شنبه

انبارگردانی

گاهی مروری اگر هست، دل‌خوشیِ نوشتن است. خط و ربطی به دل‌تنگی و ملحقاتش ندارد که هیچ، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

جمعه

هیچ نگفت و به دریا ریخت

مردُمک‌ماهی جان،
سیاه و سرخوش و آسوده
در کاسه‌ی چشم دیگری می‌رقصی،
یا میان اشک‌های من غوطه می‌خوری؟

امان از مردمک‌ماهی بی‌تاب زیر پلک‌ها

بیایید یک بیست دقیقه‌ای را این‌طور تصور کنیم که، شما نشسته‌اید روی راحتی چرم. نشسته‌اید در منتهاالیه چپِ راحتی. یک پای‌تان هم روی دیگری‌ست. تلویزیون هم دارد پرت و پلاهای بی‌خود ِ شلوغش را به خوردِ فضا می‌دهد. نورِ حوالی ظهر هم از جان پرده‌ها گذشته و آشپزخانه را هاشور زده. همه چیز معمولی و دم‌دستی‌ست. عاشقانه‌ای درکار نیست حتا. شما شلوار جین کم‌رنگی پوشیده‌اید. حالا روی همین آبی روشنِ سنگ‌شور سری را تصور کنید با موهای خاکستری و پاها و تنه‌ایی در امتداد راحتی تا منتهاالیه راست. دستِ راست‌تان را بگذارید روی سینه‌اش و انگشت‌های چپ را بلغزانید لای موها. حلقه‌های مو را آهسته و کم‌تماس و بی‌آزار بگذارید بتابند به بندِ انگشت‌ها. بگذارید قلب روی سرانگشت‌های دیگرتان ضرب بگیرد. گرمای انتشار آن همه خون را حس می‌کنید؟ دهلیز و دریچه‌های قلب را چه‌طور؟ حالا وقت دارید یک دل سیر محو بسته‌ی چشم‌ها شوید، گوشه‌های برگی و اشکی، چین‌های سوزنی کناره‌ها. حالا ده-پانزده دقیقه‌ای هم وقت دارید شیار لب‌ها و استخوان گونه را سِیر کنید. آن یکی-دوبار فرو دادن آب دهان و برآمدن سیبک حوا را. نفس‌های سنگین و سستی دستی که ساعدتان را بغل گرفته بود حس می‌کنید؟ مردمک‌ماهی بی‌تاب زیر پلک‌ها را پی می‌کنید؟ پای زیری‌تان خواب رفته؟ هیچ مهم نیست ها! حیف این آسوده خوابیدن نیست؟ حیف این بیست دقیقه نیست؟ تاب بیاورید. لذت تماشا را دریغ نکنید از چشم‌هاتان. مگر قرار است چندبار کسی این‌طور راحت و فی‌الفور سر روی پای شما به خواب برود؟ حتا اگر زنگِ نابه‌جای تلفن بخواهد رشته‌ی این خواب را پاره کند، رشته‌ی این خیال را. حتا اگر عاشقانه‌ای درکار نباشد و...

چهارشنبه

خ مثل خفه‌خون

نشسته بودم کفِ آشپزخانه و خرده نان‌های ریخته را کند و کش‌دار جمع می‌کردم. خیابان صدای سور چهارشنبه‌ی آخرش را پیش پیش می‌ریخت به خلوتِ خانه و تنِ تُرد شیشه‌های لخت به رعشه می‌افتاد. من اما با چانه‌ی فرو شده بر هشتی زانوی راست خرده‌های خشک را می‌ریختم روی خط عمر، سرنوشت یا هرچیِ دستم. مورچه‌ی کم‌رنگی هم تلوتلوخوران در شیار کاشی‌ها، مچاله‌ام را دور می‌زد. سر کج کردم رو به روزنامه‌ی چندتاشده‌ی همشهری که از زیر پایه‌های کابینت سرک کشیده بود و تماشام می‌کرد. گوشه‌هاش زرد شده و چروک خورده بود. کنار تصویر یوزپلنگِ رو به انقراضِ ایرانی، سطری از میان کادر ناچیز صفحه‌ی آخر کمر راست کرد تا بهتر ببینمش. «باغ موزه زندان قصر... زندان قصر به خاطره‌ها پیوست.» خبر بیات چون جای خالی دندانی تیر کشید. هِه! به کدام خاطره‌ها پیوست؟! اصلا زندان که همه‌اش خاطره‌ست! نورِ کم‌جانِ هواخوریش از پس حصارهای بلند، صف طولانی فروشگاهش، کابینِ سیزده، صدای بازجو حتا. اصلا بایست بعد از بندی‌خانه، محبس، سجن و قیدخانه در لغت‌نامه‌ی دهخدا بنویسند خاطره‌خانه یا نه، همان معنای نخست: دهی از بخش کن شهرستان تهران با دویست و ده تن سکنه هم کافی‌ست به گمانم. خرده نان‌ها را رها کردم کنار روزنامه و چشم دوختم به مورچه‌ی نازک و لرزانی که بی‌خیال و خاطره هم‌چنان چرخ می‌خورد و به روزیش نزدیک می‌شد.

یکشنبه

دلم می‌خواست؛ همین دیگر! فعلش ماضی‌ست، خودش ماضی‌ست، ادامه ندارد.

یک وقتی هم هست خداحافظی می‌کنی، از خیابان می‌گذری، چند قدم جلوتر اما قلبت فشرده می‌شود میان دنده‌ها، دگرگون و دل‌تنگ پا تند می‌کنی و برمی‌گردی به هوایش. کسی اما آن سوی خیابان نیست دیگر، نبوده انگار...

تنیده در خطوط موازی*

چشم‌هاش زیادی سیاه بود. ایستاده بودم رو به آن تکه از دریا که چین برمی‌داشت و کف‌دار و پُرهِیب تا ساق پام بالا می‌آمد. هیچ حواسم پی خیابان و قیقاژ ماشین‌های پشتِ سر نبود. موج خیز برمی‌داشت، قد می‌کشید و همه دیوانگیش را به پُفی رها می‌کرد رو تنِ سنگ‌های کوچکِ رنگی. لاجوردی‌ها می‌لغزیدند روی کهربایی‌ها و ارغوانی‌ها گم می‌شدند لای نرمیِ براقِ خاکستری‌های رگه‌دار. بعد هم صدای تلق تولوقِ سنگ‌ها بود و موجی که برمی‌گشت به آن حجمِ آبیِ سیر. آفتاب مایل می‌تابید و پولک نور توی چشم‌هام پرپر می‌زد. نه زمان می‌دانستم و نه هیچ. تنها خیره مانده بودم به رشته‌های سفیدی که تاب برمی‌داشتند و می‌آمدند نزدیک و گاهی تا بالای ران‌ها را خیس می‌کردند. سرم به دور افتاده بود. این را بعدتر توی ماشین فهمیدم. همه چیز انگار می‌آمد نزدیک و بعد محو و دور می‌شد. جهانم تاب برداشته بود. میانِ آن همه سنگ اما، دوتا سیاهِ صیقلی براق، صامت و ساکت مانده بودند. خم شدم تا دست بکشم به سیاهیِ چشم‌هاش که به آنی موج، بینی و دهانم را پُر از شوریِ گرمِ ماسیده کرد. سرگیج و خیس‌خورده پس کشیدم و چشم‌ها گم شدند.
ماشین نم برداشته بود. بوی شور و شن وادارم می‌کرد شیشه را بدهم پایین و هُرمِ دم‌کرده‌ی آسفالت را طاقت بیاورم. نمی‌رسیدیم به کوه‌های انتهای جاده. انبوهِ سبز پیچیده لای نرمه مِهی مدام، هرچه می‌رفتیم دورتر می‌شد انگار. از شانه‌ی راستِ جاده دریا گم و پیدا بود. پس‌زمینه‌ی خانه‌های رنگ به رنگِ عروسکی یا لخت و کف‌کرده تا دلِ زمین‌های خالی و تپه‌ی نخاله‌ها. دریا به سیاق همیشه برجا نشسته و بی‌اعتنا به موازی جاده. بی‌اعتنا به کپه‌ی ماسه بازی بچه‌ها، به لنگه صندلِ انگشتیِ رها شده، به پوسته‌ی تراشیده‌ی هندوانه، به سیاهی زغال و نیم‌سوخته‌ی بلال. بی‌اعتنا به جفت سیاه چشم‌هایی جَسته از دستم. بی‌اعتنا به دست‌هایی بی‌حاصل مانده میان موج. دریا بی‌اعتنا به هیچ و همه، موازی جاده گم و پیدا بود. 


*عنوان نام آلبوم موسیقی بی‌کلامی‌ست به آهنگ‌سازی «علی قمصری» و «مصباح قمصری» 

جمعه

این پُست را ندید بگیرید. بروید صفحه‌ی بعد یا ببندید یا هرچی.

بی‌هودگی احساس تازه‌ای نیست، وادادگی هم. هیچ حالم خوش نیست. انرژیم صفر است. معلق‌ام، وارونه، تهی، چه می‌دانم. هرچند نمودار اتفاق‌های این اواخرم رو به بالا بوده و خوب، نوشتنم، حرف‌های ناشر، نامه‌های دل‌گرم آقای باسی. دلم حرف زدن می‌خواهد. نه، من که حرفی ندارم. من هیچ وقت حرفی نداشته‌ام. نگاهم می‌آید. بنشینم رو به آدمی که صداش را و چشم‌هاش را دوست دارم. نه، دوست داشتنم که خشک شده. حالا توی فاصله‌ی چند ثانیه سکوت این قطعه‌ای که رفته روی تکرار تا تجزیه‌ام کند پرسیدم چه مرگت شده؟ و تا کلمه‌ای بیاید پشت پلک‌هام ویولن، نت‌ها را از سر گرفت. این حرف‌های پوچ را نمی‌شود به کسی گفت. می‌شوی یک پوچِ تکراری. از روت رد می‌شوند. آدم‌هایی که عزیز بوده‌اند یک وقتی، از سرشانه‌ات، رو به لب‌خندهای سرخوشانه‌ی یک آدم سرشارِ دیگر دست تکان می‌دهند و دورتر می‌شوند. می‌شوی پوسته‌ای کابوس‌زده و خالی. در خودت تکرار می‌شوی. در خودت گیر می‌کنی. می‌بازی. هیچ‌کس طاقت خستگی مدام را ندارد. طاقت این همه سکوت و پوچی را. این مدام یک جور بودن را. چه همیشه از حرف‌های معمولی فرار کرده‌ام. چه همه حرف‌هام را پیچیده‌ام به نشانه‌های گنگ. چه همه استتار کرده‌ام خودم را لای قصه‌های قشنگ. این جور خودِ برهنه را واگویی کردن مالِ کاغذهای حاشیه زردی‌ست که ریخته‌ام دور. حرف‌های درفت شده‌ی سیاه. شاید دلم گرفته، نمی‌دانم. از تعمیم بی‌زارم، از دروغ. از مجهولِ جذاب بودن و معلومِ حال‌به‌هم‌زن. از قضاوت، پیش فرض‌های قشنگ. از این که خودِ واقعیِ معمولیم با تصویر ذهنی آدم‌ها یک‌قالب نیست. فکر می‌کردم پروسه‌ی بلوغ را هر بیست و چند ساله‌ای دیگر باید گذرانده باشد از سر. بدیهیات را هر بالغی باید بداند دیگر. این که طبقه‌ی کوفتی اجتماعی جبری‌ست. خانواده جبری‌ست. ریخت و قیافه و فلان جبری‌ست. آدم بودن جبری‌ست، زنده بودن هم. بعد خب سرزنش شدن بابت این همه جبر زور دارد دیگر! خودت تو کثافت داری دست و پا می‌زنی و... بگذریم. حالا که رسیدم به این سطر می‌بینم چه همه دلم پُر بوده و هِی ندید گرفته‌ام. این پُست شده چاهکی که سرریز کرده. آخ چه‌قدر تب دارم و بی‌خوابی کشنده چنبره زده وسطِ چشم‌هام. پوف! کوهِ سنگینِ نگفتنی‌ها برجاست اما. این مرحله‌ی -این هم روی باقی چیزها- بد مرحله‌ای‌ست. هِی لب‌خند بزنی و حق بدهی و بگذری و فراموش کنی و کمی جلوتر بیفتی توی چاله‌ای دیگر. زیادی صبور و آرام بودن ازت یک سیاه‌چاله می‌سازد، بی‌انتها، تاریک. چرا آدم بودن این همه درد دارد؟ مسعودی نیای شاعر خوب چیزی انداخت سرِ زبانم: حس می‌کنم سگ‌ام! حس می‌کنم سگ‌ام! حس می‌کنم سگ‌ام! حس می‌کنم بس‌ام.

پنجشنبه

نه، تو دیگر افاقه نیستی.

تو چه می‌دانی وقتی دل‌تنگی بیلچه را انداخت و چمباتمه زد تا میانِ دست‌های زمختش سیگار بگیراند، چند هزار فاخته در حفره‌ی سیاه سینه‌ام فریاد زدند کوکو.. کوکو.. کوکو؟

شما را به خدا سه‌بار بگویید سراغ. هوم؟ گنگ و دور نمی‌شود؟ انگار لب‌جنبانی جماعتی‌ست غریب که خدای موهوم‌شان را به زبانی مُرده می‌خوانند.

زن از زور دل‌تنگی در خودش غرق شد. جنازه‌اش را آب آورد کناره‌ی همین میدان ونک. یک سنجاق سیاهِ کهنه هم به سرش بود که دلش می‌خواست تو خریده باشی.

یکشنبه

...

من
فردای آزادی‌ام
کسی مرا به خاطر نمی‌آورد.

شنبه

انگار کن همه لکه‌ایم منتها خیلی‌هامون روضه نداریم.

همون سالی که عطیه پیتِ نفت به دست وسط کوچه اَلو گرفت و هیچکی زَهره نکرد حتا یه پتو سربازی خرجش کنه و تو برگه فوت نوشتن فلان درصد سوختگی، پاسبون پَن‌زاری زد به خُلی. تا همین یکی-دو سال پیش هم لکه‌ی سیاه اگر می‌دید رو آسفالت، زانو می‌زد و پیشونی رو پنهون می‌کرد میونِ کفِ دست. زار می‌زد و به چه سوزی روضه‌ی رقیه می‌خوند. تا این‌که یه نیسانِ آبی نزدیکای گمرک رفت رو هیکلِ مچاله‌ی پاسبون و لکه‌ی سُرخش رو کشید تا اون سرِ میدون

پنجشنبه

به قول آقای لانگ شات، «...» یک اسم است، مثل «غلام‌علی»

نه، همه‌ی تنفرم ربط ندارد به انبردستِ قرمز. چیزهای زیادی هست. چه آن‌هایی که با فشارِ سختی‌های پی‌درپیِ دیگر قورت داده‌ام و چه آن‌هایی که مثل علف هرز از گوشه و کنار زندگی جاری سبز می‌شوند هرروز. انبردست قرمز اما شده نمادِ تنفرم. هر رفتارِ کج و آزاردهنده‌اش پرتم می‌کند به روزی که دو زانو نشسته بودم روبه‌روش. بی‌جرات، ترسیده، فلج. دوتا زانوهاش را گذاشته بود این طرف و آن طرفِ پاهام که از هجوم درد نجنبم. پشت گردن و پایینِ کاسه‌ی سرم را گرفته بود کفِ دستش، محکم. و انبردستِ لعنتی کهنه‌ی دسته قرمز توی دهانم می‌چرخید. دندان‌های شیری و سمج را تکان تکان می‌داد بلکم لق شوند و با ریشه بیایند بیرون. مغزم درد می‌کرد. خیلی بچه بودم، خُرد، ناچیز. با موهای لول‌خورده‌ی خیلی بلند و چشم‌هایی که از ترس پرپر می‌زد. ناخن‌های دو دست را فرو کرده بودم توی گوشتِ ران‌ها و از دستِ وحشی درد چنگ می‌زدم به خودم. دهانم باز بود و بزاق و خون‌آبه از گوشه‌ی لب می‌ریخت رو یقه‌ام. توی تلویزیون سیاه و سفیدِ کوچکمان دیده بودم گاهی نخی بسته‌اند به دندانِ بچه‌ای و بعد هم آن دستمال سفید معروف و گره خرگوشی روی سر و ورمِ صورت. ولی انبردستِ سنگینِ کهنه همیشه قاطی ابزارِ دیگر توی انبار بود؛ برای عوض کردنِ واشری یا باز کردنِ پیچ زنگ‌زده‌ای نه وسیله‌ای مناسب دندان‌های شیری جلو! آن عصرِ تابستان عرق کرده، پُر از وحشت و درد از گوشه‌ی چشم در را می‌پاییدم تا شاید کسی بیاید و بشود منجی. نجاتم بدهد. هیچ‌کس تا وقتی دوتا حفره‌ی بزرگِ خون‌آلود جا باز کرد توی دهانم، پیداش نشد. هیچ‌کس تا وقتی دست و پام بی‌حس و کرخت شد، دست‌گیره را تکان نداد. نه، همه‌ی تنفرم ربط ندارد به انبردستِ قرمز. چیزهای زیادی هست.

دوشنبه

بوی خاکسترِ باران خورده می‌داد یا همچه چیزی مثلا

دست راستم روی دنده‌هاش بود و قلبش میانِ دست دیگرم، گرم بود و می‌تپید. چند دقیقه بعد خودش را همان‌طور از پشت رها کرد توی بغلم. آرام بود. نفس‌های سنگینِ رو به خواب داشت. غریبه بود و هیچ نمی‌شناختمش. میان صفِ طولانی بانک پیرهنِ چارخانه‌اش صِدام کرده بود. رفته بودم نزدیکِ کتف‌هاش و بی‌اعتنا به جماعتِ منتظر، آهسته انگشت‌هام را لغزانده بودم زیر پیراهنش. صورتش توی خواب پیدا نبود و داشتم از گرمای تپنده‌ی کندی پُر می‌شدم که شب تمام شد.

شنبه

به قول شاعر، نام تمام مردگان یحیی‌ست.

مجسمه‌ی برنزی زانوها را فشرده به سینه، دست‌ها را گره کرده دور پاها و چانه را تکیه داده به گودی تاریکِ آن میان. خیره مانده به انگشت‌های کوچک و بزرگ پا، به ناخنِ شکسته‌ی شست، به شاخه‌ی کبودِ رگ‌ها. مجسمه‌ی برنزی وسطِ کاشی‌های سفیدِ حمام قوز کرده. نشسته میانِ ذره‌های آب و بخار. دریغِ بوسه روی مُهره‌ی هفتمش پوست انداخته، پیداست. ولی شما خیال کن باغ موزه هنرهای معاصر است و بارانِ بی‌وقتِ اسفند. مجسمه‌ی برنزی مانده بی‌سکو، تکیه داده به کنیتکسِ خیسِ ساختمانِ کوچکِ آن انتها، پشت به پیاده‌رو. گوش سپرده به تندی پای عابرها، به ردِ خیسِ تایرِ ماشین‌ها. گربه‌ی لک و پیسی ِ کوچکی هم خودش را گلوله کرده میانِ یک گُله جای خشک، زیر هشتیِ تاریکِ زانوها. ذره‌های سردِ باران اما بی‌اعتنا به کز کرده‌ی برهنه‌ی سیاهِ برنزی سُر می‌خورند میانِ شکافِ باریکِ مُهره‌ی هفتمی که ترک خورده.

جمعه

حوالی دقیقه‌ی هشت صدایم کن

یا ترمه‌ام را بپیچ به حسرتِ سلانه‌ی نم‌دارِ این صدا و برو

+

پنجشنبه

گرفته ره ِ مَه ِ دگری..

من با این یک خط نامه‌ی شش ِ صبح ِ تو چه کنم؟

همین حوالی

تکه‌ی پنیر از انتهای لوله شده‌ی سنگک افتاد زمین. دخترک همین که دست دراز کرد، مادر از لای دندان‌های چفت شده‌اش تشر زد: «از روی این همه خاک و کثافت برش ندار!» بوی گلاب قاطی جوراب‌های سیاه زنانه نشسته بود به جانِ موکتِ جگری پاره پاره‌ی امام‌زاده. کنجِ دیگر آن پنج ضلعیِ بی‌قواره، ملا تکیه به پله‌ی دوم منبر قراضه‌اش داده بود و نامفهوم مویه می‌کرد. هرازگاهی هم به هوای باز کردنِ سرکتاب برای بیوه‌ای، چشم می‌گرداند بین ساق‌ زن‌هایی که رفته بودند روی پنجه‌ی پا تا پنجاهیِ مچاله را از شکاف شیشه‌ای ضریح سُر بدهند روی مخملِ سِرمه‌دوزی سبز.
غروب‌های پنج‌شنبه و شلوغی بازار زن‌ها را می‌کشاند به امام‌زاده‌هرکدام دست یکی-دو تا بچه‌ی کچلِ استخوانی را می‌کشیدند دنبال سرشان به هوای نان و خرمای خیراتی. یک تکه سنگک یا تافتونِ سنتی و پنیر، تره، برگ تربچه و یک دانه خرما، خیلی هم کج‌سلیقه و شور و شیرین و شکم‌پُرکن اما.

شنبه

به اضافه‌ی یک شماره‌ی شش رقمی بعدِ اثاث کشی.

می‌گفتند توده‌ای بوده، زنش هم سپاه دانشی و گویا توی سیاهکل دیده بودند هم را. سبیل تکیده‌ای داشت روی استخوانی صورتش. مردی باریک در شلوار کبریتی دم‌پا و ژیله‌ای با طرح لوزی که انگار سنجاق کرده باشند به چارخانه‌ی کتش. می‌گفتند همان اوایلی که سگ صاحبش را نمی‌شناخت مغز برادرش را با دو دستِ کاسه شده جلوی چلوکبابِ فردِ ملّی جمع کرده و تمام خیابان را تا گاراژ هاشم زیگزاگ دویده و آن‌جا از حال رفته. دختر خردسالش را هم سر به نیست کرده بودند حتا. شاید آن وقت بود که دست کشید و بند آمد. غروب‌ها می‌رفتم پشت بام و چمباتمه می‌زدم زیر سایه‌ی کش‌دار درخت توت. یکی-دو باری پشت پنجره دیدمش. عینک کائوچویی دسته شاخی داشت و زیرجامه‌ی راه‌راه پوشیده بود. ساختمان‌شان بلندتر از ما، چهارتا حیاط آن طرف‌تر بود. اول کارتن‌ها را به دقت پهن می‌کردم روی قیرگونی کهنه‌ی بام. بعد شمد را می‌کشیدم رو مقواها و یکی-یکی تشک‌ها را ردیف می‌کردم کنار هم تا هُرم آفتاب نشت کرده به پنبه‌هاشان تبخیر شود و با سوی اولین ستاره، باد سرِ شب خنک‌شان کند. سرِ آخر هم جوری دراز می‌کشیدم تا حروف درشتِ نوشته‌ی روی خرپشته‌شان پیدا باشد. نوشته‌ای پوست انداخته و کم‌رنگ؛ دختر نازنین‌ام گیسو، همه‌ی این سال‌های سخت را انتظار کشیدم و طاقت آوردم تا برگردی. دوباره قلم‌دوشت بگیرم و صدای خنده‌هات خالی خانه را پُر کند. کجایی باباجان؟

نوشته، تو درختِ کهنه‌ی انجیری، نقش بسته بر جلد عهد عتیق.

ابتهاج ارغوانی داشت پای ایوان خانه‌اش در خیابان کوشک. اهل هنرِ آن سال‌ها هم بسیار خاطره دارند از خوشه‌های خونِ اردیبهشت درخت. بعدتر اما سایه خانه را فروخت و کوچ کرد به کُلن. گفتند آن‌قدر اُخت بوده با درخت که گاهی سرک می‌کشیده و تماشا می‌کرده و درددل شاید.
ارغوانِ من؟ مثلا آن چندتا درخت رو به عمارت موزه‌ی سینما. یا همین چنارهای خمیده‌ی ناچاری که اسیر اسکلت‌های نیمه‌کاره‌‌ی ولی‌عصر شده‌اند. درخت‌های گردوی باغی که ندیده‌ام هنوز. تک تکِ بیدهای تُنکِ لاله. کاج‌های سوزنی خیابانی که انتهاش پادگانِ فلان بود. مستانه‌ی درخت‌های بِه با انبوه تارعنکبوت‌هاشان حتا. ردیفِ درختچه‌های سیبِ ترش. آن سه‌تا سرو حاشیه‌ی دریاچه. آخ از آن خنکای دل‌خواه انجیری که دامنِ بلند سپیدم را و برهنه‌ی بازوم را پناه داد از لجاجتِ آفتاب در پس‌زمینه‌ی آبیِ سیرِ دریای سیاه. حتا آن یکی که از انبوه برگ‌ها و سفره‌ی مطبوع سایه‌اش فیلم برداشتم ولی موزیکِ شش و هشتِ قِردار یک کروز توریستی گلوی گنجشک‌هاش را خراشید و دور شد. یا مثلا زبان گنجشکی که از پیچ کوچه‌ی پُرشیب‌ آن‌قدر دست تکان داد تا مجبور شدم زنگِ خانه‌ی شیروانی‌دار را دو-سه باری بزنم. یا خوشه‌های بنفشِ تندِ اقاقیا، آویخته از آلوچه‌ی پیرِ نری که سطلِ آب‌نمک را تکیه می‌دادیم به تنه‌اش و نوبتی بلال‌هامان را غسل می‌دادیم درش. یا وقتی سیاهی تنه‌ی قطار پیچید به باغ‌های خرمالو، من گلوله‌ی داغِ بغض را کاشتم میان آن همه نقطه‌ی نارنجیِ تب‌دار و دور شدم. و این‌ها یعنی ارغوانم کجاست؟ آن‌جاست؟ همه‌جاست. یا حتا من درختم تو باهار؟! و حالا مدتی‌ست دیوانه‌ام دارد لای درخت‌های بی‌جانِ آقای عکاس پرسه می‌زند و به خیالم پناه برده به درخت از رنج محتومی که انسان دوپا نشانده روی گُرده‌اش و به گمانم حوالی کوه‌های آراز گم شده باشد...

+

چهارشنبه

وقتی بعدِ هفتاد سال خودت را شخم می‌زنی و دنده‌های شکسته‌ی درد را می‌کشی بیرون..


گاهی اتفاق را آن‌قدر از دیگران پنهان می‌کنی که خودت هم باورت می‌شود نیفتاده هرگز یا اگر هم بوده دور و بی‌درد بوده. می‌بریش هفتادتا پشت و پسله‌ی مهجور دفنش می‌کنی بی سنگ‌نوشته و نشانی. آن‌قدر می‌شود رازِ مگو که دهان و ذهنت قفل می‌شود وقت یادآوریش. ولی لعنتی هرروز و هرلحظه می‌نشیند پشتِ چشم‌هات و پرپر می‌زند و تو هِی آه می‌کشی از این حجمِ سیاه ِ تلنبارِ توی سینه‌ات. هِی ازش فرار می‌کنی و پسش می‌زنی چون می‌دانی آدم‌ها اگر بفهمند، خوف می‌کنند و معاشرت را می‌گذارند زمین و چهار دست و پا می‌گریزند ازت. آدم‌ها پی دردسر نیستند. و آن‌قدرها هم حوصله ندارند تا اجبار را سوا کنند از اختیار. کسی توی مرداب مکث نمی‌کند به هوای این‌که قبلا برکه بوده و زلال. کم‌حرف می‌شوی، معمولی، حوصله‌سربر و دم‌دستی، بی‌هیجان. قورت می‌دهی همه چیز را. یک چاله‌ی بزرگ از زندگیت را با کاه می‌پوشانی و از روش می‌پری. اگر هم کسی پیدا شد و کنج‌کاوانه سرک کشید به خلوت و پرسید این جای زخم چیست؟ یا فلان سال را کجا بودی؟ و چرا بهمان شهر کوچ کردی؟ لب‌خند می‌زنی و حواسش را پرت و از چاله‌ی بزرگ دورش می‌کنی. آن وقت می‌رسد روزی که زمان، این زمانِ لعنتی دستت را می‌گیرد و آهسته آهسته می‌کشاندت به مرزی از زندگی که همه رفته‌اند و سوت و کور مانده‌ست و بی‌سکنه. مرزی که در آن نه هراسی هست و نه ملاحظه‌ای، نه آدمی و نه اهمیتی و نه حیاتی حتا. وادارت می‌کند زانو بزنی و با ناخن‌هات بیفتی به جانِ گور ِ کهنه. بخراشی و بکنی و برسی به تن ِ اتفاقی که این همه سال پنهانی دراز کشیده و چشم‌هاش را بسته، دهانش را بسته، دست‌هاش را... نگاه می‌کنی به جانِ زنده‌به‌گورِ پوسیده‌ی اتفاق و تصویر تبعید در کودکی جان می‌گیرد و دردها رژه می‌روند و اتفاق به گریه می‌افتد. از ته ِ مردمکِ معصومش می‌پرسد به کدام جُرم؟ و تو پاسخی نداری. خودت اسیر و مجبوری. تصویرِ کز کرده پشتِ میله‌های بی‌ملاقات جان می‌گیرد و صدای نحسِ تکرارشونده‌ی بی‌پایانِ بازجو و باز ناله‌ی اتفاق، به کدام جُرم؟ و تو باز پاسخی نمی‌یابی. گیجی، خودت درد داری، دردی. می‌نشینی توی گور. می‌نشیند توی گور. هم را بغل می‌کنید و یک دلِ سیر به صدای بلند گریه می‌کنید. آن وقت زمان، آهسته در گوشِ اتفاق زمزمه می‌کند، گورِ بابای آدم‌ها، بلند شو.

شنبه

Dzud

در حاشیه‌ی شست و اشاره‌ام سه‌تا درخت ایستاده‌اند شانه به شانه‌ی هم. شاخه‌هاشان مشوش و نازک و درهم‌ست. یکی‌شان در کوه‌های آلتای زیر مرگِ آرامِ سپید دفن می‌شود وقتی گله‌ی بزرگِ بُزهای مغولی حلقه زده‌اند دور تنه‌اش. آن یکی با چند کُپه‌ی سیاهِ خاشاک پناه می‌دهد به کلاغ‌های حیاط امام‌زاده‌ای که شهرداری حکم به تخریبش داده. آخری هم ردِ ناجور جوش‌خورده‌ی چاقوست. درخت نیست.

سه‌شنبه

پشت عینکِ حنایی دنیا کهنه‌ست. آدم‌ها ازعکس‌های سِپیای ویترینِ فتومایاکِ سابق زده‌اند بیرون.

دیر بود و کاری از من برنمی‌آمد دیگر. آفتاب پهن شده بود رو صورتم. گوشِ کنار پنجره داغ شده بود و چشم‌ها را هم پشت عینکِ حنایی ریز کرده بودم حتا. تا قد و قامتِ اتوبوس می‌آمد کنار دست‌مان سایه می‌کرد، تاکسی جان قدِ یک کف دست زرنگی می‌کرد و می‌چپاندمان لای هم‌قواره‌هاش. القصه بساطی بود. بعد چشم بستم و سایه‌ی دیر به دیر پل‌های در شتابِ عابر شد بهشت. صدای مثلا وسپایی لنگ لنگان نزدیک می‌شد و سایه‌ی نحیفِ راننده ردِ خنک‌اش را می‌گذاشت رو شیارِ پشتِ لبم. بعدتر تاکسی جان بی‌هوا پیچید توی فرعی به هوای میان‌بُر. زالزالک‌های اُخرایی خوشه کرده بودند وسطِ بوته‌های پُربرگِ سبزِ تیره، همین‌طور گُله به گُله تا انتهای خلوتِ خیابان. کیلومترها دورتر از مقصد، وسط میان‌بُر، پیاده رفتم تو دلِ پاییز. دیر بود و کاری از من برنمی‌آمد دیگر.

شنبه

هیچ خونی هیچ خوابی را باطل...

چند شب مکرر خواب دیدم دویده‌ای به هراس توی راه‌پله. تکیه داده‌ای به نرده‌ها. چند مردِ یک‌قواره‌ی درشتِ پالتویی هم دوره‌ات کرده‌اند. بی‌هیچ حرفی، یک‌بند به سینه‌ات شلیک می‌کنند. بعد من به یک بلاهتی اصرار دارم خون‌ات را از روی کاشی‌ها پاک کنم بعدِ فاجعه. هِی می‌روم یکی-دو پاگرد بالاتر و دستمالِ خیسِ خون را توی یک روشوییِ قراضه‌ی لعابی می‌شویم. روشوییِ کوچکِ کهنه رو چهارتا میله‌ی ریقوی زنگ‌زده سوار است. همه‌چیز با همین جزئیات. بعد خون هِی نشت می‌کند و من هِی در رفت و آمدم تا بیداریِ کامل. آخرین‌بار اما، تو باز دویدی و یله دادی به نرده. صدای نفس زدن‌ات می‌آمد حتا. مردها ریختند و همان شلیک‌های پی‌درپی. لمس شدی و روی زمین وا رفتی. دویدم سمتِ روشویی و تا با دستمالِ مچاله رسیدم بالای سینه‌ات باران گرفت. درشت و یک‌ریز. خونابه راه افتاد روی پله‌ها، همه‌جا را گرفت. مستاصل نشستم و کشیدمت سفت توی آغوشم. گرم بودی هنوز.

جمعه

ذکرِ ساعتِ صفر

لای کلمه‌ها سرراست نیستم با خودم. گریه دارم اگر، آویزانِ نشانه‌های ناشناسش می‌کنم، زاغ می‌پرد از چشمانم. دلم هزار پاره‌ست اگر، گرفته، تنگ، بُریده، مریض، می‌شود قالیِ نخ‌نمای نمورِ خانه‌ی عزیز که بورِ زغال گوشه‌ی گُل‌اش را برده یک زمانی. یا همین دیروز حتا، برداشتم همه عاطفه‌ام را به آدم‌ها ریختم تو پیرهنِ سیاهِ چسبانِ گروشکا و دادم مردابِ متعفنِ بی‌انتها ببلعدش. خالِ سیاهِ گم‌شده‌اش همه دار و ندارم بود. چه می‌فهمی که نیست دیگر. نیست دیگر. نیست دیگر.

چهارشنبه

کنار خال سیاه گم‌شده‌ات

جاده‌ی مال‌رو خاک اطرافش یخ زده بود، ترک‌خورده با رگه‌های خشک سفید. اول احساس کردم زیر بینی‌ام از سوز سرماست که خیس شده. این رد کشیده‌ی خون روی آستینم مال همان وقت است گروشکا جان. بعد دوباره پشت لبم خیس شد و دوباره هم. حتا وقتی خم شدم روی تنه‌ات، سرخ و غلیظ چکید رو گِل‌اندود موهات و گُل کرد. وسط‌های راه به راننده گفته بودم نگه دارد و او با چشم‌های پیر گردشده‌اش سرعت را کم کرده و پرسیده بود این‌جا؟ شوخی برداشته بود حرفم را. دست بردم به دست‌گیره که داد زد دیوانه‌ای مگر؟ این‌جا دیو هم لانه ندارد حتا. بدوقت است. حالا مانده تا برسیم. ندیده‌ام محلی‌ها هم این حوالی بزنند به دشت. از ماشین دور شده بودم که پیاده چند قدمی آمد و این‌ها را فریاد زد پشت سرم. تا یک‌جایی غبار بود و صدای دور ماشین‌ها. بعدتر مِه نرم نزدیک شد و همه‌ی آن زمین بی‌حاصلِ بی‌درخت را کدر کرد. بی‌اختیار و نیمه‌کور انگشت‌هام را توی هوا باز کرده بودم از هم و راه می‌رفتم. هیچ چیز روی دوشم نبود، نه کوله‌ای نه رنجی و نه ترسی حتا. بعد سکوت شد. دنیا بند آمد انگار. زندگی ایستاد رو لبه‌ی آسفالت و دستش را دراز کرد رو به شانه‌ام که دور می‌شد. زندگی هیچ اصرار نکرد گروشکا جان؛ نگفت بمان یا همچه حرفی. من رفتم و او هم یقه را داد بالاتر و دور شد. خودش را رساند به اولین قهوه‌خانه و توی لیوانی بزرگ از زیر سبیل‌های انبوهش چای داغ را هورت کشید و قندان مسی را به هوای حبه‌های کوچک‌تر تکاند. از جاده می‌گفتم گروشکا جان، هیچ نداشت. نه جنبشی و نه صدایی و نه بادی حتا. چند ساعتی بود که رو به این خلاء پیاده و خالی راه افتاده بودم. سرما را آویخته بودند به تن مِه. مِه را دوخته بودند به تن جاده. بعد پاهام از رمق افتاد و نشستم کمی آن‌طرف‌تر. گروشکا می‌بینی؟ نشستم بین مِه و خاک. همان دریچه‌ی باریکی که می‌شود ازش دور را دید، دورتر را، پشت زندگی را. سطحِ یک‌دست و تیره‌ی مرداب را دیدم و تو را با آن گردن سپید بلند و سیبک حوات. نیم‌خیز شدم و چشم‌ها را تنگ کردم که وهم نباشی. آن‌قدر تقلا کرده بودی که سینه‌های کوچکت را هم گِل سمج بلعیده بود. شقیقه‌هات می‌تپید هنوز هرچند انگشت‌های باریکت کبود و کرخت بود دیگر. خاک سست هِی دهانش را باز و بازتر می‌کرد. خیالی نبود. گفتم ببین! تمام راه این نُت‌ها توی سرم تکرار و محو شده‌اند و باز جان گرفته‌اند. بیا قبلِ این‌که ریه‌هات هم پُر از گِل و کرم و زالو شود این را گوش کنیم از سر. بعد دراز کشیدم و گوشی چپ را گذاشتم تو لاله‌ی لطیف گوش‌ات، کنار خال سیاه گم‌شده‌ات. نگاهم نکردی. سرت را یک‌بری گذاشتی رو ته‌مانده‌ی بازوت و فرو رفتی. فرو رفتی. فرو.. رفتی..

دوشنبه

تُ تُ تُ تُففف

صداش می‌کردن امیر امریکایی. تابستونا جینِ دم‌پا می‌پوشیده و پیرهن چارخونه‌ی جیگری، زمستون هم پالتو تِزاری. خوش‌لباس بوده و خوش‌قیافه، قدبلند و بور با چشم‌های یشمی. اون زمان با یونس و اِبرام و کاوه سبیلِ دسته موتوری گذاشته بودن که الحق هم بهش می‌اومد. هوندا داشت. چنجه‌هاش محشر بود. قاطی همه‌ی اینا، زبونش می‌گرفت اما. زهره که بهش خیانت کرد، شکم آورد. موهاش ریخت. دندوناش از فرط تریاک زرد شد. شلواراش زانو انداخت. لایه پشمی کاپشنا پُرز داد و یقه و سرآستینا رو موش جوید انگار. می‌گفت -با لکنت می‌گفت- سطل رو خالی کرده بودم کفِ آشپز‌خونه و چندک زده بودم رو آشغالا. گفت ته‌سیگار و تفاله چایی چسبیده بود به یارو کا*ندومه. بعد رو کرد به حیاط و سیگارش رو انداخت تو شیشه نوشابه و ساکت موند. دست کرد تو جیب کاپشن و کفش کهنه‌ی پشت‌خوابیده‌ش رو پوشید و رفت نشست رو کُنده‌ی درخت. گفت روضه‌خون نیارین. سرِ جدتون بهشت زهرا هم نبرین‌ام. تو حیاطِ همین مسجد بذارین‌ام زیر پای ننه.

چهارشنبه

صدای ته‌سیگار مچاله ته ِ استکان چای

دل‌تنگی یعنی آران تار بزند. زنِ گردن‌خمیده‌ی توی قاب همراهِ کاف زمزمه کند و دم بگیرد آن دوخط شعر را. رنوی نوک‌مدادی هم تهِ کوچه‌ی بن‌بست رفته باشد زیر برف. دست‌هام را قلاب کرده باشم به پشت، ایستاده به تماشای خیابان. آدم‌ها تند و تند سرِ لاله‌زار از تاکسی‌ها پیاده شوند و پا تند کنند و فرو بروند تو حلقه‌ی پشمیِ شال‌گردن‌هاشان. صدای تار پیله کند به بی‌تابیم. به هوای آمدنت تو شل‌آبِ کوچه قدم بزنم پیِ ارل گری و روزنامه و فلان بهانه‌ی دیگر. دکه‌چی پلاستیک کلفتی کشیده باشد رو همه‌چی. خم بشوم و پاره‌آجر را بردارم و شتکِ گل‌آلودِ عابرها را ندید بگیرم ولی به هوای پاییدنِ کوچه چیزی نخرم. دوباره برگردم بالا. آران رفته باشد. زنِ گردن‌خمیده حواسش را داده باشد به پیچ ِ کوچه و بوی سربیِ برف. دل‌تنگی رسیده باشد به سیبکِ حوام. آن‌وقت تصویرِ من ِ در چارچوب بیفتد تو عسلی ِ چشم‌هات، بگویی پس کجایی تو؟

سه‌شنبه

کاجِ من

یک اسپری آسم، هفت‌تا فندق و دوتا خرمُهره‌ی آبی یا همان نظرزخمی که سنجاق می‌کردند به لباسِ نوزاد را بردم پای درخت کاج و چال کردم، کاجِ کوچکِ تزئینی با میوه‌های ستاره‌ایِ ریزِ نقره‌ای. صداش می‌کردم کاجِ من و ساعت‌ها این ترکیب را تکرار می‌کردم تا زبانم کرخت می‌شد، کاجِ من، کاجِ من، کاجِ من. با کاج‌های دیگرِ آن حیاط فرق می‌کرد. آن‌ها سوزنی و بزرگ بودند و روی تنه‌شان صمغ شُره کرده بود و میوه‌هاشان مخروطی بود. یا میوه‌ی بعضی‌هاشان شبیه گردویی بود که شکفته باشد، گلِ گردوییِ کوچک. تنه‌ی کاجِ من بوی خوبی می‌داد. تَرک تَرک بود و می‌شد انگشت‌های باریکت را بلغزانی لای شیارهای پوسته‌اش. بغلش کنی و بوی کاج بگیری. از آن سالِ سیاه که برف بارید و درخت از کمر شکست و چتریِ سبزِ برگ‌ها و ستاره‌هاش روی سفیدیِ بی‌انتها زرد شدند. دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیزی بوی کاجِ من نداد. اسپریِ آسم سبز نشد و فندق‌ها پوسیدند و خرمُهره‌ها رفتند تو دلِ ریشه‌های پامچالِ بهار و کاجِ من.. هیچی..

ب- کمپلکس

- عصرهای تابستان که همه خواب بودند، به چه شوقی می‌رفتیم سروقتِ کتاب‌خانه‌ی قهوه‌ایِ سوخته‌ی چوبی. سراسر ِ آن دیوارِ بلند پُر بود از کتاب‌هایی که ورق‌هاشان بوی کهنه‌ی کاغذ می‌داد. می‌رفتم روی پنجه و دست می‌کشیدم به گالینگورها و حروف برجسته‌ی طلایی. یکی-دوتا را هم آخر هفته‌ها می‌بردم خانه و توی زیرپله قوز می‌کردم رو شیرازه‌شان. تا آن‌که روزی قفلِ درهای شیشه‌ای آن بالا به سهو بازمانده بود. لای چندجلدی‌ها کتابچه‌ی باریکی پیدا کردم پُر از تصویرهای سیاه و سفید و سِپیا. اسکلت‌هایی که پوستشان سوخته و چروک بود. جای زخم‌های تودرتوی عفونت‌زده‌ی عمیق همه‌جاشان بود. گونه‌های استخوانی و دندان‌های شکسته و لثه‌های مچاله با گوی سفیدِ چشم‌هایی ورآمده رو به دوربین. بعضی‌هاشان نگاهم می‌کردند و عجیب این‌که صدای هیچ ضجه‌ای نمی‌آمد از دهانِ نیمه‌بازشان. زیرِ هشت را آن‌جا دیدم. تصویر آدم‌هایی که زیر شکنجه دوام آورده بودند؟ زنده مانده بودند؟ دست گرفتم به نرده‌ها و توی حیاط بالا آوردم.

- آقای نویسنده گفت چرا این‌همه چرک می‌نویسی؟ ولی بعدِ پرسیدن مکث نکرد که براش از گیتی بگویم که بعد از رفتنِ مامورها درخت به درخت رفته بود جلوتر و گور دسته‌جمعی را دیده بود. گورِ کم‌عمقی که آدم‌ها و گلوله‌های تو سینه یا سرشان را پس زده بود. اگر مکث می‌کرد حتما می‌گفتم که گیتی دستِ کبودی را تو سُستیِ خاک دیده که مانده بیرون، با انگشت‌های نیمه‌باز.

- نترس.

دوشنبه

Fade into Silence


زن از یک ‌جایی به بعد سکوت کرده، از یک جایی بیرون ِ این قصه. و تنها کلمه‌ای که از نی ِ باریکِ حنجره‌اش می‌شنویم، هیچ‌چیز است، هیچ، هیچ‌چیز.