شنبه

بعد از غم‌باری کلمه‌های من، (این) پست آیدا اومد بالا. جوری از هق‌هق سرریز شدم که باورش سخته. جوری از حسرت به خودم پیچیدم که باورش سخته..

تونل تمام‌نشوی کلمات

حالِ او خوب است. خوب و سرخوش. مثل قبل‌ها، قبل‌ترها. برای او نه خانی آمده و نه خانی رفته. اصلا آب از آب تکان نخورده. حتا خلاص هم شده. سرخوش‌تر از قبل. انگار من استخوانی در زخمش بوده‌ام. خاری در گلوش. خاکی در چشم‌اش. انگار رنج بزرگی می‌برده از برگشتن و کنار من بودن. رنج می‌برده و خشم داشته از تحمل حضور من. طوق سنگینی بر گردن و صلیب عظیمی بر دوش‌اش بوده‌ام. من نگفته بودم بازگردیم. من هیچ نگفته بودم. خو کرده بودم به بی‌اویی. خو کرده بودم به فراموشی. گرچه سخت بود. [نخوانید. دیگر این‌جا را نخوانید. این حرف‌های تکراری اگر اسباب آزارتان است، نخوانید لطفا. شما برام عزیز و محترم‌اید، بسیار. و هیچ دلم نیست ملال ماسیده‌ی کلمات این صفحه طبله کند روی حال صبح و غروب‌تان. اما نمی‌توانم ننویسم. می‌فهمید؟ وقتی آشفته و حال‌خرابم، نمی‌توانم ننویسم. انگار با خودم حرف زده باشم از چیزی. گفته باشم و سبکی زودگذری آتشم را از ولوله انداخته باشد. بوف برام همین بوده این سال‌ها. نه روزنگاری بوده و نه ادای فرهیختگی و گنده‌نویسی. حالی هجوم آورده و نوشته‌ام. چه خوب و چه بد. گمانم وقتی باید رو به شما این‌ها را می‌گفتم. اینکه از دید شما گیر کرده‌ام روی دوری باطل، خوشایندم نیست. ولی تنها مفر و پناهم همین‌جاست. من نزد دیگران خموشم. رفیقی نیست که دردهای تکراری بیدزده‌ام را مدام بریزم به دامن‌اش. دور از انصاف هم هست. بوف تونلِ تمام‌نشوی نیایش است مثلا. من تنهام، می‌رانم و ردیفِ بی‌پایان چراغ‌ها را می‌بینم. می‌رانم و با خودم حرف می‌زنم. به صدای بلند و تا ابدیت تونل. تمامی ندارد. تمامی ندارم.] گرچه سخت بود ولی تاب آورده بودم. برگشته بود و مشتی مهر گذاشته بود برابرم. گفته بود با خودش تنهایی کشیده و رسیده به نقطه‌ی تصمیم. تصمیمی استوار و فکرشده. گفته بود همه روزن‌ها را سنجیده. گفته بود مثل باقی تصمیم‌های محکم زندگی‌ش که تا آخر خط پاشان ایستاده و نتیجه گرفته. گفته بود آمده با هم پیر شویم. و بعدتر؟ همان فروکش همیشگی. همان نخواستن‌های همیشگی. همان سگ‌محلی‌های دردآور. مثل غذایی نیم‌خورده و ماسیده و بویناک به کناری گذاشته شدم. بعد هم نتوانستم ادامه دهم. سخت بود؟ حالا او سبک‌تر از همیشه و رهاتر از قبل‌ است. نه! هیچ پی‌جوی احوالش نبوده‌ام. نیستم. اما می‌دانم که حالش خوش است و جانش رهاست. مثل وقتی توی خیابان انقلاب، پشت ردیف درخت‌های دانشگاه سرخی سیگارش را دیدم و شبانه نامه‌ی بازگشتش از هزارها کیلومتر دورتر رسید. مثل وقتی آن کوه یخ عظیم را می‌دیدم توی سینه‌اش و او انکار می‌کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر که می‌دانستم و محقق بود. همه‌ی این حرف‌ها به چند؟ مفتِ چنگِ زمان! وسط اثاثیه‌ی درهم نشسته‌ام و پاهام از درد گره‌گره است و روی غبار صورتم ردِ اشک. کاش دوباره ازین چاهِ مکدر به سلامت بیرون بیایم. دوباره بوف رنگ دیگر بگیرد و نفسم تازه شود. کاش بگذرد و روزها نو شوند. خسته‌ام.

چهارشنبه

دوتا هلوی کوچک چروک ته یخچال خاموش. یک لیوان سفال آبی‌رنگ توی ظرفشویی. کپه‌ای روزنامه روی صندلی. هفت کارتن کتاب تکیه بر دیوار. دو جعبه‌ی مختصر ظرف و ادویه و بنشن. یک چمدان لباس. من با دامنی بلند نشسته‌ام کنار آینه. چون نگهبان سنگی این دخمه. بی‌صدا. خاموش. آدم‌ها می‌آیند و سرک می‌کشند و نمی‌پسندند و لب ورمی‌چینند و می‌روند. لامپ حمام سوخته. کمدها خالی‌اند. بزرگ‌ترین بغض جهان در معبر گلوگاه من خیز برمی‌دارد تا پلک‌های پُرآبم و فرومی‌کوبد به سینه‌ام. خیره‌ام به لاک اناری لب‌پرِ پاهام. و تا لبِ جان خسته‌ام از آدم‌ها. گفته بود هرکجای دنیا که باشی روزی پیدات می‌کنم و زندگی می‌سازیم. ته این بن‌بست پیدام کرد و از پا درم‌آورد. سایه‌ی زنی می‌بینم به شوق ایستاده در چارچوب و آغوش گشوده رو به رزهای کوچک مینیاتوری. سایه‌ی زنی مچاله شده روی فرش و صدای دری بسته. تمام حکایت این خانه همین دو سطر و بس. مجسمه‌ی زنگار بسته‌ی سنگی آهسته اشک می‌ریزد. کوچه‌ی بن‌بست آکنده از صدای اذان. نقطه‌ی پایان.

دوشنبه

داروگ‌نامه- یک

امروز دوتا پروانه‌‌ی کوچک دیدم. می‌گفت پروانه‌ها نشانه‌های خِردند. کاش میان همه دانسته‌ها این حقیقت ساده و انسانی و بی‌شبهه را هم می‌دانست، هر رنجی که عامدانه بر دیگری روا کنیم، شاخه‌ای از درخت خرد را به شعله کشیده‌ایم. امروز دوتا پروانه‌ی کوچک دیدم. دلِ خوشی ندارم ازشان. برای من نشانه‌ی وحشت کودکی‌اند.
امروز سالن پرواز خالی بود و سفید. کیف سبزآبی کبود را گذاشته بودم روی زانوها. به چمدان‌ها نگاه می‌کردم، به غرفه‌ها، به آن‌سوی دیوار شیشه‌ای. به بال‌های بزرگ.
بوی گسِ نیم‌ترشِ شراب می‌داد دست‌هام. شب پیش گرفته بودم زیر بطری و زخم را غسل داده بودم.
فکر می‌کنم هر مرض بدخیمی یک لحظه‌ی خلاء دارد. لحظه‌ای غوطه‌وری و سکون. بی که دردی، بی که انگار پیش از آن هم دردی. صبح توی سالن پرواز دچارش شدم. باد خنکی می‌آمد و من نشسته بودم و هیچ‌چیز توی سرم نبود. نه بوته‌ی خار گذشته و نه آن‌سوی دیوار شیشه‌ای حائل. انگار دست کشیده باشم به جای دکمه‌ای که افتاده. بی که چشم بگردانم زیر صندلی‌ها. جهان مغشوش نبود. یک نخ ناچیز ارغوانی آویخته مانده بود از جای دکمه. می‌فهمی از چه حرف می‌زنم؟
برای ستاره‌ی قطبی چندخطی نوشتم. گاه ستاره‌ی قطبی حلول می‌کند در آدمی. کسی که راه را بلد است. آرام و مقتدر. می‌دانم اگر گم‌شده‌ی شبانه‌ی دشتی باشم هم، ستاره حلول می‌کند در صدای باریکه‌آبی و تپه‌ی آشنا پیداش می‌شود. براش نوشتم علاج باش. و نقطه گذاشتم. یک اخترک گم‌شده بودم میان میلیاردها چشمک‌زن دیگر. نوشتم راه نشانم بده. و نقطه گذاشتم. پرسیدم صِدام می‌رسد به تو؟ بوی گسِ نیم‌ترشِ شراب موج زد در سفیدی ساکن فضا. و نقطه گذاشتم.

یکشنبه

آخ گروشکا، آدم دردش را کجا فریاد کند؟ منی که پسِ هزار جان‌سختی و درد خوب شده بودم عاقبت. دوام آورده و سر بلند کرده بودم. محکم و قوی و دل‌خوش. تا دوباره آمد و با همه زورش لگد زد به ظرفی که در خشک‌سالی قطره‌قطره پُر کرده بودم. تا دوباره آمد و ظرفِ هزارتکه‌ی بندزده را گذاشتم پیشِ پاش...

جمعه

موسم هجرت

کلید را سپرده‌ام به صاحب‌خانه. وقت‌هایی که سرِ کارم، می‌آیند برای دیدن خانه. با خودم تصور می‌کنم وقتِ بازدیدِ چنددقیقه‌ای و یک‌دور چشم گرداندن چه‌ها دستگیرشان می‌شود از زندگی‌ام؟ دهان گود گلدان و جای خالی دسته‌ای رز مینیاتوری صورتی را می‌بینند که روزی به شوق تمام هم‌آغوش هم بودند؟ تنها عکس بچگی‌های زن که گوشه‌ای از شکاف آینه و قابش جا خوش کرده را چه؟ با آن موهای تراشیده و چالِ خنده‌اش توی آغوش جوانی‌های مادر. همین‌طور که خانه را برانداز می‌کنند، می‌بینند زن چند شیشه‌ی بزرگ سنگ شکار کرده و ظرفی بزرگ‌تر هم میوه‌ی کاج؟ تنها اشیاء زینتی خانه‌ی کوچکِ بی نور و هوا. می‌دانند پشت هر سنگ کدام خاطره از کدام سفر پناه گرفته؟ وقتی در حمام را باز کنند، رد عشق‌ها و اشک‌ها پیداست؟ پای پنجره‌ی کوچکِ بی‌مقدار نمی‌پرسند این سکوی عریض و طویل به چه کار است؟ پیدا نیست کسی چارزانو نشسته آن بالا و پک می‌زند به سیگار و دیگری ایستاده این پایین و قاشقکش را فرومی‌برد به ظرف بستنی شکلاتی؟ از صاحب‌خانه نمی‌پرسند چه بر سر ریسه‌ی درناهای دل‌تنگ آمده؟ بوم‌های تکیه بر همِ نقاشی‌ها را اگر ببینند چه؟ خیال نمی‌کنند زن غوطه در اندوهِ تماما سرخی‌ست؟ رد دایره‌ی شمع‌ها را پی نمی‌کنند روی میز؟ نمی‌پرسند شبانه‌ی خانه و پرپر شمع ترکیب دل‌انگیزی بوده یا نه؟ دست به ردیف افقی و عمودی و تلنبار کتاب‌ها می‌کشند؟ می‌فهمند عصاره‌ی گیلاس زمستانی برای یک قوطی کرم ساده زیادی شاعرانه است؟ آن چهارتکه سفال روی رف را چه؟ ردیف لباس‌های آویخته و خاطره‌ای که بر یقه‌ی هرکدام‌شان است چه؟ از آن پیراهن توردوزی طوسی پرسیده‌اند چرا هرگز مجال پوشیدن‌اش پیدا نشد؟ آنکه پا به زیرزمین  تنگ گذاشته، قدش بلند است یا کوتاه؟ هوای سرش را داشته وقتِ ورود؟ موج اندوه را حس کرده در چارچوب در؟ یا نه، فقط پرسیده اجاره به چند؟ کدام قبض‌ها مشترک‌اند و وضع آنتن‌دهی این پایین چه‌طور است؟
من اما به گمانم همه قاب‌ها بی که مخدوش شوند از ما به‌جا می‌مانند و می‌گذریم. آغوشی اگر یا نفرتی. لبخندی اگر یا فریادی. من عطر گیلاس زمستانی و صدای زنگوله و چند لکه سرخ غلیظ می‌گذارم و می‌گذرم.

چهارشنبه

کابوسِ سرخ

کیلومتر دوازده جاده مخصوص بود. ایستاده بودم کنار جاده. بلندتر از همه درخت‌ها بودم. بلندتر از همه ساختمان‌های اطراف. سوله‌های بزرگ ایران‌خودرو واگن‌های صامت آبی‌رنگی بودند زیر پاهام. حفره‌ی بزرگی توی سینه‌ام بود و درد نمی‌فهمیدم. کلاغ غول‌پیکری منقار کریه و سیاهش را فرو برده بود به حفره و رگ‌هام را یک‌به‌یک بیرون می‌کشید. ایستاده بودم و درد نمی‌فهمیدم هیچ. بزرگ‌راه غرقِ خونی سرخ و غلیظ می‌شد. هردم جاری و چسبنده‌تر. هیولایی بودم با چشم‌هایی باز. با کلاغی میانِ سینه. یک میوه‌ی کوچک کاج را توی مشت فشار می‌دادم و خرد نمی‌شد انگار. با درد و اشک بیدار شدم نیمه شب.

از خلال نامه‌ها- هشت

می‌دانی وعده‌ی پوچ به چه می‌ماند رفیق؟ چون لاشه‌ی آماس‌کرده‌ی سگی مرده‌ست، گیر کرده در راه‌آبی. جوی جاری امید و اعتمادت را بدل به گندابی می‌کند سراسر عفن!
نشانه‌های کهولت چون قارچ‌های خودروی بی‌محل از جاجای تن‌اش سربرآورده‌اند. لک‌های قهوه‌ای پشت دست‌هاش، پای گودال چشم‌هاش. بیرون‌زده‌ی استخوان شست پا. سوار شدن انگشت‌های پا برهم.  تُنکِ موهای سر، ریختن موهای دست و پا. چروکِ پلک‌های بلندش. ماتِ آب‌آورده‌ی چشم‌های یشمی‌اش. پوست آویخته‌ی گردن و شُلِ از شکل افتاده‌ی بازوهاش. این قارچ‌های زوال. این روینده‌های لعنتی. قدش آب رفته و انگشت‌هاش زمخت شده.
آلبوم را ورق می‌زنم. قدِ کشیده و موهای روشنِ تا شانه‌هاش. برقِ سبزِ آهوی چشم‌ها. پوستِ برگِ گل عطری‌اش. تنِ تراش‌خورده‌ی زیباش.
توی آینه گونه‌اش را می‌فشارد به رنگ‌رفته‌ی صورتم. می‌گوید دخترکِ جوان و زیبای منی. به تسخر می‌خندم. لب‌ها را کج می‌کند به بوسیدن‌ام. بازوم را فشار می‌دهد به نرمی سینه‌اش. می‌گوید غصه ازت دور باد. می‌گوید قسمت و بخت‌ات بلند و خوش. می‌گوید تنهایی‌ات پشتِ کوهِ دور. می‌گوید دلت گرم و امیدت زنده. می‌گوید عشق‌ات به‌دل و آینده‌ات سبز و شاد. می‌گوید و به تسخر می‌خندم.
پسرک تب‌ولرز کرده. حوله‌ی نم‌دار می‌گذارم به شکم کوچک و پاهای لاغرش. رطوبت بدل می‌شود به بخار داغ. دمی می‌لرزد و پتو می‌خواهد و دمی انگشت‌ها را می‌لغزاند زیر خنکای حوله. صدای ناله و نوحه از مسجد بلند شده. یکی از لیالی قدر است گویا. آن بیرون جماعتی کتاب به سر گرفته‌اند و ایمان دارند سرنوشت‌شان رقم می‌خورد امشب. من حوله را هشتادبار می‌شویم و تَف کوره‌ی پسرک هشتادبار خشکش می‌کند. پیشانی‌اش را نوازش می‌کنم. خال کوچک پای رستنگاه موهاش را. از اینکه مادرش بی‌خبر از احوالش است دلم فشرده می‌شود. از مادر بودن بیزارم. وحشت بزرگم از قلب کودکی‌ست که در زهدانم بتپد و از من جان بگیرد و سلول‌به‌سلولش بزرگ شود. با آن پلک‌های بسته‌ی بزرگ. رگ‌‌های آبی زیر پوست نازکش. با انگشت‌های باز و تن مچاله‌ی شناورش. دلم آشوب می‌شود. دیدن زن‌های آبستن هم می‌ترساندم حتا. نمی‌توانم هرگز این‌ها را تاب بیاورم. پسرک ناله می‌کند. اشکم سرازیر می‌شود روی گونه‌ها. حوله را می‌گذارم روی گرگرفته‌ی چشم‌‌هام. روی دل آتش‌گرفته‌ی نومیدم. صدای ضربان قلب کودکی تکه‌تکه گوش‌هام را می‌انبارد...

سه‌شنبه

زن در قاب تصویر کمی جابه‌جا شد. دست پیش آورد و مدادی گذاشت زیر دوربین. عقب رفت و نشست وسط کادر. لبخند رضایت زد و لب به حرف گشود. آن مثال جادویی را کلمه به کلمه ادا کرد. پرسید خاطرتان هست وقت کودکی، اول‌باری که قد و عقل‌تان رسید به کلید برق چه حالی داشتید؟ آن لحظه که رفتید روی پنجه و انگشت اشاره را فشردید روی مربع کوچک، پسِ آن تقه‌ی کوچک را یادتان هست؟ وقتی اتاق‌تان روشن شد و هیولاهای تاریکی خزیدند به پشت‌وپسله‌ها شما پادشاه جهان شدید. با همان یک کلید کوچک انگار کردید روشنی توی دست‌های شماست. به خیال‌تان شب و ترس و وهم را تارانده‌اید. که درست هم همان بود. هنوز دیگران ترس‌ها و ناتوانی‌هاشان را زورچپانِ مغزتان نکرده بودند. هنوز بن‌بست‌های بی‌تلاشِ خسته‌شان را حقنه نکرده بودند. نمی‌شودهای تسخرزن‌شان را. ناممکن‌های ترسناک‌شان را. کلید روشنی و خوشبختی همان کلید ساده‌ی کوچک چراغ بود براتان. زن این‌ها را گفت، مکثی کرد، عینک گرد و بزرگش را روی تیغه‌ی بینی جابه‌جا کرد و ادامه داد؛ هرصبح خالی از همه انباشتگی‌های پوسیده‌ی گذشته و سالیان، کلید را بفشارید و در عمارت روشن‌تان شاهی کنید.

دوشنبه

از خلال نامه‌ها- هفت


توی ترافیک همت، بین ماشین‌ها راه می‌رفت و دسته‌ی کوچک والک رو می‌گرفت سمت شیشه‌ها. بهار و صورت خوش تو یک‌جا ریخت به دلم.
دوتا دفتر سیاه کنار بالشم جاگیر مانده‌اند این همه وقت. چهارسال تمام شده که از خانه‌ی او بیرونم و تنها. مادر اما وفادارانه هفته‌ای دوبار دستمال می‌کشد به سیاهی تن‌شان و غبار می‌گیرد و می‌گذاردشان همان کنار بالش. انگار می‌کند بخشی از بساط خواب‌اند. بخشی از تخت که تکیه دارد به پنجره. تاریخ یکی‌شان ۸۷ است، ده سال پیش! دوتا داستان نیمه‌تمام نوشته‌ام و بسیار حرف‌های پاره‌پاره و گنگ. نشان از شب‌های خواب‌گریزی و ماخولیا. وقت هذیان و تب، کف دست را می‌گذاشتم به خنکای سیاه تن‌شان. گویی سختی و سیاهی‌شان به واقعیت دنیا برم‌می‌گرداند. و گاه با نوک ناخن‌ها ضرب می‌گرفتم تا کلافگی بگذرد. ورق می‌زنم، گوشه‌ای نوشته گره کن تمام فروخورده‌ات را! پرت می‌شوم به هشتاد‌وهشت. گوشه‌ای چند نشانی نوشته‌ام، نشان از سال سخت بی‌کاری. از اداره‌ای به اداره‌ای ملتمس خزیدن و هیچ. گوشه‌ای فرانسه نوشته‌ام. صرف فعل بوده و تمرین املا. و چندصفحه دورترک از شبی که به صبح نرسید...

یکشنبه

تمام مسیر به رگه‌های نور چشم دوخته بودم، لای کبودی ابرهای دلخور. گذاشتم قطره‌های سرد تلنگر بزنند به بلندی انگشت‌هام. این‌طور ترافیک کشنده‌ی جاده را تاب آورده‌ام. ده شب رسیده‌ام به خانه‌اش. به ذوق تمام یک پاگرد آمده پایین. مثل منتظرهای بی‌طاقتی که آغوش‌شان لک زده برای فشردن گرمای تنی. آمده و فشرده و غرولند کرده که باز لاغر شده‌ای. توی چارچوب حمام ایستاده تا دست‌ها را شسته‌ام. در کمد را باز نگه داشته تا لباس راحتی پیدا کرده‌ام. همین‌طور سایه‌به‌سایه‌ام آمده. دوست‌داشتن‌اش منتشر در هوا. قلبم؟ فشرده... به ذوق تمام این ساعت شب پیاله‌ای مربای توت فرنگی گذاشته برابرم. انتظار کشیده برسم تا گرماگرمِ عطرآگینِ آنچه پخته را به دهان بگذارم. تمام صورتم لبخند شده بس که این زن، زندگی‌ست. زردالوی نوبر آورده و کنار گلدان بنفشه ایستاده تا یکی بردارم. آرام دست کشیده به موهای وزکرده‌ام. مرطوبِ هوا چنین‌ام می‌کند و او مکیف از نوازش. براش کودکی‌ام که شانه توی موهاش شکسته بارها. زنی سی‌وچند ساله نیستم با رگه‌های سفید و چینِ دور چشم و دلی خاموش. و خیلی آهسته پرسیده آن ساعت روز چرا به کار نبودی و صدات از دشت فراخی می‌آمده انگار! صدای گورستان را این‌طور شنیده. از لحن صِدام و صدای محیط همیشه حدس می‌زند کیفیت حالم را. و همیشه هم درست، بی‌لک و دقیق! نگفته‌ام ما که رسیدیم زن را گذاشته بودند توی خاک. نگفتم از بیل‌های پر و خالی. از گل‌های پرپر. از شیون. از مادری که زیر خاک، زیر باران شبانه‌ی گورستان، لالایی‌هاش را مرگ بلعیده. دستش را فشردم و گفتم، مربات بوی بهشت گرفته جونکِ دل!

شنبه

از خلال نامه‌ها- شش

تو برگ‌ها را می‌بینی که می‌جنبند. پشتِ نقره‌ای و روی سبزشان را توی چشم‌هات پرک‌پرک می‌کنند. نمی‌بینی از چه می‌جنبند و چرا. مثل آنچه جانم را لت می‌زند و پیدا نیست از چه دردی به دیوار می‌کوبم.

چهارشنبه

از خلال نامه‌ها- پنج

من این تکه از نامه‌ی الف را دست‌نویس کرده‌ام تا یادم بماند با جای زخم جنگیدن، خود جراحتی تازه‌ست:
«اما برای ساختن و دست به کار شدن، لازمه‌اش التیام زخم‌هاست. موافقم، آدمی به ذات سخت‌جانه. و التیام یابنده. برات طلب جان سختی دارم! و بهبود جراحت‌ها. و پذیرفتن جای جراحت. که رد زمان و جاپای زیسته.»

«اردیبهشت | از دست رفته است | و | زن | شمالِ افسانه‌هاش را ارغوان می‌خواند»

آن‌قدر رفتن و کوچ کردنم قطعی‌ست که از حجم پُرجانِ این قطعیت در خودم حیرت می‌کنم. از اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و تمام‌قد برای پیش بردنش وقت و جان می‌گذارم این روزها. من همیشه در سیالیت نسبیت غوطه‌ور بوده‌ام. همیشه منتظر بوده‌ام جایی، اتفاقی بیفتد یا احتمالش را آن‌قدر فشار می‌دادم به چشم‌های منتظرم که هم واقعیت محو و تار می‌شد و هم تصمیم بدل می‌شد به نویزهای سفید و خاکستری پراکنده. «بایست می‌ایستادم و جعبه‌ی شکنجه‌ی کوچک را از بالا می‌دیدم و پا بیرون می‌گذاشتم. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ پا بیرون گذاشتم.» پیش‌تر چنان یقین قاطعی سراغ نداشته‌ام در خود. نه، داشته‌ام! شبی که دستش را فشردم و گفتم «دیگر هرگز به زندگی‌ام برنگرد! هرگز!» مطمئن بودم که تمام شده. من از روی ریل بلند شده بودم که قطارِ بی‌رحمِ بی‌هدف بگذرد این‌بار هم. جان را برداشته بودم که دوباره تکه‌وپاره نشود. به یقین گفته بودم هرگز! و می‌دانستم این‌بار فرق می‌کند با قبل. تصمیم گرفته بودم و پاش بتن ریخته بودم که هیچ لرزشی شکافش ندهد دیگر. دل را فشرده بودم به مشت، به مشت سیمانی‌ام.
حالا آخر هفته‌ها مرد پای تخته، رو به شاگردها به زبانی بیگانه حرف می‌زند و من ریزریز یادداشت برمی‌دارم که سرم بالا باشد در آزمون سفارت. زندگی را خلاصه کرده‌ام در پنج‌شنبه‌هایی که سربالایی یوسف‌آباد را می‌روم بالا تا آواز بخوانم و عصر هم راسته‌ی شریعتی را می‌روم پایین تا کلمه‌های بیگانه‌ای برام آشنا شود. به مادر هیچ نگفته‌ام اما. به مادر، هیچ نگفته‌ام. [...] به هیچ‌کس هیچ نگفته‌ام از تصمیم. پرنده‌ی اتفاق را فشرده‌ام به مشت. از تماس نوک ظریفش با بندبند انگشت‌هام لذتی دردناک می‌برم؛ از دیدن سرخِ سردِ چشم‌هاش هم. این زمستان هر دو می‌پریم.

یکشنبه

وقتی سیلاب درد قلبم را از ریشه بیرون می‌کشد، به لابه تکرار می‌کنم، هرگز نمی‌بخشم‌ات!
در این دنیای لعنتی آدم‌هایی هستند که می‌توانند امید را به سینه‌ات بکارند. به مهر آبش دهند و همین که جوانه زد، همین که پاگرفت، با تیزترین تیشه‌ی دنیا سینه‌ات را بشکافند و جوانه را بیرون بکشند! در این دنیای لعنتی آدم‌هایی هستند که منِ لعنتی‌تر سینه‌ام را بسپارم به دست‌هاشان تا آن بذرِ کذبِ لعنتی را بکارند و بعدتر بدرند. نه، گروشکا! حالم از سرزنش‌هات آشوب می‌شود. برو گورت را گم کن! گوشم از حرف‌هات پر است. سر لعنتی‌ات را آن‌طور تکان نده. از نگاه ملامت‌بارت بیزارم. از اینکه مهربانی احمقانه‌ام را به سخره می‌گیری. از اینکه تکرار می‌کنی حقم همین‌هاست چون خودم خواسته‌ام. نه گروشکای لعنتی! حق من این نیست که هربار به جان کندن خودم را احیا کنم و دوباره تکه‌تکه‌ام کنند. می‌فهمی لعنتی؟ حق من این نیست که اعتماد کنم و نتیجه‌اش سوزِ سگ‌کش شود. من نخواستم یک تکه سنگ نصیبم شود لعنتی. آنچه دیدم و خواستم سنگ نبود لعنتی... تو چه می‌فهمی توی بالش فریاد کشیدن یعنی چه؟ تو چه می‌فهمی به هزار زجر دوباره روی پا ایستادن و لبخندِ گوربه‌گور را دوباره یافتن یعنی چه؟ تو فقط از توبره‌ی همه‌چی‌دانی‌ت بلدی سرزنش بیرون بکشی و به درک واصلم کنی. تو بودی اعتماد نمی‌کردی؟ به قلب لرزانت گوش نمی‌دادی؟ هان لعنتی؟ نه! تو صاحب منطقی‌ترین ذهن دنیایی! خرد همه عالم در چنته‌ی توست. منم که هربار از همان جای سابق می‌شکنم. این منِ لعنتی است که به اشتباه اعتماد می‌کند و سقوط می‌کند و بلند شدن دوباره‌اش مصیبت عظماست. حالم از همه‌تان بهم می‌خورد. لعنتی‌ها..
پشت خانه‌ی محبوبی‌ها که حالا برهوتی پر علفِ هرز است، درختزاری جوان می‌دیدم. تنه‌ها بلند و باریک، برگ‌ها سبز و پنجه‌درپنجه و نورَس. سر بلند کرده بودم به تماشای بازی نور و پولک سبزینه‌ها. دسته‌ای پرنده هم‌قواره‌ی سار فرازِ درخت‌ها پرواز می‌کردند و سایه‌‌موج کوچک بال‌هاشان قاب را زنده و سبز و کامل کرده بود. پرندک‌ها گیلاس‌های رسیده‌ی سرخ به منقار داشتند و همه‌چیز چون جادویی لطیف بود. دور می‌شدند و یک‌دسته نزدیک می‌آمدند و فوج‌فوج میوه‌ی سرخ رها می‌شد و از میان شاخ‌وبرگ می‌ریخت روی شانه‌هام، می‌نشست به حلقه‌ی موهام. دست‌ها را کاسه کرده بودم رو به آسمان و از سرخی پرمی‌شدند. خواب می‌دیدم این‌ها را.

شنبه

نفیر گلوله موج برداشت به تن درخت و سنگ. حیوان درد کشید و صداش کوه به کوه پیچید. فریاد کشید و رد خون به تن برف ماند. فریاد کشید و بی‌پناه دوید رو به سنگلاخ. نفس‌های سلاخ پشت سرش. کلمات سرخ از بریده‌ی گلوگاه حیوان به تن برف چکید. به تن کوه داغ زد. لگدمال سلاخ شد. حیوان دوید و گلوله دوید و سلاخ رسید و من دست کشیدم به رد سرخ کلمات. دست کشیدم و خواندم. درد کشیدم و گریستم. گلوله شکافت گلوگاهم را. و کوه، دهان بست و پناهم نداد..

دوشنبه

علاج من دست‌های من است گروشکا!

گروشکا، دیروز رگبار تندی گرفت و سراپام را غرق قطره‌هاش کرد. پا به خلوت خانه گذاشتم و قول دادم رو به اندوه شبانه در ببندم و کلون بیندازم. جان به حزن نباید سپرد دیگر. بس است هی از پا افتادن و به سوگ نشستن. برای همه پوچ، همه هیچ. بس است گروشکا! برای من یکی کافی‌ست. غم بلاتکلیفی آدم‌ها را تا کجا بکشم؟ مگر چه از نشاط جوانی مانده که باید هربار خرجِ یک اتفاق کهنه‌ی بی‌فرجام کنم؟ تا کی سر به قاب انتظار بسایم و تا کی مهر بگذارم و سنگ‌پاره بردارم؟ تا کی دل به وعده‌ی بی‌حاصل ببندم و سیلاب گذشته را پس برانم و سایه‌ی هر مادینه‌ای بترساندم؟ نه گروشکا، تلخند نزن! می‌دانم پیش‌تر هم شنیده‌ای این‌ها را. باز می‌گویمت، آدمی انبانی از این خطاهاست. توی لابیرنتی گیرکرده و مچاله مانده بودم و از بن‌بست‌ِ تنگ‌وتارش می‌نالیدم. صِدام به جایی نمی‌رسید و زخم ریشه می‌کرد به جانم. از جا بلند شدم گروشکا! علاج، نالیدن و یاری خواستن نبود. درماندگی، بن‌بستِ پیچ‌درپیچ نبود. بایست می‌ایستادم و جعبه‌ی شکنجه‌ی کوچک را از بالا می‌دیدم و پا بیرون می‌گذاشتم. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ پا بیرون گذاشتم.
علاج من دست‌های من است گروشکا! این بود که شبانه برهنه شدم و نشستم رو به آینه. بیرون باران دسته‌نی ضرب گرفته بود و من بوم نقاشی در مقابل و قلمو توی دست‌هام. سخت بود توی چشم‌های زن نگاه کردن و فشرده‌ی لب‌هاش را کشیدن. تجربه‌ی غریبی‌ست گروشکا! آن‌طور که او به تو خیره است و تو زل زده‌ای به چشم‌هاش. انحنای کوچک پستان‌هاش را کشیدم و رد باریکی از آبی کبود گذاشتم جای سایه‌ها. آخ گروشکا کاش می‌دیدی شال سرخِ خون را چه‌طور به گردن زن آویختم و شرابه‌های پریشان را ریختم به شانه‌هاش. وقتی هم تو بنشین زانوبه‌زانوم تا ببینم به کجای دنیا خیره مانده‌ای، این همه خاموش. بیا و سرخ بپوش گروشکا، سرخ شکفته!

شنبه

«زیباترین قول تو این است، که هرگز باز نخواهی آمد.»

گروشکا، چرا شب‌ها حجم هرچیز چندبرابر است و درد این همه سنگین و سینه‌کُش؟ نه، رو نگردان! گلوی ناله دریده است این بار. کلمه‌هام نه بوی ندامت دارد و نه گلایه. این را دانسته‌ام که آدم‌های اشتباهی دوامِ باهم بودن‌شان نیست. تو بگو هزار نشانه! تو بگو هزار رجعت! گواه می‌خواهی؟ این شکافِ خون‌چکان پیشانی و سنگِ سخت‌دلی برابرت. این زخمِ جوش‌خورده را بارها به همان سنگ کوبیده‌ام و هربار.. گروشکا، می‌دانم جوابی نیست. آدمی انبانی از همین خطاهاست. آدمی علمِ غیبش که نیست، که نمی‌شود، که نخواهد شد. هی دلِ امیدِ کوچکش می‌تپد در مشت، زیر سنگ‌بارِ بی‌امان. آدمی انبانی از همین خطاهاست. آن‌جا که نباید طاقت می‌آورد و آن‌جا که باید رها نمی‌کند. گروشکا می‌دانی؟ گفتم کاش هرگز بازنمی‌گشتی. کاش هرگز نمی‌پذیرفتم. دو سوی بازوش را گرفته بودم. باریکه‌ی انگشت‌هام پرنده‌ی بی‌پناهی بود به شاخه‌ای سست آویخته. گفتم، «کاش می‌توانستم قلبم را نشانت بدهم.» آخ گروشکا! تو نمی‌دانی از چه حرف می‌زنم. او نمی‌دانست از چه حرف می‌زنم. کاش می‌توانستم قلبم را...

سه‌شنبه

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید ... تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

نمی‌دانستم به مادر چه بگویم. هر روز حوالی ظهر روی صفحه‌ی تلفن کلمه‌ی «مامان» پرپر می‌زند و این یعنی ظرف‌های صبحانه را شسته، صدای رادیو را کم کرده و نشسته روی چارپایه‌ی سفیدش رو به پنجره. نشسته و نرمای چروک آرنج را تکیه داده به قفسه‌ی ادویه‌هاش. نشسته و برهنه‌ی پاهاش روی سفیدی سرد سنگ است و من نیستم تشر بزنم، «تو را به خدا چیزی بپوش!». نشسته و آفتابِ یک‌تکه‌ی ظهر تا لاله‌های حاشیه‌ی گبه پیش آمده. هرروز پسِ سه جمله‌ی تکراری می‌رسد به پرسیدن احوال او. آمده؟ نیامده؟ دیده‌اید هم را؟ خوب است؟ یا این اواخر که می‌گفت «صدات یه جوریه مادر، چیزی شده؟» و من هربار پسِ این جمله باید فیل مرده‌ای را قورت می‌دادم و به حس بی‌تردیدِ مادری‌اش دروغ می‌گفتم. این بار اما واقعا نمی‌دانستم چه باید بگویم. من حتا نمی‎دانم به خودم چه بگویم. هیچ جوابی برای اشتباهی مکرر ندارم. هیچ کلمه‌ای ندارم این بار. که باز هم؟ که پسِ آن همه وعده‎ و تصمیمِ «مثلا» سفت و استخوان‌دار باز هم؟ که لعنتی باز هم؟ این شد که چندروز متوالی نه تماسی گرفتم و نه جوابش دادم. ولی سر آخر چه؟ کلمه‌ی مامان دوباره پرپر زد و از هزارویک چیز یک‌ریز پرسیدم. امانش ندادم. از نسخه‌اش، مدرسه‌ی پسرک، احوال کوچکه، جیب‌هایی که قرار بود برای لباس تازه‌اش بدوزد، از بارانی که بارید، از رسپی سوپی که داده بودم و کته‌ی شفته‌ای که تحویل گرفته بود، از هرچه و همه! وقت خداحافظی گفت از صدای مُرده‌ات خواندم چیزی شده. مکث کردم. دستم روست برای مادر. یک‌جوری بومی‌کشد اتفاق را که جز تسلیم کاری ازم ساخته نیست. گفتم تمام شد. این بار هم تمام شد. آن سوی خط سکوت شد. نه دعای خیری و نه چراییِ مضطربی. اشک دوید زیر پلک‌هاش، حدقه‌ی صورتی رنگش را به وضوح می‌دیدم و مویرگ‌های سرخِ یشمیِ چشم‌ها را وقتی لرزیده گفت: «بمیرم برای دلت.»

یکشنبه

دل در گرو سنگ نهادن و زخم فلاخن به سینه خریدن

دوشنبه

فردا هفتم فروردینه. من عظیم‌ترین نهنگ دنیام. غول‌پیکرترین موجودی که کسی به چشم دیده تا به حال! پهنه‌ی سیاه و سنگین تن رو رسوندم به خاک. رسوندم به کرانه‌ی دریا. موج آهسته نهیب می‌زنه به دنباله‌ی لب‌پرِ کهنه‌سالِ دُم‌ام. دهانم بسته‌ست. سر رو گذاشتم رو ماسه‌ها. و جهان‌تون رو از اون زاویه‌ی منحوس و مکدر می‌بینم. غول‌پیکرترین موجود زنده‌ی دنیام. و دارم تجزیه می‌شم. فردا هفتم فروردینه.

«ترس» هم چون «امید» ازین همیشه ناکافی، رخت بسته و رفته

براش تکه‌ای از دیالوگ فلان سریال را فرستادم، که از سرگرد پرسیده بود عمیق‌ترین ترس‌ات چیست؟ و مرد جواب داده بود، اینکه عشق کافی نباشد. و بعد در ادامه‌ی سکوتِ این اواخرم ربع ساعت به گوشش خواندم و حرف زدم و گله کردم و اشک ریختم و زبان بستم. و عین ربع ساعت به نامش چشم دوختم و هیچ نگفتم و هیچ ننوشتم. حتا میان حرف‌های بی‌صِدام گفتم بیا چیزکی بشنویم باهم. و گذاشتم موسیقی غریب تلخی پخش شود در فاصله‌ی هزاروچندصد کیلومتری. گفتم چه فایده که صِدام نمی‌رسد به تو. نرسیده هرگز. چه نفس‌به‌نفسم باشی و چه دور. چه به زبان آمده باشم و چه نه. نمی‌شنوی مرا. چه نوشته باشم و چه فروخورده. وقتی دلی درکار نیست، کلمه خالی از معناست میان ما. به این‌جا که رسید مرد از خواندن بازایستاد. من از گفتن بازایستادم. او به نشنیدن‌اش ادامه داد.

شنبه

با آن صورتِ سفیهِ تسخرزن

ف می‌توانست نقاش پرده‌ی جهنم اکتاگاوا باشد! دیوارهای خانه‌اش بوم‌های غول‌پیکیری را آغوش کشیده بود. پیکره‌ها همه مرده‌مات. گویی هم‌حالاست که آبِ رودی راکد پس‌شان رانده باشد به کناره‌ای. میان دو چشم فاصله و نی‌نی چشم تاب برداشته و هاله‌ی محتضرِ صورتی رنگ پای پلک‌هاشان. با سرهایی به یک‌سو غلتیده، اندامی که احشاش عریان و بیرون ریخته و نیم‌رخی که از تراخم خورده شده. من رو به هر بوم می‌کردم، عصیان و وحشت و وهم می‌دیدم در کشاکش هم. و این میان عجیب‌ و دور از خیال‌ترین گیاهانی که روییده بودند جابه‌جای پیکره‌ها. پیچک‌های خاردار و برگ‌هایی زمخت و انبوه. گویی زوال و اضمحلالی پسِ فروکشِ خشم و خون‌ریزِ وحشت ریشه دوانده باشد. ترس اما هم‌چنان پابرجا. ف می‌توانست نقاش پرده‌ی جهنم اکتاگاوا باشد!
مرا برده بود هوایی به کله‌ام بخورد و بس هزار آشنا دیدیم، به ناچار گریختیم به خانه‌اش. از دست تمام آن رفیق‌های چهارده‌ساله‌ی هم‌مکتبیِ شاعر و نقاش و چه‌وچه. خانه دنج بود، نور به قدر کفایت و کم، شراب ناب، موسیقی به قاعده و بی‌آزار. دل از بوم‌ها نمی‌کندم. از قابی به قابی حرف می‌زدیم تا رسیدم به تصویری و از خنده سرریز پرسیدم این دیگر چیست میان این همه دهشت! تصویر گویای اتاقی بود با کاغذدیواری آلامدی و میزغذاخوری تقریبا سوت‌وکوری. منتهاالیه میز زنی به اندوه تمام سر خم کرده بود روی بشقابش. کنار دستش دخترکی بی‌حد ملول انگشت‌های کسالت را مشغول غذای نیم‌خورده‌اش کرده بود. سوی دیگر میز پیرزنی فربه در حال بلعیدن بود و اما...! کنجی از میز که نزدیک‌ترین بود به مخاطب، ببری بادی با لبخنده‌ای به تمام صورت پهن شده، فارغ از کسالت و اندوه مکدر نقاشی، با نارنجی تن و ابعاد مبتذل پلاستیکی‌اش نشسته بود و تمام دنیا و مافیهاش گویا حوالتی‌ بود به دم مبارکش! من از خنده سرریز که این دیگر چیست؟ چه‌طور در همچو قاب جدی و رنج‌اندودی جانوری چنین مضحک؟! ف جوابم داد، این زمان است! کانسپتی مبتذل! گفت پسِ هر دردِ جان‌کاهی نسیان و فراموشی‌ست. گویی هرگز دردآجین نبوده‌ای و زخم‌هات آماس نکرده است! گفت زمان همه‌ی آن «چیز» ناهضمِ تمام‌نشو را بدل می‌کند به هیچ به پوچ. گفت فقط کافی‌ست وقتِ به خود پیچیدن و ضجه زدن دوربین را کمی بالاتر ببریم و ببر بادی مضحک مبتذل زمان را ببینیم نشسته کنار مرثیه‌مان و قاه‌قاهِ خنده‌اش را بشنویم به ریش همه. بشقابی هم گذاشته بود مقابل ببرک مبتذل. مقابل حضوری همیشه حاضر و دور...

جمعه

چهارروز است که حبسِ خانه‌ام. سقف پایین آمده آن‎قدر که نوک انگشت‎هام پوسته‎های ورآمده از نمورِ خانه را لمس می‎کند. بی که بخواهم برای بوسیدنش بروم روی پنجه. برای بوسیدنش؟ سقف تا این‌جا آمده نزدیک. من در خودم پنهان شده‌ام. از خودم در خودم. تلفن خاموش و دهان خاموش و دل تاریک. گاهی آدمی در خودش، در خانه‌اش چون ولگردی بی‎خانمان پرسه می‌زند و ژنده‌پوش و گرسنه و سرمازده مچاله می‌شود. گاهی آدمی در خودش، در خانه‌اش...
از نیمه شب گذشته. باران تندی باریده و بند آمده. مادر بی‌شک صدبار تماس گرفته و نومید دکمه‌ی سرخ گوشی را فشرده. من ساکتم. من و موهای ژولیده و درناهای غبارگرفته و سنگ‎های حبسِ شیشه ساکتیم. من و رزهای مینیاتوری زردی که نون آورده و حالا همگی سر از فسردگی فروانداخته‎اند و بطری خالی آب و تفاله‌ی قهوه ساکتیم. من و عود نیم‌سوخته و لاک‌های پریده و کتاب‎های مرده و رنگ‎های خشکیده ساکتیم. من و صدای مردی که نمی‌شناسم کیست. از تخت پایین می‌آیم. سرگیجه تنم را به یک‌سو می‌کشاند و نیمی از تنم سربی و لَخت و سنگین است و می‌کشانم‌اش تا پنجره. سهیل نفیسی‌ست؟ فرهاد است؟ نامجوست؟ صدایی نیست. از نیمه شب گذشته و تک‌گذرِ ماشین‌ها و خیابان خیس. ف پیغام می‌دهد که خواب یا بیدار؟ جی‌تاک (هنگ‌اوت؟) به ف گفته هنوز زنده‌ام. می‎گویم حالم هیچ خوش نیست. می‎گوید چیزی نیست. می‌گوید فردا می‌بردم درخت ببینم. نفس بکشم. قدم بزنم. می‌گویم امروز به بهانه‌ی خریدن شیر رفته‎ام دوکوچه پایین‌تر و جای کارت بانکی، کلیدم را سرانده‎ام به شیار دستگاه و مرد پشت پیشخان گفته چیزی نیست. ف می‌نویسد لبخند. می‌نویسد دیوانه. می‌گوید چیزی نیست.

سه‌شنبه

اضمحلال خاکستری

ازش خواسته بودم بیرون نرود. گفته بودم مبادا توی یخ‌بندان زمین بخوری و خدای ناکرده آسیبی و دردی. قول داده بود. اما رفته بود. من ازش دورم و تنها سهمم تماسی‌ست میانه‌ی روز. بعدتر برام گفت به هوای دل تو رفتم سبزی و حبوبات و رشته خریدم. گفت آهسته و پاگربه‌ای رفته و خوب هم خودش را پوشانده. این‌ها را گفت که تشرش نزنم. گفت آش مبسوطی بار گذاشتم. گفت دلم نیامد توی این برف ازت بخواهم که بیایی کنارمان و چاره‌ای هم نبود تا بفرستمت. گفت سهمت را گذاشته‌ام کنار. و به خنده‌ی شرمنده‌اش اضافه کرده بود، حبوبات و رشته و نعنا و سیرداغ و چه‌وچه را به ترتیب ریخته و پخته و آش که جاافتاده با خودش گفته این یک چیزی‎ش کم است و بعد خاطرش به پرانگشتی زردچوبه رسیده. القصه آش را به میز برده و دیگران حیران پرسیده‌اند، پس سبزی‌اش کجاست؟ گفت حیف آن همه زحمتی که برای سبزی‌ها کشیدم و سرآخر پاک یادم رفت اضافه‌اش کنم به آش. من پشت تمام این جمله‌ها گوشه‌ی لبم را جویدم و شیارهای میز را ناخن کشیدم. بعدِ سکوتی پرسید چرا؟ چه‌طور بعدِ پنجاه سال پختن آش، سبزی‌اش را فراموش می‌کنم؟