شنبه

جراحتِ جانِ ترمه از صدای بید

آخ اسماعیل!
وقتی درخت خشک همسایه هم شاخه‎اش را دریغ می‎کند از دیوارت، امید را از ریشه بکن.

جمعه

یک هاون کوچک برنجی داشت که می‎گذاشت روی ران و غروب‌ها می‌نشست روی صندلیش توی ایوان. پسته و بادام و فندق و یک قاشق چای‌خوری شکر را از سر صبر می‌سایید و می‎سایید. بعد یکی‌یکی صدامان می‌کرد و یکی یک قاشق می‌ریخت کف دستمان. یک صندلی تاشو هم داشت خاص ماهیگیری، با تشکچه‌ی طوسی چهارخانه. خمیر نان را با یک ادویه‌ی دست‌ساز زردرنگی ورز می‌داد و گلوله‌های کوچک را برای ماهی‌ها لقمه می‌گرفت. یک کیسه هم داشت پُر از روده‌ی مرغ. دیدنش آشوبم می‌کرد. مهم نبود اما، دل‎آشوبه‎ی منی که کوچک بود. قرار نبود من به قلاب بیفتم و نوک بزنم به روده‌ی آویزان. گاهی هم سه‌پایه را می‌گذاشت جلو پاش. همان صندلی کهنه را تکیه می‌داد به درخت گوجه سبزی که اقاقیای بنفش پیچیده بود به تن و تا شیروانی انباری رفته و سرریز شده بود. بعد شیربلال‎ها را پوست می‌گرفت و چهارتا-چهارتا می‌گذاشت روی سه‌پایه و هیزمی که آن زیر شعله‌های قشنگی داشت. من کاکل بلال‌ها را سوا می‌کردم. دوست داشتم عروسک کچلم موهاش بور باشد و بلند. رویام تا صبح هم دوام نمی‌آورد اما. سطل بزرگ آب‌نمک هم داشت کنار دستش. سهم داغ هرکدام را غوطه می‌داد و صدامان می‌کرد. چرا یاد این‌ها افتادم؟ تند و سرریز و بی‌ویرایش؟ پیرمرد نیمه‌ی دیشب تمام کرد. صبح امروز روی پلک‌های بسته‌اش را خاک پوشاند. همه برگشته‌اند. حالا آن‌جا تنهاست.
داره می‎خزه و نشت می‌کنه به همه چیز. انگار کن جوهر به تنِ کرباسیِ کفن.

شنبه

حالش خیلی بده

جمعه

از درفت‌شده‌ها- نوزدهمی

رخت زمستان نو بود هنوز. تهِ یک کوچه‌ی بن‌بست پارک کرد و ساعتی رفت. روی صندلی عقب یکی-دو جمله حرف آمد و نشست روی لب‌هام. اول به زمزمه. بعدتر بلند. آدم‌ها با کیسه‌ی خریدشان پا سست می‌کردند تا صِدام را از باریکه‌ی شیشه‌ی باز بشنوند. یا سیاهی اشک‌های درشتم را ببینند. بعد گوشی گرفتم به دست که انگار کنند کسی آن‌سوی دکل‌ها دل داده به حرف‌هام. هِه! بیشتر جمله‌هام را آویخته بودم به یک چرای رنجور. گریه از هزار تن و هزار جانِ کهنه سرریز می‌‎شد و امان از نرمه‌نای گلوم بریده بود. بعدتر خفقان آمد. مرور تکه‌تکه شد. محو شد. تنهایی اما با آن هیبتِ خسته و ژنده با همه سنگینی‌ش نشست روی زانوهای بی‌طاقتم. گفت حرف هم بزنی باز هم‌دم من‌ام. لال هم که باشی باز تصویر وارونه‌ی من تا همیشه توی چشم‌هات تکثیر می‌شود. از جان و جهان فاصله هم که بگیری باز من روی دوش‌ات نشسته‌ام. گفت من فاتح توام. دل‌ات توی انگشت‌های من می‌تپد. گفت هجا به هجا تکرار کن نام‌ام را. تهِ یک کوچه‌ی بن‌بست می‌خواندم‌اش به نامِ خودم...

پنجشنبه

سی‌سالگی‌م تشدید ندارد.

نه عاشقانه‌اش چنانی پُرالتهاب و پُرتپش است نه هجرانش آوار غمی پُرسوز و ضجه‌ست. سی‌سالگی‌م تشدید ندارد. لبه‌هاش تیز نیست. شبیه ابری که هست. می‌بینی‌اش. حجم دارد. سایه‌اش در گذر است. بی که ردی روی تن چیزی بگذارد، می‌گذرد. در بی‌زمانی محض. به دشتی یا سیاهی سیمانی هم می‌بارد و تمام. و باز چرخه‌ی بخار و اندام ابر و پرواز و باریدن. هست و نیست. اثر دارد و بی‌اثر است. سی‌سالگی همچه چیزی‌ست. لااقل برای من. گاه هم درخت است. هیچ هم توفیر ندارد مشت آسمان ستاره لای شاخه‌هاش بگذارد یا سینه‌سرخ. هست. جان‌دار و قدکشیده و بالیده. بی واژه‌ای اضافه و گزافه. نفس‌هاش هن و هن ازراه‌رسیده‌ی خسته‌ای نیست، آه نیست، خس‌خسی مسلول نیست. تردی آواز هم به حنجره ندارد اما. ایستاده به تماشا. با دست‌های گشوده از هم. بی که چیزکی بخواهد و یا دریغی ازش بربیاید. درختِ سی‌سالگی‌م. این‌ها را اما هیچ نمی‌دانی وقتی بیست و چند ساله و ملتهبی. چنگ می‌زنی. می‌دوی. در شتابی. دل‌تنگی. بی‌تابی. زبانِ اعتراض داری. تیغِ مرگ‌خواهی‌ت بر رگ. سیاهیِ چشم‌هات وحشی. سی‌سالگی‌م اما تشدید ندارد هیچ. سر بر بازوی او که نفس‌هاش مستِ خواب، به تماشای سقف. سایه‌ی سوزنی کاج و پُف پرده و نور صبح. وجدی نیست. تمنایی حتا. ته‌نشین و به‌قراری. روانی. بی که گوشه‌ی قبات گیر کند به در و دروازه‌ای، درگذری. نه از بودش چنان مستانه‌حالی و نه رفتنش تیغ به قبای قرارت می‌کشد. رو بازی می‌کنی و پنهانی اما. نه رفیق جانی داری و نه دشمن خونی. نه درون پُرغوغا و مشغله‌ست و نه برون تن‌داده به جدلِ جهل و گفتِ بی‌هوده‌ست. می‌بینی، لغزش جزء‌ترین حشره را روی کُرک‌های قاصدک. پرپرِ پروانه‌ی کوچکِ خاکی‌رنگ را روی تلِ بویناکِ تمدن. چهار گل‌پر سفید را روییده بنِ دیواری پسِ باران. می‌شنوی، پلک برهم‌زدنِ سگی که صرع دارد و نخل‌ها را دور می‌زند و گاه زوزه. خش‌خشِ او که دست در جیب پی تپانچه‌ی خیالی‌ش از کوچه گذشته. می‌بویی، تنِ هرچیزی را. می‌بویی و مصنوع هیچ عطری را تاب نداری. می‌بویی، وحشیِ چای را از بخارِ عصر. چرم گاومیشی را که ماغ کشیده از درد. نمورِ پوسیده‌ی چوبی سقف را زیر بارش برفی که نباریده. میوه‌ی تلخِ حیرانی را که عطر لاله‌ی گوش دارد و کناره‌ی لب‌هات را به خارش خواهش می‌اندازد. می‌بویی دست‌های او را که آغشته به برگ گردوست. سی‌سالگی‌م همچه کیفیتی دارد. پُر از دست و نشانه‌ست. نازکای مِهی در گذار. سکوتِ پوچِ گنداب نیست. می‌شود عصرِ بی‌کسالتِ پنج‌شنبه تن را یله کنی بر ستونِ دست‌ها و روی تپه‌های سی‌سالگی‌م آسمان را به تماشا بنشینی بی که از یاد بروی یا دغدغه‌ای موذی بخزد به خلوت‌ات. و باقی سکوت.

سه‌شنبه

آن لغتِ سرخ

پناه می‌برم به پیراهن تو، از شر تنهایی رانده شده.

چهارشنبه

این زوزه‌ی موج و باد نیست اسماعیل!

تنهایی ماهی قصه‌ست. ماهی مهیب سرگردون. تنهایی من رو می‌بلعه. و فرو می‌ره به قعر تودرتوی تاریک دریاهای دور. تنهایی من رو می‌بلعه و صِدام به تو نمی‌رسه.

دوشنبه

اسبم مُرده اسماعیل!

شنیده‌ای اسب‌ها ایستاده می‌خوابند؟ روی همان چهارپا که می‌دوند، نشخوار هم می‌کنند، به هوای جفت شیهه می‌کشند و می‌زایند؟ شنیده‌ای قدیم‌ترها بهای شکسته‌استخوانِ پا تیر خلاص بوده؟ شنیده‌ای اسبی که نشست، پرچم سفیدش را گرفته بالا؟
مادیانِ قره‌کهرِ قشقاییم چندروزی‌ست با چشم‌های درشتِ نم‌دارش نگاهم می‌کند. نشسته روی سینه‌ام، نگاهم می‌کند. با چشم‌های درشتِ نم‌دار... روی سینه‌ام... نشسته مادیانِ قشقاییم...

سه‌شنبه

آوخ زیستن

هنوز و هم‌چنان نفسی هست. نفسی سمج، ممدِ حیات. حیاتی سمج، ممدِ رنج. و باقی رنج..

چهارشنبه

انگار کن از این بیست‌ونه سال و چندروزی که گذشته دست کم صد سالش را به خودکشی فکر کرده‌ام!
چیزی درونم یخ زده. حس هول‌آوری‌ست. ترس ندارد اما. انگار کن از تکه‌تکه کردن کودکی باز می‌گردم؛ بی‌دلیل، بی‌خشم. فریاد زده و نادیده گرفته‌ام. با نرمای کوچک انگشت‌هاش تقلا کرده و من هم‌چنان به سردی تمام ازهم دریده‌ام نحیفِ مخملِ تن‌اش را. و غرق خون رهاش کرده‌ام پشتِ سر. انگار کن از تکه‌تکه کردن کودکی باز می‌گردم و دست‌هام در جیب؛ بی‌خشم و بی‌دلیل. چیزی چنان درونم یخ زده.

سه‌شنبه

«تو مرا بچین! تو مرا بخوان! تو مرا بمیر!»

چه خوب گفته بود؛ تنهایی را با هیچ آدمی نمی‌توان پُر کرد.

یکشنبه

خزیده به هذیان

وارونه‌ام. ایستاده روی تاج سر. دویده گرماگرمِ سرخِ خون به تنِ مردمِ رقصانِ چشم‌هام. وارونه‌ام. سرانگشت‌های پا رسیده به ابری آبستن و کبود. سردم. وارونه‌ام. ایستاده روی تاج سر. سردم. بوی نان گرم می‌دهی. بوی نامه‌ی هزارسال مُرده در پاکت. شانه‌ام را بگیر. بفشار شانه‌ام را. دندان بگیر. بره‌آهوی بی‌تابِ نی‌نی چشم‌هات را هِی کن. برهنه-شانه‌ام را دندان بگیر. هِی کن بره‌آهوی خوش‌نقش را تا جهان‌آرا. بگو بپیچد به راست، به کردستان. بپیچ به دشت‌های هورامانِ تخت. بپیچ. هِی کن. دندان بگیر. بوی مُرده‌ی هزارساله می‌دهی، خوابیده رو به آسمانِ نیلیِ بسطام. وارونه‌ام. این‌جا حکیم. دکمه‌ها را بکار، یکی‌درمیان هم دست. بکار دست‌هات روی شانه‌ام. بره‌آهو را رمیده و بی‌قرار ببند به بوته‌ی تمشک. زخم بزن به سرشانه‌ام. سرخِ گرمِ رونده را ندید بگیر. بکار دست‌هات در بکارتِ برهنه‌ی شانه‌ام. ندید بگیر. نمان. حکیم را وصله بزن به یادگار به اوین. به ممتدِ سردِ سلول‌هام. نمان. بگو رمیده‌آهوی نی‌نیِ چشم‌هات بدود ستون به ستون، مُهره به مُهره روی مِهرگیاهِ قوزکرده‌ی پشت‌ام. بگو عنقا بپرد. بسوزد. بسوزاند یک‌یک سرد سلول‌هام را. مسلول و وارونه‌ام. نمان. رها کن بره‌آهو را از دندان. لکه‌های نور. لکه‌های شاه‌توت روی برف. آسمانِ نیلیِ دست‌هات را ببار. بکار زخم را روی شانه‌ام. نمان. بره‌آهو را هِی کن. نمان.

پنجشنبه

طاقت که بیاری، بعدِ این زمستون «فصلِ پنجمه».

غوطه در دیوانگی- سه

از پنج باجه، چهارتاشان مرخصی بودند و یکی، تنهایی کار ما آدم‌های پشت دریچه را دست گرفته بود. از دارایی که برمی‌گشتم مردی ایستاده بود برِ بزرگ‌راه، همین صبح. قفسی گرفته بود به دست راست. دوتا مرغ حق سرها را فرو برده بودند میان پرها و خاموش بودند و کسی را صدا نمی‌زدند. مرد اما تنبوری هم گرفته بود به دست دیگر و خیره مانده بود به ماشین‌ها. گاهی قدمی پس می‌کشید و گاهی پیش می‌گذاشت. تنبورِ برهنه را از کاسه گرفته بود و قفس را شبیه فانوسی روشن آورده بود بالا تا ماشین‌ها را بهتر ببیند، ما آدم‌های پشتِ دریچه را شاید. و لب‌هاش می‌جنبید. به گمانم کوکو کوکو کوکو

سه‌شنبه

غوطه در دیوانگی- دو

حالِ معرکه‌ای‌ست، ناب، عالی. شش صبح این شهر را قدم زدن، یله، رها، سبک. لباس سرخم با گل‌های ملیحِ زردِ روی جیب‌هاش، عبای دست‌بافِ قشقاییم و پوتین‌ها. نهصدوچهل‌وشش سی‌سی (کم‌وبیش) شیرِ کم‌چرب، سهمِ هرروزم. چمباتمه زدن کنار قوطی خالی از پنیری که پیرزنِ گرجی گذاشته پای درخت تا گربه‌ها زبانِ کوچکِ صورتی‌شان و سبیل‌هاشان را توی آب‌آیینه تماشا کنند. من و عبای قشقاییم و صبحِ این شهر. کافه لادن و عطر قهوه‌هاش و صندلی‌های گردِ کوچکِ پیش‌خوان و... اندازه‌ی یک تمبر شکلاتِ تلخ را چسباندن به کام و بیهقی خواندن. آخ آخ! بیهقی خواندن بعدِ عطار، قاطیِ این دیوانگیِ آغشته‌ی سرخوش نمی‌دانی چه حالی‌ست.

جمعه

دل‌تنگیِ تنانه- دو

«آخ زمین مست و زمون مست، آسمون مست.. شتر در زیر بار و ساربون مست.. ستاره‌یْ بختِ مو گم شد رفیقون.. آی رفیقون.. کجایُم می‌بری ای کارِوون مست.. کمند رهزنون پیچیده بر پا.. مگه شلاقشون از گیسِ یاره.. که افتادُم به زیرِ تازیون مست.. آخه جونُم به گوشِ که بنالُم...» این را دارم با صدایی غریب و سازی غریب‌تر و ناله‌ای و تمنایی می‌شنوم. کاش نمرده بودی و بودی و خودم را جا می‌کردم توی سینه‌ات و مچاله می‌شدم میانِ دست‌هات.

وقتی تنبورها جلوشاهی می‌زنند

حالا که هنوز شبیه‌ترم به دیروز و پریروزم بایست بنویسم. حالا که هنوز طعم تلخی را از شوری تمیز می‌دهم. حالا که هنوز همه‌ی حواسم کم و بیش به‌جاست. می‌دانی بعدِ هجوم رنج و ناله‌ی رنجور و فسردگی، بعدِ لب‌گزیدن و شوریدگی، قرعه از کیسه‌ی چه حالی می‌افتد بیرون؟ از توبره‌ی دیوانگی. به حالی که حالا دارم بیش و کم آگاهم. نه که حرف و نگاه این روزهای دیگران سوقم داده باشد به پذیرش این حال. نه که این تنهاماندگی سبب گریز باشد. نه که فاصله‌ی به‌اختیار آدم‌ها، به‌اجبار از خود دورم کرده باشد. نقل این حرف‌ها نیست. حالا که عقلم هنوز با هنجارها می‌خواند بایست این‌جا بنویسم. بنویسم که مرزها و قاعده‌هام ذره‌ذره دارند می‌ریزند. چندماهی هست اعتنا نمی‌کنم به سرجنباندن آدم‌ها. اعتنا نمی‌کنم به نهیب آن دیگرم. اول به خیالم رسید گذراست. گفتم مثل حال‌های دیگرم می‌گذرد، نمی‌ماند. باز می‌شوم همان که تلخ بود و گِله داشت و درد می‌کشید. چندماهی هست سر فروبرده‌ام به گریبان دیوانگی. یکی کاسه‌ی ساز گرفته به آغوش و هِی می‌نوازدم. من گیج و تاب‌دار و پریشان‌ام. صدای ساز می‌آید از همه‌جا. به ح می‌گفتم صدای سرانگشت‌هات را سوای صدای سازت می‌شنوم. نمی‌فهمید از چه می‌گویم. یا مثلا سایه‌هایی که می‌بینم، بوها حتا. یا آن غروبی که خلافِ عابرها پیاده‌روی تنگ را می‌رفتم بالا و کسی به صدای بلند اسم کوچکم را خواند، ایستادم، برگشتم، چرخیدم و همه ازم گذشتند و کسی به یادم نیاورد و نشناخت. یک ملغمه‌ای‌ست از ماخولیا یا همان سودازدگی و شیزوفرنی به گمانم. شاید هم حال نویی باشد آمیخته به وهم و تهی از اضطراب. آمیخته به وهم و مستی. کیهانی که می‌کشد مرا به خودش. کیهانی که گهواره‌ای تابم می‌دهد و چشم که می‌بندم هیچی نیست، خالی‌ست، تا بی‌نهایت و مکرر سکوت است. حال راه‌گم‌کرده‌ای با چراغی خاموش در دست که شبانه ایستاده باشد در آستان شهری بی‌دروازه. حالِ راه‌گم‌کرده‌ای که نه منزل می‌داند و نه مقصد و نه راه و هیچ‌کدام هم به هیچ‌کجاش نیست. بگذریم. گویا در شیزوفرنی معنا و اتصال از جمله‌ها پر می‌کشد و این‌ها...
اصلا انگار کن درختی باشد خشک و خاکی رنگ و پُرترَک. انگار کن درختی باشد شاخه‌هاش پُرتمنای باران و ریشه‌هاش بی‌بخت و تشنه. انگار کن درختی باشد مهجور، گردن فروشده میان شانه‌ها، دست‌ها گشوده و خالی. انگار کن درختی باشم که ایستاده‌ای روبه‌روش و صدای انبوهی برگ‌های درهم‌اش را می‌شنوی اما. خنکای نمه‌بادِ پیچیده به لانه‌ی هزار سِهره را روی گونه‌هات و عطر عجیبِ شکوفه‌هاش را... بگذریم... دچارم به ماخولیا گمانم. نوشتم که یادم بماند

پنجشنبه

دل‌تنگیِ تنانه- یک

 هم‌شانه‌اش بنشینی. هُرم امتداد بازوش را نازکای پیرهن‌ات سربکشد. گنجشک مچاله‌ی دست را جاکنی میان گودی کف دست‌اش. انگشت‌ها را بلغزانی بین انگشت‌هاش، یکی‌درمیان بند و گره‌ها هم را بغل بگیرند، محکم...

چهارشنبه

که زمزمه کنم آمان، آمان، آمان..

تن را پیچیده‌ام به عبای دست‌باف قشقایی. پاها را فرو برده‌ام میان خاکستر نیمه‌گرم. باقی خلوت و سکوت سیاه‌چادری‌ست که ایل‌اش رفته.

سه‌شنبه

وضعیتِ سفید حالِ این روزهام است. ننوشتن ازش انصاف نیست. چهار و ربع از گوشه‌ی جامه‌درانی تنیده به تار هرصبح را سرمی‌گیرم. بعد بزرگ‌راه و سوسوی سرخ چراغ‌ها و خمیازه‌ست و باغچه‌های خیس. شش، نفس‌ام پُر از خنکای خواب‌آلوده‌ی تهران‌ست. -وقتی هم بایست از ساختمانِ ... تهران کلینیک بنویسم، مفصل- بعدِ لیوانی لب‌ریزِ شیر و دارچین و عسل، حوالی هفت من‌ام و سرازیری خیابان و آن‌چه آغشته‌ام به آن. آن‌چه می‌ریزد به جانم و لال‌بودگیم را می‌شکافد و زمزمه می‌شکفد و از آخ اگر بدانی‌هاست. حالی نگفتنی‌ست. تنها، پیاده، سرشار، خلوتِ صبحِ تهران و فرعی‌ها. گربه‌های رنگ به رنگ با چشم‌های تنگ و سبیل‌های سفید، شمشادهای روشن و پیچک‌ها و کیهانی که در برم گرفته. وضعیتِ سفید حالِ این روزهام است. هوم، وضعیتِ سفید. بعد هم این چند روزه تا هم‌کارها یکی‌یکی بیایند و وقتِ کار برسد، مصیبت‌نامه و منطق‌الطیر فریدالدین را خوش‌خوشک دوره کرده‌ام باز؛ مصیبت‌نامه با آن‌همه دیوانه‌ی شوریده را. از سفر نوشته‌ام پیش‌تر؟ آخ آخ! سفر بود و من حسرتیِ پیاده شدن. یک‌یکِ دشت‌ها صِدام می‌زدند و کهنه‌درخت‌ها دست پیش می‌کشیدند که بمان. انگار کن به هوای چای و راحت، هم‌سفرها کنار جاده نفسی بگیرند و تو تپه‌ها و حاشیه‌ی هزار کرت را رد کرده باشی با لباسی بر تن و دستانی رها، خیالی یله، پایی به پیش، ریه‌ای پُر بوی خاک و رَز و گردو. همچه شوریده‌ی دیوانه‌ای که من‌ام. گل‌محمد را یادتان هست؟ همان‌ام ولی پام بسته‌ست. پای بسته هم بهانه نیست و قفس اگر باز ببینم دَمی، پریده‌ام. کششی هست و ولوله‌ای هست میان جانم، نگفتنی. آباده به آباده تا برسیم به آش‌خانه، سر کوفتم به شیشه آهسته و دلم هزار پاره شد. وحشیِ دشت و درخت‌ام. درخت نباشد هوای نفسم نیست. توی همین حیاطی که پشت ساختمان است دوتا نخل هست که مردکه‌ی دیوانه‌ی نادانی آتش کشیده به تن و توان‌شان! سوخته‌اند! دوتا ستونِ نیمه‌سیاه‌اند با آن پوسته‌های مثلثِ درهمِ تنه، رخی و نشانی از قدیم. یک جفت نخلِ ایستاده و هنوز به گمانم زنده. صدای درخت شنیده‌اید تا به حال؟ تمثیل و استعار نیست ها! صدای درخت و آوند‌ها و رگ‌برگهاش را شنیده‌اید؟ حکایتِ شکیب و آرام‌شان را ریخته‌اند به شیارشیارِ سرانگشت‌هام؛ دست کشیده‌ام به تنه و تنم لرزیده و خلسه. هوم، درخت. حرف چه‌طور رسید به درخت؟ رسید به نخلی سوخته و سرپا در وضعیتِ سفید!

صبح سه‌شنبه‌ای خواب ببینی، دو نفر را در خواب ببینی و هر سه خودت باشی.

آدمی نزار و مریض دمر افتاده بود روی تخت، لای ملحفه‌های چرک و چروک. صورتش پیدا نبود. درهم شکسته بود. نوار پارچه‌ای چرک‌تابی پیچیده بود به سرش. خسته‌خسته نفس می‌کشید. نشسته بودم رو صافیِ استخوانیِ پشتش. یک باریکه‌ی سفیدِ محکمِ پارچه‌ای انداخته بودم به گردنش و می‌کشیدم. نای تقلا نداشت. خس‌خس می‌کرد. تنفر طغیان کرده بود و می‌لرزاندم. یک حرف‌هایی را هم فریاد می‌زدم و با انزجار تمام نوار را می‌کشیدم. گردنش آمده بود بالا و صورتش پیدا نبود اما. پُررنگ‌ترین نفرتی که بشود انگار کرد، دویده بود به دست‌هام و به سرخی چشم‌ها و به فریادم. تمام نمی‌کرد اما. از نای دیگری نفس می‌کشید انگار. اتاق نیمه‌تاریک بود. دری از جای دوری باز شد و باریکه نوری کدر خزید کنار تخت. رهاش کردم و بی‌جان بلند شدم. تکانِ کُند و رنجوری به تنش داد و روی کتف چرخید. پای چشم‌هاش گود و کبود بود. لای سرفه نگاهم کرد. من بودم...

یکشنبه

که دلیلِ اندوه را گم کردن، اندوه را گم کردن نیست.

شنبه

جان‌به‌سر کسی‌ست که نفسش می‌شود گلوله‌ای سیاه و به پُفی بند است ولی یشمی خسته‌ی چشم‌های مادرش نفس را برمی‌گرداند و رنج را و زندگی را و باز نمُردن و باز جان‌به‌سری..

غم شده آب و رسیده به ریشه‌هام. اندوه دویده به رگ‌هام. نا ندارم. رمق تکان دادن دست‌هام حتا. حالم خوش نیست. یعنی ناخوش‌تر از آنم که به واژه‌ها و وزن و رنگ‌شان فکر کنم. زرد و تکیده‌ام. دوتا ژیلا توی هرلباسم جا می‌شود. ابرِ نباریده‌ی سوگ از دنده‌هام زده بیرون. توی خیابان سکندری می‌خورم و گاهی لبه‌ی جدول مهمان زانوهاست و پاری پله‌های پل عابر یا ساختمانی. دنبال نجات نیستم دیگر. نجات! هِه! از چه حرف می‌زنم؟ فتیله‌ام سوخته و به ته رسیده. قحط‌سالیِ نفت است. دلِ آسمانِ غروب ترکیده و پنجره شیشه ندارد و باد هست و جانم پِت‌پِتِ شعله‌ای‌ست هردم ضعیف و کورتر. چنگ می‌زنم به دامنِ ناپیدای مرگ. کجایی لعنتی؟ به چه اسمی بخوانم‌ات؟ فریادت کنم؟ صبح تاکسی ترمز خالی کرده بود و وسط جاده بعد چرخیدن دور خودمان و جیغ و التماس مسافرها، از لاین سرعت همین‌طور کوبیدیم به اتوبوس و بارکش و یک تاکسی دیگر و سر آخر چپه شدیم روی تپه‌ای نخاله کنار جاده. تمام آن چند ثانیه تکان خوردن و چرخیدن دل‌دل می‌کردم برویم زیر بارکشی که میلگرد می‌بُرد. باور می‌کنید خیالم خوش بود یک‌دسته میلگرد بیاید از شیشه‌ی جلو بگذرد و مرا بدوزد به صندلی؟ اما چه شد؟ هیچی. مسافرها می‌لرزیدند، صلوات می‌فرستادند و من لنگ‌لنگان و با نومیدی تمام ماشین دیگری گرفتم و نمُرده‌ام را رساندم دفتر. زندگیِ نحسِ لعنتی نمی‌خواهم‌ات. حالا هِی دمِ بغض‌ام. هِی به شانسی که از کفم رفته فکر می‌کنم. به این‌که تازه شنبه‌ست و قرار است چند شنبه‌ی دیگر هم نمُرده باشم؟ باب سه، شکایت ایوب را ازبرم. هم ترجمه‌ی قدیم و هم تفسیری را. روزی نیست که بلند نخوانمش. پیاده‌ها به خیال‌شان دیوانه‌ام، می‌گذرند و همان‌طور با گردنی کج نگاهم می‌کنند. تکرار می‌کنم به زمزمه «رنج‌های مرا پایانی نیست.» «چرا نور به مستمند داده می‌شود و زندگی به تلخ‌جانان؟» «چرا نور زندگی بر کسی می‌تابد که چاره‌ای ندارد؟» قرار است آذرماه پا بگذارم به سی سال و نمی‌خواهم‌اش. آن‌قدر آن ظهر بیست و هفتم لعنتیِ بیمارستان کامروا را نفرین می‌کنم که دیگر وقتی سربرسد من دم و بازدمی نداشته باشم. کاش بشود... آخ کاش بشود و نباشم دیگر. نیایم این‌جا ننویسم این روزها را. دیگر از زیر آوار برای کسی ننویسم به امیدی که صدام را بشنود که بیاید چراغ قوه بگیرد و پیدام کند. و جواب یخ‌زده نشنوم دیگر. آخ.. جوابِ یخ‌زده.. بی‌جوابی.. آخ... غروبِ سپیدگاه بود، قطار گذشت و پاهامان و میز و لیوان‌ها لرزیدند. همهمه بود و دود. پرسید چرا تنهایی؟ گفتم کسی تابِ اندوهِ مدامم را نداشت/ندارد، تابِ نخواستنِ مفرط، غمگینی‌ام را. گفتم کسی نماند/نمی‌ماند. گفت کسی خودش را توی آیینه‌ی روشنِ چشم‌هات تماشا کرده تابه‌حال؟ من به دست‌هام نگاه کردم و... من خسته‌ام و هیچ چیز جز دیدن چهره‌ی نازنینِ مرگ شادم نمی‌کند دیگر.

جمعه

هجده و ده

قصه گفتن نمی‌دانم آن‌طور که سر کسی را بگیرم به زانو و جرعه‌جرعه فسانه بریزم به رگ‌هاش. سری اگر بگیرم به زانو... نه! آن قصه را قبل‌تر گفته‌ام و آن بیست‌دقیقه و موهای خاکستری و فلان و بهمان را. ولی حالا به گمانم وقت این قصه رسیده باشد؛ قصه‌ی گلاویژ. بیست‌ودو‌ساله بودم. مثل حالام شوریده و بی‌قرار. آن سال قطعه‌ای از عباس کمندی شنیدم به نام گلاویژ و هیچ‌کدام زبان آن اقلیم نمی‌دانستیم و تنها کلمه‌ها بودند و سوزِ معنایی که بود و ما عاجز و نافهم. گذشت تا کسی خرده ترجمه‌ای کرد از کار و یک‌چیزهایی دست‌گیرمان شد و قوه‌ی خیال را وسوسه کرد. آن‌قدر قصه را پر و بال دادم و طی این‌همه سال چنانی کنگره‌هاش صیقل خورد و نرم شد که شدم گلاویژ؛ هم‌ذاتِ گلاویژ. و همان قصه پسِ این‌همه سال نشستن کنجِ دلم، این چندوقت ترجمه و تعبیر شد. قصه خواب نیست؟ تعبیر ندارد؟ دارد جانِ دلم، دارد.
گلاویژ هم‌بازی دخترکی بود دیواربه‌دیوارِ خانه‌اش. خیال کنید دشت‌های هورامان تخت. هم‌بازی، پدری داشت که سه‌تاری به‌کوک و به‌دل می‌زد. گلاویژ؟ دل داده بود به صدا، به دست‌ها و زخمه‌ها، به ساز و صاحب‌ساز. گشت و گذشت تا گلاویژ قد کشید و بی‌تاب‌تر شد و سرریز کرد. به پدرِ رفیق‌اش ابراز کرد. حالا خیال کنید آن بافت و سنت و فلان و بهمان را. گفت سپیده‌ی هرصبح صدای ساز توست که از جا می‌کندم و شورم و امیدم می‌دهد به بیداری، به روز. گفت هرتاریکی و فرورفتِ خورشید هم به اختیارِ سازِ توست. گفت زندگیم سازِ توست. گفت آن‌طور که زخمه می‌زنی، ضربه می‌زنی به سیم، به تارِ من، به جانِ من. آغشته‌ام، می‌فهمی؟ مرد قهر گرفت، سخت. با زهرِ کلمه‌هاش کوبید به سینه‌ی گلاویژ و فرسنگ‌ها دور و پرت‌اش کرد. زندگی دارم. بچه دارم هم‌سن و هم‌قامتِ تو. آبرو، عزت، غیرت دارم! آغشته‌ای؟ عاشقی؟ غلط کرده‌ای! گلاویژ؟ سرِ کوهِ لیلا شد گلِ آتش. شعله کشید. هیچ شد. همه شد. مرد؟ گردنِ سه‌تار را گرفت و رمید. زندگی گذاشت و زد به دشت. گفت هرصبح که باد از سرِ کوهِ لیلا می‌وزد بوی تو مستم می‌کند گلاویژ. می‌فهمی؟ و سه‌تار و کوهِ لیلا و باد و من...


پ.ن نه، من آغشته‌ی پدرِ رفیقم نشده‌ام.

پنجشنبه

کتاب ایوب، کتاب رنج است. کتاب ایوب من‌ام. من رنج‌ام.

سه. روزی که در آن متولد شدم، هلاک شود و شبی که گفتند مردی در رحم قرار گرفت. چهار. آن روز تاریکی شود. و خدا از بالا بر آن اعتنا نکند و روشنایی بر او نتابد. پنج. تاریکی و سایه‌ی موت، آن را به تصرف درآورند. ابر بر آن ساکن شود. کسوفات روز آن را بترساند. شش. و آن شب را ظلمت غلیظ فروگیرد و در میان سال شادی نکند، و به شماره‌ی ماه‌ها داخل نشود. هفت. اینک آن شب نازاد باشد و آواز شادمانی در آن شنیده نشود. هشت. لعنت‌کنندگان روز، آن را نفرین نمایند، که در برانگیزانیدن لِویاتان ماهر می‌باشند. نه. ستارگان شفق آن، تاریک گردد و انتظار نور بکشد و نباشد و مژگان سحر را نبیند، ده. چون‌که درهای رحم مادرم را نبست، و مشقت را از چشمانم مستور نساخت. یازده. چرا از رحم مادرم نمردم؟ و چون از شکم بیرون آمدم، چرا جان ندادم؟ چرا زانوها مرا قبول کردند، و پستان‌ها تا مکیدم؟

[کتاب ایوب، عهد عتیق - ترجمه‌ی کهن]

دارم به حال خفه‌ای می‌گریم. بینی و لب‌ها پنهان پشت دست و صدای کشیده و خس‌دار نفس. تنهایی رحم ندارد. دیشب هیچ‌کس دست دراز نکرد که فلانی هِی! زنده یا مُرده؟ پژمرده و تاریک‌ام. تنهایی رحم ندارد. به هزار ترفند بردم و گم‌اش کردم به ازدحام و نور و رنگ. باز پیش‌تر از من چمباتمه زد روبه‌روم. بین سطرها مکثی هست و بازدمی که رفته و تاری اشک. لعنت به تنهایی که رحم ندارد. دست دراز کن و بگیرم ازین خلوتِ چرکِ بی‌خنده. حالم خوش نیست. لعنت به تنهایی نامیرا. لعنت به منی که گِل‌ام تلخ و بی... بگذریم

«فریدالدین به آسمان نشابور نگریست؛ و گریست»

گوش راستم پُر از صدای زنجره‌ست، تاریکنای شب و پاره‌مهتاب و پُلی کهنه و آجری. پاهام آویخته‌ست. نم و بوی خزه و رشته‌ی جیرجیرِ زنجره. گوش چپم حال دیگری‌ست اما. مِهِ گدوک آمده نزدیک. بارکش‌ها افتاده‌اند به کندی و لَه‌لَه. درخت‌های مُرده و کبود، پوست‌کنده، سوارِ هم کفِ باری‌ها. من نرمای مِه را مشت کرده‌ام و زیر لب هذیان و سرگیجه.

به گمان‌ات دیوانه‌ام؟ تن بهانه کرده بود دست‌هات را. می‌پیچید و ناله‌ای خفه. تمامِ تو را نه! دست‌هات را، گشاده و امن. تن، خالی از معاشقه و عاشقانه‌ست. دست می‌خواست، همین اندازه مختصر. به خیال‌ات تن هم دیوانه‌ست؟ تویی که نیستی و اصلا کیستی و چیستی را می‌خواست؟

هفت‌صد و هفت دانه مُهره‌ی چوبیِ فندقی را کشیده‌ام به درازای نباتی و زرد هندی نخی کهنه، محکم و رفیق. هفت‌صد و هفت دانه را بایست به تکرار بچرخانم میان انگشت‌ها و ذکر بگیرم تا تن بگیرانم از تمنا. تا دل برکنم از آن‌چه با من نیست و نیست. زبانم آشفته و بی‌زمان است؟ بی‌معناست؟ حاصل لال ماندگی‌ست، حیرانی، بی‌مکانی، غوطه در هذیانی.

روی پله‌های پهنِ پشتی، پا فشردم به سینه و سر تکیه بر کاج و خیره به لته درِ چوبی فریدالدین و باد. باد بود. آدم‌ها کنار حوضِ خشکِ فیروزه عکس می‌گرفتند و بعدتر پا می‌گذاشتند روی قالی و نیم‌خیز فاتحه‌ای زیر لب و چند تقه روی شیشه و تمام. من این‌سو تن به باد داده و دل‌پراکنده بودم. جذبه داشت. گرفتارم کرده بود. می‌کشیدم به خود. می‌خواندم به درون. وقت رسید. آدم‌ها فاصله گرفتند، دور شدند، پرت شدند. غرفه خالی شد. پابرهنه و افتاده دست گرفتم به چارچوب و... باد بود. گشتم، گردیدم، زبان گشودم: بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم.. ز گویایی به خاموشی رسیدیم.. گفتم و چرخیدم و سماعی بود و طاق و چلچراغ و لاله‌ها بر رف. انتهای باغ، کهنه دیواری کوتاه و گِلی‌ست. باد بود و می‌کندم از جا و باد بود و فریادی و سکوتی. به خیال‌ات حلولی‌ام؟ شوریده؟ دست بردم به واژه‌های ح و فریاد زدم: فریدالدین به آسمان بی‌امید نشابور نگریست و پاری از جان را متصل گریست. و گریستم و باد بود و سکوت