ازش خواسته بودم بیرون نرود. گفته بودم مبادا توی یخبندان زمین بخوری و خدای ناکرده آسیبی و دردی. قول داده بود. اما رفته بود. من ازش دورم و تنها سهمم تماسیست میانهی روز. بعدتر برام گفت به هوای دل تو رفتم سبزی و حبوبات و رشته خریدم. گفت آهسته و پاگربهای رفته و خوب هم خودش را پوشانده. اینها را گفت که تشرش نزنم. گفت آش مبسوطی بار گذاشتم. گفت دلم نیامد توی این برف ازت بخواهم که بیایی کنارمان و چارهای هم نبود تا بفرستمت. گفت سهمت را گذاشتهام کنار. و به خندهی شرمندهاش اضافه کرده بود، حبوبات و رشته و نعنا و سیرداغ و چهوچه را به ترتیب ریخته و پخته و آش که جاافتاده با خودش گفته این یک چیزیش کم است و بعد خاطرش به پرانگشتی زردچوبه رسیده. القصه آش را به میز برده و دیگران حیران پرسیدهاند، پس سبزیاش کجاست؟ گفت حیف آن همه زحمتی که برای سبزیها کشیدم و سرآخر پاک یادم رفت اضافهاش کنم به آش. من پشت تمام این جملهها گوشهی لبم را جویدم و شیارهای میز را ناخن کشیدم. بعدِ سکوتی پرسید چرا؟ چهطور بعدِ پنجاه سال پختن آش، سبزیاش را فراموش میکنم؟
سهشنبه
یکشنبه
راوی خوب، راوی مردهست
گوشهی پیشانی را یله دادهام به قاب چوبی. دایرهای مات از نفسم روی شیشه تا شعاعی جان میگیرد و میمیرد. بیرون غوغای برف است. درختها سنگیناند و صدای زوزهی بیطاقتشان را خوب میشنوم. صبح که میآمدم برف امان راه را بریده بود. ماشینی در کار نبود. تا میدان با اتوبوس لبالب آدم آمدم و باقی راه را پیاده، یک ساعتی در برف. دیدن صفهای طولانی و التماس مسافرها به ماشینهای گذری حالم را بد میکرد. تمام مسیر تنها من بودم و من. و گهگاهی صدای ریزش برف از شاخهها و آبشار پوک سفیدش. برف همهچیز را در خود خفه میکند. همه صدایی را. صدای خشک و متراکم پوتینم روی انبوه سپیدش را هم. انعکاس و پژواکی از صدا نمیگذارد بر جا. حتا ولولهی دندانهدار فکرها را هم خاموش میکند. گوشهی پیشانی را یله دادهام به قاب چوبی. دایرهای مات از نفسم روی شیشه تا شعاعی جان میگیرد و میمیرد. حباب بغضم از شیشه میگذرد و جمع میشود توی سینهام. بزرگ میشود و در خودم جمع میشود باز. باید کلاه آبی کبودم را سر بکشم و میز را رها کنم. کاش برف اندوه را هم میبلعید. انتظار را هم. زیستِ بیهوده را هم..
و/یا/پرو/مته
- نهونیم صبح جمعه رسیدم تالار مولوی. محوطهی خالی و سردش را آهسته قدم زدم. و دستهی چندتایی آدمهای عصر را تصور کردم که منتظرند در سالن باز شود تا به تماشا بنشینند. بالاخره روز موعود رسیده بود. پسِ آن همه شب تمرین و آن همه خستگی. رسیدم به نیمکت سنگی که روبهروش استخر بود و ماندابی کدر. و بالای سرش همان درخت عجیب و میوهاش که بوی خوشِ ترشی داشت. دقیقا دومین پنجشنبهای که دیده بودمش، قدمزنان رسیده بودیم به این نیمکت و از لای شاخههای همین درخت اولین ستارهی شب سوسو زده بود. پاییز بود.
- پشت در نوشته بودند ورود افراد متفرقه ممنوع. و من برای اولینبار اجازه داشتم پا به اتاق فرمان بگذارم و اجرای بچهها را از آن اتاقک کوچک تاریک تماشا کنم. کنار دستم نور صحنهها عوض میشد و آن بالا زیر لب میغریدیم که فلانی به نور بیا! و تحسین بود و اضطراب بود و هیجان و از سر وجد بالا پریدنها. برای دو اجرا با وجدانی مچاله هزارشاخه گل سرخ پرپر کرده بودیم که زیر نور سردآبی عجیب خوش نشسته بود. داورها گویا با رضایت بیرون رفتند. من تمام مدت به غریبه و آشنا خوشامد گفتم و لبخند زدم و میان جماعت چشم گرداندم پیِ موهاش. زمستان بود.
سهشنبه
سرش را آهسته خم میکند روی میزم. با همان زبان ساده و سرراستش میگوید، هرروز وقت جمع کردن زبالهها میبیند سطلم لبالب از دستمالهای خونآغشته است. و حین گفتن اینها چشمها را چروک میکند. سعی میکنم لبخند بزنم که چیزی نیست. سرم را آهسته خم میکنم روی میز. دستمال لکدار چندلا را میگذارم در جیب. کمی اینپا و آنپا میکند. دهانش را به گفتن و فروخوردن چیزی بازوبسته میکند و میرود سمت اتاقک و سماورش. سعی میکنم لبخند بزنم به قاعدهی کثیفِ «چیزی نیست».
یکشنبه
...
کف دست را میچسبانم به پیشانی. به رستنگاه موهای سیاه و گوریده. چشمها را توی آینه میبینم. چروکهای هلالی پلک پایین را. مژههای فروافتادهی ملول را. دست میکشم به تیغهی بینی. به پوست براق و چربش. به گردی غضروف کوچکش. پایینتر اما هیچ نیست. نه چال لب بالا و نه شکاف دهان و صورتی رنگباختهی لبها. از این تکهی صورتم توی آینه هیچی پیدا نیست. سعی میکنم به عادت معمول دهان باز کنم. استخوان فک را میجنبانم و حاصل دهشتآورتر از آن است که طاقت تماشا داشته باشم. چانهام پایین میآید و حفرههای بینی کش میآیند و گونهها میخوابند و پیشانی چین برمیدارد اما، دهانی درکار نیست و گودال سیاهش پیدا نیست و... گلولهی بزرگی از سیمهای زنگار گرفتهی صِدام، جای سیبک حوا را گرفته و بالا و پایین میشود و گلوگاه را میخراشد و خون به سینه میریزد. از آینه روبرمیگردانم. از خودم. و دستهای سرد و وحشتزده را از خلاء دور میکنم. باریکهی گردن را میفشارم. اشکها تا گوشههای سابق لبها فرومیغلتند و همان حوالی محو میشوند. سیاهچالهی پنهانِ بیچاره..
دوشنبه
If I stay...
خواب دیدم آبستنام. آبستن و برهنه. پوست شکمام کشآمده و ترک برداشته بود. توی خیابان بودم و سرآسیمه به عابرها میگفتم، بچه تکان نمیخورد! حیران نگاهم میکردند و میگذشتند. شکم برآمدهی بزرگم سرد بود. تکرار میکردم که هرگز تکان نخورده و میپرسیدم، مگر میشود؟ کسی جوابی نمیداد. بچه هرگز ذرهای هم نجنبیده ولی بزرگ و بزرگتر شده بود. ترسیده بودم. منی که توی خواب هم فوبیای آبستنی دستبردارم نبود، فریاد میزدم و نمیشد تکهی بزرگی از تنم را دور بیندازم. تکهای بزرگ با جنینی سنگی، سنگی بزرگشونده و شوم. برهنه بودم و موهام ریخته بود روی استخوان ترقوهام. کسی جوابی نمیداد. جوابی نبود. میدویدم و درد رگه میکشید به اندامهام. میدویدم و تکه سنگِ همراهم میخورد به پوستهی نازک و... میدویدم و ازش رها نمیشدم و وبال احوالم بود. وبالی تا ابد انگار. روزنی از بیداری میگفت، تعبیر آبستنی، اندوه است.
چهارشنبه
سهشنبه
ماهِ نو
- یک لت از در چوبی کمدیست کهنه که جابهجاش گویی موشجویده. گذاشته کنار پیادهراه. روی آن اسبی حنایی با یالهای سفید با زنجیر به میلهای بسته است. با سمهای پلاستیکیاش دور میدانکی فرضی دور میزند مدام. تلقتلق تلقتلق تلقتلق. پیرزن خردک بساط دیگری هم پهن کرده، چندتایی رادیو، آینه و قیچی، ناخنگیر، شانه و الخ.
- ولوله افتاده به جان شهر. مزیدِ آلودگی و زلزله. شبها صدای ویراژ و بیسیم و فریاد از دریچهی هواکش میریزد به پلاتو و تمرکز از بچهها پرمیکشد. چیزی تا فجر نمانده و پرومته کمکم اسلوب خودش را پیدا کرده و بایست به سررشتهای صحنهها را گره بزنیم. اما این شتاب و آشوب سرش ناپیداست. چهطور میتوان به صدای گلولهای که شهر را میشکافد بیاعتنا ماند؟ حرف حرف حرف و انگشتهایی که مستاصل در جیبها گره میشوند.
- ده شب از سرم گذشته و بیخوابی بدلم کرده به هیولایی خاموش و سودازده. تا روشنای صبح خیره میمانم به دیوارها. بعد هم راستهی خیابان تا برسم به کار. مغزم حجیم شده و تا برونریز حفرهی گوشها پیش آمده. سوت کشداری در تونل گوشها. چشمهام تشت خون. سنگینترین کلاهخود و عظیمترین ناقوس سنگی جهان روی سرم. و تنم سرد. هیولایی کند و به گِل نشسته که شتاب را پی میکند با چشم ولی رد و اثر و سایهاش را میبیند و از اصل جامیماند هربار. دهان به کلامی موهوم باز و بسته میکند و تنها حبابی نامرئی در مکدر آسمان به پفی میپاشد از هم.
- دوباره کسری بازداشت شده و دست به اعتصاب غذا زده و این خودش به تنهایی از پا درممیآورد.
- در لیست تعدیلیهای آخر سال اسمم آمده و وه! چه قرعهی نیکویی!
- از هرچه بوی گندِ کذبِ پوچِ کلمهبازِ مهر و دلتنگی بیاید گریزانم و بیزار و دلآشوب.
- پشت دست راستم یکسر سرخ و دلمه بسته است. بس که مف خونآلودم را کشیدهام تا گونهی راست و قاطی اشک سرخاب کثافتی شده بر گونهام..
- صبح پیرزن دوروبر بساطش نبود. رادیو از ساخت بمب دستی و بستن چند راه ارتباطی میگفت. اسب یکبری افتاده بود روی چوب رنگرفته و پاهاش از رفتن بازنمیماند. تلقتلق تلقتلق تلقتلق...
- سینهام جای گلوله ندارد دیگر.
- خیلی تنهام...
- ولوله افتاده به جان شهر. مزیدِ آلودگی و زلزله. شبها صدای ویراژ و بیسیم و فریاد از دریچهی هواکش میریزد به پلاتو و تمرکز از بچهها پرمیکشد. چیزی تا فجر نمانده و پرومته کمکم اسلوب خودش را پیدا کرده و بایست به سررشتهای صحنهها را گره بزنیم. اما این شتاب و آشوب سرش ناپیداست. چهطور میتوان به صدای گلولهای که شهر را میشکافد بیاعتنا ماند؟ حرف حرف حرف و انگشتهایی که مستاصل در جیبها گره میشوند.
- ده شب از سرم گذشته و بیخوابی بدلم کرده به هیولایی خاموش و سودازده. تا روشنای صبح خیره میمانم به دیوارها. بعد هم راستهی خیابان تا برسم به کار. مغزم حجیم شده و تا برونریز حفرهی گوشها پیش آمده. سوت کشداری در تونل گوشها. چشمهام تشت خون. سنگینترین کلاهخود و عظیمترین ناقوس سنگی جهان روی سرم. و تنم سرد. هیولایی کند و به گِل نشسته که شتاب را پی میکند با چشم ولی رد و اثر و سایهاش را میبیند و از اصل جامیماند هربار. دهان به کلامی موهوم باز و بسته میکند و تنها حبابی نامرئی در مکدر آسمان به پفی میپاشد از هم.
- دوباره کسری بازداشت شده و دست به اعتصاب غذا زده و این خودش به تنهایی از پا درممیآورد.
- در لیست تعدیلیهای آخر سال اسمم آمده و وه! چه قرعهی نیکویی!
- از هرچه بوی گندِ کذبِ پوچِ کلمهبازِ مهر و دلتنگی بیاید گریزانم و بیزار و دلآشوب.
- پشت دست راستم یکسر سرخ و دلمه بسته است. بس که مف خونآلودم را کشیدهام تا گونهی راست و قاطی اشک سرخاب کثافتی شده بر گونهام..
- صبح پیرزن دوروبر بساطش نبود. رادیو از ساخت بمب دستی و بستن چند راه ارتباطی میگفت. اسب یکبری افتاده بود روی چوب رنگرفته و پاهاش از رفتن بازنمیماند. تلقتلق تلقتلق تلقتلق...
- سینهام جای گلوله ندارد دیگر.
- خیلی تنهام...
یکشنبه
جوخهی اعتراف- یک
نفسهاش بالبال میزد. نه بیقرار و به گریز. نازکای پلکهاش بستر مویرگهای آبی درهمریز. لبهاش نیمهباز. سینهاش آهسته قوس برمیداشت و فرومیخوابید. مثل نیمروز دریایی رام. گهگاه بند دوم انگشت اشارهاش میپرید و مردمکماهیش شنا میکرد سوی دیگر برکهی چشم. من نیمخیزِ تماشا بودم. تاریکروشنای صبح بود. با سینهای دریده از هم و خونریز. نیمخیزِ تماشا بودم. بی که درد را ضجهای باشم یا لبههای دریدهی شکاف را به دست پوشانده. نیمخیزِ تماشا بودم. سایهی سنگی سخت و زنگاربسته و سنگین روی پیشانی و ابروهاش. سنگ توی دستهام...
سهشنبه
اضطرابِ آبی کبود
از تمرین که برگشتم تا یک صبح به بستن کولهی نجات گذشت. برایم مضحک بود همچو کاری. واقعا مضحک است همچو کاری؟ که حالا من، -منِ آن روزهای سیاه که بر بالهای بوف لکبهلک ثبت شده- شبی با خستگی تمام بنشیند به جمع کردن خردهریزهای ناجی؟ پوف! این هم ورقی دیگر از تغییر است لابد. ورقی از نجاتیافتگی. سر آخر پیشانی سیاه کوله را تکیه دادم به در. چیز دیگری هم بود که محض خوشایند و نه واجب بخواهم به دل کوله بسپارم؟ که بگذارم کنار سوت و کبریت و کنسرو؟ که بتوانم زیر آوار و نفسهای نیمزندهی رو به خاموشی، بفشارم به مشت؟ چشم چرخاندم و هیچ. الا تکهای از تنهی چناری کهنهسال که شبانه گذاشته بود لای انگشتهام. تکهای از پوست ترکخورده و زمخت خودم، پیر و پرشاخه و خاموش. چون حیوانی مضطرب و نفسزن و بیقرار پناه بردم به تخت. و با چراغ روشنِ بیخوابی و ماخولیا خیره ماندم به ترکهای سقف، به کلیدِ نچرخیده در قفل، به درناهای آویخته از دیوار.
دوشنبه
که آخ..
تنانگی آینهای از مهرورزیست. آیین نوازش و چشم تحسینگر. سرپنجههای جستوجوگر و بوسههای سبکبال. نفسهای گرمِ درهم تنیدهی پرمهر. آینهای که نشان میدهد چه زیبایی و دلخواه. تا گرماگرم وصل، قد بکشی و ببالی و شکوفه دهی. اما آخ از آن آینه که مچاله و غماندود و خسته نشانت دهد. آخ که برهنهی سپید تن را پس و پنهان کنی از دستهاش. که عطر جانت را نبوید و پولک چشمهات را نبیند و.. که نخواهدت. که نخواهدت. که نخواهدت. پسات بزند. که اشک.. که مهر بدل از گذران غریزه باشد و آخ.. که تن به آینهی اشتباه سپرده باشی و آخ..
یکشنبه
درفتروبی یا اضطراب سرخ
- برای ژوژمان دوم که اسمش را گذاشته وُرکمان و به قول خودش ترکیبیست از ورکشاپ و ژوژمان، خیلی جان کندهام. از اولی هم بیشتر! نه توانستهام کاغذ مخصوصش را پیدا کنم و نه مداد و نه جوهر و... برای هرکدام یک جایگزین ضعیف پیدا شده فقط. نه توانستهام یکی از ده لت را به قاعده تمام کنم حتا! و جمعه روز ارائه است و من هنوز هیچ هیچ هیچ!
- موهای نقرهای کوتاه خیسش را گرفتم بین سرپنجهها تا خشکشان کنم. هوای داغ را دور گرفتم از پوست صورتی سرش که جابهجا از تنک موها سرک میکشید. تارها پنبه شدند و پف کردند. لبها را طولانی فشردم به انتهای پیشانی، به رستنگاه موهاش، به تکهای از تن که جان من است و آخم ازش.
- گفتم این خوب است که روزهای پیش رو در سفری. گفت اجرای پرومته هم همان روزهاست؟ خواستم بگویم نشانیام را داری، من اینجا توی زیرزمینم زیر آوارم آن روزها. وقتی برگردی دیگر نه منتظرم و نه مضطرب. تمام شدهام. کاش.
- گفت بیش از آنکه باید، مهر داری و این عین بلاهت است! دلم فشرده شد.
- به سیوسه نزدیک میشوم. با چراغهای خاموش..
- موهای نقرهای کوتاه خیسش را گرفتم بین سرپنجهها تا خشکشان کنم. هوای داغ را دور گرفتم از پوست صورتی سرش که جابهجا از تنک موها سرک میکشید. تارها پنبه شدند و پف کردند. لبها را طولانی فشردم به انتهای پیشانی، به رستنگاه موهاش، به تکهای از تن که جان من است و آخم ازش.
- گفتم این خوب است که روزهای پیش رو در سفری. گفت اجرای پرومته هم همان روزهاست؟ خواستم بگویم نشانیام را داری، من اینجا توی زیرزمینم زیر آوارم آن روزها. وقتی برگردی دیگر نه منتظرم و نه مضطرب. تمام شدهام. کاش.
- گفت بیش از آنکه باید، مهر داری و این عین بلاهت است! دلم فشرده شد.
- به سیوسه نزدیک میشوم. با چراغهای خاموش..
دوشنبه
یکشنبه
شنبه
«اگر بدانی من چه کشیدهام»
من توی این زیرزمین سگ مصب چیزی جز جنازهی سوسکهای مرده ندارم. سوسکهای کوچک پادرهوای لعنتی. آن بیرون ماه کامل است اما. و از دریچهی حقیر این نمورآبادِ سوسکزده تنها چند موزاییک از حیاط پیداست، پایههای زنگاربستهی کولر، حلقهی شیلنگ و دیگر هیچ. نه حتا یک کف دست آسمان! ان بیرون ماه کامل است و من همهی زورم را میزنم تا فرونپاشم از هم. به خانهای فکر میکنم با پنجرههای بلند و آفتابرو. من حتا به آن مستطیل کوچک کنفباف پای تخت هم فکر میکنم، وقتی برهنهی پاهام لمسش میکند و بعد خزیدن به خنکای ملحفهست. حتا به سبزنارنجی نارنگیهایی که چیدهام توی ظرف. به خندههای بلندم و لت جاندار آفتاب. به قرص کامل ماهی که یله کرده پشت پردههای شب خانه. به تصویر آشنای منی که چارزانو نشسته و با ولع ظرف بستنی را گرفته بین انگشتها و موهاش ژولیدهست و صورتش زیباست بس که خون دویده به گونههاش. به اینکه دیگر قرار نیست کسی توی چارچوب در بغ کند از رفتن دیگری، هربار، هربار، هربار... آن بیرون ماه کامل است و براش مینویسم به دیدرس روشن چشمهات هست ماه کامل؟ تا عکسی سنجاق پیغامش کند که هست. و من به قدر چند ثانیه سر میفشارم به گرمای سینهاش پشت کلمات. و از نم اشکهام گوشهی دیگری از سقف طبله میکند باز...
سهشنبه
چهارشنبه
گفته بودم کاش بشود انگشتهام را فروببرم به تن گرم ماسهها؟ میسر شد. دریا ناگهان سوی دیگر جاده پدیدار شده بود و پاهام بیقرار. پابرهنه دویده بودم سمت موجهای بلند. شرابههای بلند سفیدش آویخته از صفحهای لغزان و تابدار. من؟ مست و تبدار و فریادزن. مثل اولین مواجههی کودکی با بیکران دریا میدویدم و موج پس مینشست و موج پیش میآمد و من فریادزنان عقبگرد میکردم و خندههای بلندم دریا را به ولوله انداخته بود. خورشید که سرخ و پنهان شد، من بودم و جاده و دستهام که کاسه کرده بودم برای دام انداختن نمبادِ شور. ماشین انباشته از بوی دریا بود و حنجرهام رها و سرم مست. صِدام میآمیخت با کهنهخشدار فرهاد و مرغ سحر میخواندم. «مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن»
دوشنبه
از آخ اگر بدانیها هزارهزار
امروز سرشارم از عشق و نور! قلبم چنانی سرشار که موج نور لبپر میزند از همه دهلیزهاش. میتوانم به رگهای کیهان نور بریزم امروز. چشمهام، سرریز. همه تکهها جای خود نشستهاند و تصویر به غایت و کمال رسیده. چرخدندهها جاگیرِ نقطهی درست شدهاند و حالا حرکت بینقص و ناایستاست. حرکت! بالیدن! نور در نور! گمانم است اگر به خاری خراش بیابم امروز، از آن باریکه هزارهزار پرندهی نور پرمیکشد بیرون! هزارهزار درنا، هزارهزار گنجشک، هزارهزار سیمرغ! یقین دارم و امنام و آرام و روشن. پوستهی آدمیام بر نوری سرریز و راهنما و رخشان و هر دم فزاینده!
سهشنبه
از خلال نامهها- چهار
خاطرت هست توی فیلم پدری بودِ اوزو، پسره بیقراریِ دیدار داشت و چیشو ریوی پدر هربار بهش تاکید میکرد، «یادت باشه پسر! همیشه باید همهی تلاشت رو بکنی»؟ بعد پدره مُرد بی که دلِ سیر دیداری؟ خیلی خاطرم نیست آخراش اما یه بوی حسرتی مونده تو مشامم ازش. خواستم بگم حالا حکایت منه. باور کن دارم از دلتنگی میمیرم. باور کن دارم از دلتنگی میمیرم ولی دَم نمیزنم! دارم با همهی جونم تلاش میکنم که از پا درنیام. دارم با همهی جون و تن و دل و ذهنم تلاش میکنم که سر پا بمونم. به قول سین وقتی داری سکندری میخوری باید تندتر رکاب بزنی! حالا دارم تندتر رکاب میزنم که از کوه دلتنگی بالا برم. تندتر، تندتر. که جا نمونم. که بگذرم. که بالاتر برم.
دوشنبه
جادوی ریشهها
همه چیز از مدهآ شروع شد. سال پیش به حال بیحد خرابی تنها رفته بودم تماشای نمایش و سه دقیقهی اول هوش از سرم پریده بود. تا جایی که سر آخر از پلههای سالن قشقایی چون دیوانهای بالا آمده و در محوطهی هزارسال آشنای تئاترشهر گم شده بودم! آرزو کرده بودم کنارشان باشم و دنیاشان را تجربه کنم. آرزویی سراسر دستنارس! منی که هیچ تجربه از نمایش نداشتم و هیچبرهیچ و حالآشوب بودم. و آنهایی که جادوی موسیقی و تن توی دستهاشان!
چرخدندهها اما چهطور چرخیدند؟ چرخاندم و چرخیدند تا اینکه دیشب کارگردان نازنین رو کرد به بازیگرهاش، «ژ نقاش است و مینویسد و از این به بعد کنار ماست. قرار است ایدههاش را بریزد به جان کار!» و من آرام و تماشاگر و لبخند به لب. آرزوی سراسر دستنارسی که قرار است برای فجرِ پیشِ رو هفتهای چهار شب پرومته تمرین کند و آنچه دلخواه بوده را تجربه. و در سکوت به ریشههای جانش وصلتر شود.
یکشنبه
شکوه تماشا- دو
وقت برگشت، گروه چندپاره شد و ما دوتا گم شدیم. خوشخوشک تپهها را رد میکردیم و کپههای علوفه و درختها را. از خودش میگفت و کنجکاوانه سوالپیچم میکرد. ریشههای گونهگون را نشانش میدادم و سنگ شکار میکردم. تا رسیدیم به درهای. یکهو بیتعادل لغزیدم روی شیب تندِ سنگزار تیز و با کف هر دو دست و زانوها فروافتادم. خودش را رساند تا وزن کوله بیش از آن پایین نکشاندم. شلوار روی کاسهی زانو پاره شد و خون دایره بست. کف دست چپ را نگاه میکردم تا بزرگی زخم را از انتشار خون تمیز دهم که یکهو -از سر غریزه شاید- دستم را قاپید و سر خم کرد تا خون را... حیران بودم که چهطور غریبهای میتواند چنان کند! به آنی دست را پس کشیدم با نگاه پرسشگرم خیره به چشمهاش! باقی مسیر به سکوت گذشت. از پشت، بند کولهام را گرفته بود و پابهپام آهسته و صبور پایین میآمد. تا پای درخت سیب وحشی پرخوشهای صِدام کرد! سر بلند کردم. «من اینجام. زیر درخت سیب.» تک افتاده و از بار سنگین و رسیده و بیدریغ. گم شده بودیم و زخم برداشته بودم و سیب میچیدیم...
شنبه
شکوه تماشا- یک
برنامهی گروه گذر از دشت بود و رسیدن به رشته قلههای سههزاروهشتصدمتری. چهارصبح کوله را گذاشتم روی زانو و ماشین حرکت کرد. جادههای پیچدرپیچ پای دماوند را به کندی تمام بالا رفت و من در سکوت این روزهام تماشاگر بودم و طلوع را انتظار میکشیدم. گرم کردیم و پشتِ سرقدم به راه افتادیم. آفتابگیر کلاه را کشیدم تا تیغهی بینی و جای پا را محکم کردم. با قدمهای کوتاه و متصل، تکیه بر تیزی سنگهای بیرونزده. فقط صدای نفسهام بود و وزن کوله و خنکباد صبح. تا پهنهی دشت پدیدار شد. دماوند یله داده بود به تودههای سپید ابر و مِه. ردیف رنگی چادرهایی که شبمانی کرده بودند. مثل گروه کولیها از دور دود آتشهاشان پیدا بود. زنهایی با موهای بلند و رها. و صدای خندهی جفتهایی که میدیدم. سکوت دشت رسانای هر جرنگ تردی بود! جابهجا مادیانهای به چرا، گلهای ارغوانی و آبی، زرد و سرخ. دشت پر بود از بوتههای گلپر و عطر جاماندهشان شبنمی بود روی پوست صبح. آخ از پونههای وحشی و تندبوی بینظیر! کمپ زدیم و چون مجهز نبودم تا دامنهها همراه رفتم و به قله نارسیده بازگشتم. آخ از حظ تماشا. از شکوه تماشا. از سکوت تماشا. به جان صخرهسنگها شورههایی بود از خاصیت معدنی دماوند گویی. زنگارهایی اخرایی، سبز، سفید. پرکهای کوچک به هم پیوسته. تنها به راه افتادم تا درختی وحشی و به بارنشسته از میوههای کال و زیر سنگی نشستم به مراقبه. به قول سین بودا شده بودم! پشت چشمهای بستهام، زاغکها بال میزدند و هر تاب بال را به وضوح میشنیدم من. زنجیرهی زنجرهها، زلال رودِ دورِ رونده، فروافتادن خردهسنگی، شیههی اسبی و زنگولهها، زنگولهها، زنگولههای پشت کوه. گاه ابر بود و گاه آفتاب. من زیر سایه نشسته بودم و باد از پیراهنم میگذشت. خارج از قاب جهان بودم و دماوند یله کرده بود و نزدیک بود و سبکبالی و آرامی...
زنی که زندگیست
وفای وعده کرده بودم به رفتن بازاربزرگ. زیر دالانهای پیچدرپیچ میان ولولهی جماعت ازش پرسیدم وقت کودکی شده از گم شدن بترسی هیچ؟ از رها کردن دست مادرت میان ازدحام غریبهها؟ و انگشتهای گرهدار گرمش را محکمتر فشردم به دست. طاقیها را تماشا کردیم. چرخ زدیم از راستهی فلانها رفتیم به دالان بهمانها. همینطور بیهدف، محض سِیر، محض سرخوشی. مردم را تماشا کردیم که همهچیز را قیمت میکنند. که بزازها چهطور طاقههاشان را باز میکنند و باز میبندند. که باربرهای چابک چهطور جماعت را کنار میزنند با چرخهاشان. به بازی نور و سایهی هر گذر نگاه کردیم. وقتی از شمایل گذشتهی بازار تعریف میکرد، میان همهمه و فریاد خاکشیرفروش و برس اینور بازارها و خردوکلان من فقط یک صدای آشنا به گوشم بود، رشتهای که وصل بودم به کلمههاش. رفتیم تا حیاط مسجدشاه. آفتاب ظهر آینه گرفته بود روی گلدانها و حوض، مادر جای خالی کبوترها را نشانم داد. جایجای بازار را داربست زده بودند به تعمیر و بازسازی و شکل ریختن. شب قبل پسرک گفته بود خواب دیده من عروس شدهام! از فرط خنده اشک نشسته بود به چشمهام. میگفت توی لباس بلند و سفیدت زیباتر از همیشه بودی. من و مادر به خنده و خاطرهی خواب رفتیم راستهی زرگرها. باریکهی انگشتها را میگذاشتم روی شیشه و نشانش میدادم، مثلا این یکی! و میخندیدیم و بازیگوشانه تا ویترین بعدی، تا انعکاس دوبارهی برق خنده و تاب موهام. جنبیدن لبهاش را میدیدم. دعای خیر و برق چشمهاش را. دستم را میفشرد و میگفت، «اون یکی چهطوره؟ هم سادهست و هم سفید. ولی مرد باید انگشتهاش باریک و بلند باشه برای همچو حلقهای.» میخندیدم و میگفتم «نه، دستهاش زمخت و کارگریه. جاشوی آبای دوره. خیلی دوستم داره اما.» کنار خندههاش خوشبختترین بودم. طلافروشی عراقی را نشانم داد که وقت نوجوانی از آنجا براش مریمی و چهوچه خریده بود مادرش. با اندکاندک پساندازی، برای دخترک سبزچشم زیباش. با آن چادرهای نازک و گلدرشتی که سرش میکشیده و... من کنار زن خوشبختترین بودم. ازینکه قاب نشانم میداد برای عکاسی. ازینکه یخدربهشت خوردیم دوتایی و انگور خریدم براش. ازینکه میان آن همه آدم درهم هزاربار سرگرداندم و بوسیدمش به مهر تمام. من کنار زنی که خسته و به شوق توی ایستگاه نشست تا روانهام کند، خوشبختترین بودم. که اتوبوس دور میشد و او سلانه میرفت و لبهای جانم به خنده بازمیشد از دیدنش و دست تکان میدادم براش. تا همیشه بماند برام.
چهارشنبه
از خلال نامهها- سه
دیلماج عزیز
یک زمانی بیشک پیرمرد بودهام. کمحرف و بیاعتنا و کند. از پشت چشمهای آبافتادهی طوسیم دنیا جغجغهای بیش نبود. دهخدا خوب گفته: «چیزی از مس یا چوب که در آن سنگریزه کنند. بازیچهی طفلان را، که چون بجنبانند آوازی برآورد.» جور عجیبی عجینام با همچه آدمهایی، جفتام، جورم. زود تن به قالبشان میسپارم.
دوشنبه
از خلال نامهها- دو
با کلمه هیچ بیگانه نیستم. میتوانم دست به رود کلمات ببرم و ماهی زرینی بیرون بکشم، نه رشتههای پوسیدهی خزه را. میتوانم به دل ماهی مهیب و سرگردان کلمه چراغی بیفروزم و راه بیابم میان تاریکیهای نهگانهی توبرتو. این ازم ساختهست. بذر کلمه در دستهام. مشتی خاک برای این بذر که ببالد، هست؟ گوشهای برای ریشه دواندن چه؟ عزم تجربهای نو دارم و مسیری نو.
شنبه
از اول بهار دیدم امسال آدم رکود نیستم هیچ. یکیدوماهی سرگرم دورهی ویرایش شدم به لطف نون. بعدتر اثاثکشی بود و ماجرای تمرینها و پرفورمنس پیش آمد پشتبندش. جادوی آن کار که تهنشین شد رفتم سراغ کتابفروشی محبوبم تا آخر هفتهها داوطلبانه کمک دستشان باشم. میان قفسهها و بوی جنونآمیز کتابها حالم بهتر خواهد بود. و دیدن آدمهای جدید هم تجربهایست که ازش پرهیز داشتهام به دلایلی. حالا که قرار نیست با همهشان بجوشم و همپیاله باشم، لبخند میزنیم به هم و کتابم را میگذارم روی پیشخان در حالی که انگشت اشاره حواسش به صفحهی خوانده هست. لبخند میزنم و قفسهی مالوف را چون دروازهای و راهی نشانشان میدهم. اما کتابفروشی و گهگداری شنا افاقه نیستند انگار. همراه گروهی کوهنورد کهنهکار شدهام. آخر هفتهها پوتینها را ورمیکشند و کلاه آفتابگیر پیشانیشان را میپوشاند و میزنند به بلندای صبور. آهسته آهسته تا صخرهای که پذیرات باشد و بنشینی به تماشا. افق، دیگر دیوار نزدیک روبهرو نیست یا کدورت شهر. گاهی باید مردمکها را پربدهی تا دورها. خوب خاطرم هست این تماشای دوردست را که یادم داد. برای ح از حالم نوشتم. گفت، روزی معجزه از جایی سرک میکشد که خیالت هم نمیرسد. گفت دنیا حالاحالاها خوبی و قشنگی بدهکار توست. القصه زندهام و منتظرم نویدی که ح داد زودتر تقه بزند به پنجرهام. گفت، دوام بیار. دوام میآورم من هم.
چهارشنبه
از خلال کتابها- یک
روباشف آخرینبار که به زندان افتاده بود بارها کتک خورده بود، ولی دربارهی این روش (شکنجه) فقط شایعاتی شنیده بود. یاد گرفته بود که هر درد جسمانیِ شناختهشدهای قابل تحمل است. اگر کسی پیشاپیش بداند که دقیقا چه بلایی قرار است سرش بیاید، میتواند آن را مانند یک عمل جراحی -مثلا کشیدن دندان- تحمل کند. خبرهای واقعا بد فقط خبرهای ناشناختهاند که به فرد هیچ فرصتی برای پیشبینیِ عکسالعملها و هیچ مقیاسی برای محاسبهی ظرفیت مقاومتش نمیدهد. و از همه بدتر ترس از این بود که آنموقع کاری بکنی یا چیزی بگویی که قابل جبران نباشد.
-ظلمت در نیمروز، آرتور کوستلر، ترجمهی مژده دقیقی-
دوشنبه
شما هم نفس عمیق بکشید و چون درد دارد، نخوانید!
اول بایست نفس عمیق بکشم. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس عمیق. نفس...
بعد بگویم که این اولین و آخرین توضیحیست که در بوف مینویسم! اینجا خلوت من است و شما را به خدا کنجکاویها و قضاوتهاتان را ببرید جای دیگر!
شمایی که پیغام دادی، «منظورت از زنک هرز! فلانیه؟ چطور می تونی فرشته ای مثل اونو اینطور بدنام کنی؟ من سال هاست از نزدیک می شناسمش. ازون مهربون تر نیست! (...)» شمایی که از نشانهها و آن عکس دستهجمعی زنک را شناختی، اینجا دوستان دیگری هم دارد که بوف را میخوانند. وقتی از ماجرایی بیخبری، انگ دشمن به من و تاج فرشته به کسی نبخش! یکبار برای همیشه مینویسم که چرا تنها آدمی که در زندگی هرز خطابش کردهام، اوست!
زنک آشنا بود با من. به واسطهی دوستان مشترکی که یکیشان هم «او» بود. من هم از مهربانی بیغش و خوشدلیاش شنیده بودم و با ذوق فرشته خطابش کرده بودم پیش از اینکه دلم را بدراند از هم! اول اینکه قرار بود از حالم برای «او» خبر بگیرد بس که دلسوز و مهربان بود! ولی خبر خودکشیام را به تمام آنانی که نباید رساند و من در بدترین حال ممکن و در گریز از همه باید جواب میدادم به غریبههای کنجکاو به واسطهی لطف زنک! گذاشتم به حساب دلسوزیاش و نه نافهمی و دهنناقرصی! بعدتر چه شد؟ خب برام آدم مهمی نبود. یکی بود از هزارهای در فاصله. توی آن مهمانی کذا هم بود. مهربان و معصوم و دوستداشتنی و چه و چه. بعدتر چه شد؟ من از ماجرای هفت فروردین خلاص نشده بودم به کل. ضعف داشتم و خشم داشتم و بیمار بودم هنوز. هیچکس زیر بالم را نگرفته بود به ترمیم. وضع بهتر نشده بود. دارو میخوردم. قوهی تحلیل نداشتم. منگ بودم. ضربه مهلک بود. درد داشتم. از پس زندگی برنمیآمدم. توی همان مهمانی دستبند پهن چرمی به دستم بود. چندنفر از آن جمع میدانستند ماجرا چیست؟ شما میدانی وقتی کسی تیغ میکشد به رگ و مشتمشت دارو میریزد به حلق، چه حالی داشته که رسیده به آنجا؟ چه حالی دارد توی همین نقطه؟ سخت است فهمیدن اینها؟ درک فرابشری میطلبد؟ وقتی توی مهربان آن جانور دیگر را ملامت میکنی که به سبب حرفهاش تیغ کشیدهام، و به قول خودت برای غریبهها شفاف میکنی که از آن جانور فاصله بگیرند، میآیی و از شکاف همان زخم خونچکان خنجر شهوتات را دوباره به قلبم فرومیبری؟ تو هم؟ همانطور؟ بدتر از رفتار آن جانور خیّر؟ تو دیگر چهجور ظالمی هستی؟چهطور هرز خطابش نکنم؟!
هرروز! هرروز! پیغام میداد که پرانرژی باش! که تراپیستم فلان راهکار را داده و بهتر است وقتی یکبار تجربهات با «او» شکسته و خراب شده، دیگر اشتباه نکنی و ادامه ندهی و... هرروز! هرروز! پیگیر این بود که کار جدیدی برام دستوپا کند. چرا؟ چون با «او» همکار بودم. میگفت خانهات را عوض کن که پیدات نکند! از همهجا بلاکش کن. وقتی «او» نمیتواند تصمیم بگیرد تو قاطع باش! همین حرفهای گندیدهای که برای هم در آستین داریم. میگفتم هنوز دلش با من است. به صراحت نوشت که «او» (...) خورده! شمایی که گفتی حق ندارم هرز خطابش کنم، میدانی چرا؟ چون... آخ لعنت به همهتان! مرور شکنجهام میدهد... چون همان حین تناش غرق لذت بود با او؟ میفهمی یعنی چه؟ میگفت فاصله بگیر تا به تمامی جاگیر شوم! میگفت سفر برو! خوشحال باش! وارد رابطه شو! از تجربههای بسیارش میگفت! ازینکه لذت هدف غاییست! میپرسید هنوز برات مینویسد «او»؟ و جواب بله بود. و به واسطهاش مصاحبههای کاری، زیاد میشد یکهو! استیکرهای دوستانهاش سرریز میکرد! کتابهایی که میفرستاد تا زنی قوی باشم و راهکارهای موفقیت و مثبتبینی و زهر هزار مار دیگر! چرا؟ چون لذت خوابیدن با «او» زیر دندانش مزه کرده بود؟ بله! آخ... اینها کلمههای من نیست! اما چهطور هرز خطابش نکنم؟!
میگفت به خاطر پدرش از همه مردها کینه برداشته! میگفت نقشه میکشم براشان و با مهر پیش میروم و همینکه دلشان لرزید، رهاشان میکنم! میگفت سالهاست که این انتقام من است و دل بستن احمقانهست! ازدواج ناکامش هم مزید بر علت. بعد میدانی چه گفت؟ هان؟ گفت مردی را انتخاب کردهام این اواخر و براش نقشه کشیدهام و با تراپیست کوفتیام ازش گفتهام و... من؟ «ای جان دلم! بس که خوبی تو، شک نکن دلش میره برات.» مرد که بود؟ از که حرف میزد؟ میدانی شما؟! چرا اینها را به من میگفت؟ به منی که حالم... به منی که یکسر ماجرا... چهطور هرز خطابش نکنم؟!
میخواهی بدانی وقتی فهمیدم، چه کردم؟ حتا کلمهای بهش اعتراض نکردم! به خدای واحد حتا کلمهای به زبانم نیامد. فقط برِ اتوبان مدرس یک شبی زیر باران اندرونم را بالا آوردم... وقتی فهمید که میدانم چه کرد؟ از همهجا بلاکم کرد. زهرخند...
دوستی ازش پرسیده بود چهطور همچو کاری کردی با ژ؟ گفت: «ما که رفیق جینگ نبودیم!» بله، جوابش همین بود. بله، اگر تا به حال با پارتنرت نخوابیده برای این است که یکی مثل شما رفیق «جینگ» میشود و یکی مثل من «مستحق» رنج! این فرق رفاقت من و شماست. میدانست با رفیق نباید اینطور تا کرد. پس چرا سعی کرده بود رفاقت کند با من؟ چرا هرروز! هرروز! لعنت به همهتان... تف به رفاقتی که هیچ بویی از اخلاق نبرده. گه بگیرند آن مهربانی را که خرج میکرد! به همان دوست گفته بود ژ غمگین بوده و مرد را خوشحال نمیکرده! من میتوانم اما! به همان دوست گفته بود ژ سه سال توی رابطهی اشتباهی بوده و من به آنی کنار میگذارم اگر رنجی در میان باشد! گه بگیرند دروغگوییات را! چهطور هرز خطابش نکنم؟!
و روزی از جانور و زنک هرز نوشتم: از آدمای خیلی خوب بترسیم. از همونا که دست رفاقتشون رو یه جوری دور گردنت حلقه میکنن که دیگه راهی برای نفس هم نمیذارن! از همونا که مثلا با معصومیت تمام میخوان به رختخوابت بخزن و خیلی نرم ازت میخوان «کمی» جا بازکنی براشون. یا اونایی که دستشون به پارتنرت نرسیده و میخوان خیلی خیلی رفیقانه و معصومانهتر انتقامش رو از توی ازهمهجابیخبر بگیرن. از آدمای خیلی خوبی که اتفاقا چهره و وجههشون رفیق و خیّر و مهربونه! که از قضا اصلا براشون مهم نیست بعد از ابراز «خوبی»شون چی به سرت میاد. اصلا به نظرم در پوستین «معصومیت» و «خیلی خوب بودن» میشه جهانی رو از هم درید یکتنه! که رد دندونهای معصومیتشون تا ابد روی اعتماد آدمی میمونه!
به قدر کافی حرف زدهام. جزئیات بیشماری از سرم میگذرند. حالم دیگر شده، خراب شده... هرچه باشد «او» هم ماندن با زنک را انتخاب کرد. شما هم رفاقتت را بچسب چون توی دستهی «جینگ»هایی و مثل منی که ذرهای آزار نداشتم براش، «مستحق» خیانت نیستی. بزرگترین لطمهاش بیاعتماد شدنم بود/هست به هرکه با لبخند پیش میآمد/میآید.
والسلام
اشتراک در:
پستها (Atom)