سکوتِ منتشر...
سهشنبه
چهارشنبه
گفته بودم کاش بشود انگشتهام را فروببرم به تن گرم ماسهها؟ میسر شد. دریا ناگهان سوی دیگر جاده پدیدار شده بود و پاهام بیقرار. پابرهنه دویده بودم سمت موجهای بلند. شرابههای بلند سفیدش آویخته از صفحهای لغزان و تابدار. من؟ مست و تبدار و فریادزن. مثل اولین مواجههی کودکی با بیکران دریا میدویدم و موج پس مینشست و موج پیش میآمد و من فریادزنان عقبگرد میکردم و خندههای بلندم دریا را به ولوله انداخته بود. خورشید که سرخ و پنهان شد، من بودم و جاده و دستهام که کاسه کرده بودم برای دام انداختن نمبادِ شور. ماشین انباشته از بوی دریا بود و حنجرهام رها و سرم مست. صِدام میآمیخت با کهنهخشدار فرهاد و مرغ سحر میخواندم. «مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن»
دوشنبه
از آخ اگر بدانیها هزارهزار
امروز سرشارم از عشق و نور! قلبم چنانی سرشار که موج نور لبپر میزند از همه دهلیزهاش. میتوانم به رگهای کیهان نور بریزم امروز. چشمهام، سرریز. همه تکهها جای خود نشستهاند و تصویر به غایت و کمال رسیده. چرخدندهها جاگیرِ نقطهی درست شدهاند و حالا حرکت بینقص و ناایستاست. حرکت! بالیدن! نور در نور! گمانم است اگر به خاری خراش بیابم امروز، از آن باریکه هزارهزار پرندهی نور پرمیکشد بیرون! هزارهزار درنا، هزارهزار گنجشک، هزارهزار سیمرغ! یقین دارم و امنام و آرام و روشن. پوستهی آدمیام بر نوری سرریز و راهنما و رخشان و هر دم فزاینده!
سهشنبه
از خلال نامهها- چهار
خاطرت هست توی فیلم پدری بودِ اوزو، پسره بیقراریِ دیدار داشت و چیشو ریوی پدر هربار بهش تاکید میکرد، «یادت باشه پسر! همیشه باید همهی تلاشت رو بکنی»؟ بعد پدره مُرد بی که دلِ سیر دیداری؟ خیلی خاطرم نیست آخراش اما یه بوی حسرتی مونده تو مشامم ازش. خواستم بگم حالا حکایت منه. باور کن دارم از دلتنگی میمیرم. باور کن دارم از دلتنگی میمیرم ولی دَم نمیزنم! دارم با همهی جونم تلاش میکنم که از پا درنیام. دارم با همهی جون و تن و دل و ذهنم تلاش میکنم که سر پا بمونم. به قول سین وقتی داری سکندری میخوری باید تندتر رکاب بزنی! حالا دارم تندتر رکاب میزنم که از کوه دلتنگی بالا برم. تندتر، تندتر. که جا نمونم. که بگذرم. که بالاتر برم.
دوشنبه
جادوی ریشهها
همه چیز از مدهآ شروع شد. سال پیش به حال بیحد خرابی تنها رفته بودم تماشای نمایش و سه دقیقهی اول هوش از سرم پریده بود. تا جایی که سر آخر از پلههای سالن قشقایی چون دیوانهای بالا آمده و در محوطهی هزارسال آشنای تئاترشهر گم شده بودم! آرزو کرده بودم کنارشان باشم و دنیاشان را تجربه کنم. آرزویی سراسر دستنارس! منی که هیچ تجربه از نمایش نداشتم و هیچبرهیچ و حالآشوب بودم. و آنهایی که جادوی موسیقی و تن توی دستهاشان!
چرخدندهها اما چهطور چرخیدند؟ چرخاندم و چرخیدند تا اینکه دیشب کارگردان نازنین رو کرد به بازیگرهاش، «ژ نقاش است و مینویسد و از این به بعد کنار ماست. قرار است ایدههاش را بریزد به جان کار!» و من آرام و تماشاگر و لبخند به لب. آرزوی سراسر دستنارسی که قرار است برای فجرِ پیشِ رو هفتهای چهار شب پرومته تمرین کند و آنچه دلخواه بوده را تجربه. و در سکوت به ریشههای جانش وصلتر شود.
یکشنبه
شکوه تماشا- دو
وقت برگشت، گروه چندپاره شد و ما دوتا گم شدیم. خوشخوشک تپهها را رد میکردیم و کپههای علوفه و درختها را. از خودش میگفت و کنجکاوانه سوالپیچم میکرد. ریشههای گونهگون را نشانش میدادم و سنگ شکار میکردم. تا رسیدیم به درهای. یکهو بیتعادل لغزیدم روی شیب تندِ سنگزار تیز و با کف هر دو دست و زانوها فروافتادم. خودش را رساند تا وزن کوله بیش از آن پایین نکشاندم. شلوار روی کاسهی زانو پاره شد و خون دایره بست. کف دست چپ را نگاه میکردم تا بزرگی زخم را از انتشار خون تمیز دهم که یکهو -از سر غریزه شاید- دستم را قاپید و سر خم کرد تا خون را... حیران بودم که چهطور غریبهای میتواند چنان کند! به آنی دست را پس کشیدم با نگاه پرسشگرم خیره به چشمهاش! باقی مسیر به سکوت گذشت. از پشت، بند کولهام را گرفته بود و پابهپام آهسته و صبور پایین میآمد. تا پای درخت سیب وحشی پرخوشهای صِدام کرد! سر بلند کردم. «من اینجام. زیر درخت سیب.» تک افتاده و از بار سنگین و رسیده و بیدریغ. گم شده بودیم و زخم برداشته بودم و سیب میچیدیم...
شنبه
شکوه تماشا- یک
برنامهی گروه گذر از دشت بود و رسیدن به رشته قلههای سههزاروهشتصدمتری. چهارصبح کوله را گذاشتم روی زانو و ماشین حرکت کرد. جادههای پیچدرپیچ پای دماوند را به کندی تمام بالا رفت و من در سکوت این روزهام تماشاگر بودم و طلوع را انتظار میکشیدم. گرم کردیم و پشتِ سرقدم به راه افتادیم. آفتابگیر کلاه را کشیدم تا تیغهی بینی و جای پا را محکم کردم. با قدمهای کوتاه و متصل، تکیه بر تیزی سنگهای بیرونزده. فقط صدای نفسهام بود و وزن کوله و خنکباد صبح. تا پهنهی دشت پدیدار شد. دماوند یله داده بود به تودههای سپید ابر و مِه. ردیف رنگی چادرهایی که شبمانی کرده بودند. مثل گروه کولیها از دور دود آتشهاشان پیدا بود. زنهایی با موهای بلند و رها. و صدای خندهی جفتهایی که میدیدم. سکوت دشت رسانای هر جرنگ تردی بود! جابهجا مادیانهای به چرا، گلهای ارغوانی و آبی، زرد و سرخ. دشت پر بود از بوتههای گلپر و عطر جاماندهشان شبنمی بود روی پوست صبح. آخ از پونههای وحشی و تندبوی بینظیر! کمپ زدیم و چون مجهز نبودم تا دامنهها همراه رفتم و به قله نارسیده بازگشتم. آخ از حظ تماشا. از شکوه تماشا. از سکوت تماشا. به جان صخرهسنگها شورههایی بود از خاصیت معدنی دماوند گویی. زنگارهایی اخرایی، سبز، سفید. پرکهای کوچک به هم پیوسته. تنها به راه افتادم تا درختی وحشی و به بارنشسته از میوههای کال و زیر سنگی نشستم به مراقبه. به قول سین بودا شده بودم! پشت چشمهای بستهام، زاغکها بال میزدند و هر تاب بال را به وضوح میشنیدم من. زنجیرهی زنجرهها، زلال رودِ دورِ رونده، فروافتادن خردهسنگی، شیههی اسبی و زنگولهها، زنگولهها، زنگولههای پشت کوه. گاه ابر بود و گاه آفتاب. من زیر سایه نشسته بودم و باد از پیراهنم میگذشت. خارج از قاب جهان بودم و دماوند یله کرده بود و نزدیک بود و سبکبالی و آرامی...
زنی که زندگیست
وفای وعده کرده بودم به رفتن بازاربزرگ. زیر دالانهای پیچدرپیچ میان ولولهی جماعت ازش پرسیدم وقت کودکی شده از گم شدن بترسی هیچ؟ از رها کردن دست مادرت میان ازدحام غریبهها؟ و انگشتهای گرهدار گرمش را محکمتر فشردم به دست. طاقیها را تماشا کردیم. چرخ زدیم از راستهی فلانها رفتیم به دالان بهمانها. همینطور بیهدف، محض سِیر، محض سرخوشی. مردم را تماشا کردیم که همهچیز را قیمت میکنند. که بزازها چهطور طاقههاشان را باز میکنند و باز میبندند. که باربرهای چابک چهطور جماعت را کنار میزنند با چرخهاشان. به بازی نور و سایهی هر گذر نگاه کردیم. وقتی از شمایل گذشتهی بازار تعریف میکرد، میان همهمه و فریاد خاکشیرفروش و برس اینور بازارها و خردوکلان من فقط یک صدای آشنا به گوشم بود، رشتهای که وصل بودم به کلمههاش. رفتیم تا حیاط مسجدشاه. آفتاب ظهر آینه گرفته بود روی گلدانها و حوض، مادر جای خالی کبوترها را نشانم داد. جایجای بازار را داربست زده بودند به تعمیر و بازسازی و شکل ریختن. شب قبل پسرک گفته بود خواب دیده من عروس شدهام! از فرط خنده اشک نشسته بود به چشمهام. میگفت توی لباس بلند و سفیدت زیباتر از همیشه بودی. من و مادر به خنده و خاطرهی خواب رفتیم راستهی زرگرها. باریکهی انگشتها را میگذاشتم روی شیشه و نشانش میدادم، مثلا این یکی! و میخندیدیم و بازیگوشانه تا ویترین بعدی، تا انعکاس دوبارهی برق خنده و تاب موهام. جنبیدن لبهاش را میدیدم. دعای خیر و برق چشمهاش را. دستم را میفشرد و میگفت، «اون یکی چهطوره؟ هم سادهست و هم سفید. ولی مرد باید انگشتهاش باریک و بلند باشه برای همچو حلقهای.» میخندیدم و میگفتم «نه، دستهاش زمخت و کارگریه. جاشوی آبای دوره. خیلی دوستم داره اما.» کنار خندههاش خوشبختترین بودم. طلافروشی عراقی را نشانم داد که وقت نوجوانی از آنجا براش مریمی و چهوچه خریده بود مادرش. با اندکاندک پساندازی، برای دخترک سبزچشم زیباش. با آن چادرهای نازک و گلدرشتی که سرش میکشیده و... من کنار زن خوشبختترین بودم. ازینکه قاب نشانم میداد برای عکاسی. ازینکه یخدربهشت خوردیم دوتایی و انگور خریدم براش. ازینکه میان آن همه آدم درهم هزاربار سرگرداندم و بوسیدمش به مهر تمام. من کنار زنی که خسته و به شوق توی ایستگاه نشست تا روانهام کند، خوشبختترین بودم. که اتوبوس دور میشد و او سلانه میرفت و لبهای جانم به خنده بازمیشد از دیدنش و دست تکان میدادم براش. تا همیشه بماند برام.
چهارشنبه
از خلال نامهها- سه
دیلماج عزیز
یک زمانی بیشک پیرمرد بودهام. کمحرف و بیاعتنا و کند. از پشت چشمهای آبافتادهی طوسیم دنیا جغجغهای بیش نبود. دهخدا خوب گفته: «چیزی از مس یا چوب که در آن سنگریزه کنند. بازیچهی طفلان را، که چون بجنبانند آوازی برآورد.» جور عجیبی عجینام با همچه آدمهایی، جفتام، جورم. زود تن به قالبشان میسپارم.
دوشنبه
از خلال نامهها- دو
با کلمه هیچ بیگانه نیستم. میتوانم دست به رود کلمات ببرم و ماهی زرینی بیرون بکشم، نه رشتههای پوسیدهی خزه را. میتوانم به دل ماهی مهیب و سرگردان کلمه چراغی بیفروزم و راه بیابم میان تاریکیهای نهگانهی توبرتو. این ازم ساختهست. بذر کلمه در دستهام. مشتی خاک برای این بذر که ببالد، هست؟ گوشهای برای ریشه دواندن چه؟ عزم تجربهای نو دارم و مسیری نو.
شنبه
از اول بهار دیدم امسال آدم رکود نیستم هیچ. یکیدوماهی سرگرم دورهی ویرایش شدم به لطف نون. بعدتر اثاثکشی بود و ماجرای تمرینها و پرفورمنس پیش آمد پشتبندش. جادوی آن کار که تهنشین شد رفتم سراغ کتابفروشی محبوبم تا آخر هفتهها داوطلبانه کمک دستشان باشم. میان قفسهها و بوی جنونآمیز کتابها حالم بهتر خواهد بود. و دیدن آدمهای جدید هم تجربهایست که ازش پرهیز داشتهام به دلایلی. حالا که قرار نیست با همهشان بجوشم و همپیاله باشم، لبخند میزنیم به هم و کتابم را میگذارم روی پیشخان در حالی که انگشت اشاره حواسش به صفحهی خوانده هست. لبخند میزنم و قفسهی مالوف را چون دروازهای و راهی نشانشان میدهم. اما کتابفروشی و گهگداری شنا افاقه نیستند انگار. همراه گروهی کوهنورد کهنهکار شدهام. آخر هفتهها پوتینها را ورمیکشند و کلاه آفتابگیر پیشانیشان را میپوشاند و میزنند به بلندای صبور. آهسته آهسته تا صخرهای که پذیرات باشد و بنشینی به تماشا. افق، دیگر دیوار نزدیک روبهرو نیست یا کدورت شهر. گاهی باید مردمکها را پربدهی تا دورها. خوب خاطرم هست این تماشای دوردست را که یادم داد. برای ح از حالم نوشتم. گفت، روزی معجزه از جایی سرک میکشد که خیالت هم نمیرسد. گفت دنیا حالاحالاها خوبی و قشنگی بدهکار توست. القصه زندهام و منتظرم نویدی که ح داد زودتر تقه بزند به پنجرهام. گفت، دوام بیار. دوام میآورم من هم.
چهارشنبه
از خلال کتابها- یک
روباشف آخرینبار که به زندان افتاده بود بارها کتک خورده بود، ولی دربارهی این روش (شکنجه) فقط شایعاتی شنیده بود. یاد گرفته بود که هر درد جسمانیِ شناختهشدهای قابل تحمل است. اگر کسی پیشاپیش بداند که دقیقا چه بلایی قرار است سرش بیاید، میتواند آن را مانند یک عمل جراحی -مثلا کشیدن دندان- تحمل کند. خبرهای واقعا بد فقط خبرهای ناشناختهاند که به فرد هیچ فرصتی برای پیشبینیِ عکسالعملها و هیچ مقیاسی برای محاسبهی ظرفیت مقاومتش نمیدهد. و از همه بدتر ترس از این بود که آنموقع کاری بکنی یا چیزی بگویی که قابل جبران نباشد.
-ظلمت در نیمروز، آرتور کوستلر، ترجمهی مژده دقیقی-
دوشنبه
شما هم نفس عمیق بکشید و چون درد دارد، نخوانید!
اول بایست نفس عمیق بکشم. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس...
بعد بگویم که این اولین و آخرین توضیحیست که در بوف مینویسم! اینجا خلوت من است و شما را به خدا کنجکاویها و قضاوتهاتان را ببرید جای دیگر!
شمایی که پیغام دادی، «منظورت از زنک هرز! فلانیه؟ چطور می تونی فرشته ای مثل اونو اینطور بدنام کنی؟ من سال هاست از نزدیک می شناسمش. ازون مهربون تر نیست! (...)» شمایی که از نشانهها و آن عکس دستهجمعی زنک را شناختی، اینجا دوستان دیگری هم دارد که بوف را میخوانند. وقتی از ماجرایی بیخبری، انگ دشمن به من و تاج فرشته به کسی نبخش! یکبار برای همیشه مینویسم که چرا تنها آدمی که در زندگی هرز خطابش کردهام، اوست!
زنک آشنا بود با من. به واسطهی دوستان مشترکی که یکیشان هم «او» بود. من هم از مهربانی بیغش و خوشدلیاش شنیده بودم و با ذوق فرشته خطابش کرده بودم پیش از اینکه دلم را بدراند از هم! اول اینکه قرار بود از حالم برای «او» خبر بگیرد بس که دلسوز و مهربان بود! ولی خبر خودکشیام را به تمام آنانی که نباید رساند و من در بدترین حال ممکن و در گریز از همه باید جواب میدادم به غریبههای کنجکاو به واسطهی لطف زنک! گذاشتم به حساب دلسوزیاش و نه نافهمی و دهنناقرصی! بعدتر چه شد؟ خب برام آدم مهمی نبود. یکی بود از هزارهای در فاصله. توی آن مهمانی کذا هم بود. مهربان و معصوم و دوستداشتنی و چه و چه. بعدتر چه شد؟ من از ماجرای هفت فروردین خلاص نشده بودم به کل. ضعف داشتم و خشم داشتم و بیمار بودم هنوز. هیچکس زیر بالم را نگرفته بود به ترمیم. وضع بهتر نشده بود. دارو میخوردم. قوهی تحلیل نداشتم. منگ بودم. ضربه مهلک بود. درد داشتم. از پس زندگی برنمیآمدم. توی همان مهمانی دستبند پهن چرمی به دستم بود. چندنفر از آن جمع میدانستند ماجرا چیست؟ شما میدانی وقتی کسی تیغ میکشد به رگ و مشتمشت دارو میریزد به حلق، چه حالی داشته که رسیده به آنجا؟ چه حالی دارد توی همین نقطه؟ سخت است فهمیدن اینها؟ درک فرابشری میطلبد؟ وقتی توی مهربان آن جانور دیگر را ملامت میکنی که به سبب حرفهاش تیغ کشیدهام، و به قول خودت برای غریبهها شفاف میکنی که از آن جانور فاصله بگیرند، میآیی و از شکاف همان زخم خونچکان خنجر شهوتات را دوباره به قلبم فرومیبری؟ تو هم؟ همانطور؟ بدتر از رفتار آن جانور خیّر؟ تو دیگر چهجور ظالمی هستی؟چهطور هرز خطابش نکنم؟!
هرروز! هرروز! پیغام میداد که پرانرژی باش! که تراپیستم فلان راهکار را داده و بهتر است وقتی یکبار تجربهات با «او» شکسته و خراب شده، دیگر اشتباه نکنی و ادامه ندهی و... هرروز! هرروز! پیگیر این بود که کار جدیدی برام دستوپا کند. چرا؟ چون با «او» همکار بودم. میگفت خانهات را عوض کن که پیدات نکند! از همهجا بلاکش کن. وقتی «او» نمیتواند تصمیم بگیرد تو قاطع باش! همین حرفهای گندیدهای که برای هم در آستین داریم. میگفتم هنوز دلش با من است. به صراحت نوشت که «او» (...) خورده! شمایی که گفتی حق ندارم هرز خطابش کنم، میدانی چرا؟ چون... آخ لعنت به همهتان! مرور شکنجهام میدهد... چون همان حین تناش غرق لذت بود با او؟ میفهمی یعنی چه؟ میگفت فاصله بگیر تا به تمامی جاگیر شوم! میگفت سفر برو! خوشحال باش! وارد رابطه شو! از تجربههای بسیارش میگفت! ازینکه لذت هدف غاییست! میپرسید هنوز برات مینویسد «او»؟ و جواب بله بود. و به واسطهاش مصاحبههای کاری، زیاد میشد یکهو! استیکرهای دوستانهاش سرریز میکرد! کتابهایی که میفرستاد تا زنی قوی باشم و راهکارهای موفقیت و مثبتبینی و زهر هزار مار دیگر! چرا؟ چون لذت خوابیدن با «او» زیر دندانش مزه کرده بود؟ بله! آخ... اینها کلمههای من نیست! اما چهطور هرز خطابش نکنم؟!
میگفت به خاطر پدرش از همه مردها کینه برداشته! میگفت نقشه میکشم براشان و با مهر پیش میروم و همینکه دلشان لرزید، رهاشان میکنم! میگفت سالهاست که این انتقام من است و دل بستن احمقانهست! ازدواج ناکامش هم مزید بر علت. بعد میدانی چه گفت؟ هان؟ گفت مردی را انتخاب کردهام این اواخر و براش نقشه کشیدهام و با تراپیست کوفتیام ازش گفتهام و... من؟ «ای جان دلم! بس که خوبی تو، شک نکن دلش میره برات.» مرد که بود؟ از که حرف میزد؟ میدانی شما؟! چرا اینها را به من میگفت؟ به منی که حالم... به منی که یکسر ماجرا... چهطور هرز خطابش نکنم؟!
میخواهی بدانی وقتی فهمیدم، چه کردم؟ حتا کلمهای بهش اعتراض نکردم! به خدای واحد حتا کلمهای به زبانم نیامد. فقط برِ اتوبان مدرس یک شبی زیر باران اندرونم را بالا آوردم... وقتی فهمید که میدانم چه کرد؟ از همهجا بلاکم کرد. زهرخند...
دوستی ازش پرسیده بود چهطور همچو کاری کردی با ژ؟ گفت: «ما که رفیق جینگ نبودیم!» بله، جوابش همین بود. بله، اگر تا به حال با پارتنرت نخوابیده برای این است که یکی مثل شما رفیق «جینگ» میشود و یکی مثل من «مستحق» رنج! این فرق رفاقت من و شماست. میدانست با رفیق نباید اینطور تا کرد. پس چرا سعی کرده بود رفاقت کند با من؟ چرا هرروز! هرروز! لعنت به همهتان... تف به رفاقتی که هیچ بویی از اخلاق نبرده. گه بگیرند آن مهربانی را که خرج میکرد! به همان دوست گفته بود ژ غمگین بوده و مرد را خوشحال نمیکرده! من میتوانم اما! به همان دوست گفته بود ژ سه سال توی رابطهی اشتباهی بوده و من به آنی کنار میگذارم اگر رنجی در میان باشد! گه بگیرند دروغگوییات را! چهطور هرز خطابش نکنم؟!
و روزی از جانور و زنک هرز نوشتم: از آدمای خیلی خوب بترسیم. از همونا که دست رفاقتشون رو یه جوری دور گردنت حلقه میکنن که دیگه راهی برای نفس هم نمیذارن! از همونا که مثلا با معصومیت تمام میخوان به رختخوابت بخزن و خیلی نرم ازت میخوان «کمی» جا بازکنی براشون. یا اونایی که دستشون به پارتنرت نرسیده و میخوان خیلی خیلی رفیقانه و معصومانهتر انتقامش رو از توی ازهمهجابیخبر بگیرن. از آدمای خیلی خوبی که اتفاقا چهره و وجههشون رفیق و خیّر و مهربونه! که از قضا اصلا براشون مهم نیست بعد از ابراز «خوبی»شون چی به سرت میاد. اصلا به نظرم در پوستین «معصومیت» و «خیلی خوب بودن» میشه جهانی رو از هم درید یکتنه! که رد دندونهای معصومیتشون تا ابد روی اعتماد آدمی میمونه!
به قدر کافی حرف زدهام. جزئیات بیشماری از سرم میگذرند. حالم دیگر شده، خراب شده... هرچه باشد «او» هم ماندن با زنک را انتخاب کرد. شما هم رفاقتت را بچسب چون توی دستهی «جینگ»هایی و مثل منی که ذرهای آزار نداشتم براش، «مستحق» خیانت نیستی. بزرگترین لطمهاش بیاعتماد شدنم بود/هست به هرکه با لبخند پیش میآمد/میآید.
والسلام
یکشنبه
«در دلم کنم جستوجوی تو»
رادیو صدای پسزمینهی زندگی مادر است. وقتی زبری گردههای نمک را میمالد به تن بادمجانها، مثل قدیم که ماهیهای کولی را اینطور نمکمال میکرد و بعد برشتهشان. وقتی عینک نزدیکبین را میگذارد رو قوز کوچک بینی و سنگریزهها را از برگچههای آویشن جدامیکند و میراند به کنارهی سینی. رادیو همچنان وزوز میکند. وقتی عصرها برای پسرک هستههای هندوانه را از سرخی شیرین میکشد بیرون. وقتی اولین دانههای زرد ذرت زیر دستهاش به صدای تقی پف میکنند و یکی بعد از دیگری قابلمه را لبالب، رادیو آواز ارزانی میخواند براش. یا خبرهای تکراری نیمساعت یکبارش را به خورد لیوانهای آویختهی زیر آبچکان میدهد. مادر قربانصدقهی بنفشههای آفریقایی، حسنیوسفها یا مخمل شمعدانیهاش میرود و رادیو نرخ هرروزهی دلار را میگذارد روی پیشخان. وقتی روی چارپایهی سرخش نشسته و میدانم پاها را جمع کرده زیر زه چارپایه و گوشی را تکیه داده به شانهاش، رادیو لای حرفهامان تحقیقات آبکی دانشمندان را قرقره میکند. مادر بوی کهولت گرفته. از شیارهای گردنش که میبوسم. از شلوارهای گشاد گلدار خانگیش که لق میخورند. از دندانهایی که چندچهارشنبه پیاپی کم و کمتر شدهاند. از اینکه دستهی ساک پارچهای خرید را نمیتواند مشت کند بس که آرتروز گره انداخته به انگشتهاش. از اینکه بی رادیو نمیتواند. بوی کهولت گرفته مادرم. مادر منی که نه رادیو دارم و نه جعبهی احمقها. نه بنفشههای آفریقایی توی زیرزمین نمورم جان میگیرند و نه نوهای که ازم کیک تابهای کدوحلوایی بخواهد. میدانم رادیو همدم مادریست که تنها نیست. رادیویی که به گوشش خوانده آدمهای تنها هشتادوچنددرصد زودتر از دیگران به مرگ نزدیکاند. مادری که نگران بوی کهولت من است! نگران بیهمدمی من. براش از تصویر خانهای گفتهام آفتابرو با گلدانهای سبز آویخته از پنجرههاش. از زنگاری دیوارها و رنگبهرنگ کتابخانهاش. گفتهام توی همچو بهشتی تنها نیستم مادرکم. گفتهام هیچ رویایی دستنارس نیست. بگذارد رادیو هرچه میخواهد بگوید. ولی اینسوی خط اشکهام رسیدهاند به غبغب کوچکم. و زمزمه کردهام طاقت بیاور باز.
از خلال نامهها- یک
دوتا نامهی درفت شده داشتم به نشانی تو. حالا دیدم کلمههاشان بیات شده. پوستهایست که افتاده کنار جاده و جانور ترکش کرده. از خودت برام بنویس. از احوالت. از صدای برگهای زیزفون.
شنبه
سهند میگوید، مرگ و دوست و امید نجاتبخش هستند براش. من اما قطعیتی ندارم. نمیتوانم بشمارم و ردیف کنم. گاهی حضوری، تپشی، گاهی هیچ. از خودم میپرسم عشق نجاتبخش نیست؟ نبوده هرگز؟ و پوزخند میزنم به کلمهها. کف دستها را میگذارم روی گرگرفتهی پلکها. و شهابی خاموش میشود جای دوری از کیهان. پاره سنگی سرد فرومیافتد. به هدیهی میلادش فکر میکنم که هرگز اعتناش نکرد. به هدیهی میلادش، به صدای سِدخلیل، به «شوق وصل»، به «دردمند فراق». به آخ... به میم و سین که از لگدمال غرورم گفتند. پناه میبرم به آب. به صدای شکافتن آب. به اشکهایی که پاری عصرها عینک شنا را خیس میکنند. مثل نهنگی مرده شناور میمانم. از یاد میبرم چه و که و کجا هستم. زمان میایستد. پوزخند میزنم به کلمهها، به نوشتن، به ادامه. سکوت میکنم. و شهابی خاموش میشود جای دوری از کیهان. پاره سنگی سرد فرومیافتد.
جمعه
طعم تمبر- پنجاهوشش (از درفتها)
پارهی یکم
حرکت اتوبوس شش صبح بود و من ششوهفت دقیقه بیدار شده بودم! آن هم از صدای باران یکریز تیرماه تهران! نه آن هلاک گرمای روزهای قبل و نه این باران دانه درشت بیهوایی که هوار شده بود بر سر لوکیشن و همه بساط تصویربرداری! فقط کوله را چنگ زده و زیر باران دویده بودم. خستگی تن میگفت تعجیل بیهودهست و باران ریشهی برنامه را زده بیشک. من اما میدویدم. نیمساعتی منتظر جاماندهها بودند که رسیدم. برهوت اطراف کوره شده بود گِلزار و آسمان هم پوستین نمناک ابر کبود به سر کشیده بود.
پارهی دوم
یکی یک آجر چسبانده بودیم به سینه. تجسد جان عزیزترین از دست رفتهمان. باید زل میزدیم به بلندای سپیدارهای سر تپه و راه میافتادیم سمت گورستان فرضی. مگر پاها رمق حرکت داشتند؟ مگر میشد عزیزترین را زیر خاک تنها گذاشت و بازگشت؟ بی هرگز گرمای تنش؟ بی هرگز صداش؟ بی هرگز برق خندهاش؟ بی دستهاش؟ و آخ... چنگ زده بودم به خشت و گریسته بودم. ازم ساخته نبود رهاش کنم. چندمتری میرفتم و باز به شتاب برمیگشتم و آغوشش میگرفتم. گمانم این پلان را دوسه باری گرفته باشند. آن تکهی بازگشت و دستهای آویختهی خالی و نگاه تهی و یکبهیک زیر بار اندوه فروافتادن را هم. و هربار جان کنده بودم...
پارهی سوم
خاکآلود و خسته، وقت استراحت گوشهای مچاله شده و چشمها را بسته بودم. کف اتاقک چهارمتری کارگاه سیمانی بود و میان کولهها، بطریهای آب و دخترکهای دیگر زانوها را رو به سقف بغل گرفته بودم. گفته بودند مثل یک چریک واقعی! من اما به گرمای شکم و سینهی تو فکر میکردم تا دردناک کمر را جا کنم توی آغوشت. و از این فکر و تمامقد خواستنات لبخند زده بودم.
طعم تمبر- پنجاهوپنج (از درفتها)
پارهی یکم
روز اول فیلمبرداری بود. لباسهای طراح به تنم خوش نشسته بود. اسمم را به سینه سنجاق کرده بودند. همه اندازهها به قاعده و تنآزاد. پراکنده شدیم در زمینهای بایر اطراف، زیر آفتاب عرقریز. بنا بود به صدای انفجاری، هراسان و مضطرب، دوان و افتان به کوره پناه بگیریم. پیرمرد بنگلادشی گوشهی پرتی نشسته بود. فلاسک چای و کلمنی آبیرنگ هم کنار دستش. با سگ سفید چرکمردی به مهر تمام حرف میزد. من تکهای از حواسم به آنها بود. یکی از صدها قصهی این تمرینهاست پیرمرد. میگفت: «اینجه بیا. نَمیزدم که» زبان مادری از یادش رفته بود؟ یا سگ فارسی بهتر میفهمید؟ انفجار! و هراس و امن خاک رس.
پارهی دوم
کبودیها همچنان هستند و جغرافیاشان بزرگتر شده. خراشهای ریزودرشت از شکستهآجرها هم جابهجاشان را هاشور زده. به زانوهام که نگاه میکنم شبیه نقشهایست هوایی از اقلیمی پرت، دستنارس و دور. لکههای سبز، دایرههای بنفش و جادهخراشها. دست میکشم روی نقشه به جستوجو. بر بلندای بیقرار زانو چمباتمه میزنم به تماشای چهلوسه غروب آفتاب. و زمزمه میکنم، تو کجای جهان منی؟
پنجشنبه
ضربهموج قلبم میرسد به گوش تو؟
خواب دیدم، نشستهام رو به دریایی بیانتها. آب، بلور سیالی بود آبیرنگ. طیفی از روشن و کبود. مواج بود و نه طوفانزده و پریشانحال. نشسته بودم به تماشای موجهای بیوقفه. به قد افراشتن و فروریختن و عقب نشستنشان. یکی از دیگری عظیم و سهمگینتر. هریک به قامت موج بزرگ هوکوسای پیش میآمدند و سر بلند میکردم زیر سایهی هیبتشان و از سرم میگذشتند! دقیقهای غوطه میخوردم در آبیِ شفافِ پسرونده و موج رهایام میکرد و سینه را پرهوا و میایستاد و باز هوفکشان غسلام میداد و... من همچنان در خود نشسته بودم به تماشای دریای بیانتها و در هجوم هرموج دمی غرق بود و دمی نجات. دمی غرق و دمی نجات. دمی غرق و دمی نجات.
سهشنبه
از دیدن عکس، دستهام شد یخسنگ و از درد قلب دقیقهای مچاله ماندم روی میز. بعد چنانی زار زدم توی اتاقک سفید رو به آینه و تا هوارم بیرون نریزد لب پایین را کبود کردم از گزیدن. عکس دستهجمعی آن مهمانی کذا را کسی گذاشته بود توی صفحهاش. به بهانهی از دست رفتن رفیقی از آن جمع. منتهاالیه چپ عکس من بودم و زنک هرز و او. به لطف رفاقت، عکس را بریده بودند. به لطف و به مصلحت! من جزو آن تکهی بریده و دورانداخته بودم. او دستش را کشیده بود تا به شانهام. تا منی که میان آن ده نفر مرده حساب میشوم دیگر. من و شین هر دو از عکس کوچ کردهایم حالا، یکی عزیز شده و یکی دورریز... چهطور توانسته بودند؟ با چه معیاری به این رسیده بودند که زندهای حی و حاضر را از گذشتهای که به آنها هیچ ارتباطی نداشته، حذف کنند؟ قدردانی کردم از صاحبصفحه که صلاح دیده بود، نباشم. که صلاح دیده بود منتهاالیه چپ عکس او باشد و زنک. و دستی مانده در هوا تا شانهای مرده. گفتم از اینکه حرمت و احترامی قائل نبودید/نیستید ممنونم. از همهتان ممنونم که برای اخلاق و انسانیت پشیزی هم... گفتم شاید قاب درست همین باشد، شاید قاب درست همین بوده... نه؟ و جراحت قلبم جور بدی سر بازکرد...
دوشنبه
«معدنچی نابینا» گفته بود «معدن تصاویر» خاص آدمهاییست که نمیتوانند مسیر چشمهی زندگی را پیدا کنند. گفته بود هیچچیز در جهان ناپدید نمیشود. حتا رویاهایی که دیدهای و وقت بیداری از یاد بردهای. گفته بود یادت باشد وقتی پا به معدن میگذاری هرکلمه و صدایی میتواند قابهای پرسنجاقکی تصاویر را درهمبشکند! و من در سکوت آن تاریکی نقشی دیدم بر نازکای پردهای... به سین اعتراف کردم. گفتم اعترافیست که حتا در خلوت هم از زمزمهاش ابا دارم. نازک شدهام و دیوانه. دیوانهای دهاندوخته. اعتراف کردم و اشک گلوله شد توی پلک زیرینم. برکهی کوچک باران بر کاسهی برگی تنها. و صورتم به تمامی غوطه خورد در آبهای شور. گفتم چرا با حقیقت سر جنگ دارم؟ دیگر جان جنگیدنم نیست. گفتم گاهی از کثرت دوست داشتناش دلم میخواهد به میلیونها ذره منتشر شوم. تکثیر شوم. چون تن و جانم تاب دوش کشیدن این حجم از عشق را ندارد. عشق و رنج توامان. اعتراف کردم و گریستم. که اگر هجوم چنان دوستداشتنی در میان نبود، سیل خانهخراب خشم هم در کار نبود. و ماجرا چنان بیحاصل و رنجآجین که از کلمه الکنام. چنان بیحاصل و رنجآجین. که اگر هجوم چنان دوستداشتنی در میان نبود. آخ اگر هجوم چنان دوستداشتنی در میان نبود، میشد چون او دل و تن به دیگران بسپارم. اعتراف کردم و گریستم. اعتراف کردم و گریستم. اعتراف کردم و در سکوت تاریک معدن بر نازکای پردهای، نقش دستهاش را دیدم که آغوش شده بود زنی دیگر را...
پنجشنبه
آ کاخنش رو میزنه زیر بغل و یکراست میاد کنار پای راستم میشینه. وسط سی جفت چشم دیگه! با نگرانی میپرسه چرا دیروز سر تمرین نبودی؟ زمزمه میکنم زیر سرُم بودم. مختصر برای او و رنجآور برای من. میکوبه و چرخ میزنم. میکوبه و صدا توی سرم دور برمیداره. چرخ میزنم و توی کوچه سرم گیج میره. عابری زیربغلم رو میگیره و بالا میارم. کمک میخواد از دیگران. چشمام سیاهی میره و خاموشی. آ میکوبه روی ساز و روی تخت جابهجام میکنن. مثل همیشه رگم پیدا نمیشه. همراه ندارم که بره داروخانه. دقیقا نمیدونم کجام. سوزن با سردی تیزش وارد رگم میشه. چشم بازمیکنم. دور هشتم حرکتیم و تنم داغ شده. آ نگاهم میکنه. اشکم سر میخوره تو حفرهی گوش. پرستاره میپرسه حاملهای؟ میگه زنگ بزنم کسی بیاد؟ چرا گریه میکنی؟ آخخخخخ... اینجا دقیقا همون تخته! قبل از اینکه ببرنم اتاق استریل برای بخیه. خون ملحفهها رو سرخ کرده بود. دستم یهبری آویزون بود روی یه سطل بزرگ. میم کنارم پرپر میزد. خیابون یکطرفه رو خلاف ماشینا اومده بود و بوق و فحش شنیده بود. یه آستین رو نپوشیده بودم و لق میخورد تو هوای تعطیلی عید. آ میگه اگر کمجونی امروزم تمرین نکن. من چرخ میزنم. گریه میکنم رو همون تخت لعنتی. پرستاره نمیدونه چرا. میگم کسی رو ندارم که خبر کنی. میگه عابرا آوردنت. حالت خیلی بد بود. پس حامله نیستی؟ میگم هنوز به خودباروری نرسیدم. نمیفهمه، صداش میکنن. من گریه میکنم بلند. سوزنه حرکت میکنه و لوله پر از خون میشه. زخمه کوچیک شده. تو خودش مچاله شده. هفت فروردین رو که یادش میاد تیر میکشه. انگار یه سطل سنگین شاتوت داده باشم دستش که از کوه بره پایین بده به او. انگار یه سطل پر خون رو باید تنهایی تا همیشه از سربالایی ببره بالا. آ میگه رنگت پریده. بیمحابا حرف میزنه وسط تمرین. بقیه دیگه کنجکاو شدن. دلم میخواد گموگور شم. دلم میخواد یکی پیدا شه تو این دنیا که بیشتر از او بتونم دوستش داشته باشم. یا نه، همسنگ او. یا لااقل بتونم دوستش داشته باشم. پرستاره میگه خونهت نزدیکه؟ میخوای ماشین بگیرم برات؟ آ میگه به حرفام فکر کردی؟ من همهی زخمام با هم خونریزی میکنن. همهی زخمای دلم حتا سربازمیکنن. دلم میخواد از همه جا گموگور شم. همه صفحهها خاموش شن. همهجا تاریک شه و تموم. میگم خدایا فقط یه معجزه...
چهارشنبه
عکسشان را دیشب دیدم. هردو میخندیدند. یکی لباس تور سفید به تن و دیگری کراوات. براشان نوشتم کاش بدانید چه اندازه خوشحالم که باهماید و دلتان گرم. خانهشان یک کوچه با خانهی کوچک بهار فاصله داشت. یادی از آن مهمانی کذا آمد و به قول بیهقی «چون بگفتی سنگ منجنیق بود بر آینهخانه». تمام شب آنها کنار هم بودند و من اما کنار پنجره لیوان به دست و او منتهاالیه خانه و لیوان به دست. دورترین دورها. شبانه هم با بغض و تنها برگشته بودم خانهی بهار. پرسیده بود میخواهی با آنها بروی؟! و من دندان ساییده بودم و دلم شعله کشیده بود. بیزار بودم که باهم بودنمان پنهان از دیگران است و حالم آشوب بود که همیشه همین است و خود را ملامت میکردم که ادامه میدهم همچنان. از خودم میپرسیدم اینقدر دلنچسب و حقیرم که در جمع پسام میزند؟ یا بناست دل دلبرکان دیگر نلرزد؟ آنها اما ابا نداشتند و اصلا پنهان بودن رابطه گمانم براشان مضحکترین بود. که مضحکترین است برای هر آدم بالغی. آخ.. همان مهمانی کذا که زنک هرز هم بود. دوست مشترک مهربانمان! که او ماند و من رفتم...
پیش از خواب گریستم؟ صبح رو به آینه هم؟ بعدتر توی تاکسی هم؟ پیرزن کناری دستهای چروکِ لکدار و لرزانش را پیش آورد و دستمالم داد. بعد دیدم کاسهی انگشتها را گرفته رو به آفتاب و زیر لب چیزی زمزمه میکند. دلم برای خودم سوخت. احساس حقارت و ترحم توامان ریخت به رگهام. چرا گریه میکردم؟ چرا این همه گذشته و باز عکس بی ارتباطی به گریهام میاندازد؟ دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم میسوزد. رو به خنکای مدرس به لابه گفتم، خدایا تنها یک معجزه بفرست که آرام بگیرم. تنها یک معجزه امروز...
یکشنبه
نقطه
دقیقا توی همین لحظه احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. قلبم مثل بالونی باد میشه و سرم مثل بالونی که به صخرهای گیر کرده باشه، پاره و خالی. و دقیقا همون لحظهایه که فکر میکنم «شر» همیشه برندهست. و من یه جنگجوی تسلیم و خستهام. نیزههای شر از هشتاد جهت تنم رو دریده و من آخرین تکهی دلم رو توی مشت فشار میدم و منتظرم «باد» بپیچه به «گندمزار» تا سقوط کنم. تا برای همیشه سقوط کنم و از کنارههای سپر سنگین و زره سهمگینم گندمها سردربیارن. از «حفرههای همیشه منتظر چشمهام» خوشهها قد بکشن. میتونی «باد» بشی و هوهو کنی تو همچو «گندمزاری»؟ آره، همونطورکه هوهو میکنی رو تن علفزار هرز. دقیقا توی همین لحظه احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. حباب خیالهای قشنگم خالی از هر سیگنالی هزار تیلهی بلور میشه و میریزه زمین. بنگ! و من برهنه میایستم وسط سیاهیها. وسط سیاهیهایی که هرچهقدرم بهشون خیره بشی باز چشمت عادت نکنه و قورتت بده و گم شی برای همیشه. دقیقا توی همین لحظه احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. انگشتهام از نوشتن بازمیمونن و میذارم «شر» اون تکه دلم رو هم بو بکشه. بو بکشه و لیس بزنه و دندون بگیره. دندون بگیره و تکهتکه ببلعه و من تماشا کنم. میتونی «باد» بشی و هوهو کنی و بوی خون رو پخش کنی تا «شر» بیشتری جمع شه و تنم..؟ آره، میتونی. دقیقا توی همین لحظه احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. و سردم میشه. سیاهی سرده. خون سرده. «باد»؟ سوزباده و بیرحمه...
جمعه
طعم تمبر- پنجاهوچهار
دلم میخواهد بروم دریا. پاهای برهنه را فرو کنم به دل ماسهها. انگشتها را برسانم به خنکای شنهای مرطوبی که هنوز وصلاند به دریا. دلم میخواهد بروم دریا. باد، عطر نمکین موجها را بریزد به گودال گلوگاهم. و آفتاب پولکپولک شود پشت پلکهام. و من همهی ذرات هوا را بکشم به ریهها. از سلولسلولم بگذرند تا بن انگشتها. تا دل شنهای مرطوبی که هنوز وصلاند به دریا. و من هم تکهای ازین چرخه. موج، باد، تلماسه، دریا.
پ.ن بیا دلم را ببر به دریا
چهارشنبه
طعم تمبر- پنجاهوسه
پارهی یکم
خیاطی اوزاکا چراغش روشن است. من سرم نبض دارد از گرما و خستگی اما میایستم به تماشا. خیاطی اوزاکا روشن، خیاطی اوزاکا خاموش. برای چندلحظه اینجا خیابان دمکردهی انقلاب نیست. چندقدمی میدان کهنهی فردوسی نیست. و من از تمرین تلوخوران بازنمیگردم. اینجا یکی از فرعیهای توکیوست. شاید ستسوکو هارا پشت دوربین خودش را باد بزند از شرجی هوا و چیشو ریو نگاهش به شبکورههای سرگردانی باشد که خودشان را میکوبند به تابلوی خیاطی اوزاکا! روشن، خاموش، روشن، خاموش و کات!
پارهی دوم
فیلمبرداری به تاخیر افتاده. شاید هفتهی پایانی تیرماه. و تمرینها مثل مرغک زنبورخوار دارد شهدمان را میمکد. از چهار و پنج عصر تا ده شب! من خسته و منگم. حرکتهای پیاپی را در حباب خلسه انجام میدهم. و حواسم فقط به زنیست که از انتظار دلش آماس کرده! آ میآید نزدیک جایی که منام. یا توی چارچوب در است. یا تکیه بر ستون یا نشسته برصندلی مشرف به من. و هربار که بیحواس و عرقریز رودرروش میشوم، لبخند میزند. کاخن میزند و گاه دمام. آ دستهاش مرطوب و سرد است. انگار شبانه به هوای گرفتن مهتاب دست به برکهای برده باشد. امروز پادرهوا روی دستهام بودم و از قاب پنجره ناقوسهای کوچک کلیسای سرخ را تماشا میکردم که خودش را به نگاهم کوک زد. من وارونه بودم و او در قاب و کلیسا پشت سرش و یک تکه کاج سوزنی گمشده هم. دستهای آ سرد و مرطوب است. انگار برای گرفتن ماهی کوچکی دست به برکه برده باشد. کوله به دوش از رختکن میزنم بیرون. خیاطی اوزاکا چراغش روشن است. دستهام تب کرده و دهانم نیمهباز، ماهی کوچکی روی خاک. روشن، خاموش، روشن، خاموش. و اوزویی درکار نیست.
شنبه
پنجشنبه
طعم تمبر- پنجاهویک
همهشان بزرگاند. بزرگ و سنگین. من بلدشان نیستم. نه از قیافه و رنگ و لعاب و نه از جوابی که به صدای ضربههات میدهند. اولینبار بود که ایستادم رو به هندوانهها. همهشان بزرگاند. برای یک آدم تنها، برای یخچال کوچک یک آدم تنها بزرگ و سنگیناند. کوچکترینشان ششهفت کیلویی هست! خندهام گرفته بود در مواجهه با ابعاد غول آبدار تابستان! مسخره بود که برابر هندوانه؟ آنقدر کوچک و تنها به نظر برسم. نمیدانستم سرخ است و شیرین یا نه. به گمانم هندوانه میوهی دورهم بودن است. اطمینان کنی به دستهای پدر که ضربههاش بیراهه نمیروند و توزرد نبودهاند تابهحال. به دستهای مادر که سینی بزرگ را میگذارد وسط و تو چمباتمه مینشینی به تماشای آن اولین صدای شکافتن بافت ترد و آبدارش. تا از گل آتشینش پارهای بیهسته نصیبت شود. نه، هندوانه میوهی آدم تنها نیست. دو نیمش کردم و واماندم که حالا چه کارش کنم؟ تو را به خدا نخند! نگو که از هندوانه هم میتوانم تراژدی بسازم. واقعا نمیدانستم چه کارش کنم. مانده بود توی سینی کوچک گلدارم و به مسخره سرخی لثههاش را نشانم میداد. ماهی بزرگی که میپرسید خب حالا چه؟ میگفت تو که ماهی نمیخواستی چرا قلاب انداختی! و من جوابی نداشتم. راست میگفت. برای من یک برش کوچک کافی بود. کاش بودی و طنز روزگار را میدیدی. یکهو برابر هندوانهای زانو خالی کرده بودم. کیسههای خرید کف آشپزخانه بودند و زیرزمین از بوی هندوانه لبپر میزد. خداخدا میکردم که بیایی. خداخدا میکردم از نگاه پرملامت ماهی سرخ نجاتم بدهی. و همانطور سرپا تکههاش را به دهان ببری و خندهات خانهی تنهایی را سیراب کند. و من؟ رد آب شیرین را بگیرم تا استخوان آرنجت و دلم یکجور خوبی نبض بگیرد برای بوسیدن لبهات، بوسیدن شیرینی خنک آرنجهات. و تو؟ بندبند انگشتهام را به دهان ببری. و من؟ نپرس...
طعم تمبر- پنجاه
پارهی یکم
شش صبح سوار اتوبوس شدم. میان دخترکان نوگلِ خوابآلود. کتاب کوچکی همرام بود، «مکس» از «هنری میلر». روایت زندگی غمبار آوارهای یهودی. آنجا که از نژادشان میگفت، به قدری از قدرت تصویر سرکیف شدم که دلم خواست بودی و میخواندم برات، «هزاران نفر مثل او، مردانی با صورتهای پهن و سهگوش و لب پایینی پفدار، چشمانی مثل دو سوراخ ناشی از سوختگی در پتو...» کتاب را بستم چون طعم تمشکی زیر دندان. اتوبوس آهسته توی خاکیها بالاوپایین میشد. تپهنخالهها، تشکی زهواردررفته بر کنارهی راه، دیوارهای کوتاه کاهگلی، دکلهای برق و دو روباه کوچک خاکستری با گوشهای پهن و هشیار! انگار «سرگیجه»ی «اگلوف» را بار دیگر ورق زده باشم. پیش رفتیم تا اندام در خاک لمیدهی کوره از دور پیدا شد. پیرمرد سیهچردهی بنگلادشی سرش را از اتاقک حلبی نگهبانی بیرون آورد، با کلاهی بافتنی و عینکی تهاستکانی. اتاقک را روی پایههایی نه چندان بلند سرهم کرده بودند. کوچک به غایت درازکشیدن دونفر سخت پیچیده درهم. خردهریزهای پیرمردیاش پیدا بود. هزار سال نگهبان کوره بوده و به شیرینی فارسی میدانست. آن همه دختر رنگبهرنگ وسط خاربوتهها و خاکها. قند را میگذاشت کنج دهان و چای را به هزارچروک لبخند فرومیداد، «هرروز بیِین اینجا.»
پارهی دوم
اینبار طنین سنج و دمام بود در دالانهای کورهی خاموش. و خاک رسی که به هر کوبش پا هوا را به سرفه میانداخت. ما با چشمهای بسته انتظار را مشق میکردیم. رژهای هماهنگ، سوگی دستهجمعی، حرکتی یکتن. روشنای آفتاب کویر از حفرهها میریخت به تاریکی دالان و رد جامانده از شعلهها را سرخ میکرد. زبانههای آتشی سرد بر دیوارههای کاهگلی. دست میکشیدم و غلت میزدم و پوست از زانوها و کف دستم جدامیشد. و گرد خاک در منخرین و ریههام رسوب میکرد. پنج سگ بزرگ کارگاه هم اطراف پرسه میزدند و سر به نوازش پیش میآوردند. نژادهایی درهم، گوشهایی بریده، چشمهایی تا عمق جان پیدا. دو هفتهی دیگر هم تمرین سخت و استخواننرم در راه است. و باز آبی بیلک آسمان و بوتههای خار. و زنهایی که به هر ضربهی دمام به خاک میافتند و برمیخیزند و میافتند و برمیخیزند. کاش وقت اجرا، به تماشام بنشینی تو..
اینبار طنین سنج و دمام بود در دالانهای کورهی خاموش. و خاک رسی که به هر کوبش پا هوا را به سرفه میانداخت. ما با چشمهای بسته انتظار را مشق میکردیم. رژهای هماهنگ، سوگی دستهجمعی، حرکتی یکتن. روشنای آفتاب کویر از حفرهها میریخت به تاریکی دالان و رد جامانده از شعلهها را سرخ میکرد. زبانههای آتشی سرد بر دیوارههای کاهگلی. دست میکشیدم و غلت میزدم و پوست از زانوها و کف دستم جدامیشد. و گرد خاک در منخرین و ریههام رسوب میکرد. پنج سگ بزرگ کارگاه هم اطراف پرسه میزدند و سر به نوازش پیش میآوردند. نژادهایی درهم، گوشهایی بریده، چشمهایی تا عمق جان پیدا. دو هفتهی دیگر هم تمرین سخت و استخواننرم در راه است. و باز آبی بیلک آسمان و بوتههای خار. و زنهایی که به هر ضربهی دمام به خاک میافتند و برمیخیزند و میافتند و برمیخیزند. کاش وقت اجرا، به تماشام بنشینی تو..
اشتراک در:
پستها (Atom)
