چهارشنبه

چهارشنبه‎های لب‎پَر

خوشا اون‎ها که برای درهای خیالی، کلیدهای واقعی به جیب دارن..

«آن درختی کو شود با یار جفت»- سه

کلاغ نزدیک آمد. سیاهی براق پرهای گردن را مماس کرد با زبری پوسته‎ی تنه. درخت پرسید، بعد از آن پیچ هم دریا نیست؟ کلاغ نزدیک‎تر آمد. سیاهی منقارش را آهسته فرو برد به شیار پوسته‎ای ورآمده. تو که می‎توانی پربگیری، هوس دریا به سرت نزده هیچ؟ با آن موج‎های کف‎آلود و سبزآبی بی‎قرارش. فرشی از ماسه‎های نرم لابه‎لای ریشه‎هات. خورشید شناورش. آخ.. کلاغ کرکره‎ی پلک‎هاش را بست. با توام کلاغ! هوس دریا به سرت نزده هیچ؟ بزرگی بال‎ها را گشود، حلقه کرد دور درخت. گریه می‎کنی کلاغ؟

سه‌شنبه

دویدن افاقه نکرده بود. نامه افاقه نکرده بود. گریه افاقه نکرده بود. زن ته‎مانده امیدش را هم باخت. پرید به رود..

طعم تمبر- بیست‎وپنج

در جنگل گلی دیده‎ام
ممکن است تو در چنان جای دوری شکفته باشی،
سولیکوی من؟



-کاناپه‎ی قرمز، میشل لِبْر، ترجمان عباس پژمان-
چون شبانی که نی‎اش در دست
گله‎اش مُرده..

دوشنبه

طعم تمبر- بیست‎وشش

از کتانی‎های کهنه غبار گرفته‎ام. قصد کرده‎ام دویدن را از سر بگیرم باز. به یاد شب‎هایی که می‎دویدم و دور می‎زدم و سرعت می‎گرفتم و گوش‎ها را هوا پُر می‎کرد و گلوگاه برهنه را خنکای شب نوازشی بود و می‎دویدم و دور می‎زدم و سرعت می‎گرفتم و در این شتاب سبک‎بال از یاد می‎بردم درد را. این شب‎ها شهر سیاه و ریاکارانه‎ست و مجال دویدن نیست. قصد کرده‎ام تاریکنای صبح پربگیرم. راستی، امروز دیدم‎اش. زخم جور عجیبی کوچک و در خود جمع شده‎ست! باورت هست؟ در خودش جمع و مچاله شده. هوا رو به سردی که بگذارد دیگر دست‎بند، رنج‎بند چرمی را نخواهم بست. بلندی آستین‎ها پناهم می‎دهند. هِه! در خودش جمع و مچاله شده. بی که روز کذا و کاشی‎ها را مرور کنم این بار، نگاهش کردم. آخرین بخیه را شناختم. مرد گفته بود برای این یکی چندروز دیگر بیا. هنوز جوش نخورده‎ست. به چشم‎هاش خیره مانده بودم. حوصله‎ام نبود باز وقت بگیرم و پذیرش دلیل بجوید و دکتر ببیند و دلیل بجوید که رد چیست و باز پرستار همین‎ها را بپرسد تا از گرهی کوچک خلاصم کنند؟ گفتم از پسش برمی‎آیم. خندید. دست برد به کشوی لوازم و یک تیغ سرکج کوچک داد دستم. گفت سر داس را بگذار زیر گره و خلاص. تیغ داده بود دستم. پرسیده بود بعید است باز به سرت بزند، نه؟ دستم را اگر گرفتی، از زخم چشم بپوش. قصد کرده‎ام دویدن را از سر بگیرم باز. یادها و دردها را ببرم از یاد. دستم را میان باریکه‎ی بره‎آهوی انگشت‎هات نگه‎دار، بفشار. چنان که یادها و دردها را ببرم از یاد..

داستان صوتی

گاه تسلیم هیولای حذف و فراموشی‎ام. دست به نابودی هرآن‎چه کلمه و تصویر و صداست می‎زنم. رد و نشانم را پاک می‎کنم از همه‎جا. کانال قبلی هم دچار به همین درد شد. دیگر اختیارش دستم نیست. به ناچار کوچ کرده‎ام حالا. امید که بمانم و قصه بخوانم باز.

یکشنبه

طعم تمبر- بیست‎وهفت

زن توی حیاط سیگار می‎کشد. کلید می‎گردانم. «نترسی ها! منم.» ساعتی سرپا به حرف می‎گذرد. کیف بردوش. شال ارغوانی‎ام رها دور گردن. از بی‎مهری پسرک می‎گوید. که با دختر بد تا می‎کند. پس‎اش می‎زند مدام. سردی و بی‎اعتنایی. سری تکان می‎دهم که یعنی من یکی خوب می‎فهمم! باز می‎پرسد که هنوز تنهام؟ که حیف من نیست؟ و چه و چه. «آدمی مثل تو منقرض شده!» لب‎خند می‎زنم. توی دلم می‎گویم کجایی که خیال‎ها به خواب رسیده‎اند! بی صورت و بی نام. از تو هیچ نمی‎گویم. فقط می‎گویم این‎طور نمی‎ماند. به زودی ترکِ تنهایی می‎کنم. از جانب تو قول داده‎ام. آن‎وقت است که بگوید، دختر طفلک از تنهایی به سرش زده. چه باک؟ به خانه‎ی کوچک می‎رسم. یک ته استکان شیر می‎ریزم روی پاستای مانده از دیشب که گرم شود. و بعد از هزارهزارسال می‎گذارم چیزکی توی خانه پخش شود. فیروز! چه صدای گرمی دارد این زن. کاش می‎دانستم چه می‎خواند. بعدتر فرصتی بود اگر ترانه را پیدا می‎کنم. گفته بودم بیروت را چه خوش دارم؟ گذاشته‎ام روی تکرار. به بسته‎ی پستی‎ام فکر می‎کنم. یک نسخه از چاپ اول برام پیدا کرده! من پشت تلفن ذوق کرده‎ام. چاپ شسصت‎وهشت، نشر روز. می‎گوید برای دل‎خوشی من به وجد آمده‎ای؟ مگر تجدید چاپ نشده؟ می‎پرسم واقعا ورق نخورده؟ می‎گوید با خوشی‎های کوچک دیگری بسته را روانه می‎کند. تو هیچ می‎دانی من کتاب‎ها و خوشی‎های کوچک را چه اندازه دوست دارم؟ و گل‎های صدتومنی را. از کار جدید و آدم‎های جدید گفته‎ام؟ از هیجانِ آرامِ روزهای پیش‎رو؟ کاش بودی و پاییز را قدم می‎زدیم. درخت‎ها نگفته‎های بسیار دارند با سینه‎هامان. من آن‎قدرها که این‎جا سر پُرگویی دارم، گفتنی رودررو ندارم. مگر سر شوق و شیدایی‎ام باشم. هوم. فیروز چه صدای دل‎نشین و گرمی دارد. صدای قل‎جوش ریز شیر است. بروم. قول ‎داده‎ام ها! پاییز است. تا وقت کوچ نرسیده، بیا. گرمای خوش فراخِ سینه‎ات را دریغ نکن.

طعم تمبر- بیست‎وهشت

کابوس می‎دیدم که اشیاء خانه خودسر شده‎اند. پرده به دستی نامرئی تکان می‎خورد و صندلی حرکت می‎کرد. ترس برم داشته بود. زده بودم بیرون از آن حالِ هراس و وهم. بیرونِ خانه ایستاده بودی. پیراهن سیاهی به تن داشتی. سرم را به سینه‎ات فشردی. گرمای تن تو چنانی آشنام بود که لحظه‎ای چشم بستم و دلم آرام گرفت. گفتم می‎ترسم. دیگر به آن خانه بازنمی‎گردم. دستم را فشردی. که باکی نیست، من این‎جام. چه‎طور می‎شود نادیده‎ی آشنام باشی تو؟

«آن درختی کو شود با یار جفت»- دو

درخت از خواب پرید. شب از نیمه گذشته بود. خون به آوندهاش می‏‎دوید. برگ‎های رنگ‎به‎رنگِ خزانی‎ش می‎لرزید. فریاد زد، کلاغ! آخ اگر بدانی کلاغ..
خواب دیده بود درختی هزارساله‌ست. باریکه‌ی هزارهزار پیرُهن و رشته هریک به آرزویی گره بر شاخه‌هاش. تابِ ریشه نداشت دیگر. رگ به رگِ آوندهاش آغشته به عاشقانه. هیبت درختی هزارساله. ریشه از خاک به در. با جرنگِ تُردِ رقصانِ هرشاخه از آویخته‌ی هزار آیینه‌ی کوچک، رسیده بود به بی‌کرانه‌ی آبیِ رام. تا کمر سپرده به موج. غوطه، غرق..

شنبه

«با مدعی مگویید». با مدعی هیچ مگویید.

«آن درختی کو شود با یار جفت»- یک

کلاغ بی هیچ صدایی مدتی خیره نگاهش کرد. بال‎ها را گشود و بست و گردن را آن‎قدر خم کرد تا درخت توی چشم‎هاش وارونه شد. با صدای بم و گرفته‎ای گفت، زیادی ساکتی! چند برگ اخرایی، رقصان به زمین افتاد. به آهِ آرامی جواب داد، صدای موج‎ها دیوانه‎ام کرده‎اند! آخ از این ریشه‎ها!

پنجشنبه

شب هایی هست که پتو را کنار می زنی، می نشینی میان تخت و های های گریه سر می دهی. های های گریه سر می دهی. های های گریه..

سه‌شنبه

روزهای استیصال

بی‎خوابی و کابوس دوباره برگشته. تمام دیشب پلک هم نگذاشتم. باری حوالی صبح دیدم جانوری کوچک، به قواره‎ی یک ساق پا، ایستاده انتهای خانه‎ی تاریک و دست‎هاش را برده بالا و رو به من تکان‎شان می‎دهد. جسم نداشت. چیزی شبیه مِهی متراکم بود. کمی روشن‎تر از تاریکی. خیره نگاهش کردم و دیدم می‎آید سمتم و سرعت گرفته. وحشت کردم. پرید به هوا و خودش را پرتاب کرد روی مچاله‎های پتو. وزنش را حس کردم. مثل تن یک غاز وحشی بود. تقلا می‎کرد خودش را بسُراند زیر پتو. خودش را برساند به پوست شکمم. با وحشتی تمام دستم را کوبیدم به حجم و پرت شد وسط خانه. بالشتک کوچکم بود.. باز کابوس‎ها به کاسه‎ی سرم ناخن می‎کشند. باز خزه‎ی اندوه چون کپکی ریشه‎دار نزدیک و نزدیک‎تر می‎آید. خلاف‎آمد همیشه، دوتا زولپیدم فروداده‎ام امشب. سرم سنگین است. از تنهایی خسته‎ام. کارها چنان که باید پیش نمی‎روند و من بی شکیب و مستاصل. هیچ‎کس نیست. مطلقا هیچ‎کس نیست که این روزهام را بریزم به دامنش. که تسکین باشد و پناه. از تنهایی خسته‎ام. از تنهایی بیزارم. از تنهایی جانم به تنگ آمده. صبح باز نشستم به شنیدن آواز آن تنهاترین نهنگ و حالم آشوب شد. در آن عمق تاریک فریاد می‎کشید و در آن عمق تاریک تن مهیبِ سرگردانِ تنهاش را پیش می‎راند و فریاد می‎کشید وهیچ به هیچ. 

آی اسماعیل!

تنهاترین نهنگ دنیایی
صدای تو بلند است اسماعیل!
به گوش او نمی‎رسد اما..

دوشنبه

آمده گلدان‎ها را آب داده. نوشته از آن ده گلدان همین زبان‎بسته‎ها دوام آورده‎اند فقط، تو رحم کن! از نیکوصفت برام آش گرفته. آخ.. از کجا می‎دانست کدام گوشه‎ی تیز و زنگارگرفته‎ی شهر دلم را نشانه می‎رود این فصل؟ نوشته نوبرانه‎ی پاییز گرفته‎ام برات. سه انار سرخ پیدا می‎کنم روی میز. توی قابلمه‎ی کوچک گل‎گلی‎ام سبزی‎پلویی دم‎کشیده و خوش عطر. برای خودش قهوه ساخته. فنجان‎های سرخ کوچکم را از تنهایی درآورده. مدت‎هاست عطر قهوه به خود ندیده‎اند. نوشته از همین بستنی‎ها دلت می‎خواست؟ عبای قشقایی را گذاشته کنار تخت. نوشته پاییز شده، گرم بپوش. جوراب‎های دیشبی‎ام را شسته. زباله‎ها را برده. یادداشت را گذاشته زیر یک میوه‎ی کاج. کلید را سپرده به همسایه و رفته.

طعم تمبر- بیست‎ونه

حالا که ساعت‎ها را به جلو یا به عقب کشیده‎اند، به ندرت مرد را می‎بینم. گوشه‎ی پل هوایی می‎نشیند. گاهی سازدهنی و گاهی هم گارمان می‎نوازد. کلاه ایمنی موتور را کمی آن‎طرف‎تر می‎گذارد که اگر کسی، چیزی.. از خیابان که می‎گذرم صداش کم‎رنگ است و لبخند می‎زنم که یعنی هست. باری هم تکه‎ای فیلم برداشتم از صدا. خواستی اگر، می‎فرستم برات. من و پاهای دیگرانی هرکدام بر پله‎برقی، رو به بالا و صدای زمینه، ساز اوست. مسلط و آرام! حتا خاطرم هست صفحه‎ی گوشی بدقلقی کرد و قفل شد و از پاهام تا آن سوی پل تصویر برداشت. و صدایی که دور می‎شد. دل‎گرمی کوچک این شهر. شهری که حالا برام خالی‎تر از قبل است. که حفره‎های خالی‎اش دهان گشوده به بلعیدنم. تو که نباشی.. گاهی هم عصرها که برمی‎گردم، نشسته و با شور چیزی می‎نوازد. قطعه‎هاش محدودند. اما وقت‎هایی کارهای عجیبی می‎کند و چیزهایی پیچیده‎تر از ملودی‎های معمول می‎نوازد. ما پیاده‎ها می‎گذریم. کسی ایستاده و گوش می‎دهد. ما پیاده‎های عبوس و خسته و تنها می‎گذریم. بعضی تا میانه‎ی پل می‎روند. پا سست می‎کنند. دست به جیب/کیف، برمی‎گردند سوی مرد.
می‎دانی، تماشای رد صدا بر آدم‎ها را خوش‎تر دارم. حتا گاهی اگر ویدئوی اجرایی خیابانی را به تماشا بنشینم، چشمم پی عابرهایی‎ست که می‎گذرند. به رنگ و لباس و حالت‎شان. بچه‎هایی که دنبال مادری کشیده می‎شوند و سرشان تا انتهای مسیر رو به نوازنده‎ست و سکندری می‎خورند. جفت‎هایی که لباس هم‎سان به تن دارند و حرف و خنده‎شان به شنیدن بند می‎آید و آهسته می‎گذرند و دست‎ها را بیشتر می‎فشارند به‎هم. خیابان‎گردی که شانه و سر را به صدا می‎جنباند و توی صورتش یادی و لبخندی‎ست. دخترکی کولی که کفش‎ها را برکنده و گلبرگ ظریف تن را و دامن را می‎چرخاند و می‎گرداند و موهاش پریشانِ باد است و.. این‎ها را نمی‎شود از پل عابر هفت تیر انتظار داشت. تو که نباشی، دیگر از این شهر هیچ نمی‎شود انتظار داشت. از شهر دیگرم شاید. شاید کولی آن شهر دیگر من باشم. رقصان، رها، خندان..
ترس بسیار آزارم می‎دهد. خواب، منقطع و بی‎ثمر و ناکافی‎ست. هزاربار چشم بازمی‎کنم و خیره می‎مانم به پنجره. مدام دنبال صورتی‎ام که دست‎ها را حائل کرده و چمباتمه روی کولر نشسته باشد. دیشب به خالی بیرون اکتفا نکردم و چندباری از تخت پایین آمدم. پرده را کنار زدم. گوشه‎ها را کاویدم. تاریکی و سایه‎های خانه برام تهدید بود. باز برگشتم. همین که چشم زیر پلک‎ها گرم می‎گرفت، وهم صدا و پچ‎پچه‎ای با هول و هراس بیدارم می‎کرد. آخ، از آن شب کذا هربار وقت حمام مطمئنم که دیگر این بار میان خانه است و حالاست که سایه‎اش را پشت شیشه‎مات حمام ببینم. بعد همان‎طور که حباب‎های ریز کف لای انگشت‎ها و موهام است به راه‌های گریز فکرمی‎کنم. بلندترین فریاد ممکن را با لب‎های بسته توی سینه‎ام تصورمی‎کنم. صدایی که به گوش دیگران برسد. چاره چیست؟ ناامنی از بدترین‎هاست. چه خانه باشد و چه آدمی که پیراهنش حکم خانه‎ است، سینه‎اش حکم خانه است. او/آن‎جا که گمانت جان‎پناه بوده و حالا رگه‎ای، نشانه‎ای ناامن نشانت داده را بایست ترک کنی. بایست رها کنی. چاره چیست؟ حالا که نمی‎توانم چه؟ وسط سال و در تدارک مهاجرت و همه‎چیز در هوا که نمی‎شود؟ چاره چیست؟ نمی‎دانم..

شنبه

طعم تمبر- سی

می‎خواهم با تو آن کنم
که بهار می‎کند
با همه گیلاس‎بُنان



-پابلو نرودا، ترجمان بیژن الهی-

طعم تمبر- سی‎ویک

توی کتاب نوشته بود که نیستی سرزمین رویاها را تکه‎تکه می‎بلعید. هرکس می‎پرسید نیستی شبیه چیست، پاسخ می‎گرفت: نیستی شبیه هیچ‎چیز نیست. انگار نابینا شده باشی وقتی به نیستی خیره‎ای. بعد هم می‎گفتند نیستی کششی دارد و اگر نزدیکش باشی، نومیدی چنان به جانت می‎افتد که واداده به درونش قدم می‎گذاری. توی کتاب چیزهای بسیار دیگری هم نوشته بود. کتاب، گنج بود. هرچند بهای خواندنش، سوءتفاهمی شد و فاصله افتاد میان رفاقتی.. توی کتاب چیزهای بسیار دیگری هم نوشته بود. از آرزوها گفته بود. از این‎که هرچه می‎خواهی، آرزوش کن و خواهی دید که از دیرزمانی بوده‎ست. عصرها پناه می‎بردم به جادوی کتاب. توی تخت، تکیه به دیوار، سر فرو میان کلمات. و شب‎ها رو به آینه، وقت مسواک، آرزو را میان مردمک چشم‎هام تکرار می‎کردم. تکثیر می‎کردم. برای پسرک از کتاب گفته بودم. با انگشت‎هام شمرده بودم که آرزو چندشرط دارد. که سخت هم هست. یک این‎که با همه‎ی جانت بخواهی‎اش. دو این‎که نپرسی از کجا و چه‎طور. سه این‎که تن به نومیدی ندهی. چهار این‎که.. من دیشب این حرف‎ها و کتاب را از یاد برده بودم به تمامی. نیستی مرا می‎کشید به خود و نومیدی جانم را پُر کرده بود. آرزو را واداده رها کرده بودم. آرزوی پریدن از این حال را و رسیدن به شوق را و.. از یاد برده بودم که فردای تمام شدن کتاب، قدم به قدم انقلاب را گشته بودم که نسخه‎ای از آن خود پیدا کنم. که امانت را و گنج را بایست به صاحبش برگردانم. تمام طبقه‎ها و اتاق به اتاق بازارچه ایران و صفوی را گشته بودم. پیرمردها لای فسیل کتاب‎ها چرت می‎زدند و بوی عجیب کهنه‎کتاب‎ها سرم را پرکرده بود. به گوشه‎ی چشم چین می‎انداختند که نام کتاب را دوباره تکرار کنم. هیچ‎کس نداشت. یا هرکه داشت، سفت و سخت چسبیده بود به گنج و رهاش نکرده بود. این‎ها را می‎نویسم که چه؟ این‎ها را برای تو می‎نویسم که چه؟ که بگویم دست از آرزوهام نمی‎کشم. تن به انفعال و فروکش نمی‎دهم. و این خود داستان بی پایانی‎ست که بعدتر خواهم گفت..

جمعه

زن برام دل می‎سوزاند. گردن کیسه زباله دستم است که صدام می‎زند. می‎پرسد از آن شب بهتری؟ می‎گویم هنوز چشمم به پنجره است و هزاربار خواب و بیدار و هول و دلهره تا آفتاب بزند. می‎گوید نگران است. می‎گوید روزها و روزها پا بیرون نمی‎گذاری از خانه. می‎پرسد هنوز تنهایی؟ می‎گویم بلیت اجرایی گرفته‎ام و باید بروم. نگاهم می‎کند. گردن کیسه را بیشتر می‎فشارم به مشت. چیزی ته گلوم سفت شده. می‎گوید چشم‎های به این زیبایی را مگر می‎شود کسی ندیده باشد؟ می‎گوید بیشتر بیرون برو. نسخه می‎پیچد. لااقل با دوست‎های دخترت معاشرت کن. تنهایی آدم را خفه می‎کند. چیز سفتی ته گلوم خودش را بالا می‎کشد. می‎گوید توی جمع سرت را بالا بگیر. آدم‎ها را ببین. تنها نمان. گلوله‎ی سفت خودش را رسانده به سیبک حوام. می‎زنم به کوچه. توی کافه سرم به کتابم است و سرگرم به برگ‎های شناور به‎لیمو و تراشه‎های دارچین. وقت اجرا چشمم به سایه‎های روی دیوار. سالن کوچک لبالب از آدم است. ایستاده و دورتادور بر زمین نشسته حتا. آن وقت ردیف من، ردیف دوم، صندلی کناردستی‎ام خالی‎ست. مسخره‎ست. دست می‎کشم به بلندای گردنم. به گلوله‎ی سفت. بعد اجرای چهارده قطعه، دوتایکی پله‎ها را رد می‎کنم تا خیابان. انگار دنبالم کرده باشند. تمام خلوت و تاریک کوچه‎های جمعه را پاتندکرده و غمین برمی‎گردم به خانه. غذای چندروز مانده را گرم می‎کنم. نمک و فلفل‎پاش‎های بغل‎کنک خودشان را پرت می‎کنند از کابینت بیرون. دست سفیده از شانه جدا می‎شود. جا می‎خورم. این سومی‎ست! لب‎پر و بی سر و بی دست. گلوله‎ی سفت می‎شود شورابه‎ای تلخ. هق‎هقی لرزان. می‎گوید تنهایی آدم را خفه می‎کند. دارم خفه می‎شوم. فرومی‎روم به گردابه‌های تلخ و تاریک. می‎گوید چشم‎های به این زیبایی. سیاهی شره می‎کند به گونه‎هام. می‎گویم طاقت بیار دخترک. طاقت بیار..

«خاطرات انهدام»

صبح را به سردرد سرگرفتم. نور جان‎مُرده‎ای خنک به خانه خزیده بود. زانوها را به سینه فشردم و غلت زدم رو به دیوار. نمی‎شود هشیاری صبح را به تاخیر انداخت. به ناله‎ی شبانه‎ی زن فکر کردم. به این‎که بی‎شک زیبا شده بود. مثل شکوفه‎های هلو، گونه‎هاش گرگرفته و رنگین. و به لب‎های مکیده‎اش که خون دویده بود. و طره‎های نم‎دار موها که چسبیده به پیشانی و جابه‎جای گردنش. و حال خوش چشم‎هاش. دیدم دل‎تنگی تنانه حالاست که عود کند. ابر فکر را فوت کردم دورترک. به بشقاب سفال لب‎پرم فکر می‎کردم. که چه اندازه از ظرف‎های لب‎پر و ترک‎خورده بیزارم. می‎گفتم من که این همه مراقب اشیام چه‎طور کاسه‎ی کوچک از دستم رها شد و گوشه‎ی این یکی را پراند. برخاستم. ساعتی بعد غبار از کتاب‎خانه‎ی کوچک بالای تخت می‎گرفتم که مجسمه از دستم رها شد و لغزید و افتاد به حاشیه‎ی تخت و دیوار. دقیقه‎ای بی‎حرکت ماندم. گفتم شکستی؟ و دست بردم و دیدم بله، از هم جدا افتاده‎اند. پسرک سنگی همان‎طور نشسته و در فکر و دخترک سنگی، بی سر! دلم مچاله شد. از معدود هدیه‎هایی که مانده بودند. روزی که بسته‎اش همراه کتاب رسید به خانه را خوب به یاد داشتم. ذوق‎کرده و خندان. گفته بود.. حالا دخترک دیگر نمی‎توانست سر کوچکش را به دست‎ها تکیه کند و کنار آن دیگری بنشیند. سوای این‎ها دیگر از آن شیار باریک چه به دستم آمد؟ بله، یک تار موی بورِ بلندِ تاب‎دار! باز دقیقه‎هایی کرخت‎مانده و ساکت. روزهای بی‎قراری و گریه را به خاطر آوردم. از هرگوشه‎ای نشانه‎ای. گاه همین رشته موهای روشن چنان به گریه‎ام می‎انداخت که هیچ.. مادر به دادم رسیده بود. شب را مانده بود خانه‎ی کوچک بهار. عصر که از کار برگشته بودم، وجب به وجب خانه را زدوده بود. ساییده بود. پاک کرده بود از تارهای مو. توی چشم‎هاش خوانده بودم که «خیالت راحت، تمام شد.» اما حالا، صبح جمعه‎ای! با دخترکی بی سر و تار مویی در دست. بی‎صدا و بی‎اشک گریسته‎ای تا به حال؟ خاموش و با چشمانی خیره؟ بی سر و شکسته و از هم جداافتاده..

شب‎صداهای پاییزی

شب آرامی‎ست. من خسته و خواب گریزان است. گه‎گداری ماشینی می‎گذرد و صدای ضعیفی از خیابان و سختی آسفالت می‎رسد به تاریکی خانه. لباس‎های شسته و آویخته خانه را مرطوب کرده‎اند و عطر ملایم پاکی پراکنده‎ست. من توی تاریکی دراز کشیده‎ام و توی سرم خالی‎ست. توی دلم خالی‎ست. گوش سپرده‎ام به شب‎صداها. خدای من! لب‎خند می‎زنم آهسته. صدای ناله‎های شیرین زنی از پنجره‎ای بیرون می‎ریزد. تک‎ناله‎ها و فریاد کوتاهِ پُرتمنایی‎ست. پلک می‎بندم. کاش جان گفتن‎های جفتش هم به گوش می‎رسید. هر آه، سهمش یک جان. صدا در همان ضعف و دوری‎اش اوج می‎گیرد. لب‎خند می‎زنم آهسته. شب آرامی‎ست و زنی به تمنای تن ناله می‎کند. ثانیه‎هایی سکوت. ماشین‎ها می‎گذرند در پس‎زمینه‎ی تصویر. زن به ملحفه‎ها چنگ زده و حالا رهاشان کرده. تقه‎ی فندکی! کناره‎های صورت مرد فروکشیده می‎شود وقت کام گرفتن از سیگار. کاش دست دیگرش به نوازش یار باشد. جای بال‎های ناپیدای زن را و مهره‎هاش را و گودی کمرگاه را و ببوسدش آرام. من توی تاریکی آهسته لب‎خند می‎زنم. خواهش تن فرونشانده‎اند. بی‎شک تشنه‎اند. کاش زن لبش به خنده‎ی شیرین باشد و تن بی‎رمق. هنوز پاییز از تن تابستان نگذشته و چندانش دور نشده. پنجره‎ها نیمه‎بازند و صدای خلوتی گاه سرریز. صدای جریان آب در لوله‎ها. و ماشین‎ها دور به دور می‎گذرند. شب آرامی‎ست.

پنجشنبه

طعم تمبر- سی‎ودو

باقی نامه‎ها درفت شدند. حتا آن‎ها که یک کلمه داشتند، «بیا». تو خوانده‎ای بی‎شک. تو صدای در گلو مانده‎ام را می‎شنوی. تو کلمه‎های در چشم‎هام پرپرزن را هم می‎خوانی. تو مرا می‎دانی. از تو چه پنهان، شوق میوه‎های فصل داشتم همیشه. که برسد تهران و از دست‎های من شاتوت بچیند. که شهد زردآلو سرانگشت‎های من باشد. که هسته‎هاش سوا. و آخ از پاییز. اولین‎بار که رفتیم سر تپه‎هایی خزان‎زده، نارنگی برده بودم و نشستیم به تماشای آفتابی که در افق غرب، سرخ و پایین‎رونده و محو می‎شد. پاییز خوش آن سال هم در سفر، نارنگی به دست و خندان خیابان‎ها را گشت می‎زدیم. نه، این‎ها از سر مرور و دل‎تنگی نیست. هیولای نسیان کار همه چیز را ساخته. تش‎باد نفسش خاطره‎ها را از بن سوخته. مهر را و دلی که در میان را زدوده از همه‎جا. تنها خاطره مانده. چون بریده‎ای روزنامه که تاریخش سال‎ها پیش.. می‎دانم که تو می‎دانی دوست داشتن به کلمه نیست. به زبان نیست. گاهی نیمه‎ی بزرگ‎تر نارنگی‎ست که می‎شود سهم دیگری. گاهی سرخی خون شاتوت است و لب‎خند‎ه‎ای بزرگ. دوست داشتن گاهی همین اندازه ظریف و ناگفته و گویاست. که لگدمال و نادیدنش.. نه، تو این‎ها را می‎دانی. حواست به دلم هست. که مهر تو مرهم. فردا می‎روم پرفورمنس موسیقی. پیشنهاد شهاب آگاهی‎ست. آخ که مده‎آش چه معرکه بود. می‎روم که زهر جمعه را بگیرم. زهر هنوز نبودنت را. راستی، ماجرای طعم تمبر را می‎دانی؟ بماند نامه‎ی بعد.

قربانت
من
گفت
شعر که خانه نمی‎شود
وقتی آواره‎ای
مادر نمی‎شود
وقتی نفس نمی‎تواند
یار نمی‎شود
وقتی نیست
به گندمزاران پایین دره نگاه کرد
باد می‎وزید
همه‎جا باد می‎وزید


-الیاس علوی-

چهارشنبه

احمقانه این‎که عصر به محض ورود، به حمام سرک کشیدم. داخل کمد نگاهی انداختم و حتا کابینت زیر سینک را هم وارسی کردم. چه کنم؟ ترس توی دلم مانده. خانه تاریک است تا بتوانم پنجره را خوب ببینم. به کوچک‎ترین صدایی سرمی‎گردانم سوی پرده و تصور می‎کنم کسی صورتش را چسبانده به شیشه. دلم می‎ریزد از این خیال مدام. ولی صدای شهر پابرجاست. سگی پارس می‎کند. موتوری گاز می‎دهد. صدای بسته شدن دری، بوقی، خنده‎ی زنی، جرنگ دسته کلیدی، به‎هم خوردن بشقاب‎های چینی، تلفنی که زنگ می‎زند. و من که توی این تاریکی و تنهایی دلم می‎خواهد سر بگذارم ته بازوت و پلک ببندم و برام کتاب بخوانی. کاش بودی تو. می‎ترسم..

تنهاییِ داغمه بسته یا بازگشت با دست چپی که کرخت و دردناک است

من دیگر هیچ کجا نیستم. هیچ کجا. دیشب او با خشم نامه داده بود. سعی کرده بود جانب احترام را چون همیشه نگه دارد. ولی خشمی لای کلمه‎هاش بود که دستش را در هوا تکان می‎‎داد تا بگوید گور بابای همه چیز! گور بابای تو! برو به جهنم! یا هرچه.. بعد هم نامه‎ی دیگری رسید. می‎خواستم بعد از مدت‎ها فیلم ببینم. دیروز کمی حالم آرام گرفته بود. روزها با خودم حرف می‎زنم. چانه‎ام را با دستی می‎گیرم و خیره می‎مانم به صورتم. نهیب می‎زنم خود را. مهار می‎کنم خود را. و گاهی نوازش. باورت هست؟ گاهی در خیال دست می‎کشم به نازکای موهای کنار گوش. نرم و پیوسته. می‎گویم دخترکم، قربان چشم‎هات که تکیده، آرام بگیر. می‎گویم تو عزیز منی. این همه بالا و پایین را تاب آورده‎ای، این روزها هم سر. می‎گذرد. می‎روی. رخت می‎بری از این شهر. از این حال. دست می‎کشم زیر چانه‎اش به نوازش. کناره‎ی گردنش که دوست‎تر دارد. باریکه‎ی لطیف یخ‎کرده‎ی انگشت‎هاش را دست می‎گیرم. دخترکم، آرام بگیر. تو هم باز دلت گرم می‎شود. لبت به خنده شکوفه می‎زند. آرام بگیر جان دلم. بله، روزها این‎طور می‎گذرد. کسی چه خبر از حال آدمی دارد؟ کسی چه خبر از التهاب آدمی دارد؟ همین من! سرریز خشم بودم و کلمه‎ها روی زشت‎شان را نشان می‎دادند. فریاد می‎کشیدم سطر به سطر. حالا از موج افتاده آن طغیان. ها، این را می‎گفتم، که دیگر هیچ کجا نیستم. عکس‎ها و صداها و نوشته‎ها را دورریختم. انگار سپرده باشم‎شان به فراموش‎خانه‎ای عظیم. ذره‎هایی را فرستاده باشم به دل کهکشانی تاریک. گم شده باشند. دیشب که آن اتفاق افتاد و کسی را نداشتم حرف بزنم و قلبم درد می‎کرد و وحشت قورتم داده بود، دیدم این‎جا را نمی‎شود نداشته باشم. باید یک‎جایی باشد که حرف بزنم درش. با کسانی نامرئی. با کسانی که نیستند. دیدم همین یک‎جا و همین نوشتن‎ها خودش تسکین بوده و پناه. برگشتم که بنویسم. چه پریشان است نوشته‎ام. ها، این را می‎گفتم که دیروز بعد مدت‎ها کمی آرام گرفته بودم. تنهاتر شده‎ام. دوستی‎ها شده‎اند فاصله. شده‎اند سوءتفاهم. به هیچ بند شده‎اند.. بله، دیروز قصد کردم فیلم ببینم بعد مدت‎ها. من که عاشق «آینه» بودم و «ایثار» و چندتایی دیگر از تارکوفسکی که شعرند تمامی. آخ «آینه» را که حسرتی ماند بر دلم دیدنش با همراهی.. رفیقی به مهر تمام «استاکر» را رسانده بود که ببینم. که رویایی را به شکوفه نشانده بود. بله، دیشب همین که فیلم را به دل لپ‎تاپ کهنه فرستادم، نامه‎اش رسید و بعد هم نامه‎ای دیگر و حالم دیگر شد. بغض داشتم و کسی از التهاب آدمی چه می‎داند؟ یا من از حال دیگران؟ ما می‎نویسیم و زخم می‎زنیم. می‎خواهم رها کنم. مهار کرده‎ام پیش‎تر. هیولای مرور تا استخوانم را جویده بود. زنجیر از هیولای نسیان گشودم که بیفتد به جان گذشته. همه چیز را تکه‎پاره کرد. همه گوشه‎های زندگی‎م را جوید. به خودم رحم نکرد حتا. این نسیان دهشتبار!  پاک کرد و دور ریخت و سوزاند. بله، این را می‎گفتم که به سختی تن به خواب سپردم دیشب. فیلم را هیچ ندیدم و مچاله شدم زیر پتو. از چهار گذشته بود که با صدای آهن‎پاره و کوبیدن و این‎ها پریدم از خواب. صدا به قدری بلند و ترسناک بود و من به کسری از ثانیه فکرم هزارچیز عَلم کرد. گفتم طوفان است که افتاده به جان آهن‎پاره‎های همسایه و هوهو می‎کشد به دریچه‎ی کولر و.. گفتم حشری گربه‎ها بالا گرفته و افتاده‎اند به جان هم و.. ولی جیغی درکار نبود. همه‎ی این فکرها با ذهنی هنوز خاموش و گنگ در فاصله‎ی سه قدمی گذشت که خود را برسانم به پنجره. صدا همچنان به قوت خود بود و بلند. حس کردم کسی روی کولرم دارد تقلا می‎کند. کولر چسبیده به پنجره و پنجره‎ی بی‎حفاظ هم باز! ترسیدم و صدا گم شد در گلوگاهم. به دریچه کوبیدم و فریاد زدم هی! هی! می‎لرزیدم. هیچ کلمه‎ای نداشتم. کمکی، فریادی، هیچ! مردکی شبانه از آن ارتفاع پرید توی حیاط. در را گشود و خودش را انداخت به کوچه. حال من؟ کسی چه می‎داند. حیران و ترس‎خورده و لرزان. درِ نیمه‎باز حیاط را می‎دیدم و صحنه و صدا توی سرم تکرار می‎شد. آمده بود روی کولر من که از پنجره بیاید داخل؟ که چه کند؟ من چه دارم مگر در بساط؟ دیوارهای دوسوی خانه که حفاظ دارند! این همه را به جان خریده بود که چه؟ بعد وهم آمد. گفتم همه چیز خیالات بوده. هم صدا، هم تنی که پرید و شانه‎ای که از در بیرون شد. انکار، یک‎جور مکانیزم احمقانه‎ی دفاعی بود شاید. نمی‎دانم. همان‎طور سرپا می‎لرزیدم و هنوز سایه‎اش در نور کوچه تکان می‎خورد. تردید داشت که برگردد؟ پاهاش آسیب دیده بود؟ چه باید می‎کردم؟ لال بودم. ترسیده بودم. به ذهنم رسید که نور خانه شاید فراری‎اش بدهد. لال بودم هنوز. چراغ روشن و به حیاط رفتم که در را ببندم. می‎لرزیدم و قلبم همه‎ی خون تن را از دریچه‎ای کوچک و ضعیف پمپاژ می‎کرد. گوش‎هام داغ بود. شقیقه‎هام می‎کوبید. زانوها سست. حال بدی بود. فریاد خفه بود و خطر گذشته بود و تنهایی و ناامنی داشت خفه‎ام می‎کرد. صبح از روی چارپایه دیدم سقف کولر جابه‎جا فرورفته و رد تقلایی روی غبار و رد باران و این‎ها مانده است. پنجره‎ی بی‎حفاظ و بی قفل و ترس. بله، برگشتم تا این‎جا بنویسم از ترس و تنهایی‎ام. بلکم آرام بگیرم. از حال و التهابِ هم چه می‎دانیم ما؟ کاش بودی تو..

یکشنبه

پناه می‎برم به پیراهن تو از شر تنهایی رانده شده..

دخترک دلش می‎خواست خودش را گلوله کند توی آغوشت. صورتش را بچسباند به گرمای سینه‎ات. موهاش را نوازش کنی. آهسته بگویی «هییسسس، چیزی نیست. آروم، آروم.» بعد پیرهنت خیسِ اشک شود. همان‎طور سرش را بفشاری به سینه‎ات. خودش را گلوله کند، گم کند توی آغوشت. شانه‎هاش بلرزد و پیرهنت خیسِ اشک شود. آهسته بگویی «هییسس، من این‎جام که. آروم، آروم.» دخترک دلش می‎خواست همه‎ی زهرِ توی تنش قاطی اشک بریزد بیرون. دلش می‎خواست نامی داشتی و بلد بود و صدات می‎کرد میان هق‎هق. دلش می‎خواست دست به مهره‎هاش بکشی که چون شاخه‎ی گره‎دار کاج، جسته بیرون. دلش می‎خواست همه‎ی زهرِ توی تنش، توی دلش، قاطی اشک بریزد بیرون. دلش می‎خواست زخم روی دستش پاک شود، محو شود. مثل عکسی که صبح تماشا می‎کرد. یک مشت شاه‎بلوط ریخته تو گودی دست‎ها و زیر بلور آفتاب گرفته رو به دوربین. زخمی درکار نیست. آبیِ رگ‎ها سرِ جاشان نشسته‎اند. خط زشتِ سفیدِ جوش‎خورده‎ای درکار نیست. دخترک دلش می‎خواست پناه بگیرد میان امنِ سینه‎ات. دخترک بدجور دلش می‎خواست و این‎ها را که می‎نوشت، گلوله گلوله اشک می‎ریخت..

چهارشنبه

طعم تمبر- سی‎وهفت

امروز، روز صلح است. درخت اگر دیدی، شاخه‎هاش پُرستاره، تبر نزن!
امروز، روز صلح است. و من هنوز نام تو را نمی‎دانم.

طعم تمبر- سی‎وهشت

(حذف شد)