پنجشنبه

«جهان با تو خوش است»- سه

خواسته‌اند وسط بازار پرشلوغ زندگی‌م هر هفته چندساعتی را خلوت کنم به هوای تماشای فیلم. من چشم‌هام پیاله‌ی خونِ خستگی‌ست و از خمیازه‌ی مدام خجل‌ام. گفته‌اند اولین رج، فیلم محبوب توست. دیدن استاکر روی پرده و در خانه‌ای خوش جانم را تازه می‌کند. محو و مبهوت قاب‌های شگفت‌ایم! مرد، زائرها را می‌رساند به اتاقک سکوت و جذبه... اما هیچ‌یک شهامت نمی‌کنند با عمیق‌ترین آرزوشان روبه‌رو شوند!
من آه می‌کشم. خم می‌شوم رو به پرده. سرمی‌گردانند به صورتم. می‌پرسند دلت هست بار بعد آینه ببینیم؟ از کجا این آرزوی کهنه را دانسته‌اند؟ این آرزوی کهنه‌ی محالِ نشکفته را؟ که هرگز اعتنایی نصیب آینه‌بینی باهم نشد؟ بیرونِ خانه ماه کامل است. انگشت‌های باریک را لغزانده‌ام تا نیمه‌ی چپ دنده‌هام. صدای قلبم نمی‌رسد به تو؟

یکشنبه

صندوقم را باز می‌کنم و پیغام نون می‌چکد به عمیق‌ترین حفره‌ی قلبم. به چاهی عمیق و دست‌نارس! «چه تاریکی زیبایی!» قطره چون گوهری فروافتاده از چلچراغی‌ست. نون از کسی یا جایی نقل کرده؛ «باوان» در کردی همان جگرگوشه است. لایه‌ی دیگرش از بابان می‌آید به معنای خانه‌ی پدری، فراتر از جگرگوشه. اخت و آمیخته به مهر. من سر فرومی‌برم به چاه و آه برمی‌آورم از موج‌دایره‌های این فروافتادن. براش می‌نویسم، گویی سال‌هاست کلمه‌ای به مهر نشنیده‌ام. یک تعبیر عاشقانه‌ی خالص. براش می‌نویسم دل‌تنگِ یک جانِ خشک‌وخالی‌ام...

شنبه

شنبه‌ی نازک

دخترک از اولین سفر دونفره‌اش برگشته و کیسه‌ای گوش‌ماهی گذاشته کنار کتابخانه. من پاهای دردناک را دراز کرده‌ام نزدیک پنجره‌ی قدی و تردِ آب‌دار گلابی وحشی سرانگشت‌هام را مرطوب و شیرین کرده. خانه خالی‌ست و شنبه نازک. پرده را به عادت معمول کنار زده‌ام تا گلدان‌ها سیرابِ نور شوند. شنبه بایست پشت میز و تلنبار کار می‌گذشت اما قاعده را دیگر کردم. من را بریدم از عادت معمول و نشاندم به تماشای سایه‌ی پرنده‌ها روی سنگ مرمرین خانه.
به ساق‌های کرخت و نیمه‌جان فهماندم وقت مرگ نیست! وقت فقدان و ازپانشستن هم! هشت کیلومتر پیاده توی تهران چرخاندم‌اش! از میدان ونک تا پس‌کوچه‌های انقلاب! گفتم ما سخت‌جان‌تر از آنیم که ببازیم به حزن یا مرض! و بعدتر تا ارتفاع دوهزاروپانصد متری، حدود هفت کیلومتر بردم‌اش تا قله‌ی اول! گذاشتم از عطر گردوها مست شود. عاشق سرخ شاه‌توت‌ها شود. به سگ‌های مسیر غذا بدهد. و برود کنار آتش کوچک آهسته دراز بکشد بر تن سنگ.
حالا ساق‌های دردناک را سپرده‌ام به نور و گلابی وحشی و سکوت و عکس‌های مرد عکاس را ورق می‌زنم که حیات دوباره‌ی جان‌سختم را ثبت کرده.

سه‌شنبه

«چون آخرین غریوِ یکی زخم‌خورده»

من فریاد نکشیدم. هر بلایی به سرم آورد، فریاد نکشیدم و بهمن اندوه بود که همه‌چیز را در خود خفه می‌کرد. فریاد نکشیدم. حتا آخربار حذر کردم از گریه. چون شکنجه‌گری، دست را گذاشتم بر گداخته‌ی سرخ و چون شکنجه‌گری هزارباره سخت‌دل‌تر گفتم، فریاد نزن! هیچ مگو! هیس!
هرچه کرد، فریاد نکشیدم. هرچه این چندسال به سرم آورد، فریاد نکشیدم. خودم را غرق کار کردم. بخشیدم و دویدم و هرچه در راه بود به دوش گرفتم و قلبم خفه بود و تقلام بیش از جانم. دویدم و تن را خسته به خواب سپردم. آن‌قدر خسته که از رویا بازمی‌ماند حتا. دل را دواندم و هیچ خوراکش ندادم. دل را گداختم و هیچ مرهم‌اش ننهادم. گفتم برای دردِ دست‌مالی شده‌ی باطل، سوگواری احمقانه‌ترین است! گفتم وقت‌کشتن است و نباید که این‌بار از پا بنشینی و با همه‌ی توان کمان‌ات را بکش ای آرش! می‌گفتم، «تو تخمی نمی‌پراکنی که در همه‌جا سربرآورد. تو خود خواهی رست، مثل درخت که در زمستان می‌میرد و در بهار دوباره می‌روید.» و «آرش با همه‌ی اندوه خود رو به سوی دیگر کرد.» هرچه کرد، فریاد نکشیدم. چون تکه‌ای آهن‌ربا میان پاره‌آهن‌ها غلتیدم و سنگین و سنگین‌تر شدم. غلتیدم و دویدم و راه به حزن ندادم. «جنگاوری که سخت‌ترین جنگ‌افزار او، چوب‌دست چوپانان بود.» «و او کینه نمی‌دانست.» بخشیدم و پذیرفتم و باز از ریشه آتشم زد و هیچ نگفتم. دو ماه به چشمم سالی آمده بس که فکر را پس رانده‌ام. دهان بستم و در خود ریختم و حالا تکه‌هایی از تنم رو به خاموشی‌ست! دو انگشت دست چپ و ساق پای چپ تا زانو. انگشتان پای راست به تمامی. کرخت و خواب‌آلود و بی‌حس. اول‌ها یکی‌دو ساعت در اوج کار گره‌گره می‌شدند و حالا عضوهایی نیمه‌جان‌اند و ازدست‌رفته گویی. می‌گوید این فریاد تن توست! بفهم! من فریاد نکشیدم و اشک را پس راندم و اعتراض نکردم و «اکنون آرش از بانگ خود به ترس می‌ماند.» «روزگاری در من جز مهر نبود، اما اکنون بیزارم!»

یکشنبه

من چاهى را تعليم كرده‌ام
كه به آبى نمى‌رسد ولى
چه تاريكى زيبايى! 

-بیژن الهی-

شنبه

می‌پرسد نامش را که می‌شنوی چه برات زنده می‌شود؟ می‌گویم جزءبه‌جزء بوسیدن پلک‌هاش! صورتش میان تاریکی بود و من آن‌قدر نزدیک که نفسم می‌نشست به پیشانی‌ش. چشم‌ها را می‌بست. عجیب و ناب‌ترین تجربه‌ی بوسیدن! آن‌طور نرمی نازک پلک‌ها و ابریشم روشن مژه‌هاش مماس بر رنگ‌پریده‌ی تب‌دار عاشق لب‌هات...

جمعه

«جهان با تو خوش است»- دو

بگویی این سینه‌ی من، بیا و ریشه بدوان. بگویی جان من امنِ کهنه‌ترین درخت دنیاست. بگویی کهکشانی ستاره لای شاخه‌هات داری و آخ از تو. بگویی درختِ جانِ کیستی تو؟ بخندم من. تنیده در تو. بخوانم من، آن درختی کو شود با یار جفت. بخندی تو. جان و جهان خرم شود.

چهارشنبه

داروگ‌نامه- سه

حتا روزهای بلند تابستان هم کم و کوتاه‌اند برای زندگی فشرده‌ای که چیده‌ام. وقت برگشت از کار، چراغ‌برق خیابان‌ها روشن‌اند. سرای‌دار راه می‌افتد توی طبقات تا پنجره‌ها را ببندد و روشنایی‌ها را خاموش کند. می‌بیند من هنوز پشت میز فرورفته در صفحه‌های مرکب، در تقلام. جای سرخ عینک روی تیغه‌ی بینی و دوانگشت کرخت شده‌ی دست چپ را نمی‌بیند اما. پاکشان می‌رود طبقه‌ی دیگری و صدای تقه‌های موس می‌پیچد به خالی دفتر.
سوای کارمندی، به گرده‌ام وظیفه‌ی سنگین دیگری هم هست. یعنی پذیرفته‌ام و او از خوشی فریاد کشیده! پاییز دو اجرای عموم داریم و زمان‌بندی هر دو پروژه را باید موبه‌مو بنویسم و اجرا کنم و ناظر باشم و... این‌بار حرف زده‌ایم و اعتراف کرده که دیگر تن داده به همراهی دستیار! تن داده و مسئولیت سنگینی گذاشته به دوشم. هرروز با دو تیم جدا در ارتباطم و متن‌ها دو دنیای متفاوت‌اند و بازیگرها دو گروه سوا. قرار است نیمچه اجرایی هم در کلیسای کهنه‌ی کوچکی باشد و سخت هیجان دارم از پیچیدن آوازها میان صحن و ستون‌ها و قوس بلند پنجره‌هاش.
برنامه‌ی کوچِ پنهانِ زمستانه هم هست. کلاس‌های آخر هفته هم برجاست. پنج‌شنبه‌ها تا ظهر، و از عصر تا شبِ تاریک دو سوی بیگانه‌ی شهر. جمعه‌ها از صبح تا شبِ تاریک، دورترین گوشه‌ی در ارتفاع شهر. و دوشنبه‌ها.. و مشق‌ها و تمرین‌ها و دیدارها و دویدن‌ها و خستگی و خستگی و خستگی.
در عین هزارپاره‌شدن، سبکی حرکت رو به جلو! سبکی پریدن و در گِل نماندن و دور شدن. سبکی حاصلی داشتن و پیش رفتن. سبکیِ قدکشیدن و بالیدن درخت در شوره‌زار و به شکوفه نشستن‌اش در زمستان!

داروگ‌نامه- دو

در همهمه‌ی کافه بی‌پرواتر حرف می‌زنیم. روز شلوغی‌ست و هوا دم‌کرده‌ست و تَف آفتاب مرداد هنوز از جان غروب دست نکشیده. تکیه‌گاه صندلی کوتاه است و من کمی رو به لیوانم قوز کرده‌ام. جیغ میز سمت چپی صدای محیط را دمی خاموش می‌کند. بچه گربه‌ی بازیگوشی دوتا پنجه‌ی کوچکش را می‌کوبد به منگوله‌ای که از کیف زن آویزان است. چشم‌هاش سرخوشانه برق می‌زند. زن اما پاها را جمع کرده بالا و التماس می‌کند یکی این هیولا را دور کند از جانش. بچه را می‌گذاریم روی پا و با لیوان کاغذی سیرابش می‌کنیم. نگاه می‌کنم به زبان صورتی‌اش، به گوش‌های ابلهانه‌ی بزرگش و چشم‌هاش که می‌بندد و آب می‌خورد. نگاه می‌کنم و می‌دانم که از تحریم و تهدید و انقلاب و اعتراض و مرگ، هیچ نمی‌داند. من هم چشم می‌بندم روی سیاهی‌های فزاینده‌ی این روزها. تمام یک‌ساعت بعدی که حرف می‌زنیم را گلوله می‌شود کنار کفش پارچه‌ای خاکستری‌ام و هرازگاه با دم باریک نمدی‌اش ضربه می‌زند به قوزکم. او که مقابل نشسته، از هم‌افزایی می‌گوید. که دوتا دایره‌ی مثبت اگر درهم بتنند، یک دایره‌ی مثبت بزرگ‌تر شکل می‌گیرد. که اگر دو آدم شاد رفیق هم باشند، شادی بزرگ‌تری رقم خواهد خورد. می‌گوید در تحلیل سیستم‌ها مبحث سینرژی فلان و بهمان است. که اگر یکی تلخ باشد و غالب، دیگری به قعر می‌رود. در قعر هم خوشی در انتظارش نیست. آن‌جا پر است از دایره‌های غم‍زده یا زهرآگین. این است که تا ابد بدمی‌آورد و... سینرژی من را یاد سین می‌اندازد. که تمام سعی‌اش تزریق حال خوب بود و ایده‌های ناب و مراقبت. او ادامه می‌دهد، آدم‌های دوروبر را باید غربال کرد! دایره‌های خوب را نگه‌داشت و از سیاه‌چاله‌های مکنده گریزان بود. می‌گوید جهان به سختی و تقلا افتاده و نفس کم است. چرا همان ته‌مانده انرژیِ به‌زور هم‌آمده را بدهیم دست دایره‌های انرژی‌خوار و سقوط کنیم؟ تا یک‌جایی حواسم به دم بازیگوش گربه هست و به خوش‌آوایی صدای دو جوان ارمنی کنار دست و به حرفِ در میان. چراغ‌های تراس کافه یکی‌یکی روشن می‌شوند. بادبادک گفتگو را باد می‌برد اما. او خم می‌شود و از گلوله‌ی گربه‌ی آرمیده کنار پام، عکس برمی‌دارد. می‌گوید چه امن و آرامی تو. من آدم‌های دور و نزدیک را می‌شمارم. دایره‌های روشن و تاریک زندگی‌ام را. 

شنبه

«جهان با تو خوش است»- یک

من شیفته‌ی جاده‌ام وقتی چشم‌های تو از فرمان به جاده و از جاده به نیم‌رخم در نوسانی دل‌انگیز است. من شیفته‌ی سفرم وقتی گشاده‌دستی آسمان و درخت‌ها، ریه‌هام را انتظار می‌کشند و تو در کناری و امن. من رشته‌های نازک قلبم را به جست‌وجو روانه کرده‌ام. رشته‌های لرزان زرگون ظریف را. با قلبم با تو حرف می‌زنم. با قلبم تو را می‌یابم. با قلبت مرا درمی‌یابی. مرغ جانم را پناه می‌دهی. و هم‌آغوش دست‌های تو، جهان خوش می‌شود به حتم.

چهارشنبه

«در ستایش دست‌ها»

مجموعه‌ی در ستایش دستی که «حرفه هنرمند» ریخت روی دایره، تنها چیزی بود که توانست این چند ماه اخیر به غلیان‌ام وادارد. من دست‌های زیبا را بیمارگونه می‌ستایم.  پرهیزی ندارم از نوازش دست آدم‌های ناآشنا. اگر توانم بود هزاران قطعه عکس برمی‌داشتم از دست‌های مردمانِ دور یا نزدیک.
اول کلمه‌ها، آهنگ صدا، دست‌ها، دست‌ها، دست‌ها، دست‌ها، دست‌ها و عطر نهفته‌ی گلوگاه آدم‌هاست که می‌تواند دلم را... که آخم را...

یادگار سرخ



چراغ‌های میهمانی را کشتند و در ازاش نور پرپرزن شمع کاشتند جابه‌جای خانه. بنفش جان‌بخشِ دسته‌ای اسطوخدوس درون گلدان بود. پناه بردم به بهارخواب خانه. شرابم کنار دست و ماه در مقابل. سرو قدافراشته‌ای به تاریکی حیاط تکیه داده بود. کاکل‌اش از بام می‌گذشت و به ماه می‌رسید. به ماهِ فروشده در سایه. حبابی سرخ و تاریک که آونگ مریخ آویخته بود به انتهاش. کنجی، تکیه بر نرده‌ها نصیبم شد. نشسته بر حلقه‌ای سیاه جای صندلی. یک گوشه‌ی تهرانِ ویران بودم میان غریبه‌های دور و نزدیک. یک گوشه‌ای در تاریکی رو به نور سرخ تک پنجره‌ی همسایه و بوی تند مرغوب شراب دست‌ساز و سکوت شهر. شب از نیمه گذشته بود و من بلعیدن بریده‌های نور را تماشا نشسته بودم. خیره و بی‌حضور در مکان. این خاطره‌ی سرخ و تاریک و طولانی را با خودم خواهم برد از تهران و سنجاق خواهم کرد به دیوار اتاقی در شهری دور، مملکتی دیگر. و به یادش هربار وردی را زمزمه خواهم کرد که بوی اقتدار می‌دهد و نرم‌آسایشی ناب.

سه‌شنبه

«سی‌پاره منم ترک چله کن»

چهل‌وپنج روز گذشت. بوف زیر روزهایی که از پسِ هم گذشت، مدفون بود. زیر قطار اتفاق‌هایی که برای کلمات سوت می‌کشید، بی که مکثی و مجالی. و من اندکی هم از پا ننشستم! بوف مدفون بود و من در شتابی سرسام‌آور! و آنچه به یکدیگر پیوندمان می‌زد سکوت بود و سکوت و در معرض غیر نبودن. می‌نوشتم اما در خاموشی. می‌دویدم اما پنهان از چشم اغیار. بی که هویدا کنم چه بر من رفته و چه پیشِ روست. حالا این من‌ام، دوباره این‌جا. با کلماتم زاده می‌شوم. با کلماتم به پرده‌ها جان می‌دهم و به اراده‌ای حیات می‌قاپم از همه‌شان!

شنبه

بعد از غم‌باری کلمه‌های من، (این) پست آیدا اومد بالا. جوری از هق‌هق سرریز شدم که باورش سخته. جوری از حسرت به خودم پیچیدم که باورش سخته..

تونل تمام‌نشوی کلمات

حالِ او خوب است. خوب و سرخوش. مثل قبل‌ها، قبل‌ترها. برای او نه خانی آمده و نه خانی رفته. اصلا آب از آب تکان نخورده. حتا خلاص هم شده. سرخوش‌تر از قبل. انگار من استخوانی در زخمش بوده‌ام. خاری در گلوش. خاکی در چشم‌اش. انگار رنج بزرگی می‌برده از برگشتن و کنار من بودن. رنج می‌برده و خشم داشته از تحمل حضور من. طوق سنگینی بر گردن و صلیب عظیمی بر دوش‌اش بوده‌ام. من نگفته بودم بازگردیم. من هیچ نگفته بودم. خو کرده بودم به بی‌اویی. خو کرده بودم به فراموشی. گرچه سخت بود. [نخوانید. دیگر این‌جا را نخوانید. این حرف‌های تکراری اگر اسباب آزارتان است، نخوانید لطفا. شما برام عزیز و محترم‌اید، بسیار. و هیچ دلم نیست ملال ماسیده‌ی کلمات این صفحه طبله کند روی حال صبح و غروب‌تان. اما نمی‌توانم ننویسم. می‌فهمید؟ وقتی آشفته و حال‌خرابم، نمی‌توانم ننویسم. انگار با خودم حرف زده باشم از چیزی. گفته باشم و سبکی زودگذری آتشم را از ولوله انداخته باشد. بوف برام همین بوده این سال‌ها. نه روزنگاری بوده و نه ادای فرهیختگی و گنده‌نویسی. حالی هجوم آورده و نوشته‌ام. چه خوب و چه بد. گمانم وقتی باید رو به شما این‌ها را می‌گفتم. اینکه از دید شما گیر کرده‌ام روی دوری باطل، خوشایندم نیست. ولی تنها مفر و پناهم همین‌جاست. من نزد دیگران خموشم. رفیقی نیست که دردهای تکراری بیدزده‌ام را مدام بریزم به دامن‌اش. دور از انصاف هم هست. بوف تونلِ تمام‌نشوی نیایش است مثلا. من تنهام، می‌رانم و ردیفِ بی‌پایان چراغ‌ها را می‌بینم. می‌رانم و با خودم حرف می‌زنم. به صدای بلند و تا ابدیت تونل. تمامی ندارد. تمامی ندارم.] گرچه سخت بود ولی تاب آورده بودم. برگشته بود و مشتی مهر گذاشته بود برابرم. گفته بود با خودش تنهایی کشیده و رسیده به نقطه‌ی تصمیم. تصمیمی استوار و فکرشده. گفته بود همه روزن‌ها را سنجیده. گفته بود مثل باقی تصمیم‌های محکم زندگی‌ش که تا آخر خط پاشان ایستاده و نتیجه گرفته. گفته بود آمده با هم پیر شویم. و بعدتر؟ همان فروکش همیشگی. همان نخواستن‌های همیشگی. همان سگ‌محلی‌های دردآور. مثل غذایی نیم‌خورده و ماسیده و بویناک به کناری گذاشته شدم. بعد هم نتوانستم ادامه دهم. سخت بود؟ حالا او سبک‌تر از همیشه و رهاتر از قبل‌ است. نه! هیچ پی‌جوی احوالش نبوده‌ام. نیستم. اما می‌دانم که حالش خوش است و جانش رهاست. مثل وقتی توی خیابان انقلاب، پشت ردیف درخت‌های دانشگاه سرخی سیگارش را دیدم و شبانه نامه‌ی بازگشتش از هزارها کیلومتر دورتر رسید. مثل وقتی آن کوه یخ عظیم را می‌دیدم توی سینه‌اش و او انکار می‌کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر که می‌دانستم و محقق بود. همه‌ی این حرف‌ها به چند؟ مفتِ چنگِ زمان! وسط اثاثیه‌ی درهم نشسته‌ام و پاهام از درد گره‌گره است و روی غبار صورتم ردِ اشک. کاش دوباره ازین چاهِ مکدر به سلامت بیرون بیایم. دوباره بوف رنگ دیگر بگیرد و نفسم تازه شود. کاش بگذرد و روزها نو شوند. خسته‌ام.

چهارشنبه

دوتا هلوی کوچک چروک ته یخچال خاموش. یک لیوان سفال آبی‌رنگ توی ظرفشویی. کپه‌ای روزنامه روی صندلی. هفت کارتن کتاب تکیه بر دیوار. دو جعبه‌ی مختصر ظرف و ادویه و بنشن. یک چمدان لباس. من با دامنی بلند نشسته‌ام کنار آینه. چون نگهبان سنگی این دخمه. بی‌صدا. خاموش. آدم‌ها می‌آیند و سرک می‌کشند و نمی‌پسندند و لب ورمی‌چینند و می‌روند. لامپ حمام سوخته. کمدها خالی‌اند. بزرگ‌ترین بغض جهان در معبر گلوگاه من خیز برمی‌دارد تا پلک‌های پُرآبم و فرومی‌کوبد به سینه‌ام. خیره‌ام به لاک اناری لب‌پرِ پاهام. و تا لبِ جان خسته‌ام از آدم‌ها. گفته بود هرکجای دنیا که باشی روزی پیدات می‌کنم و زندگی می‌سازیم. ته این بن‌بست پیدام کرد و از پا درم‌آورد. سایه‌ی زنی می‌بینم به شوق ایستاده در چارچوب و آغوش گشوده رو به رزهای کوچک مینیاتوری. سایه‌ی زنی مچاله شده روی فرش و صدای دری بسته. تمام حکایت این خانه همین دو سطر و بس. مجسمه‌ی زنگار بسته‌ی سنگی آهسته اشک می‌ریزد. کوچه‌ی بن‌بست آکنده از صدای اذان. نقطه‌ی پایان.

دوشنبه

داروگ‌نامه- یک

امروز دوتا پروانه‌‌ی کوچک دیدم. می‌گفت پروانه‌ها نشانه‌های خِردند. کاش میان همه دانسته‌ها این حقیقت ساده و انسانی و بی‌شبهه را هم می‌دانست، هر رنجی که عامدانه بر دیگری روا کنیم، شاخه‌ای از درخت خرد را به شعله کشیده‌ایم. امروز دوتا پروانه‌ی کوچک دیدم. دلِ خوشی ندارم ازشان. برای من نشانه‌ی وحشت کودکی‌اند.
امروز سالن پرواز خالی بود و سفید. کیف سبزآبی کبود را گذاشته بودم روی زانوها. به چمدان‌ها نگاه می‌کردم، به غرفه‌ها، به آن‌سوی دیوار شیشه‌ای. به بال‌های بزرگ.
بوی گسِ نیم‌ترشِ شراب می‌داد دست‌هام. شب پیش گرفته بودم زیر بطری و زخم را غسل داده بودم.
فکر می‌کنم هر مرض بدخیمی یک لحظه‌ی خلاء دارد. لحظه‌ای غوطه‌وری و سکون. بی که دردی، بی که انگار پیش از آن هم دردی. صبح توی سالن پرواز دچارش شدم. باد خنکی می‌آمد و من نشسته بودم و هیچ‌چیز توی سرم نبود. نه بوته‌ی خار گذشته و نه آن‌سوی دیوار شیشه‌ای حائل. انگار دست کشیده باشم به جای دکمه‌ای که افتاده. بی که چشم بگردانم زیر صندلی‌ها. جهان مغشوش نبود. یک نخ ناچیز ارغوانی آویخته مانده بود از جای دکمه. می‌فهمی از چه حرف می‌زنم؟
برای ستاره‌ی قطبی چندخطی نوشتم. گاه ستاره‌ی قطبی حلول می‌کند در آدمی. کسی که راه را بلد است. آرام و مقتدر. می‌دانم اگر گم‌شده‌ی شبانه‌ی دشتی باشم هم، ستاره حلول می‌کند در صدای باریکه‌آبی و تپه‌ی آشنا پیداش می‌شود. براش نوشتم علاج باش. و نقطه گذاشتم. یک اخترک گم‌شده بودم میان میلیاردها چشمک‌زن دیگر. نوشتم راه نشانم بده. و نقطه گذاشتم. پرسیدم صِدام می‌رسد به تو؟ بوی گسِ نیم‌ترشِ شراب موج زد در سفیدی ساکن فضا. و نقطه گذاشتم.

یکشنبه

آخ گروشکا، آدم دردش را کجا فریاد کند؟ منی که پسِ هزار جان‌سختی و درد خوب شده بودم عاقبت. دوام آورده و سر بلند کرده بودم. محکم و قوی و دل‌خوش. تا دوباره آمد و با همه زورش لگد زد به ظرفی که در خشک‌سالی قطره‌قطره پُر کرده بودم. تا دوباره آمد و ظرفِ هزارتکه‌ی بندزده را گذاشتم پیشِ پاش...

جمعه

موسم هجرت

کلید را سپرده‌ام به صاحب‌خانه. وقت‌هایی که سرِ کارم، می‌آیند برای دیدن خانه. با خودم تصور می‌کنم وقتِ بازدیدِ چنددقیقه‌ای و یک‌دور چشم گرداندن چه‌ها دستگیرشان می‌شود از زندگی‌ام؟ دهان گود گلدان و جای خالی دسته‌ای رز مینیاتوری صورتی را می‌بینند که روزی به شوق تمام هم‌آغوش هم بودند؟ تنها عکس بچگی‌های زن که گوشه‌ای از شکاف آینه و قابش جا خوش کرده را چه؟ با آن موهای تراشیده و چالِ خنده‌اش توی آغوش جوانی‌های مادر. همین‌طور که خانه را برانداز می‌کنند، می‌بینند زن چند شیشه‌ی بزرگ سنگ شکار کرده و ظرفی بزرگ‌تر هم میوه‌ی کاج؟ تنها اشیاء زینتی خانه‌ی کوچکِ بی نور و هوا. می‌دانند پشت هر سنگ کدام خاطره از کدام سفر پناه گرفته؟ وقتی در حمام را باز کنند، رد عشق‌ها و اشک‌ها پیداست؟ پای پنجره‌ی کوچکِ بی‌مقدار نمی‌پرسند این سکوی عریض و طویل به چه کار است؟ پیدا نیست کسی چارزانو نشسته آن بالا و پک می‌زند به سیگار و دیگری ایستاده این پایین و قاشقکش را فرومی‌برد به ظرف بستنی شکلاتی؟ از صاحب‌خانه نمی‌پرسند چه بر سر ریسه‌ی درناهای دل‌تنگ آمده؟ بوم‌های تکیه بر همِ نقاشی‌ها را اگر ببینند چه؟ خیال نمی‌کنند زن غوطه در اندوهِ تماما سرخی‌ست؟ رد دایره‌ی شمع‌ها را پی نمی‌کنند روی میز؟ نمی‌پرسند شبانه‌ی خانه و پرپر شمع ترکیب دل‌انگیزی بوده یا نه؟ دست به ردیف افقی و عمودی و تلنبار کتاب‌ها می‌کشند؟ می‌فهمند عصاره‌ی گیلاس زمستانی برای یک قوطی کرم ساده زیادی شاعرانه است؟ آن چهارتکه سفال روی رف را چه؟ ردیف لباس‌های آویخته و خاطره‌ای که بر یقه‌ی هرکدام‌شان است چه؟ از آن پیراهن توردوزی طوسی پرسیده‌اند چرا هرگز مجال پوشیدن‌اش پیدا نشد؟ آنکه پا به زیرزمین  تنگ گذاشته، قدش بلند است یا کوتاه؟ هوای سرش را داشته وقتِ ورود؟ موج اندوه را حس کرده در چارچوب در؟ یا نه، فقط پرسیده اجاره به چند؟ کدام قبض‌ها مشترک‌اند و وضع آنتن‌دهی این پایین چه‌طور است؟
من اما به گمانم همه قاب‌ها بی که مخدوش شوند از ما به‌جا می‌مانند و می‌گذریم. آغوشی اگر یا نفرتی. لبخندی اگر یا فریادی. من عطر گیلاس زمستانی و صدای زنگوله و چند لکه سرخ غلیظ می‌گذارم و می‌گذرم.

چهارشنبه

کابوسِ سرخ

کیلومتر دوازده جاده مخصوص بود. ایستاده بودم کنار جاده. بلندتر از همه درخت‌ها بودم. بلندتر از همه ساختمان‌های اطراف. سوله‌های بزرگ ایران‌خودرو واگن‌های صامت آبی‌رنگی بودند زیر پاهام. حفره‌ی بزرگی توی سینه‌ام بود و درد نمی‌فهمیدم. کلاغ غول‌پیکری منقار کریه و سیاهش را فرو برده بود به حفره و رگ‌هام را یک‌به‌یک بیرون می‌کشید. ایستاده بودم و درد نمی‌فهمیدم هیچ. بزرگ‌راه غرقِ خونی سرخ و غلیظ می‌شد. هردم جاری و چسبنده‌تر. هیولایی بودم با چشم‌هایی باز. با کلاغی میانِ سینه. یک میوه‌ی کوچک کاج را توی مشت فشار می‌دادم و خرد نمی‌شد انگار. با درد و اشک بیدار شدم نیمه شب.

از خلال نامه‌ها- هشت

می‌دانی وعده‌ی پوچ به چه می‌ماند رفیق؟ چون لاشه‌ی آماس‌کرده‌ی سگی مرده‌ست، گیر کرده در راه‌آبی. جوی جاری امید و اعتمادت را بدل به گندابی می‌کند سراسر عفن!
نشانه‌های کهولت چون قارچ‌های خودروی بی‌محل از جاجای تن‌اش سربرآورده‌اند. لک‌های قهوه‌ای پشت دست‌هاش، پای گودال چشم‌هاش. بیرون‌زده‌ی استخوان شست پا. سوار شدن انگشت‌های پا برهم.  تُنکِ موهای سر، ریختن موهای دست و پا. چروکِ پلک‌های بلندش. ماتِ آب‌آورده‌ی چشم‌های یشمی‌اش. پوست آویخته‌ی گردن و شُلِ از شکل افتاده‌ی بازوهاش. این قارچ‌های زوال. این روینده‌های لعنتی. قدش آب رفته و انگشت‌هاش زمخت شده.
آلبوم را ورق می‌زنم. قدِ کشیده و موهای روشنِ تا شانه‌هاش. برقِ سبزِ آهوی چشم‌ها. پوستِ برگِ گل عطری‌اش. تنِ تراش‌خورده‌ی زیباش.
توی آینه گونه‌اش را می‌فشارد به رنگ‌رفته‌ی صورتم. می‌گوید دخترکِ جوان و زیبای منی. به تسخر می‌خندم. لب‌ها را کج می‌کند به بوسیدن‌ام. بازوم را فشار می‌دهد به نرمی سینه‌اش. می‌گوید غصه ازت دور باد. می‌گوید قسمت و بخت‌ات بلند و خوش. می‌گوید تنهایی‌ات پشتِ کوهِ دور. می‌گوید دلت گرم و امیدت زنده. می‌گوید عشق‌ات به‌دل و آینده‌ات سبز و شاد. می‌گوید و به تسخر می‌خندم.
پسرک تب‌ولرز کرده. حوله‌ی نم‌دار می‌گذارم به شکم کوچک و پاهای لاغرش. رطوبت بدل می‌شود به بخار داغ. دمی می‌لرزد و پتو می‌خواهد و دمی انگشت‌ها را می‌لغزاند زیر خنکای حوله. صدای ناله و نوحه از مسجد بلند شده. یکی از لیالی قدر است گویا. آن بیرون جماعتی کتاب به سر گرفته‌اند و ایمان دارند سرنوشت‌شان رقم می‌خورد امشب. من حوله را هشتادبار می‌شویم و تَف کوره‌ی پسرک هشتادبار خشکش می‌کند. پیشانی‌اش را نوازش می‌کنم. خال کوچک پای رستنگاه موهاش را. از اینکه مادرش بی‌خبر از احوالش است دلم فشرده می‌شود. از مادر بودن بیزارم. وحشت بزرگم از قلب کودکی‌ست که در زهدانم بتپد و از من جان بگیرد و سلول‌به‌سلولش بزرگ شود. با آن پلک‌های بسته‌ی بزرگ. رگ‌‌های آبی زیر پوست نازکش. با انگشت‌های باز و تن مچاله‌ی شناورش. دلم آشوب می‌شود. دیدن زن‌های آبستن هم می‌ترساندم حتا. نمی‌توانم هرگز این‌ها را تاب بیاورم. پسرک ناله می‌کند. اشکم سرازیر می‌شود روی گونه‌ها. حوله را می‌گذارم روی گرگرفته‌ی چشم‌‌هام. روی دل آتش‌گرفته‌ی نومیدم. صدای ضربان قلب کودکی تکه‌تکه گوش‌هام را می‌انبارد...

سه‌شنبه

زن در قاب تصویر کمی جابه‌جا شد. دست پیش آورد و مدادی گذاشت زیر دوربین. عقب رفت و نشست وسط کادر. لبخند رضایت زد و لب به حرف گشود. آن مثال جادویی را کلمه به کلمه ادا کرد. پرسید خاطرتان هست وقت کودکی، اول‌باری که قد و عقل‌تان رسید به کلید برق چه حالی داشتید؟ آن لحظه که رفتید روی پنجه و انگشت اشاره را فشردید روی مربع کوچک، پسِ آن تقه‌ی کوچک را یادتان هست؟ وقتی اتاق‌تان روشن شد و هیولاهای تاریکی خزیدند به پشت‌وپسله‌ها شما پادشاه جهان شدید. با همان یک کلید کوچک انگار کردید روشنی توی دست‌های شماست. به خیال‌تان شب و ترس و وهم را تارانده‌اید. که درست هم همان بود. هنوز دیگران ترس‌ها و ناتوانی‌هاشان را زورچپانِ مغزتان نکرده بودند. هنوز بن‌بست‌های بی‌تلاشِ خسته‌شان را حقنه نکرده بودند. نمی‌شودهای تسخرزن‌شان را. ناممکن‌های ترسناک‌شان را. کلید روشنی و خوشبختی همان کلید ساده‌ی کوچک چراغ بود براتان. زن این‌ها را گفت، مکثی کرد، عینک گرد و بزرگش را روی تیغه‌ی بینی جابه‌جا کرد و ادامه داد؛ هرصبح خالی از همه انباشتگی‌های پوسیده‌ی گذشته و سالیان، کلید را بفشارید و در عمارت روشن‌تان شاهی کنید.

دوشنبه

از خلال نامه‌ها- هفت


توی ترافیک همت، بین ماشین‌ها راه می‌رفت و دسته‌ی کوچک والک رو می‌گرفت سمت شیشه‌ها. بهار و صورت خوش تو یک‌جا ریخت به دلم.
دوتا دفتر سیاه کنار بالشم جاگیر مانده‌اند این همه وقت. چهارسال تمام شده که از خانه‌ی او بیرونم و تنها. مادر اما وفادارانه هفته‌ای دوبار دستمال می‌کشد به سیاهی تن‌شان و غبار می‌گیرد و می‌گذاردشان همان کنار بالش. انگار می‌کند بخشی از بساط خواب‌اند. بخشی از تخت که تکیه دارد به پنجره. تاریخ یکی‌شان ۸۷ است، ده سال پیش! دوتا داستان نیمه‌تمام نوشته‌ام و بسیار حرف‌های پاره‌پاره و گنگ. نشان از شب‌های خواب‌گریزی و ماخولیا. وقت هذیان و تب، کف دست را می‌گذاشتم به خنکای سیاه تن‌شان. گویی سختی و سیاهی‌شان به واقعیت دنیا برم‌می‌گرداند. و گاه با نوک ناخن‌ها ضرب می‌گرفتم تا کلافگی بگذرد. ورق می‌زنم، گوشه‌ای نوشته گره کن تمام فروخورده‌ات را! پرت می‌شوم به هشتاد‌وهشت. گوشه‌ای چند نشانی نوشته‌ام، نشان از سال سخت بی‌کاری. از اداره‌ای به اداره‌ای ملتمس خزیدن و هیچ. گوشه‌ای فرانسه نوشته‌ام. صرف فعل بوده و تمرین املا. و چندصفحه دورترک از شبی که به صبح نرسید...

یکشنبه

تمام مسیر به رگه‌های نور چشم دوخته بودم، لای کبودی ابرهای دلخور. گذاشتم قطره‌های سرد تلنگر بزنند به بلندی انگشت‌هام. این‌طور ترافیک کشنده‌ی جاده را تاب آورده‌ام. ده شب رسیده‌ام به خانه‌اش. به ذوق تمام یک پاگرد آمده پایین. مثل منتظرهای بی‌طاقتی که آغوش‌شان لک زده برای فشردن گرمای تنی. آمده و فشرده و غرولند کرده که باز لاغر شده‌ای. توی چارچوب حمام ایستاده تا دست‌ها را شسته‌ام. در کمد را باز نگه داشته تا لباس راحتی پیدا کرده‌ام. همین‌طور سایه‌به‌سایه‌ام آمده. دوست‌داشتن‌اش منتشر در هوا. قلبم؟ فشرده... به ذوق تمام این ساعت شب پیاله‌ای مربای توت فرنگی گذاشته برابرم. انتظار کشیده برسم تا گرماگرمِ عطرآگینِ آنچه پخته را به دهان بگذارم. تمام صورتم لبخند شده بس که این زن، زندگی‌ست. زردالوی نوبر آورده و کنار گلدان بنفشه ایستاده تا یکی بردارم. آرام دست کشیده به موهای وزکرده‌ام. مرطوبِ هوا چنین‌ام می‌کند و او مکیف از نوازش. براش کودکی‌ام که شانه توی موهاش شکسته بارها. زنی سی‌وچند ساله نیستم با رگه‌های سفید و چینِ دور چشم و دلی خاموش. و خیلی آهسته پرسیده آن ساعت روز چرا به کار نبودی و صدات از دشت فراخی می‌آمده انگار! صدای گورستان را این‌طور شنیده. از لحن صِدام و صدای محیط همیشه حدس می‌زند کیفیت حالم را. و همیشه هم درست، بی‌لک و دقیق! نگفته‌ام ما که رسیدیم زن را گذاشته بودند توی خاک. نگفتم از بیل‌های پر و خالی. از گل‌های پرپر. از شیون. از مادری که زیر خاک، زیر باران شبانه‌ی گورستان، لالایی‌هاش را مرگ بلعیده. دستش را فشردم و گفتم، مربات بوی بهشت گرفته جونکِ دل!

شنبه

از خلال نامه‌ها- شش

تو برگ‌ها را می‌بینی که می‌جنبند. پشتِ نقره‌ای و روی سبزشان را توی چشم‌هات پرک‌پرک می‌کنند. نمی‌بینی از چه می‌جنبند و چرا. مثل آنچه جانم را لت می‌زند و پیدا نیست از چه دردی به دیوار می‌کوبم.

چهارشنبه

از خلال نامه‌ها- پنج

من این تکه از نامه‌ی الف را دست‌نویس کرده‌ام تا یادم بماند با جای زخم جنگیدن، خود جراحتی تازه‌ست:
«اما برای ساختن و دست به کار شدن، لازمه‌اش التیام زخم‌هاست. موافقم، آدمی به ذات سخت‌جانه. و التیام یابنده. برات طلب جان سختی دارم! و بهبود جراحت‌ها. و پذیرفتن جای جراحت. که رد زمان و جاپای زیسته.»

«اردیبهشت | از دست رفته است | و | زن | شمالِ افسانه‌هاش را ارغوان می‌خواند»

آن‌قدر رفتن و کوچ کردنم قطعی‌ست که از حجم پُرجانِ این قطعیت در خودم حیرت می‌کنم. از اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و تمام‌قد برای پیش بردنش وقت و جان می‌گذارم این روزها. من همیشه در سیالیت نسبیت غوطه‌ور بوده‌ام. همیشه منتظر بوده‌ام جایی، اتفاقی بیفتد یا احتمالش را آن‌قدر فشار می‌دادم به چشم‌های منتظرم که هم واقعیت محو و تار می‌شد و هم تصمیم بدل می‌شد به نویزهای سفید و خاکستری پراکنده. «بایست می‌ایستادم و جعبه‌ی شکنجه‌ی کوچک را از بالا می‌دیدم و پا بیرون می‌گذاشتم. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ پا بیرون گذاشتم.» پیش‌تر چنان یقین قاطعی سراغ نداشته‌ام در خود. نه، داشته‌ام! شبی که دستش را فشردم و گفتم «دیگر هرگز به زندگی‌ام برنگرد! هرگز!» مطمئن بودم که تمام شده. من از روی ریل بلند شده بودم که قطارِ بی‌رحمِ بی‌هدف بگذرد این‌بار هم. جان را برداشته بودم که دوباره تکه‌وپاره نشود. به یقین گفته بودم هرگز! و می‌دانستم این‌بار فرق می‌کند با قبل. تصمیم گرفته بودم و پاش بتن ریخته بودم که هیچ لرزشی شکافش ندهد دیگر. دل را فشرده بودم به مشت، به مشت سیمانی‌ام.
حالا آخر هفته‌ها مرد پای تخته، رو به شاگردها به زبانی بیگانه حرف می‌زند و من ریزریز یادداشت برمی‌دارم که سرم بالا باشد در آزمون سفارت. زندگی را خلاصه کرده‌ام در پنج‌شنبه‌هایی که سربالایی یوسف‌آباد را می‌روم بالا تا آواز بخوانم و عصر هم راسته‌ی شریعتی را می‌روم پایین تا کلمه‌های بیگانه‌ای برام آشنا شود. به مادر هیچ نگفته‌ام اما. به مادر، هیچ نگفته‌ام. [...] به هیچ‌کس هیچ نگفته‌ام از تصمیم. پرنده‌ی اتفاق را فشرده‌ام به مشت. از تماس نوک ظریفش با بندبند انگشت‌هام لذتی دردناک می‌برم؛ از دیدن سرخِ سردِ چشم‌هاش هم. این زمستان هر دو می‌پریم.