چهارشنبه

از آخ اگر بدانی‌ها- هزار

سر خم کرده روی ساز. انگشت اشاره‌اش و ارتعاش و شوریِ خیسِ مژه‌هام. میانِ هر پاره سکوت نفس را با لب‌های بسته می‌کشد به نای. من انگار می‌کنم درختی هزارساله‌ام. باریکه‌ی هزار هزار پیرُهن و رشته هر یک به آرزویی گره بر شاخه‌هام. تابِ ریشه ندارم دیگر. رگ به رگِ آوندهام آغشته به عاشقانه‌ست. هیبتِ درختی هزارساله‌ام. ریشه از خاک به‌در با جرنگِ تُردِ رقصانِ هر شاخه از آویخته‌ی هزار آیینه‌ی کوچک، رسیده‌ام به بی‌کرانه‌ی آبیِ رام. تا کمر سپرده به موج‌ام، غوطه، غرق.. دچارِ‌ آخ اگر بدانی‌ام..

از آخ اگر بدانی‌ها

بهشت این‌جاست. همین حالاست. رهیده از داغیِ بی‌حدِ تهران. خزیده به گوشه‌ی اتاقِ نیمه‌کور. زانوها چسبیده به دنده‌ها و ح کاسه‌ی کوچکِ سه‌تارش را گرفته به آغوش و چشم‌هاش بسته‌ست. و چشم‌هام بسته‌ست و باقی بداهه‌ست..

یکشنبه

بر مَدارِ مُدارا

غوطه در اندوهِ آن پرنده که از کوچ ماند و در باد پیچید و پر بسوخت و درخت پناهش نداد!

پنجشنبه

به دشمنِ فرضی باخته باشی، جای گلوله‌ت خیسِ خون باشه اما..

«از دوستت دارم»

وقتی رسیدم چشم‌هات بسته بود. دراز کشیده بودی با دهانی نیمه‌باز. پلک‌هات کشیده و نازک و کبود بود. من همه‌جا را تار و لرزان می‌دیدم. دلم داشت می‌ترکید. شاخه‌ی زردِ دستت را گرفتم بین انگشت‌هام. یک مدتِ زیادی سرانگشت‌ها را یکی‌یکی بوسیدم و صورتم را فرو کردم کفِ نرمِ دستت. بوی گردوی ساییده می‌داد. دست کشیدم به پیشانی و موهات. خاکستری شقیقه‌ها را نوازش کردم، هلال و نرمه‌ی گوش را. بعد چانه و سیبکِ حوا و گردنت را بو کشیدم. دلم می‌خواست آن‌قدری بکشم‌ات به سینه که در من حل شوی یا من در تو. دلم داشت می‌ترکید. رفتم لیف اسفنجی و یک لگنچه آب نیمه‌گرم آوردم گذاشتم رو عسلی، کنارِ ساعت استیل نازنینت. ساعت جان داشت هنوز. اتاق غرقِ خفقان بود ولی. پرده نمی‌جنبید. من پاهام بی‌رمق بود. گاهی چشم می‌بستم بلکم سوتِ ممتدِ گوش‌هام ته‌نشین شود. دکمه‌هات را یکی‌یکی باز کردم. نشاندم و کشیدم‌ات به سینه. خیلی گذشت به گمانم، خیلی. همان‌طور محکم بازوها را حلقه کرده بودم به تنت. بعدتر پیرهن را سُراندم از سرشانه‌ها و دستِ بی‌جانت. جای انگشت‌هام همان‌طور چال افتاده مانده بود روی پشت و پهلوهات،‌ فرورفته و زرد. نرمیِ اسفنج را کشیدم به گونه‌هات. قطره‌های آب را با چشم پی می‌کردم، می‌غلتید و می‌چکید از گردیِ چانه و پخش می‌شد روی سینه‌ات. دلم داشت می‌ترکید. لب‌های از هم سوای خشکت را نمی‌توانستم که ببوسم. هربار سرِ سنگینِ بی‌حالت را می‌گرفتم و می‌آوردم نزدیک،‌ دلم می‌ریخت، از هم می‌پاشید. انگار کن یک قبیله‌ی بدوی غیه‌کشان با نیزه‌های چوبی و اسب‌های رمیده‌شان از روم رد شده باشند به آنی و من دریده از هم و... بعد اسفنج را کشیدم به سرشانه‌ها و موهای سیاهِ سینه‌ت. دوتا دستِ سنگین و لَختت را هم گذاشتم روی کتف‌هام تا مُهره‌ها و پشت و گردنت را بشویم. یک مدتی هم خیس آغوش گرفتم‌ات. بوی شرجی و نم می‌دادی. هوا خفه بود. خفه‌تر از هر بندرگاهِ بی‌برکتی که بشناسی. گرم نبودی ولی، توی سینه‌ات قلبی نمی‌تپید. هرکار می‌کردم باز سرت رها می‌شد روی گردن و چشم باز نمی‌کردی. صدات کردم. جوابم کردی... نه، بیشتر نمی‌توانم که بنویسم. دلم دارد می‌ترکد. اصلا چیدنِ کلمات کنار هم بی‌معناست وقتی قرارست بیایند و از تنت جدام کنند و بروی زیر خاکِ تاریکِ نمور. نه، نمی‌گذارم. دلم دارد می‌ترکد...

جمعه

سین برام نوشته، مثل دوچرخه‌سواری که داره تعادلش رو از دست می‌ده تندتر رکاب بزن.

چهارشنبه

فیل‌ُصوفی

لاشه‌ی فیلِ بزرگی‌ست. افتاده به پهلو. دست و پاش ستون‌های فروریخته‌ی عمارتی سنگی‌ست. سپیدیِ خمیده‌ی عاجی درکار نیست. چشمهای ریزش بسته‌ست. ترَک‌دارِ خاکستریِ زمختِ تنش سرد شده. از توده‌ی لولیده درهمِ مگس پیداست، لاشه‌ی فیلِ بزرگی‌ست. افتاده به پهلو، روی سینه‌ام.

یکشنبه

لای در ماندگی

آدمِ جزئیات بودن سخت است. گاهی دستی دیگر نیست و این نبودن دیگر هیچ مهم هم نیست حتا. ولی باریکه‌ی سفیدِ زخمِ جوش‌خورده‌ی میان شست و اشاره‌اش را چنانی به یاد داری انگار همین حالا، همین کنار، روی سیاهیِ دایره‌ی فرمان‌ست و شب‌ست و پولکِ یکی‌درمیانِ چراغ‌های بزرگ‌راه روی شیشه.

پنجشنبه

طعمِ تمبر- دو

پرواز که نشست از همان فرودگاه زن‌های منتظر را یک به یک ببوس آن‌که دهانش طعمِ تمبر می‌دهد من‌ام نقطه

طعمِ تمبر- یک

تا این‌جا راهی نیست خانه خنک است تُنگِ شربتِ بهارنارنج عرق کرده دربست بگیر نقطه

ای امان از حمدِ در هاویه

پُستِ قبل درفت شده بود، درفتی دردناک و آخ اگر بدانید، آخ اگر بدانید... باید زودتر از این‌ها رهاش می‌کردم. هرچند انتشارِ درد هیچ مایه‌ی تسکین آن نیست. ماجرا را لام می‌دانست که هم‌خانه‌ی عزیزِ دخترک است و رفیقِ جانیش و نونِ نادیده‌ی نازنینی که حق‌اش نبود پا به پام رنج بکشد. و کسانِ دگر، همه بی‌خبر. سونوی اولیه نشان داده بود حاشیه‌های توده شکل تیپیکِ فیبروآدنوم را ندارند و تشخیصِ بی‌شکِ همه دکترها سرطان بود. توده‌ی سرطانیِ  مهاجمی که اگر زود نمی‌جنبیدیم تکثیر می‌شد تا غدد لنفاوی زیربغل و جراحیِ برداشتنِ سینه و نقصِ حرکتی دستِ چپ و آخ... تا ظهر معطل بودیم در ساختمان رادیولوژی. سوزنِ عجیب و تقریبا نیم‌متریِ نمونه‌برداری را با پرونده و آن کلمه‌ی درشتِ اورژانسی تحویلِ پذیرش داده بودیم و رشته‌ی درازِ انتظار می‌پیچید به گردن و تنگ و تنگ‌تر می‌شد راه نفس‌ام. دخترک را صدا کردند و من از جا جهیدم. دور و برم پیرزن‌ها چادرهای سیاه‌شان را پیچیده بودند به تن و گرفته بودند به دندان. نقطه‌ی کوری بود و روی صفحه‌ی گوشی نوشته بود نُ نِتوُرک و فقط می‌شد به عنوان ساعت هر دقیقه بهش نگاه کرد. -علیرضای روشن چه خوب گفته که ثانیه، سالِ منتظر است.- بعدِ بیوپسی وقتی دخترک با تهوع و سرگیجه رفت سراغِ سرویس،‌ شیشه‌ی کوچکی دادند دستم با چند تراشه‌ی فِرخورده و خون‌آلودِ شناور. شیشه را با تنفر، راست گرفته بودم میانِ شست و اشاره. تا ساختمان شماره یک راهی نبود ولی تا رسیدیم به حیاط دخترکم همان روی نیمکت‌های ورودی از حال رفت؛ با این‌که گفته بودند هیچ سخت و دردناک نیست و بی‌عارضه‌ست حتا. آخ اگر بدانید چه گذشت... گذشت و از همه پنهان کردیم و پانسمان را عوض کردیم و آنتی‌بیوتیک و مُسکن را شش ساعت یک‌بار خورد تا پنج روز زودتر از آن‌چه پایین برگه‌ی آزمایش‌گاه نوشته بودند تماس گرفتند که آماده‌ست. آخرِ وقتِ یک‌شنبه بود. تا سرِ وصال تاکسی گرفتم و تمامِ وصال را سایه به سایه و آفتاب به آفتاب دویدم تا انقلاب،‌ بعد هم ابوریحان را. به گفته‌ی متخصص، صحتِ نود و چند درصدی پاتولوژی می‌گوید فیبروآدنوم است و نه سرطان ولی جراحی لازم است هم‌چنان. توی تقویم نوشته‌ام: نُه تیرِ نود و دو تمام شد. حالا باز هم پنج‌شنبه‌ست. سیل گذشته. نشسته‌ام میانِ لای و لجن و گل‌های ریزِ بنفش و دهانم طعمِ کندیِ کولا می‌دهد.

پشتِ هاویه، هاویه‌ی دیگری‌ست که تا بی‌نهایتِ تودرتو تکرار می‌شود.

یک پنج‌شنبه‌ی معمولیِ تقریبا خوبی بود. خوب که نه، ولی آرام بود/بودم. صبح‌اش دخترک را توی خواب بوسیده بودم. موهاش شبیه کودکی‌های شیرین‌زبان و حاضرجوابش لول‌خورده بود. -گاهی صداش می‌کردیم فرفری- بعد دراز کشیدم و محکم کشیدمش توی بغل. گردنش را و خالِ کوچکش را بوییدم. حوالی سه صبح رسیده بود خانه بعدِ ماه‌ها. بعدتر نشستیم رو به هم و من گفتم براش از ادیتورِ ناشرِ امریکایی که کارم را پسندیده و چنانی ازم تعریف کرده که آن ژیلا را نشناخته‌ام بین کلمه‌هاش. گفتم مدرسِ ادبیاتِ خلاقه‌ست توی نیویورک و گفته به نظرم جداً نویسنده‌ی قادری هستی و داستانت را خیلی دوست داشتم و به زودی می‌بینم‌ات در تهران. براش از نامه‌های آقای ب گفتم. از این‌که بعدِ تقریبا دو سال و سر زدن به همه روزنامه‌ها و آگهی‌های لعنتیِ‌ استخدام و مصاحبه و این‌ها بالاخره رفته‌ام سرِ کار و این‌بار همه چیز -تقریبا همه چیز- مناسب و معقول است. گفتم انگار سیل آرام گرفته و از میانِ لای و لجن گل‌های ریزِ بنفش سرزده‌اند. گفتم لته‌ی آفتاب را می‌بینی که افتاده به این روزهام؟ گفتم و سرِ ذوق آمدم که تکه‌ای از نوشته را بخوانم براش. سطرهای سه و چهار بود که دیدم پولکِ ماتی توی چشم‌هاش پرپر می‌زند و بی‌تاب و رنجور نگاهم می‌کند. سر بلند کردم که چیزی شده؟ گفت به تشخیص دکتر توده‌اش فیبروآدنومِ شایع نیست و سرطانی‌ست و جراحی لازم. گفت دکتر ازش پرسیده سابقه‌ی خانوادگی داری؟ در معرض اشعه و سیگار و این‌ها بوده‌ای؟ بیماری کهنه‌ای داری؟ و و و در جوابِ همه‌ی این‌ها نه شنیده. به دکتر گفته دارد روی مقاله آی‌اس‌آی کار می‌کند به هوای پایان‌نامه‌اش و بیست و پنج-شش سال بیشتر ندارد و همیشه سالم بوده و این‌ها. من؟ همان پنج‌شنبه‌ی لعنتی تلفن به دست بودم از کلینیک فوق تخصصی بیماری‌های بِرست تا بیمارستان صارم، از کلینیک زنانِ ابن سینای شریعتی تا خانم دکتر علوی و رضایی و دهقانی و... مرخصی گرفتم و رفتیم چندجایی نشان‌اش دادم و پرس و جو کردم. نشستیم روی صندلی‌هایی لابه‌لای زنانِ میان‌سال و بیشتر مسن. میانِ نگاهِ پرسش‌گرشان که شما خیلی جوان‌اید و این‌جا چه می‌کنید؟ میانِ سرنگ‌های شیمی درمانی و بیمه‌های تکمیلی و... متخصص پای برگه نوشته بود اورژانسی و چهاربار هم خط کشیده بود برای تاکید بیشتر. این بود که جای شهریور و دیرتر، دو روزه وقت دادند و بعد هم سونوگرافی و نمونه‌برداری از توده و پاتولوژی و آخ... تنهایی حجم این درد را پنهان کردم لای دنده‌هام و هرچه زور زد، بیشتر قورتش دادم. از غریبه‌ای برای اول‌بار در زندگیم قرض گرفتم و دویدم توی خیابان‌های تهران لعنتی. دویدم و اشک ریختم و رو به دخترک اما آرام گرفتم و به خنده پوشاندم همه چیز را. گل‌های ریزِ بنفش دروغ بود و لته‌ی آفتاب سراب. خرچنگِ کثیف و حرام‌زاده‌ای نشسته بود پشتِ همه این‌ها و خبرهای خوبم را میانِ چنگک‌هاش ریزریز می‌کرد و من؟

«در هاویه کیست که تو را حمد گوید؟»

لعنت به تو! می‌فهمی؟ لعنت به تو! طاقت یعنی چی؟ تو چه می‌فهمی طاقت یعنی چی؟ این‌همه کم نبود؟ هان لعنتی؟ کم نبود؟ دیگه چرا؟ مگر من چه‌قدر می‌تونم کش بیام و دَم نزنم؟ هان؟ اصلا کی هستی تو؟ چی هستی؟ چرا رنج پشت رنج؟ لعنتی تو می‌فهمی بیست و پنج سالگی یعنی چی؟ دِ نمی‌فهمی لامصب! چرا اون توده‌ی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینه‌ی چپ من؟ من که کارم تمومه، این رو که دیگه می‌دونی حتما. چرا اون توده‌ی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینه‌ی چپ من؟ چرا اون توده‌ی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینه‌ی چپ من؟ هان؟ چرا اون توده‌ی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینه‌ی چپ من؟ جواب بده بی‌انصافِ لعنتی. جواب بده...

سه‌شنبه

آداب ِ التهاب- دو

بادیه‌ی لعابی کوچکی داشت کرم‌رنگ با حاشیه‌ی سبز لب‌پَر. نشسته بود کنج تخت، گودی بی‌اشتهای قاشق را پُر می‌کرد از عدس، کمی توی دهان نگه می‌داشت و بعد شروع می‌کرد به جویدن. چشم‌هاش بی‌حال مانده بود روی چند لکه سوختگی ملحفه، سوراخ‌های کوچکِ لبه‌قهوه‌ای همه از بی‌حواسی خاکستر سیگار. عدس‌ها دوتا یکی سفت بودند و فقط پوسته‌های جداشده و چروک‌خورده‌شان سطح مایع رقت‌بار درون بادیه را پوشانده بود. توی سرش بودن دخترک را مرور می‌کرد. روزی که کیف به بغل توی چارچوب به اتاق لب‌خند زده، صاف آمده و همین کنج تخت نشسته بود. کمی سر را کج گرفته و آب خواسته بود. بعدِ هر جمله لب‌هاش شبیه گفتن هوم می‌نشست روی هم. خط نامشخص و کم‌رنگی لب‌هاش را سوا کرده بود از پوست صورت؛ نه خبری از چالِ انگشتی بالای لب بود و نه از برجستگی لبِ پایین. یک مخلوقِ معمولیِ تمام‌عیار! لیوان آب را جا داده بود توی دست‌های دختر و همان پایین روبه‌روش زانو زده بود. مخلوقِ معمولیِ قصه سر را داد عقب و آب را سرکشیده بود و مرد، غرقِ خیسی لب‌ها افتاده بود به گریه. «چه‌طور کنارم باشی و دل‌تنگت نباشم؟»
بادیه را گذاشت پای تخت. شیشه‌ی کوچکِ نوچ را از میان دوربُریده‌ی خشکِ لواش‌های روی میز برداشت، قاشق عدسی را تا نیمه پُر کرد از مربای غلیظ و ترشیده‌ی آلبالو و گذاشت به دهان. اول آرام و کند شهد را قاطیِ بزاق مکید و بعدتر که تفاله‌های میوه را قورت می‌داد سرش را گرفت زیر شیر، میان روشویی کوچک گوشه‌ی اتاق و افتاد به گریه.

یکشنبه

تیفوس که نیست، تنهایی‌ست. واگیر ندارد.

آداب ِ التهاب- یک

گروشکا ایستاده رو به شهر. پرده‌ای حائل نیست میان پنجره و برهنه‌ی تن‌اش. صبحِ مات و یخ‌بسته‌ی وارونژ خط لطیف روشنی کشیده به قوس و انحنای زنانه‌اش. کرک‌های بور بازوهاش پُرزهای ساقه‌ی گلی‌ست یک‌روزه، روییده میان دو سنگ در شکافِ برفی کوه. چاله‌ی دو انگشتِ کوچک روی کمرگاه را انگار کن شیطنت کودکانه‌ای‌ست، به پنجه و یواش رفته سراغ نیم‌بسته‌ی سوفله. گروشکا ایستاده رو به شهر. یک دست را رها کرده به موازات هلالِ پهلوی راست، انگار کن فروافتاده از دعایی بی‌حاصل. شیارهای مرطوب کفِ دست هم سرمه‌دوزی شبانه‌ی زنی‌ست روی ابریشم ناب. از این‌جا که من یک‌بری تکیه داده‌ام به بازو، صورت جغد برفی کوچکی نقش بسته روی آرنج و چشم برنداشته از من. گروشکا ایستاده رو به شهر. با ساق‌های کشیده‌ی بره‌آهویی که لحظه‌ای بی‌تکرار مکث کرده میان مه‌اندود شاخه‌های جنگل و تو دیده‌ایش و به آنی محو شده، انگار نبوده هرگز. گروشکا ایستاده رو به شهر به تماشای خواب‌آلوده‌ی بی‌لنگر کشتی‌ها شاید و پشت پلک‌های من آخرین بوم نقاشِ مُرده‌ای تن می‌دهد به شعله. فشرده‌ی بویناکِ انبوهِ مهاجرِ عاصی را تو اما نمی‌بینی میان صبح یخ‌بسته‌ی بی‌پرده‌ی این تصویر.

شنبه

دیگر هیچ پرنده‌ای نماد آزادی نیست.

میرِ عزیز،

من هرچه کاسه‌ی دست‌هام را آهسته پیش بردم و در سردابه‌ی سینه‌ام پی لرزانیِ شعله‌ای گشتم -هرچند کوچک و ضعیف- هیچ ندیدم، هیچ نیافتم. امیدِ من کجاست؟

پنجشنبه

پلک راستم می‌پرد مدام

یک آخ هم هست که هیچ قرابتی با درد ندارد و بوی معاشقه نمی‌دهد و جنس‌اش حسرت و دریغ نیست. یک آخ هست که مرا از چانه آویخته به قلابِ خ در ارتفاعِ وحشیِ بی‌پیرِ کوه‌های تبت. آی تاب می‌دهدم. آی تاب می‌دهدم...

سه‌شنبه

حرف زدن سخت است وقتی می‌شود نگاه کرد و نگاه کرد و راه رفت و خیال کرد و گاهی نوشت.

این‌جا بهارِ بیروت است. خنکای نرمِ هوا از پشنگِ باران شبانه‌ست. ولوله‌ی گنجشک‌های بی‌خیال لای شاخه‌های درخت ارز تنها صدای خیابان حمراست. کتری کوچک لعابی چمباتمه زده روی اجاق و آهسته زوزه می‌کشد. من هم در انتظار پختن یک مشت نخودفرنگی و دوتا سیب‌زمینی‌ام، بلکم خوراکی بشود مختصر میانِ وعده‌های سه‌گانه. بعدتر پیاده می‌روم انتهای حمرا تا صخره‌های سپیدِ روشه. کتاب هم برمی‌دارم، شاید تنهایی پُرهیاهو یا دیگری. و لیموی تازه برای چای. باقی جریان کند و کش‌دار زندگی‌ست، ساده و بی‌لک. نه، این‌جا تهران نیست. خرداد نیست. دیوارها پُر نیستند از دروغ و دبنگ، پُر از وعده‌ی پوچِ دست‌بسته. آدم‌ها یک دست اصرار و یک دست انکار، خون‌به‌دل نیستند. گلِ بنفشِ باتوم روی شانه و بازوی کسی نیست. رنگ سبز بغض نیست. درد نیست. دود نیست. همه‌چیز جای خودش است. کسی کورمال دنبال رای و امیدش نیست. اصلا بیروت نه، این‌جا میدان تقسیم است. دست هم را گرفته‌ایم به بهانه‌ی جانِ دوازده اصله درخت! نه، تهران نیست. خرداد نیست. ما این‌جا همه با هم هستیم. بست نشسته‌ایم. خونِ رفیق و سلول و حصر اگر بود لحظه‌ای تاب نداشتیم. موج برمی‌داشتیم. نمی‌ترسیدیم. سکوت، هرزه‌ی هر شعار و بهانه‌ای نمی‌شد. کسی دل‌دل نمی‌کرد، دلیل نمی‌بافت، خسته نبود اگر... نه این‌جا تهران نیست. خرداد نیست.

دوشنبه

و تو چه دانی درد برادری ندارد که براش سیاه بپوشد.

افسانه‌ی موهومی می‌گفت، دخترکِ پری‌چهر را خرس بزرگی به جنگل برد و آن‌قدر پاهاش را لیسید تا رسید به استخوان و دیگر برنگشت به دنیای آدم‌های واقعی. من یکی‌یکی خاطره‌ها را لیسیده‌ام، نایی ندارند دیگر، گذشته و فردایی هم. لاشه‌ای بی‌رمق که فرسنگ‌ها از آن‌روزها دور افتاده، انگار کن هیچ وجود و تعلقی نداشته. مانده کنار دهشتِ خرس بزرگ، خرس بزرگ تنهایی...

یکشنبه

کدام «بهار دل‌نشین» آقا؟ ظهیرالدوله که ردیف و قطعه ندارد!

می‌دانی؟ سِل مرض آدم‌های لب‌دوخته‌ست. کلمه‌های رنجور و داغ را جای این‌که ها کنی روی کاغذ یا توی گوش عزیزت، قورت می‌دهی. بعد این حجم التماس و ناگفته ته‌نشین می‌شود توی سلول‌های سینه‌ات، می‌پوسد. به هر بازدم جان‌ات را آه می‌کشی، مسلول می‌شوی... حالا شما هِی نسیم اردیبهشت را بهانه کن و آرشه بکش رو گردن کمانچه و اصفهانِ بیات شده‌ات را قالبِ‌ ما کن! من می‌روم دراز بکشم کنار قمر و روی چروک‌خورده‌ی پیرهن‌اش جای خالی‌ات را سرفه کنم.

همین بس، که شهر قصه جغد نداشت!

من ردِ باران‌ام، وقتی مستاصل و خسته به طرح آب‌رنگ شبانه نگاه می‌کنی، به لکه‌ی سرخ چراغ‌ها که شُره کرده‌اند به شیشه. و ترکه‌ی سیاه برف‌پاک‌کن با قژقژی مدام خالیِ خفه‌ی خیابان را می‌کوبد به چپ و راست شانه‌ات.

پنجشنبه

کاش بشود دست‌هات را دریغ نکنی.

بوف را باز کردم و از خودم ترسیدم. باور می‌کنی از خودم ترسیده باشم؟ آدمی چه اندازه می‌تواند غریق و رنجور باشد؟ خواب‌ها همه ختمِ به مرگ، خاطره‌ها همه تیز و توسری‌خورده. انگار با اسپری سیاه رو همه دیوارهام نوشته باشند مرگ بر زندگی. یا سطل سطل خاکستر از آشویتس پاشیده باشند لابه‌لای روزها و نفس‌هام. تنها از جانوری محبوس یا لاشه‌ای در حال گندیدن برمی‌آید همچه سطرهایی. دل‌تنگی اگر هست ماسیده و بی‌مرجع. خستگی و نخواستن تا بُنِ استخوان. مویه‌ی مدام. یک‌ذره بوی قرار؟ لب به خنده؟ دلِ راضی؟ من این‌ها را زندگی کرده‌ام/می‌کنم؟ آخ از منی که به سی نرسیده هنوز... این‌طور نمی‌شود به دوش کشید و اسم‌اش را هم گذاشت زندگی. امید به غیر نیست. باید دستم را بگیرم، بروم بیرون از خودِ مسمومِ دردناک‌ام.

چهارشنبه

و تسکین، تاریک‌روشنِ صبح رفت زیر قطار...

گفتم، بوسه‌ای در من زوزه می‌کشد انگار. و تمام شب خودش را کوبید به کاسه‌ی سرم. تقلا کرد، لب جوید، حسرت کشید تا تمام کرد. این بود که صبح هرچه کردم خون از بینی‌ام بند نیامد. سر آخر زانو زدم و کف دست‌ها را گذاشتم رو سفیدی سرامیک حمام تا چکیدن و پهن شدن قطره‌های غلیظ و سرخ را، تکه‌های جنینِ نارس و نارسیده‌ی نومیدِ بوسه را نگاه کنم. بند آمدنش را، سقط شدنش را.

شنبه

بلدی قدِ درِ نیمه‌باز یه خونه تو حکومت‌نظامی امن باشی؟

جمعه

در ستایش چند ثانیه مرگ.

سوار یکی از این هوندا قدیمی‌ها بودم. از همین باک قرمزها که رنگ پریده‌اش زیر آفتاب‌ماندگی‌ست یا از حواس پرت راننده‌ست و تماس مدام بنزین یا هرچه، کهنه و کم‌رنگ بود خلاصه. دختربچه‌ای هم نشسته بود جلوم. دست‌هاش را محکم گرفته بود به فرمان. لول‌خورده‌ی موهاش را می‌دیدم که باد پخش می‌کرد میان سینه‌ام. داشت کیف می‌کرد به گمانم. تاب مژه‌های بلندش هم خوابیده بود روی گونه‌های برگِ گل‌اش. جاده کم‌عرض بود و یک‌طرفه. چسبانده بودم به تنه‌ی اتوبوسی و پابه‌پاش راستی و پیچ جاده را می‌راندم. چشم‌ها را کمی تنگ کرده بودم. آفتاب نرمِ عصر بود. روبه‌رو درهمیِ کوه بود و اطراف هم خاک و خار و تپه ماهور. یک داتسون آبی هم کمی با فاصله جلوتر می‌رفت. گویا پیرمردی بود که تن داده به جاده و هیچ عجله‌ای هم رخنه نکرده به حالت دست‌هاش که دنده عوض کند و همان‌طور غربیلک را بغل زده بود، تو خیال کن با مسعودی گل پامچال را هم زمزمه می‌کرد. وسط همین احوال بود که سرم سنگین شد. پیشانیم را گذاشتم رو ردیف مُهره‌های دخترک. تن‌اش گرم بود و پیرهنش بوی خوبِ نرم‌کننده می‌داد. می‌فهمیدم موتور کج و راست می‌رود ولی توان باز کردن پلک هم نداشتم حتا. مثل فرفره‌ای که چرخیدنش تمام شده و بعد از یکی-دو گیج‌خوردن یک‌بری می‌افتد روی میزی، جایی. نفسم شد حجم سنگین و گرفته‌ی ابری آبستن و جمع شد توی سینه‌ام. سو از چشم‌هام رفت حتا از پشت بسته‌ی پلک‌ها. چرخ‌ها از یک‌دستی آسفالت افتادند به دست‌انداز و خاکی و هیکلم تکان می‌خورد. دخترک هیچ نمی‌گفت و سنگینی سرم روی پشت کوچکش بود هم‌چنان. مُرده بودم. 

پنجشنبه

انگشت‌هام را قلمه بزن، تکثیرم کن!

یک‌دسته نعنا را پریروز پَرپَر کرده بود روی کانتر تا خشک‌شان کند. می‌گفت به بام دیگر اعتمادی نیست. این‌ها حرمت خانه‌ی مردم چه می‌فهمند. حالا نخودفرنگی‌ها یکی‌یکی از غلاف سبزشان می‌پرند بیرون و او با چشم‌های شک‌دارِ نگران نگاهم می‌کند. «مثل گلسرخی کله‌شق و یک‌دنده‌ای. تهِ چشمات همون نگاهِ خیره‌ست. هرچه می‌کنی فقط داغ به دلم نذار.» صداش آهسته و لرزیده‌ست وقتِ جمله‌ی آخر. «می‌خوام از گلدونای نازنینت عکس بگیرم.» دستش را توی هوا تکان می‌دهد که یعنی لازم نکرده گولم بزنی و حرف روی حرف بیاوری.



چهارشنبه

تو هم هرکه پرسید بگو بچه ندارم، عقیم‌ام. بی‌حساب می‌شویم این‌طور.

به خودم نهیب زدم آرام باش. بدجنسی نکن. حتما بوده، یک لحظه‌هایی بوده که دلت به بودنش قرار گرفته. یا چه می‌دانم از گرمی دست و آغوشش که می‌گویند تو هم نصیب برده‌ای حتما. نه؟ نبرده‌ای؟ این که رفته باشد سفر و تو سراغ گرفته باشی و بهانه‌ای. یا ذوقِ پُر بودن دست‌هاش غروب به غروب کشانده باشدت به چارچوب در. بگرد. یک کمی دست و دل‌بازتر ببین گذشته را. این که نشسته باشی روی چهارزانوش و دست کشیده باشد به موهات. کتابی ورق زده باشد و تو خواب رفته باشی زیر نفس‌هاش. به خودم نهیب زدم بگرد. انصاف داشته باش. این که مستاصل از تصمیمی پناه برده باشی به خاکستری موهاش، به محکمی شانه‌هاش. نبوده؟ به هر گوشه‌ای از هر چند سالگیم سرک کشیدم اما، چیزی شبیه زهرابه ریخت به شریان‌هام. هرچه چنگ زدم به گذشته تنها گزنه‌ی ترس و درد پیچید به دست‌هام و تاول‌ها... آخ امان از تاول‌های جای خالیت. هیچ می‌دانی حفره‌ی آن همه نبودنت را هیچی نمی‌توانست که پُر کند؟ نمی‌تواند که پُر کند؟ تو چه می‌دانی درد تو را نمی‌شود نوشت یعنی چه! درد تو را نمی‌شود کلمه کرد یعنی چه! خاطرم نیست هیچ‌وقت صدات کرده باشم بابا. هروقت قدمی برداشتم برای بخشیدن‌ات چنانی پشیمانم کردی که هزار فرسخ دیگر هم یک‌نفس دویدم و دور شدم. آدم‌ها دارند یکی یکی از عزیزِ جان‌شان می‌نویسند، از خاطره‌های خوب، از حامی و ناجی‌شان و هربار من تکه تکه می‌شوم. و تو چه می‌دانی، چه می‌فهمی این‌ها را...

دوشنبه

کاش تنِ دیوار سرد بود لااقل...

دردناک‌ترینِ گریه‌ها یکیش وقتی‌ست که تب داری. روزن به روزن پوستت را می‌سوزاند. جوری که یادت بماند تنهایی تنها یک کلمه نیست.

شنبه

این قنادی شعبه‌های دیگری هم دارد.

گلوله‌های کوچکِ دروغ را پوست بگیرید. دُم و دنباله و اضافه‌شان را دور بریزید. قلفتی بغلتانیدشان به شهدِ باور و میل بفرمایید. این‌طور سکسکه‌ی هِه! گفتن‌تان به هر چیز و ناچیز بند می‌آید.