگذاری سر صبر بیرون بریزد و آرام تماشاگرش باشی. زاده میشود و میمیرد. زاده میشود و میمیرد. زاده میشود و میمیرد.
چهارشنبه
یادهای داغمه بسته
کتابها دیروز رسیدند. عبای قشقایی به دوشم بود و شال افتاده بود به گردن و جوراب به پا که بیطاقت نشستم به بازکردن بستهها. دست میکشیدم به جلد شومیز و گالینگورشان. چون نابینایی، لبهها را لمس میکردم تا قطع کتاب دستم بیاید. آهسته ورقشان میزدم و رنگ جوراجور کاغذها، فونتهای مختلف، حاشیهها و عطف کتابها حالم را دیگر میکرد. آخ از عطر کاغذهاشان. لای هشت جلدِ بستهی اول برام نشانه گذاشته بودند و بستهی دوم نه. هرسال به دخترک میسپارم تا کارتهای دورریز تبریک عیدشان را بیاورد برام. از تکههای قشنگشان نشانه میبُرم و به تناسب جلد هرکتاب، رنگ و طرحی کنار میگذارم. خاطرهای تا گلوگاهم بالا آمده بود. سرانگشتهام نیمه سیاه شده بود از ورق زدن که نشستم به مرور. با صبا کتابهای سپینود را چیده بودیم روی پلههای مارپیچ تا جمعه روزی آشناها بیایند و کتاب ببرند به یادگار. سپینود خودش را تکثیر کرده بود میان رفقاش. او دور بود اما. مثل همیشه دور بود. پیغام داده بود تو جای من شکارچی باش و خندیده بودیم. من تا دیروقت چمباتمه بودم روی دستهها و جلدهایی سوا میکردم و میبردم بالا و میچیدم پای پنجرهی اتاقی در آن خانهی خوشِ آبی. پلهپله با نشیمن میرفتم پایین و چشم میگرداندم میان عطفها و بعد هم دست شکار را پیش میبردم. همخانه بودنم این حسن را داشت تا پیش از دیگران از گنج سهمی بردارم. خاطرم آمد که تندوتند مثل وقتهای شیداییم پیغامش میدادم که فلان و بهمان کار ناب هم دست ماست حالا! و خنده بود و حظ. به خانهی کوچک بهار که رسیدم تا مدتها چندکارتن کتاب کنار دیوار بود. یک نمد بیضی شکل و یک گلیم مستطیل کوچک داشتم فقط. باقی، خالی خانه بود. بی قفسه و کتابخانه و میزی حتا. او که رسیده بود، شبی قهوه درست کردیم و نشستیم روی نمد و کارتنها را به شوق بازکردیم. زانوهامان میخورد به هم و کودک بودیم. سرانگشتهامان سیاه شده بود و... دیروز که کتابها رسیدند، دلم میخواست شوق داشتنشان را با دیگری تقسیم کنم. شوق سطر به سطرشان را. و شورابهی دلتنگیِ این تنهایی تا گلوگاهم موج برداشته بود و تا چشمهام لبپَر میزد.
یکشنبه
بهار رسیده پشت دیوارهای شهر من
نگذاشتهام شهرم سقوط کند! سی روز تمام است که ایستادهام پشت سنگر «حال» و مقاومت کردهام. سی روز تمام با همین دستهای خالی، با همین دل تهی، با همین پشتی که از بوران و برف سفید شده ایستادگی کردهام. تن به سقوط ندادهام. حال بد را پس راندهام. هجوم پلید رنج را تاراندهام. به ترسِ بازگشتِ هیولای اندوه نباختهام. و پشت سنگر زنانهام، پشت سنگر آنچه از خویشِ خویشتن ساخته و پرداختهام، پشت سنگر زیبایی و خندههام، پشت سنگر نامههام، زخمها را مرهم گذاشتهام. زخمها را بوسیدهام. خود، شفای خود شدهام. خود، ناجی خود. سی روز تمام است که حال خوب را به شهرِ رو به ویرانیام بازگرداندهام. مقیم کردهام. عهد کرده بودم از آنچه دکتر گفت و شنیدم با هیچکس هیچ نگویم. عهد کرده بودم هرگز آن نسخه را روی پیشخوان هیچ دواخانهای نگذارم. که نگذاشتم. غروبی که از مطب پا بیرون گذاشتم و خانه را برهنه یافتم و منگ بودم از شنیدهها، عهد کردم که بایستم برابر این ویرانی. بایستم و مغلوب نباشم. بایستم و زندگی را جور دیگری زندگی کنم. نام چهارشهر را نوشتهام روی کاغذکی و چسباندهام به آینه، به میز کار هم. که بزنم به جاده و خوش باشم و سیر کنم و آرام بگیرم روزهای پیشِ رو را. درختی باشم با جرنگ ترد رقصان هزار آینه که پا به آبی رام دریا گذاشته. کولی رنگارنگِ پُرخندهای باشم که طلوع را میفهمد و غروب را به تماشا مینشیند و باد را آغوش میکشد و از صدای خندههاش درختها به شکوفه مینشینند. آخ از منی که سرشار است و زنده است و بالهاش روییده..
شنبه
طعم تمبر- سه
طعم تمبر یعنی انتظار. یعنی گردن کشیدن میان جمعیت. یعنی رد انگشت بر شیشه. یعنی مردمکهای پرپرزن. طعم تمبر یعنی شوق دیدار آشنا. یعنی حلقهی بیقرار بازوها بر گردن جانی. یعنی تمنای بوسهای بس دلتنگ. طعم تمبر یعنی این سیوهشتمین نامهایست که مینویسم برات. عددهایی که کم شدهاند آن بالا. چلهای که نشستهام. و نیامدهای هنوز. طعم تمبر گرفته لبهام و از تو نشانه و اشارهای نیست. ردی، خبری، هیچ. گمانم بود جوشش شوق را دیدهای لابهلای کلمههام. گمانم بود پیدات میکنم لابهلای کلمههام. دو نامهی دیگر وقت هست. انگار میکنم دو قطار دیگر بیاید و توی مسافرهاش تو هم باشی. دو پرندهی غولپیکر آهنی دیگر بنشیند و توی مسافرهاش تو هم باشی. دو کشتی دیگر پهلو بگیرد و شاید.. طعم تمبر یعنی انتظار. یعنی گردن کشیدن میان جمعیت. یعنی مردمکهای پرپرزن. طعم تمبر گرفته لبهام و.. بیا.
چهارشنبه
یادهای آخر اسفند
هرسال آخرهای اسفند به این تکاپو میافتادم که براش چه کتابی هدیه بگیرم دوستتر خواهد داشت؟ برای او و سهند. اگر کتابی به وجدمان میآورد، پرگو میشدیم و حرف میزدیم و دستبهدستاش میکردیم. من با او فوئنتس خواندم. با سهند داستایفسکی. آنها با من آنچه از ادبیات ژاپن به کفم آمده بود. و این چرخه گاهی فیلمهای نابی به دل داشت که البته من تنها حظ مخاطب بودن به پیشانیام بود و چیزی برابر آن دو در چنته نداشتم.
خاطرم هست آن اولها همینطور که لای کتابهای نایاب پرسه میزدم به «سینمای یاسوجیرو اوزو» رسیدم و دستوپاگمکرده نامه دادم که تو را به خدا برام نگهاش دارید! لاغر بود و کهنه و سبک. محتوای چندانی هم نداشت. در واقع او در اولین نامه، خودش را «خدای شاعران جهان» خوانده بود برابر فیلمهای اوزو و کتاب بیشک خالی از حرف بود برای چنان اویی. اما ذوق پیدا کردن کتابِ کهنه آن هم برای او، دیوانهام کرده بود.
یا مثلا پیش از دیدن نمایشی مرا از پلههایی برده بود بالا و برابر قفسهای گذاشته بود که تمام کارهای نعلبندیان را میشد یکجا داشته باشم. تمام مسیر پاکت کاغذکاهی را به سینه فشرده بودم از خوشی و پیش از آن هم از گردناش آویخته بودم خود را. -و کاش کنارهی گردن را هم بوسیده باشم که یادم نیست هیچ.- چندوقت پیش خیلی اتفاقی پای پستی از کسی -که عکسی بود از «وصال در وادی هفتم...»- دیدم او پیغام گذاشته «چطور میشه اینو داشت؟» دلم مچاله شد که زیر خروارها عکس و نوشته، این یک سطر مانده و خاک خورده. یک سطری که دلش با من بوده و کسی پسِ پشتاش را نمیدانسته.
من و سهند و او شبانه شهرک را قدم میزدیم و گاه سلانه گوش میدادیم و گاه ویوالدی و از کتابها میگفتیم و من آرزو به دلم مانده بود روباهک شهرک را ببینم و با مهرداد سلام و احوال میکردیم و از خانهی کودکیهاش میگذشتیم و میرسیدیم پای مخزن بزرگِ در ارتفاع. میرفتیم توی زمین خاکی و مینشستیم پای میلهی حلقهی بسکتبال و ماهِ توی آسمان میرفت لای موهامان. برای سهند از شبهای شهرک نوشتم و بغض کردم. از اینکه دیگر سهتا نیستیم. شاید سهتا باشند و من نیستم دیگر و...
دلم میخواست یاد آن شب برفی را هم تا همیشه زنده نگه دارم به دل. شهرک یکدست سفید بود و برفها خشک و پوک بودند و صدا جور عجیبی فرومیمرد در برف و سرخوش بودیم و هر برآمدگی را به چیزی شبیه میدانستیم و انگشتهامان یخ کرده بود و کفشها را تکیه داده بودیم به بخاری و آسمان سرخ بود و شعلههای آبی بال میزدند و آلبوم دخترک کبریت فروش میپیچید به تن همه چیز و..
بالای سبد خریدم نوشته شانزده و اما پشت هیچکدام از این اعداد و جلدها و کاغذها، دیگر شوق هدیه پنهان نیست. کتابها مناره میشوند کنار کتابخانه و من توی تخت پاها را در سینه جمع میکنم و از خواندن پلکهام سنگین میشود و تنهایی بیش از پیش جولان میدهد و این زمانِ لعنتی.. این «سکوت سرد زمان» لعنتی...
دوشنبه
شنبه
طعم تمبر- پنج
روزهای کار بوستانک آن پایین را تماشا میکنم وقتی چشمهام خسته از نور مونیتور است و کمرم دردناک از نشستن مدام. گربهی کوچک و شیرینی دراز کشیده روی چمنهای سوخته و تنک اسفند. مثل گلِ پنبه سفید است. منتها دمش را از کامواهای عنابی بافتهاند و گوش چپ را هم. دستها را دراز میکند و کش و قوس میآید. دورترک سهتا خالمخالی، پلنگی و ابلق هم آفتاب میگیرند. پنجهی کوچکش را بلند میکند و با شتاب چندجایی فرود میآورد. از این بالا انگار میکنم پروانه یا ملخکی دیده. بازیاش جان میگیرد. قوزکنان زمین را بو میکشد تا محوطهی خاکی، سنگچینها را دور میزند و میپرد زیر بوتهای. یاد حرفهای ف میافتم که گفته بود هنوز تنهایی؟ حیوان خانگی بهترین چاره و درمان است! مهرش از غیر بینیازت میکند و چه و چه. پرسیده بودم، آغوش محاط هم دارد این حیوانکی که میگویی؟ بلد است لالهی گوش را ببوید و ببوسد و چه و چه؟ خندیده بودیم هر دو. گربه جست میزند سمت گنجشککی و پرنده میپرد و دورترک مینشیند باز. پنبهدانه سرخوش و کودک سربهسر گنجشکها میگذارد و آن چند گربهی دیگر لَخت و بیاعتنا میگذرند. ساعتی بعد به هوای خرید میروم پایین. زیر بوتهها سرک میکشم. کنار نیمکتها، زیر سرسرهها، پشت آلاچیق. هیچ کجا نیست. اهل بند کردن حیوان نیستم هیچ. این یکی بدجور دلبری کرده اما. میخواستم چمباتمه بزنم و نوازشش کنم فقط. کنارهی صورت و سبیلها را بکشد کف دستم و وقت نازکردن یک چشماش بسته شود. اما نبود. پنبهدانه را پیدا نکردم. یاد مارچوبهی صبا و سپینود میافتم که خنده گذاشته بود روی خندههای خانهی آبی. وقت ظرف شستن سبیلهاش را میکشید به قوزکم. وقت آخرین شام دورهم دُم نرم و پشمالوی کوچکش را میمالید به کمر برهنهام و عاشق یک لنگه دمپاییام بود و هر دو دست را جا میداد آن تو و سرکیف بازی میکرد. یادهای خوب.. حالا همهی شاخهها گرهگره جوانه شدهاند. تندوتند بلند میشوم و میایستم کنار پنجره. پنبه نیست که جستوخیز کند توی این هوا. همکارها میگویند حال خوشی داری خانم ر این روزها، خبری شده؟ من دلخوش به بهارِ پیشِ رو، دستهی شقایقهای روی میز، سالاد اسفناج و دانههای سرخ انار، قلموها و قرص رنگ آبی کبود و زرد ناپل و سرخ کارمِنام. من دلخوش به پاجوشهای بهارم لابهلای انگشتهام. من دلخوشم به این که دوتایی بزنیم به جاده و بیهوا ببوسمات و بخوانیام، «میخواهم با تو آن کنم که بهار میکند با همه گیلاسبُنان»
طعم تمبر- شش
ایستادهام رو به خود و موها را شانه میزنم. مرد میخواند، «هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد». به خنده تکرار میکنم، «وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد». چال کوچک خنده حالم را خوش میکند. بوی بهار خانهی بهار را مست کرده. مرد میان تحریرهاش، «ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد». از سرخی شقایقهای روی میز شاخهای جدا میکنم به هوای کنارهی موهام. «آن کس که دلی دارد آراستهی معنی». مرد میگوید «ای امان». من زمزمه میکنم، «دیوانه نپرهیزد». از این حال و صورت و معنی عکسی برمیدارم که نشانات بدهم روزی. همین آخرهای اسفند شاید. که بزنیم به جاده دوتایی. چال خوشِ خندهات را بیاور تو. من هم باریکهی انگشتهام را.
اشتراک در:
پستها (Atom)
