‏نمایش پست‌ها با برچسب صندوق زرد منتظر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صندوق زرد منتظر. نمایش همه پست‌ها

جمعه

اندر احوال چیشو ریو، لواشک زردالو و صلب پیری در انتظار پستچی

طی این ماه گمانم این سومین بار است نشسته‌ام روی چارپایه و از سرمای کاشی‌ها پاها را جمع کرده‌ام در سینه. و بریده‌های سیاه و خیس موها جابه‌جا هلال شده‌اند بر تنم و‌ مو بر اندام یخ‌زده‌ام راست شده. وقتی سرم را با حوله خشک کردم، توی آینه «چیشو ریو» نگاهم می‌کرد. با موهای سیاه و سیخ‌سیخ، چین دور چشم‌ها و نگاهش به دورها. خنده‌ام گرفت از این شباهت ساخته‌ی ذهن مغشوش.
بعد هم تخته‌ی پشت را چسباندم به رادیاتور و دمنوش گلپرم را جرعه‌جرعه نوشیدم. با این ذائقه‌ی جدید و عجیبی که پیدا کرده‌ام! یک بندِ انگشت لواشک می‌چسبانم به کام و از تماس گرمای مرطوب دمنوش با چسبناک میوه‌ی ترش، کیفور می‌شوم. حالا قیافه‌تان درهم نرود! حال آدمی متغیر است و گاه طعم‌های عجیب را خوش دارد.
با رفیق مجسمه‌سازم گپ می‌زدم که گفت آن موهای کوتاه‌شده را دور نریز لامصب! بعد تصویری فرستاد از کارِ در دستش. گفتم این که شبیه صلب پیرمردهاست! می‌خواهی آخر عمری موهام را بچسبانی به همچو چیز چروک و سرخ و مچاله‌ای؟! و قاه‌قاه خندیدیم. گفت عوضش ماندگار می‌شوی لعنتی.
با آدم‌هایی که نه می‌شناسم و نه دیدم‌شان، گپ می‌زنم. گمانم دو-سه روزی هست، به زبانی دیگر. همه‌ی حرف‌ها را باید با کلمات محدودی که می‌دانم به زبان بیاورم. انگار جعبه‌ی کوچک مقوایی چسبانده باشم دور چشم‌هام، دنیا به زبانی که نمی‌دانی چه تنگ و تار و ناقص است. پر از سوءتفاهم و برداشت‌های ناصواب. پر از شوخی‌های سبک و بی‌ریشه. این‌ها ور دندانه‌دار ماجراست. اما ور دیگری که سرخوشم می‌کند، همان ندیدن و نشناختن و گفتن و خندیدن است. کودک می‌شوی، نوپا، بی‌زبان و نامهم. با چهارتا کلمه‌ی بیگانه باید همه حرف‌های جهان را سرهم کنی. پوووففف!
برای لورا نوشتم هرروز صندوقم را می‌پایم تا جوابی برسد و ریشه‌های این آرزو را بکارم به تن آن خانه. نوشته، تو می‌توانی دختر جان، البته که می‌توانی! و حواله‌ام داده به نیکولو. گفته منتظر نامه‌ی او باش که کلید خانه دست اوست. اُویدیو هم برام آرزوهای خوش کرد و گفت به هرچه می‌خواهی، می‌رسی ژیلا جان. و من هم‌چنان در انتظار..

چهارشنبه

از خلال نامه‌ها- هشت

می‌دانی وعده‌ی پوچ به چه می‌ماند رفیق؟ چون لاشه‌ی آماس‌کرده‌ی سگی مرده‌ست، گیر کرده در راه‌آبی. جوی جاری امید و اعتمادت را بدل به گندابی می‌کند سراسر عفن!

دوشنبه

از خلال نامه‌ها- هفت


توی ترافیک همت، بین ماشین‌ها راه می‌رفت و دسته‌ی کوچک والک رو می‌گرفت سمت شیشه‌ها. بهار و صورت خوش تو یک‌جا ریخت به دلم.

شنبه

از خلال نامه‌ها- شش

تو برگ‌ها را می‌بینی که می‌جنبند. پشتِ نقره‌ای و روی سبزشان را توی چشم‌هات پرک‌پرک می‌کنند. نمی‌بینی از چه می‌جنبند و چرا. مثل آنچه جانم را لت می‌زند و پیدا نیست از چه دردی به دیوار می‌کوبم.

چهارشنبه

از خلال نامه‌ها- پنج

من این تکه از نامه‌ی الف را دست‌نویس کرده‌ام تا یادم بماند با جای زخم جنگیدن، خود جراحتی تازه‌ست:
«اما برای ساختن و دست به کار شدن، لازمه‌اش التیام زخم‌هاست. موافقم، آدمی به ذات سخت‌جانه. و التیام یابنده. برات طلب جان سختی دارم! و بهبود جراحت‌ها. و پذیرفتن جای جراحت. که رد زمان و جاپای زیسته.»

سه‌شنبه

از خلال نامه‌ها- چهار

خاطرت هست توی فیلم پدری بودِ اوزو، پسره بی‌قراریِ دیدار داشت و چیشو ریوی پدر هربار بهش تاکید می‌کرد، «یادت باشه پسر! همیشه باید همه‌ی تلاشت رو بکنی»؟ بعد پدره مُرد بی که دلِ سیر دیداری؟ خیلی خاطرم نیست آخراش اما یه بوی حسرتی مونده تو مشامم ازش. خواستم بگم حالا حکایت منه. باور کن دارم از دل‌تنگی می‌میرم. باور کن دارم از دل‌تنگی می‌میرم ولی دَم نمی‌زنم! دارم با همه‌ی جونم تلاش می‌کنم که از پا درنیام. دارم با همه‌ی جون و تن و دل و ذهنم تلاش می‌کنم که سر پا بمونم. به قول سین وقتی داری سکندری می‌خوری باید تندتر رکاب بزنی! حالا دارم تندتر رکاب می‌زنم که از کوه دل‌تنگی بالا برم. تندتر، تندتر. که جا نمونم. که بگذرم. که بالاتر برم.

چهارشنبه

از خلال نامه‌ها- سه

دیلماج عزیز
یک زمانی بی‎شک پیرمرد بوده‎ام. کم‎حرف و بی‎اعتنا و کند. از پشت چشم‎های آب‎افتاده‎ی طوسیم دنیا جغجغه‎ای بیش نبود. دهخدا خوب گفته: «چیزی از مس یا چوب که در آن سنگ‎ریزه کنند. بازیچه‎ی طفلان را، که چون بجنبانند آوازی برآورد.» جور عجیبی عجین‎ام با همچه آدم‎هایی، جفت‎ام، جورم. زود تن به قالب‎شان می‎سپارم.

دوشنبه

از خلال نامه‌ها- دو

با کلمه هیچ بیگانه نیستم. می‌توانم دست به رود کلمات ببرم و ماهی زرینی بیرون بکشم، نه رشته‌های پوسیده‌ی خزه را. می‌توانم به دل ماهی مهیب و سرگردان کلمه چراغی بیفروزم و راه بیابم میان تاریکی‌های نه‌گانه‌ی توبرتو. این ازم ساخته‌ست. بذر کلمه در دست‌هام. مشتی خاک برای این بذر که ببالد، هست؟ گوشه‌ای برای ریشه دواندن چه؟ عزم تجربه‌ای نو دارم و مسیری نو. 

یکشنبه

از خلال نامه‌ها- یک

دوتا نامه‎ی درفت شده داشتم به نشانی تو. حالا دیدم کلمه‎هاشان بیات شده. پوسته‎ای‎ست که افتاده کنار جاده و جانور ترکش کرده. از خودت برام بنویس. از احوالت. از صدای برگ‎های زیزفون.