آدمی نزار و مریض دمر افتاده بود روی تخت، لای ملحفههای چرک و چروک. صورتش پیدا نبود. درهم شکسته بود. نوار پارچهای چرکتابی پیچیده بود به سرش. خستهخسته نفس میکشید. نشسته بودم رو صافیِ استخوانیِ پشتش. یک باریکهی سفیدِ محکمِ پارچهای انداخته بودم به گردنش و میکشیدم. نای تقلا نداشت. خسخس میکرد. تنفر طغیان کرده بود و میلرزاندم. یک حرفهایی را هم فریاد میزدم و با انزجار تمام نوار را میکشیدم. گردنش آمده بود بالا و صورتش پیدا نبود اما. پُررنگترین نفرتی که بشود انگار کرد، دویده بود به دستهام و به سرخی چشمها و به فریادم. تمام نمیکرد اما. از نای دیگری نفس میکشید انگار. اتاق نیمهتاریک بود. دری از جای دوری باز شد و باریکه نوری کدر خزید کنار تخت. رهاش کردم و بیجان بلند شدم. تکانِ کُند و رنجوری به تنش داد و روی کتف چرخید. پای چشمهاش گود و کبود بود. لای سرفه نگاهم کرد. من بودم...
شنبه
جانبهسر کسیست که نفسش میشود گلولهای سیاه و به پُفی بند است ولی یشمی خستهی چشمهای مادرش نفس را برمیگرداند و رنج را و زندگی را و باز نمُردن و باز جانبهسری..
غم شده آب و رسیده به ریشههام. اندوه دویده به رگهام. نا ندارم. رمق تکان دادن دستهام حتا. حالم خوش نیست. یعنی ناخوشتر از آنم که به واژهها و وزن و رنگشان فکر کنم. زرد و تکیدهام. دوتا ژیلا توی هرلباسم جا میشود. ابرِ نباریدهی سوگ از دندههام زده بیرون. توی خیابان سکندری میخورم و گاهی لبهی جدول مهمان زانوهاست و پاری پلههای پل عابر یا ساختمانی. دنبال نجات نیستم دیگر. نجات! هِه! از چه حرف میزنم؟ فتیلهام سوخته و به ته رسیده. قحطسالیِ نفت است. دلِ آسمانِ غروب ترکیده و پنجره شیشه ندارد و باد هست و جانم پِتپِتِ شعلهایست هردم ضعیف و کورتر. چنگ میزنم به دامنِ ناپیدای مرگ. کجایی لعنتی؟ به چه اسمی بخوانمات؟ فریادت کنم؟ صبح تاکسی ترمز خالی کرده بود و وسط جاده بعد چرخیدن دور خودمان و جیغ و التماس مسافرها، از لاین سرعت همینطور کوبیدیم به اتوبوس و بارکش و یک تاکسی دیگر و سر آخر چپه شدیم روی تپهای نخاله کنار جاده. تمام آن چند ثانیه تکان خوردن و چرخیدن دلدل میکردم برویم زیر بارکشی که میلگرد میبُرد. باور میکنید خیالم خوش بود یکدسته میلگرد بیاید از شیشهی جلو بگذرد و مرا بدوزد به صندلی؟ اما چه شد؟ هیچی. مسافرها میلرزیدند، صلوات میفرستادند و من لنگلنگان و با نومیدی تمام ماشین دیگری گرفتم و نمُردهام را رساندم دفتر. زندگیِ نحسِ لعنتی نمیخواهمات. حالا هِی دمِ بغضام. هِی به شانسی که از کفم رفته فکر میکنم. به اینکه تازه شنبهست و قرار است چند شنبهی دیگر هم نمُرده باشم؟ باب سه، شکایت ایوب را ازبرم. هم ترجمهی قدیم و هم تفسیری را. روزی نیست که بلند نخوانمش. پیادهها به خیالشان دیوانهام، میگذرند و همانطور با گردنی کج نگاهم میکنند. تکرار میکنم به زمزمه «رنجهای مرا پایانی نیست.» «چرا نور به مستمند داده میشود و زندگی به تلخجانان؟» «چرا نور زندگی بر کسی میتابد که چارهای ندارد؟» قرار است آذرماه پا بگذارم به سی سال و نمیخواهماش. آنقدر آن ظهر بیست و هفتم لعنتیِ بیمارستان کامروا را نفرین میکنم که دیگر وقتی سربرسد من دم و بازدمی نداشته باشم. کاش بشود... آخ کاش بشود و نباشم دیگر. نیایم اینجا ننویسم این روزها را. دیگر از زیر آوار برای کسی ننویسم به امیدی که صدام را بشنود که بیاید چراغ قوه بگیرد و پیدام کند. و جواب یخزده نشنوم دیگر. آخ.. جوابِ یخزده.. بیجوابی.. آخ... غروبِ سپیدگاه بود، قطار گذشت و پاهامان و میز و لیوانها لرزیدند. همهمه بود و دود. پرسید چرا تنهایی؟ گفتم کسی تابِ اندوهِ مدامم را نداشت/ندارد، تابِ نخواستنِ مفرط، غمگینیام را. گفتم کسی نماند/نمیماند. گفت کسی خودش را توی آیینهی روشنِ چشمهات تماشا کرده تابهحال؟ من به دستهام نگاه کردم و... من خستهام و هیچ چیز جز دیدن چهرهی نازنینِ مرگ شادم نمیکند دیگر.
جمعه
هجده و ده
قصه گفتن نمیدانم آنطور که سر کسی را بگیرم به زانو و جرعهجرعه فسانه بریزم به رگهاش. سری اگر بگیرم به زانو... نه! آن قصه را قبلتر گفتهام و آن بیستدقیقه و موهای خاکستری و فلان و بهمان را. ولی حالا به گمانم وقت این قصه رسیده باشد؛ قصهی گلاویژ. بیستودوساله بودم. مثل حالام شوریده و بیقرار. آن سال قطعهای از عباس کمندی شنیدم به نام گلاویژ و هیچکدام زبان آن اقلیم نمیدانستیم و تنها کلمهها بودند و سوزِ معنایی که بود و ما عاجز و نافهم. گذشت تا کسی خرده ترجمهای کرد از کار و یکچیزهایی دستگیرمان شد و قوهی خیال را وسوسه کرد. آنقدر قصه را پر و بال دادم و طی اینهمه سال چنانی کنگرههاش صیقل خورد و نرم شد که شدم گلاویژ؛ همذاتِ گلاویژ. و همان قصه پسِ اینهمه سال نشستن کنجِ دلم، این چندوقت ترجمه و تعبیر شد. قصه خواب نیست؟ تعبیر ندارد؟ دارد جانِ دلم، دارد.
گلاویژ همبازی دخترکی بود دیواربهدیوارِ خانهاش. خیال کنید دشتهای هورامان تخت. همبازی، پدری داشت که سهتاری بهکوک و بهدل میزد. گلاویژ؟ دل داده بود به صدا، به دستها و زخمهها، به ساز و صاحبساز. گشت و گذشت تا گلاویژ قد کشید و بیتابتر شد و سرریز کرد. به پدرِ رفیقاش ابراز کرد. حالا خیال کنید آن بافت و سنت و فلان و بهمان را. گفت سپیدهی هرصبح صدای ساز توست که از جا میکندم و شورم و امیدم میدهد به بیداری، به روز. گفت هرتاریکی و فرورفتِ خورشید هم به اختیارِ سازِ توست. گفت زندگیم سازِ توست. گفت آنطور که زخمه میزنی، ضربه میزنی به سیم، به تارِ من، به جانِ من. آغشتهام، میفهمی؟ مرد قهر گرفت، سخت. با زهرِ کلمههاش کوبید به سینهی گلاویژ و فرسنگها دور و پرتاش کرد. زندگی دارم. بچه دارم همسن و همقامتِ تو. آبرو، عزت، غیرت دارم! آغشتهای؟ عاشقی؟ غلط کردهای! گلاویژ؟ سرِ کوهِ لیلا شد گلِ آتش. شعله کشید. هیچ شد. همه شد. مرد؟ گردنِ سهتار را گرفت و رمید. زندگی گذاشت و زد به دشت. گفت هرصبح که باد از سرِ کوهِ لیلا میوزد بوی تو مستم میکند گلاویژ. میفهمی؟ و سهتار و کوهِ لیلا و باد و من...
پ.ن نه، من آغشتهی پدرِ رفیقم نشدهام.
پ.ن نه، من آغشتهی پدرِ رفیقم نشدهام.
پنجشنبه
کتاب ایوب، کتاب رنج است. کتاب ایوب منام. من رنجام.
سه. روزی که در آن متولد شدم، هلاک شود و شبی که گفتند مردی در رحم قرار گرفت. چهار. آن روز تاریکی شود. و خدا از بالا بر آن اعتنا نکند و روشنایی بر او نتابد. پنج. تاریکی و سایهی موت، آن را به تصرف درآورند. ابر بر آن ساکن شود. کسوفات روز آن را بترساند. شش. و آن شب را ظلمت غلیظ فروگیرد و در میان سال شادی نکند، و به شمارهی ماهها داخل نشود. هفت. اینک آن شب نازاد باشد و آواز شادمانی در آن شنیده نشود. هشت. لعنتکنندگان روز، آن را نفرین نمایند، که در برانگیزانیدن لِویاتان ماهر میباشند. نه. ستارگان شفق آن، تاریک گردد و انتظار نور بکشد و نباشد و مژگان سحر را نبیند، ده. چونکه درهای رحم مادرم را نبست، و مشقت را از چشمانم مستور نساخت. یازده. چرا از رحم مادرم نمردم؟ و چون از شکم بیرون آمدم، چرا جان ندادم؟ چرا زانوها مرا قبول کردند، و پستانها تا مکیدم؟
[کتاب ایوب، عهد عتیق - ترجمهی کهن]
دارم به حال خفهای میگریم. بینی و لبها پنهان پشت دست و صدای کشیده و خسدار نفس. تنهایی رحم ندارد. دیشب هیچکس دست دراز نکرد که فلانی هِی! زنده یا مُرده؟ پژمرده و تاریکام. تنهایی رحم ندارد. به هزار ترفند بردم و گماش کردم به ازدحام و نور و رنگ. باز پیشتر از من چمباتمه زد روبهروم. بین سطرها مکثی هست و بازدمی که رفته و تاری اشک. لعنت به تنهایی که رحم ندارد. دست دراز کن و بگیرم ازین خلوتِ چرکِ بیخنده. حالم خوش نیست. لعنت به تنهایی نامیرا. لعنت به منی که گِلام تلخ و بی... بگذریم
«فریدالدین به آسمان نشابور نگریست؛ و گریست»
گوش راستم پُر از صدای زنجرهست، تاریکنای شب و پارهمهتاب و پُلی کهنه و آجری. پاهام آویختهست. نم و بوی خزه و رشتهی جیرجیرِ زنجره. گوش چپم حال دیگریست اما. مِهِ گدوک آمده نزدیک. بارکشها افتادهاند به کندی و لَهلَه. درختهای مُرده و کبود، پوستکنده، سوارِ هم کفِ باریها. من نرمای مِه را مشت کردهام و زیر لب هذیان و سرگیجه.
به گمانات دیوانهام؟ تن بهانه کرده بود دستهات را. میپیچید و نالهای خفه. تمامِ تو را نه! دستهات را، گشاده و امن. تن، خالی از معاشقه و عاشقانهست. دست میخواست، همین اندازه مختصر. به خیالات تن هم دیوانهست؟ تویی که نیستی و اصلا کیستی و چیستی را میخواست؟
هفتصد و هفت دانه مُهرهی چوبیِ فندقی را کشیدهام به درازای نباتی و زرد هندی نخی کهنه، محکم و رفیق. هفتصد و هفت دانه را بایست به تکرار بچرخانم میان انگشتها و ذکر بگیرم تا تن بگیرانم از تمنا. تا دل برکنم از آنچه با من نیست و نیست. زبانم آشفته و بیزمان است؟ بیمعناست؟ حاصل لال ماندگیست، حیرانی، بیمکانی، غوطه در هذیانی.
روی پلههای پهنِ پشتی، پا فشردم به سینه و سر تکیه بر کاج و خیره به لته درِ چوبی فریدالدین و باد. باد بود. آدمها کنار حوضِ خشکِ فیروزه عکس میگرفتند و بعدتر پا میگذاشتند روی قالی و نیمخیز فاتحهای زیر لب و چند تقه روی شیشه و تمام. من اینسو تن به باد داده و دلپراکنده بودم. جذبه داشت. گرفتارم کرده بود. میکشیدم به خود. میخواندم به درون. وقت رسید. آدمها فاصله گرفتند، دور شدند، پرت شدند. غرفه خالی شد. پابرهنه و افتاده دست گرفتم به چارچوب و... باد بود. گشتم، گردیدم، زبان گشودم: بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم.. ز گویایی به خاموشی رسیدیم.. گفتم و چرخیدم و سماعی بود و طاق و چلچراغ و لالهها بر رف. انتهای باغ، کهنه دیواری کوتاه و گِلیست. باد بود و میکندم از جا و باد بود و فریادی و سکوتی. به خیالات حلولیام؟ شوریده؟ دست بردم به واژههای ح و فریاد زدم: فریدالدین به آسمان بیامید نشابور نگریست و پاری از جان را متصل گریست. و گریستم و باد بود و سکوت
چهارشنبه
غوطه در دیوانگی
مستم. مستیم از نوش نیست اما. از دخمهی مترو جستم به خیابان. همین صبح. پلکها سنگین و خمار. پاها لخلخ و لنگر. سرفه، سرفه، سرفه. بارِ سنگین کیف از پی. شال یله. سکندری. تنهی زبر درخت. مسیر سرراست همیشه را گم شدن. پریشان پیچیدن به فرعی غریب. ایستادن. خماری. باد از شکاف دری ریزهبرگهای خشک را فوت کند بیرون و سرفه، سرفه، سرفه. تهران امروز جهان دگری بود، هست. همین صبح. همین حالا. مستم. مستیم از نوش نیست. از خود بهدرم. سکوت. مقیم سکوت. هم وحشیام. هم بندیام. هم رام. تاب آدم ندارم. هشیارم به جنبش برگی، شاخهای آنسوی خیابان. مستم و سرفه، سرفه. قوز کردهام و گیج و گم و گول و خراب. مستم. همین صبح. وصلم. همین حالا و سرفه... دست گرفتهام به دیوار و دست گذاشتهام رو بلندای گردنم و رو گرگرفتهی پلکهام تا رسیدهام پشت میز. هشت صبح شش شهریور است. مستم. و سرفه و خون
جمعه
غوطه در هذیان
شوریدهام ولی دلبریده و دلسرد. جور نیستند؟ به جهنم. بعدِ کار در را میبندم و چپ و راستِ گوشهام را پُر میکنم از زخمههای ح. سی دقیقه سربالایی خلوت دارم. سکندریخوران با موهایی گیرکرده به شاخهها، معلق و آویخته و منگام. طعنه و تنهی عابرها به هیچکجام نیست. سر کوچهی کیهان بوی تندِ قهوهست و لکههای درشتِ آفتاب. چشم میبندم. ماشینها بوق میزنند. زانوهام کبود و دردمند و آخ. بازدم ح میپیچد به تنِ مضرابها. مرد خوشنویس لبخند میزند. میانِ ابروهام برف میبارد. میگذرم. میگریزم. و دلسردی و صدای ح و حزن و دلسردی و زخمههای تند و سرگیجه. میگریزم. با دستهای تبکرده و تابدار. با پلکهای بسته و جانِ آغشته و باز.. دلسردی، دلسردی، دلسردی و آخ
پنجشنبه
وقتی پرنده روی استخوان ترقوهات جان داد
خیلی سخت آغشتهی آدمی میشوم. خیلی سخت، خیلی سختتر از آنکه گمان کنی. و همیشه هم اشتباهی..
چهارشنبه
از آخ اگر بدانیها- هزار
سر خم کرده روی ساز. انگشت اشارهاش و ارتعاش و شوریِ خیسِ مژههام. میانِ هر پاره سکوت نفس را با لبهای بسته میکشد به نای. من انگار میکنم درختی هزارسالهام. باریکهی هزار هزار پیرُهن و رشته هر یک به آرزویی گره بر شاخههام. تابِ ریشه ندارم دیگر. رگ به رگِ آوندهام آغشته به عاشقانهست. هیبتِ درختی هزارسالهام. ریشه از خاک بهدر با جرنگِ تُردِ رقصانِ هر شاخه از آویختهی هزار آیینهی کوچک، رسیدهام به بیکرانهی آبیِ رام. تا کمر سپرده به موجام، غوطه، غرق.. دچارِ آخ اگر بدانیام..
از آخ اگر بدانیها
بهشت اینجاست. همین حالاست. رهیده از داغیِ بیحدِ تهران. خزیده به گوشهی اتاقِ نیمهکور. زانوها چسبیده به دندهها و ح کاسهی کوچکِ سهتارش را گرفته به آغوش و چشمهاش بستهست. و چشمهام بستهست و باقی بداههست..
یکشنبه
بر مَدارِ مُدارا
غوطه در اندوهِ آن پرنده که از کوچ ماند و در باد پیچید و پر بسوخت و درخت پناهش نداد!
پنجشنبه
«از دوستت دارم»
وقتی رسیدم چشمهات بسته بود. دراز کشیده بودی با دهانی نیمهباز. پلکهات کشیده و نازک و کبود بود. من همهجا را تار و لرزان میدیدم. دلم داشت میترکید. شاخهی زردِ دستت را گرفتم بین انگشتهام. یک مدتِ زیادی سرانگشتها را یکییکی بوسیدم و صورتم را فرو کردم کفِ نرمِ دستت. بوی گردوی ساییده میداد. دست کشیدم به پیشانی و موهات. خاکستری شقیقهها را نوازش کردم، هلال و نرمهی گوش را. بعد چانه و سیبکِ حوا و گردنت را بو کشیدم. دلم میخواست آنقدری بکشمات به سینه که در من حل شوی یا من در تو. دلم داشت میترکید. رفتم لیف اسفنجی و یک لگنچه آب نیمهگرم آوردم گذاشتم رو عسلی، کنارِ ساعت استیل نازنینت. ساعت جان داشت هنوز. اتاق غرقِ خفقان بود ولی. پرده نمیجنبید. من پاهام بیرمق بود. گاهی چشم میبستم بلکم سوتِ ممتدِ گوشهام تهنشین شود. دکمههات را یکییکی باز کردم. نشاندم و کشیدمات به سینه. خیلی گذشت به گمانم، خیلی. همانطور محکم بازوها را حلقه کرده بودم به تنت. بعدتر پیرهن را سُراندم از سرشانهها و دستِ بیجانت. جای انگشتهام همانطور چال افتاده مانده بود روی پشت و پهلوهات، فرورفته و زرد. نرمیِ اسفنج را کشیدم به گونههات. قطرههای آب را با چشم پی میکردم، میغلتید و میچکید از گردیِ چانه و پخش میشد روی سینهات. دلم داشت میترکید. لبهای از هم سوای خشکت را نمیتوانستم که ببوسم. هربار سرِ سنگینِ بیحالت را میگرفتم و میآوردم نزدیک، دلم میریخت، از هم میپاشید. انگار کن یک قبیلهی بدوی غیهکشان با نیزههای چوبی و اسبهای رمیدهشان از روم رد شده باشند به آنی و من دریده از هم و... بعد اسفنج را کشیدم به سرشانهها و موهای سیاهِ سینهت. دوتا دستِ سنگین و لَختت را هم گذاشتم روی کتفهام تا مُهرهها و پشت و گردنت را بشویم. یک مدتی هم خیس آغوش گرفتمات. بوی شرجی و نم میدادی. هوا خفه بود. خفهتر از هر بندرگاهِ بیبرکتی که بشناسی. گرم نبودی ولی، توی سینهات قلبی نمیتپید. هرکار میکردم باز سرت رها میشد روی گردن و چشم باز نمیکردی. صدات کردم. جوابم کردی... نه، بیشتر نمیتوانم که بنویسم. دلم دارد میترکد. اصلا چیدنِ کلمات کنار هم بیمعناست وقتی قرارست بیایند و از تنت جدام کنند و بروی زیر خاکِ تاریکِ نمور. نه، نمیگذارم. دلم دارد میترکد...
جمعه
چهارشنبه
فیلُصوفی
لاشهی فیلِ بزرگیست. افتاده به پهلو. دست و پاش ستونهای فروریختهی عمارتی سنگیست. سپیدیِ خمیدهی عاجی درکار نیست. چشمهای ریزش بستهست. ترَکدارِ خاکستریِ زمختِ تنش سرد شده. از تودهی لولیده درهمِ مگس پیداست، لاشهی فیلِ بزرگیست. افتاده به پهلو، روی سینهام.
یکشنبه
لای در ماندگی
آدمِ جزئیات بودن سخت است. گاهی دستی دیگر نیست و این نبودن دیگر هیچ مهم هم نیست حتا. ولی باریکهی سفیدِ زخمِ جوشخوردهی میان شست و اشارهاش را چنانی به یاد داری انگار همین حالا، همین کنار، روی سیاهیِ دایرهی فرمانست و شبست و پولکِ یکیدرمیانِ چراغهای بزرگراه روی شیشه.
پنجشنبه
طعمِ تمبر- دو
پرواز که نشست از همان فرودگاه زنهای منتظر را یک به یک ببوس آنکه دهانش طعمِ تمبر میدهد منام نقطه
ای امان از حمدِ در هاویه
پُستِ قبل درفت شده بود، درفتی دردناک و آخ اگر بدانید، آخ اگر بدانید... باید زودتر از اینها رهاش میکردم. هرچند انتشارِ درد هیچ مایهی تسکین آن نیست. ماجرا را لام میدانست که همخانهی عزیزِ دخترک است و رفیقِ جانیش و نونِ نادیدهی نازنینی که حقاش نبود پا به پام رنج بکشد. و کسانِ دگر، همه بیخبر. سونوی اولیه نشان داده بود حاشیههای توده شکل تیپیکِ فیبروآدنوم را ندارند و تشخیصِ بیشکِ همه دکترها سرطان بود. تودهی سرطانیِ مهاجمی که اگر زود نمیجنبیدیم تکثیر میشد تا غدد لنفاوی زیربغل و جراحیِ برداشتنِ سینه و نقصِ حرکتی دستِ چپ و آخ... تا ظهر معطل بودیم در ساختمان رادیولوژی. سوزنِ عجیب و تقریبا نیممتریِ نمونهبرداری را با پرونده و آن کلمهی درشتِ اورژانسی تحویلِ پذیرش داده بودیم و رشتهی درازِ انتظار میپیچید به گردن و تنگ و تنگتر میشد راه نفسام. دخترک را صدا کردند و من از جا جهیدم. دور و برم پیرزنها چادرهای سیاهشان را پیچیده بودند به تن و گرفته بودند به دندان. نقطهی کوری بود و روی صفحهی گوشی نوشته بود نُ نِتوُرک و فقط میشد به عنوان ساعت هر دقیقه بهش نگاه کرد. -علیرضای روشن چه خوب گفته که ثانیه، سالِ منتظر است.- بعدِ بیوپسی وقتی دخترک با تهوع و سرگیجه رفت سراغِ سرویس، شیشهی کوچکی دادند دستم با چند تراشهی فِرخورده و خونآلودِ شناور. شیشه را با تنفر، راست گرفته بودم میانِ شست و اشاره. تا ساختمان شماره یک راهی نبود ولی تا رسیدیم به حیاط دخترکم همان روی نیمکتهای ورودی از حال رفت؛ با اینکه گفته بودند هیچ سخت و دردناک نیست و بیعارضهست حتا. آخ اگر بدانید چه گذشت... گذشت و از همه پنهان کردیم و پانسمان را عوض کردیم و آنتیبیوتیک و مُسکن را شش ساعت یکبار خورد تا پنج روز زودتر از آنچه پایین برگهی آزمایشگاه نوشته بودند تماس گرفتند که آمادهست. آخرِ وقتِ یکشنبه بود. تا سرِ وصال تاکسی گرفتم و تمامِ وصال را سایه به سایه و آفتاب به آفتاب دویدم تا انقلاب، بعد هم ابوریحان را. به گفتهی متخصص، صحتِ نود و چند درصدی پاتولوژی میگوید فیبروآدنوم است و نه سرطان ولی جراحی لازم است همچنان. توی تقویم نوشتهام: نُه تیرِ نود و دو تمام شد. حالا باز هم پنجشنبهست. سیل گذشته. نشستهام میانِ لای و لجن و گلهای ریزِ بنفش و دهانم طعمِ کندیِ کولا میدهد.
پشتِ هاویه، هاویهی دیگریست که تا بینهایتِ تودرتو تکرار میشود.
یک پنجشنبهی معمولیِ تقریبا خوبی بود. خوب که نه، ولی آرام بود/بودم. صبحاش دخترک را توی خواب بوسیده بودم. موهاش شبیه کودکیهای شیرینزبان و حاضرجوابش لولخورده بود. -گاهی صداش میکردیم فرفری- بعد دراز کشیدم و محکم کشیدمش توی بغل. گردنش را و خالِ کوچکش را بوییدم. حوالی سه صبح رسیده بود خانه بعدِ ماهها. بعدتر نشستیم رو به هم و من گفتم براش از ادیتورِ ناشرِ امریکایی که کارم را پسندیده و چنانی ازم تعریف کرده که آن ژیلا را نشناختهام بین کلمههاش. گفتم مدرسِ ادبیاتِ خلاقهست توی نیویورک و گفته به نظرم جداً نویسندهی قادری هستی و داستانت را خیلی دوست داشتم و به زودی میبینمات در تهران. براش از نامههای آقای ب گفتم. از اینکه بعدِ تقریبا دو سال و سر زدن به همه روزنامهها و آگهیهای لعنتیِ استخدام و مصاحبه و اینها بالاخره رفتهام سرِ کار و اینبار همه چیز -تقریبا همه چیز- مناسب و معقول است. گفتم انگار سیل آرام گرفته و از میانِ لای و لجن گلهای ریزِ بنفش سرزدهاند. گفتم لتهی آفتاب را میبینی که افتاده به این روزهام؟ گفتم و سرِ ذوق آمدم که تکهای از نوشته را بخوانم براش. سطرهای سه و چهار بود که دیدم پولکِ ماتی توی چشمهاش پرپر میزند و بیتاب و رنجور نگاهم میکند. سر بلند کردم که چیزی شده؟ گفت به تشخیص دکتر تودهاش فیبروآدنومِ شایع نیست و سرطانیست و جراحی لازم. گفت دکتر ازش پرسیده سابقهی خانوادگی داری؟ در معرض اشعه و سیگار و اینها بودهای؟ بیماری کهنهای داری؟ و و و در جوابِ همهی اینها نه شنیده. به دکتر گفته دارد روی مقاله آیاسآی کار میکند به هوای پایاننامهاش و بیست و پنج-شش سال بیشتر ندارد و همیشه سالم بوده و اینها. من؟ همان پنجشنبهی لعنتی تلفن به دست بودم از کلینیک فوق تخصصی بیماریهای بِرست تا بیمارستان صارم، از کلینیک زنانِ ابن سینای شریعتی تا خانم دکتر علوی و رضایی و دهقانی و... مرخصی گرفتم و رفتیم چندجایی نشاناش دادم و پرس و جو کردم. نشستیم روی صندلیهایی لابهلای زنانِ میانسال و بیشتر مسن. میانِ نگاهِ پرسشگرشان که شما خیلی جواناید و اینجا چه میکنید؟ میانِ سرنگهای شیمی درمانی و بیمههای تکمیلی و... متخصص پای برگه نوشته بود اورژانسی و چهاربار هم خط کشیده بود برای تاکید بیشتر. این بود که جای شهریور و دیرتر، دو روزه وقت دادند و بعد هم سونوگرافی و نمونهبرداری از توده و پاتولوژی و آخ... تنهایی حجم این درد را پنهان کردم لای دندههام و هرچه زور زد، بیشتر قورتش دادم. از غریبهای برای اولبار در زندگیم قرض گرفتم و دویدم توی خیابانهای تهران لعنتی. دویدم و اشک ریختم و رو به دخترک اما آرام گرفتم و به خنده پوشاندم همه چیز را. گلهای ریزِ بنفش دروغ بود و لتهی آفتاب سراب. خرچنگِ کثیف و حرامزادهای نشسته بود پشتِ همه اینها و خبرهای خوبم را میانِ چنگکهاش ریزریز میکرد و من؟
«در هاویه کیست که تو را حمد گوید؟»
لعنت به تو! میفهمی؟ لعنت به تو! طاقت یعنی چی؟ تو چه میفهمی طاقت یعنی چی؟ اینهمه کم نبود؟ هان لعنتی؟ کم نبود؟ دیگه چرا؟ مگر من چهقدر میتونم کش بیام و دَم نزنم؟ هان؟ اصلا کی هستی تو؟ چی هستی؟ چرا رنج پشت رنج؟ لعنتی تو میفهمی بیست و پنج سالگی یعنی چی؟ دِ نمیفهمی لامصب! چرا اون تودهی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینهی چپ من؟ من که کارم تمومه، این رو که دیگه میدونی حتما. چرا اون تودهی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینهی چپ من؟ چرا اون تودهی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینهی چپ من؟ هان؟ چرا اون تودهی خرچنگیِ لعنتی رو نذاشتی تو سینهی چپ من؟ جواب بده بیانصافِ لعنتی. جواب بده...
سهشنبه
آداب ِ التهاب- دو
بادیهی لعابی کوچکی داشت کرمرنگ با حاشیهی سبز لبپَر. نشسته بود کنج تخت، گودی بیاشتهای قاشق را پُر میکرد از عدس، کمی توی دهان نگه میداشت و بعد شروع میکرد به جویدن. چشمهاش بیحال مانده بود روی چند لکه سوختگی ملحفه، سوراخهای کوچکِ لبهقهوهای همه از بیحواسی خاکستر سیگار. عدسها دوتا یکی سفت بودند و فقط پوستههای جداشده و چروکخوردهشان سطح مایع رقتبار درون بادیه را پوشانده بود. توی سرش بودن دخترک را مرور میکرد. روزی که کیف به بغل توی چارچوب به اتاق لبخند زده، صاف آمده و همین کنج تخت نشسته بود. کمی سر را کج گرفته و آب خواسته بود. بعدِ هر جمله لبهاش شبیه گفتن هوم مینشست روی هم. خط نامشخص و کمرنگی لبهاش را سوا کرده بود از پوست صورت؛ نه خبری از چالِ انگشتی بالای لب بود و نه از برجستگی لبِ پایین. یک مخلوقِ معمولیِ تمامعیار! لیوان آب را جا داده بود توی دستهای دختر و همان پایین روبهروش زانو زده بود. مخلوقِ معمولیِ قصه سر را داد عقب و آب را سرکشیده بود و مرد، غرقِ خیسی لبها افتاده بود به گریه. «چهطور کنارم باشی و دلتنگت نباشم؟»
بادیه را گذاشت پای تخت. شیشهی کوچکِ نوچ را از میان دوربُریدهی خشکِ لواشهای روی میز برداشت، قاشق عدسی را تا نیمه پُر کرد از مربای غلیظ و ترشیدهی آلبالو و گذاشت به دهان. اول آرام و کند شهد را قاطیِ بزاق مکید و بعدتر که تفالههای میوه را قورت میداد سرش را گرفت زیر شیر، میان روشویی کوچک گوشهی اتاق و افتاد به گریه.
یکشنبه
آداب ِ التهاب- یک
گروشکا ایستاده رو به شهر. پردهای حائل نیست میان پنجره و برهنهی تناش. صبحِ مات و یخبستهی وارونژ خط لطیف روشنی کشیده به قوس و انحنای زنانهاش. کرکهای بور بازوهاش پُرزهای ساقهی گلیست یکروزه، روییده میان دو سنگ در شکافِ برفی کوه. چالهی دو انگشتِ کوچک روی کمرگاه را انگار کن شیطنت کودکانهایست، به پنجه و یواش رفته سراغ نیمبستهی سوفله. گروشکا ایستاده رو به شهر. یک دست را رها کرده به موازات هلالِ پهلوی راست، انگار کن فروافتاده از دعایی بیحاصل. شیارهای مرطوب کفِ دست هم سرمهدوزی شبانهی زنیست روی ابریشم ناب. از اینجا که من یکبری تکیه دادهام به بازو، صورت جغد برفی کوچکی نقش بسته روی آرنج و چشم برنداشته از من. گروشکا ایستاده رو به شهر. با ساقهای کشیدهی برهآهویی که لحظهای بیتکرار مکث کرده میان مهاندود شاخههای جنگل و تو دیدهایش و به آنی محو شده، انگار نبوده هرگز. گروشکا ایستاده رو به شهر به تماشای خوابآلودهی بیلنگر کشتیها شاید و پشت پلکهای من آخرین بوم نقاشِ مُردهای تن میدهد به شعله. فشردهی بویناکِ انبوهِ مهاجرِ عاصی را تو اما نمیبینی میان صبح یخبستهی بیپردهی این تصویر.
اشتراک در:
پستها (Atom)