جمعه

در ستایش چند ثانیه مرگ.

سوار یکی از این هوندا قدیمی‌ها بودم. از همین باک قرمزها که رنگ پریده‌اش زیر آفتاب‌ماندگی‌ست یا از حواس پرت راننده‌ست و تماس مدام بنزین یا هرچه، کهنه و کم‌رنگ بود خلاصه. دختربچه‌ای هم نشسته بود جلوم. دست‌هاش را محکم گرفته بود به فرمان. لول‌خورده‌ی موهاش را می‌دیدم که باد پخش می‌کرد میان سینه‌ام. داشت کیف می‌کرد به گمانم. تاب مژه‌های بلندش هم خوابیده بود روی گونه‌های برگِ گل‌اش. جاده کم‌عرض بود و یک‌طرفه. چسبانده بودم به تنه‌ی اتوبوسی و پابه‌پاش راستی و پیچ جاده را می‌راندم. چشم‌ها را کمی تنگ کرده بودم. آفتاب نرمِ عصر بود. روبه‌رو درهمیِ کوه بود و اطراف هم خاک و خار و تپه ماهور. یک داتسون آبی هم کمی با فاصله جلوتر می‌رفت. گویا پیرمردی بود که تن داده به جاده و هیچ عجله‌ای هم رخنه نکرده به حالت دست‌هاش که دنده عوض کند و همان‌طور غربیلک را بغل زده بود، تو خیال کن با مسعودی گل پامچال را هم زمزمه می‌کرد. وسط همین احوال بود که سرم سنگین شد. پیشانیم را گذاشتم رو ردیف مُهره‌های دخترک. تن‌اش گرم بود و پیرهنش بوی خوبِ نرم‌کننده می‌داد. می‌فهمیدم موتور کج و راست می‌رود ولی توان باز کردن پلک هم نداشتم حتا. مثل فرفره‌ای که چرخیدنش تمام شده و بعد از یکی-دو گیج‌خوردن یک‌بری می‌افتد روی میزی، جایی. نفسم شد حجم سنگین و گرفته‌ی ابری آبستن و جمع شد توی سینه‌ام. سو از چشم‌هام رفت حتا از پشت بسته‌ی پلک‌ها. چرخ‌ها از یک‌دستی آسفالت افتادند به دست‌انداز و خاکی و هیکلم تکان می‌خورد. دخترک هیچ نمی‌گفت و سنگینی سرم روی پشت کوچکش بود هم‌چنان. مُرده بودم. 

پنجشنبه

انگشت‌هام را قلمه بزن، تکثیرم کن!

یک‌دسته نعنا را پریروز پَرپَر کرده بود روی کانتر تا خشک‌شان کند. می‌گفت به بام دیگر اعتمادی نیست. این‌ها حرمت خانه‌ی مردم چه می‌فهمند. حالا نخودفرنگی‌ها یکی‌یکی از غلاف سبزشان می‌پرند بیرون و او با چشم‌های شک‌دارِ نگران نگاهم می‌کند. «مثل گلسرخی کله‌شق و یک‌دنده‌ای. تهِ چشمات همون نگاهِ خیره‌ست. هرچه می‌کنی فقط داغ به دلم نذار.» صداش آهسته و لرزیده‌ست وقتِ جمله‌ی آخر. «می‌خوام از گلدونای نازنینت عکس بگیرم.» دستش را توی هوا تکان می‌دهد که یعنی لازم نکرده گولم بزنی و حرف روی حرف بیاوری.



چهارشنبه

تو هم هرکه پرسید بگو بچه ندارم، عقیم‌ام. بی‌حساب می‌شویم این‌طور.

به خودم نهیب زدم آرام باش. بدجنسی نکن. حتما بوده، یک لحظه‌هایی بوده که دلت به بودنش قرار گرفته. یا چه می‌دانم از گرمی دست و آغوشش که می‌گویند تو هم نصیب برده‌ای حتما. نه؟ نبرده‌ای؟ این که رفته باشد سفر و تو سراغ گرفته باشی و بهانه‌ای. یا ذوقِ پُر بودن دست‌هاش غروب به غروب کشانده باشدت به چارچوب در. بگرد. یک کمی دست و دل‌بازتر ببین گذشته را. این که نشسته باشی روی چهارزانوش و دست کشیده باشد به موهات. کتابی ورق زده باشد و تو خواب رفته باشی زیر نفس‌هاش. به خودم نهیب زدم بگرد. انصاف داشته باش. این که مستاصل از تصمیمی پناه برده باشی به خاکستری موهاش، به محکمی شانه‌هاش. نبوده؟ به هر گوشه‌ای از هر چند سالگیم سرک کشیدم اما، چیزی شبیه زهرابه ریخت به شریان‌هام. هرچه چنگ زدم به گذشته تنها گزنه‌ی ترس و درد پیچید به دست‌هام و تاول‌ها... آخ امان از تاول‌های جای خالیت. هیچ می‌دانی حفره‌ی آن همه نبودنت را هیچی نمی‌توانست که پُر کند؟ نمی‌تواند که پُر کند؟ تو چه می‌دانی درد تو را نمی‌شود نوشت یعنی چه! درد تو را نمی‌شود کلمه کرد یعنی چه! خاطرم نیست هیچ‌وقت صدات کرده باشم بابا. هروقت قدمی برداشتم برای بخشیدن‌ات چنانی پشیمانم کردی که هزار فرسخ دیگر هم یک‌نفس دویدم و دور شدم. آدم‌ها دارند یکی یکی از عزیزِ جان‌شان می‌نویسند، از خاطره‌های خوب، از حامی و ناجی‌شان و هربار من تکه تکه می‌شوم. و تو چه می‌دانی، چه می‌فهمی این‌ها را...

دوشنبه

کاش تنِ دیوار سرد بود لااقل...

دردناک‌ترینِ گریه‌ها یکیش وقتی‌ست که تب داری. روزن به روزن پوستت را می‌سوزاند. جوری که یادت بماند تنهایی تنها یک کلمه نیست.

شنبه

این قنادی شعبه‌های دیگری هم دارد.

گلوله‌های کوچکِ دروغ را پوست بگیرید. دُم و دنباله و اضافه‌شان را دور بریزید. قلفتی بغلتانیدشان به شهدِ باور و میل بفرمایید. این‌طور سکسکه‌ی هِه! گفتن‌تان به هر چیز و ناچیز بند می‌آید.

جمعه

چشم‌هاش یشمی‌ست روبه‌فراموشی اما

آشپزخانه‌ی مادر غرقِ گلدان است. ناجیِ برگ‌های نیمه‌جان‌ست، همه توی لیوان‌های رنگی ریشه کرده‌اند حالا. شمعدانی عطری برای خودش درختچه‌ای شده و قد کشیده یک گوشه. لاله‌ها روی هُره‌ی مهتابی‌اند. صبحی ذوق می‌کرد که از دو گلدانِ هم‌زادش یکی گل‌هاش شده نیلی کبود و دیگری صورتی نرم با چین‌های ریز لبه‌ی گل‌برگ‌ها. آشپزخانه‌ی مادر پُر از صدای مرضیه و دلکش است. پُر از شیشه‌های کوچک و بزرگ ادویه و سبزی‌های خشک. پُر از کشمش و نانِ شیرین. پُر از بطری‌های جوراجورِ عرقیات نیاسر. پُر از دست‌گیره‌های دست‌دوز و بسته‌های چای ایرانی و رادیو! پُر از کاغذهای کوچک یادداشت برای هرچیز. کاغذهای سفید کوچکی برای فراموش نکردن... عصر پنج‌شنبه خسته از راه رسیدم و به یواشِ یشمیِ چشم‌هاش قول دادم که ظهر جمعه خودم بساط دلمه را پهن می‌کنم و خودش را خسته‌تر از این نکند و به غذای ساده‌ای کفایت کند برای شام.
آفتابِ آشپزخانه‌ی مادر افتاده بود پشتم. ترخون و مرزه‌ی خشک را ریخته بودم کف دست و می‌ساییدم. گردِ سبز را می‌ریختم رو تنِ نارنجی لپه‌ها و قدکشیده‌ی برنج‌ها. حالا عطسه که می‌کنم، شیارهای دستم بوی آشپزخانه‌ی مادر می‌دهد. بوی ترخونی که یک تابستانی دراز کشیده زیر آفتاب روی چادر کهنه‌ی گل‌دار مادر. چادرِ کهنه‌ی گل‌داری که عصر تابستان‌های کودکی می‌کشید رو تن‌مان که زیر بادِ گردانِ پنکه چیزی‌مان نشود.

پنجشنبه

نشت کرده‌ام به هفت دیوار

هرروز به محضی که کلید را می‌گرداند توی دهانِ قفل اولین تصویری که چشم‌اش را پُر می‌کرد، تنها قاب روی دیوار روبه‌رو بود. بی‌اعتنا به جزئیات عکس دو ردیف آدم می‌دید که پشت قاب شیشه‌ای نفس‌هاشان را حبس کرده‌اند و به‌زور لب‌خند می‌زنند. یک روز صبح همین‌که نگاه گذرای همیشه‌اش رد شد از قاب، دید آدم‌های روی دیوار کج ایستاده‌اند و درخت‌های آن پشت همه تاب برداشته‌اند. لب پایین و شانه‌ها را تکانی داد و رفت سراغِ میز کوچک کارش. تصویر کهنه هرروز پیر و پیرتر می‌شد. چروک می‌خورد و نگاه مرد را چند دقیقه‌ای بیش‌تر روی خودش نگه می‌داشت. انگار کن عکس به اراده پیر می‌شد، ذره ذره و آرام. تا صبح چهارشنبه‌ای که همه آدم‌هاش مچاله شدند. درخت‌ها پخش و پریشان و سرخم شدند. تکه آسمان روی سرشان هم قوز کرد و زمین زیر پاشان چین خورد. مرد همان‌طور دسته کلید را آویخت به انگشت اشاره و چند قدمی رفت رو به قاب. نمِ طبله کرده‌ی دیوار را شبیه دُمل چرکی آبسه کرده‌ی زردی پشت عکس دید.

چهارشنبه

یواش‌بودگی

شش و نیم صبح دست می‌کشم به تن نیمکت و کلاغ را می‌پرانم و غبار و برگ‌های ریز و خشک را هم. نشانه را برمی‌دارم از میان کتاب و جهانِ شبنم‌زده‌ی صبح مکث می‌کند و مات می‌شود. گربه‌ی سیاه و سفید کم‌پشم آهسته پیداش می‌شود. کمی دور و مایل کز می‌کند توی خودش. به‌هم نگاه می‌کنیم و تمام یک ساعت را همان‌طور مچاله طاقت می‌آرد مگر به تحریر مرکب پیرمردی گذری بپرد از جا یا به دویدن پُر هیاهوی چندنفری باهم سر بگرداند. حیوان باملاحظه‌ای‌ست. بعدتر شانه به شانه‌ی آدم‌ها سربالایی خیابان را می‌رسانم به میدان و می‌دانم خُردک بوستان دیگری یکی از نیمکت‌هاش را برام گذاشته کنار. مانده تا زاویه‌ی قائم عقربه‌ها. نشانه را برمی‌دارم و این بار پس‌زمینه‌ی کتاب صدای خشکیِ جاروست به تنِ سنگ‌فرش و گربه‌ای مرا انتظار نمی‌کشد دیگر و من‌ام و اتاقک پنهانی هزار واژه و جهان گنگِ الکنِ آن بیرون.

یکشنبه

جانورِ بی‌تابی توی گلوم وول می‌زند، چرخ می‌زند، دور می‌زند، بی‌قرارست.

چنانی سیلی زد که پرت شدم کف اتاق. امان نداد، چپ و راست کرد. همان‌طور که خون دویده بود به چشم‌های گرد و گشادش و فریاد می‌زد، صندلی را برد بالای سر که وحشیِ خشم‌اش را هوار کند رو تن‌ام. من خیره نگاهش می‌کردم، شبیه دوسال قبل‌تر که بعدِ سیلی و لگدِ جانانه، کارد دسته سیاه را به ضرب برداشته بود و عربده می‌کشید، می‌کشمت! من خیره نگاهش می‌کردم. غروب فرداش دلم داشت می‌ترکید. دلم جور بدی داشت می‌ترکید. اشک نیامده بود هنوز. لال بودم. جانورِ بی‌تابی توی گلوم وول می‌زد، چرخ می‌زد، دور می‌زد، بی‌قرار بود. بعدِ کار رفتم سراغ رفاقتی که مانده بود، که به گمانم مانده بود. رفاقتی که از آن همه شور مانده بود. که به گمانم... رفاقتی که جان نداشت دیگر. رفاقتی که هیچ... همان‌طور خم شده بود رو به صفحه و با برنامه‌هاش کلنجار می‌رفت و گه‌گاهی به صدای وظیفه می‌پرسید چه خبر؟ من این سمت تکیه به دیواره‌ی بی‌جانِ حصیر جان می‌کندم و اشک شده بود دانه‌های سنگ و به هزار درد، بی‌صدا می‌چکید روی دست‌هام. اعتناش با من نبود. نگفتم. برگشتم. به هیچ‌کس نگفتم. دردم را بلعیدم. دَم نزدم. برگشتم. اعتناش با من نبود. نگفتم. بلعیدم... همان اندازه دگرگون‌ام امشب...

جمعه

غوطه‌دراندوه‌سرخود

«پرستار کشیک داشت بوف‌ات را می‌خواند. بی‌صدا ایستادم پشت سرش به خواندن. حالا مدتی‌ست بی‌صدا و تنها نشسته‌ام به خواندن‌ات. ولی انصاف نبود نگویمت چه همه خوبی... امروز پریسا مُرد. زیر دست‌های خودم. سرطان نصف کاسه‌ی سرش را گرفته بود. حالم خوب نیست. چرا چیزی نمی‌نویسی؟!» تکه‌هایی از دو نامه‌ی مخاطبی‌ست که بوف را می‌خواند و... جور عجیبی حرف می‌زند. از روزهاش می‌نویسد، از مریض‌هاش. ازدحام بخش را برام تعریف می‌کند، جزئیاتِ جراحی را. صبح‌ها که اتوبوس می‌رسد به ایست‌گاه بیمارستان میلاد، خراشیده می‌شوم. یاد بیمار تختِ فلان می‌افتم که نوشته پدرش از اورامان آمده و فقط میدانِ آزادی براش امن است. نوشته پدرِ بیمارم با همه غریبه‌ست و فقط مامنِ آشناش پایانه‌ی آزادی‌ست. نوشته نمی‌داند عیسای کوچکش دیگر برنمی‌گردد. نوشته... تا یک عمقی هم گذشته‌ی مجازیم را شخم زده و استخوان‌پوسیده و ژنده‌پاره‌هایی را کشیده بیرون که نمی‌دانم مالِ کدام مُرده‌ای‌ست حتا! بهتر از تن دادن به پاسخ/ارتباط پنهان این بود که بعد از انبوه چندماهه‌ی نامه، این‌جا بنویسم براش که، آقاجان! دکترجان! مخاطب جان! یک ماه، دو ماه، سه ماه یا هرچه، حرف‌هات را در سکوت شنیده‌ام. به هرآن‌چه مربوط به لطف شماست، تعظیم می‌کنم. به خدا که هیچ‌ام. نه خوب می‌نویسم و نه خوبم و نه هیچ. همین یک خلوتِ ساده را دارم که خودم را مچاله جا می‌کنم توش. می‌نشینم کنار این بوفکِ مغموم و پاهام را از شاخه می‌آویزم و باقی همه سکوت است و سفیدی. به هرآن‌چه مربوط به زندگی و روزمره و احساس شماست هم احترام می‌گذارم و الخ. منتها، بیا لطف دیگری کن و تمام کن این نامه‌ها را. من این بازی را نمی‌خواهم. به قول لیمانِ جانم، مخاطب همان مخاطب بماند کافی‌ست. من را درگیر نکن با روزها و شب‌هات. من غوطه‌دراندوه‌سرخودم، طاقتِ مردن پریسای شش ساله را ندارم دیگر یا آن یکی جراحی و خون‌ریزی بندنیایی که نامه را خیس و سرخ کرد و حالم را آشوب. و چه می‌دانی چه همه سختم بود که از بین همه آدم‌هایی که می‌شناختم/می‌شناسم چه دیده و چه نادیده، تو برام گشتی پی کار! آن هم با خواندنِ تنها پُستِ رنجوری که نوشتم از بی‌کاریم. آن‌قدر سختم بود که پرینت نوشته‌هام را دادی به رفیق ناشرت و من نه با آن شماره تماس گرفتم و نه هیچ تشکری کردم و نه هیچ... آن‌قدر سختم بود که فشرده شدم در خودم. ته‌ِ دره‌ی خودم پرت شدم. آخ اگر بدانی... ننویس جانِ من! جانِ من ننویس دیگر... من از خلوتِ آدم‌ها دورم، آن‌ها هم راهی ندارند به خلوتِ کپک‌زده‌‌ام. بیا و فاصله را مراعات کن. من را مراعات کن. خودت را مراعات کن. بازی خوبی نیست. سختم است. تمامش کن.

پنجشنبه

به میدان ونک بگویید، برود بیرون از زندگیم.

به میدان ونک بگویید، برود بیرون از زندگیم.

تو، ضمیرِ بی‌مرجعی.

عصرها، بعد از چهل و دو ثانیه چشم دوختن به قرمزی چراغ، از میان عابرهای خسته می‌گذری، جماعت رنجور و منتظر جلوی اورژانس را کنار می‌زنی، خودت را می‌کشی زیر سایه‌بان کافه و می‌پیچی به راست. هر عصر می‌رسی به پژوی خاکستریِ خسته که هیکلش را پهن کرده وسط پیاده‌رو؛ راه کج می‌کنی. پا می‌گذاری رو کاشی‌های هم‌گونِ سیاه، یکی‌شان لق می‌زند. هر عصر وقتی می‌رسی به این‌جای پیاده‌رو، با صدای تق به خودت می‌گویی دیروز و پریروز و تا جایی که یادم است این کاشی لق بوده و بعد می‌گذری، از یاد می‌بری. می‌روی خرید می‌کنی، تاکسی می‌گیری، یا هرچی. من آن کاشی لق‌ام! به من می‌رسی. مرا به یاد می‌آری. از من می‌گذری. از یادم می‌بری.

سیبلِ متحرک

دیگر این روزها کسی فخر نمی‌فروشد. فخر را می‌گذارند جای ساچمه و با تفنگ‌های بادی طلاکوب‌شان، بنگ! می‌زنند به هدف، درست میان ابروهاتان!

یکشنبه

قفلی را بستند. کلیدش را ماهی کوچکی بلعید و به دریا رفت.

نیاز کلمه‌ی رسانایی نیست، نرم و نازک است، لوس است؛ من به این پول احتیاج دارم! یک همچه صبحی را محال است از یاد ببرم. زیر دوش با خودم کلنجار می‌رفتم. بایست خودم را قانع می‌کردم. بایست غرورم را دست‌به‌سر می‌کردم. منِ یک‌دنده‌ی تودار آبِ داغ را پُرفشار می‌ریخت به گردن و شانه‌هام و می‌گفت نکن! منِ محتاجِ مستاصل تکیه می‌داد به سفیدی کاشی‌های بخارگرفته و می‌گفت مجبورم. از رقم ناچیزِ ته‌کشیده‌ی حساب براش گفتم، از قسط ماه به ماهِ کُشنده. حالیش نبود، حالیش نیست، هیچ نمی‌فهمید لامروتِ خودخور! برام از امید حرف می‌زد، هِه! گفت دوتایی طاقت می‌آریم، این پیچ هم بگذرد دریاست، آبیِ روشنِ آرام. یک بند انگشت موی سیاهش را سه دست بیشتر شستم بلکم بشود راضیش کنم. گفتم کدام جاده لامصب؟ مارپیچِ بی‌انتهاست این. گفتم به این پول احتیاج داریم، چرا نمی‌فهمی؟! تن نمی‌داد. می‌گفت نچ، نمی‌ارزد. تن به این کار بدهی، هرروز می‌شوم آینه‌ی دق‌ات! پشیمانی را پهن می‌کنم وسط چشم‌هات! بیا و بی‌خیال شو. چمباتمه زدم زیر دوش. چمباتمه زد روبه‌روم. گفتم تسلیم! بلند شد دریچه‌ی کوچک را باز کرد. باریکه‌ی آفتابِ اردیبهشت افتاد رو خالی دست‌هام...

شنبه

تق‌تقِ هزار سنگِ چخماقی میان شقیقه‌هام.

سیلابِ گل‌آلودِ پُرزور همه چیز را از بن و ریشه کنده، می‌بَرد. کف می‌کند، می‌غرّد. من ایستاده‌ام. گرداب‌های گردنده‌ی کوچک، جابه‌جا، حلقه می‌زنند دور داشته‌ها و نداشته‌هام. ایستاده‌ام، با دست‌های آویخته‌ی بی‌جان. نگاه می‌کنم. می‌غرّد. موج می‌زند. لاشه‌ی سنگینِ مادیانِ آبستنی گیر کرده به پاهام. یادِ توست. سیلاب خیز برداشته، وحشیِ تنه‌اش متصل می‌کوبد به یادِ تو، به لاشه‌ی اسبِ کهر. گیر کرده‌ای. سیلابِ یاغی می‌غرّد، می‌کوبد. ایستاده‌ام، بی جنبشی. تصویرِ وارونه‌ام پیداست میان پلک‌های نیمه بازِ چروک‌ات. گیر کرده‌ای، سنگینی، آبستنی، مُرده‌ای.

جمعه

وقتی از همه صداها یک "هوم" دل‌چسب می‌ماند و دیگر هیچ.

آخرین نفر که در را بست و خلوتِ جمعه‌ی خانه ماند و تو، لپ‌تاپ را رها کن روی کانتر. بگذار مهتاب تا شام‌گاه علیزاده سلانه سلانه بپیچد به تنِ خوابیده‌ی اشیا. تی‌شرت لاجوردی بپوش و دیگر هیچ. پابرهنه برو روی سرامیک‌ها و لاک‌ها را به رخ آن همه سفیدی بکش. خواستی اگر، از این بالا به قوسِ زانوهات نگاه کن یا به سرشانه و یقه‌ی گشادی که ولنگار سُریده پایین. با تنت رفیق باش، خالِ کوچکِ بازوت را ببوس گاهی. ورقه‌های قارچ را غلت بده میانِ داغی روغن، فلفل سبز کوچکی را ریز کن و بریز توی تابه. عطر فلفل سیاه اگر دوست داری، دریغ نکن. بگذار رشته‌های نودل سه دقیقه‌شان را جوش بخورند. بعدتر با شکمِ گرم و پاهای همیشه سرد، بگرد پیِ پاکتِ قهوه‌ی مِهمِت اِفِندی. یک قاشق سرپُر و لیوانی آبِ سرد کافی‌ست. آن‌قدری خم شو روی اجاق که حباب‌های ریز را ببینی و بوی مخملی‌اش بلغزد لای موهات. ماگِ بزرگِ خاکستری به دست، چارزانو بنشین آن بالا، رو به مونیتور و بنویس: سفر به سلامت رفیق جان.

بالاتر از سیاهی، همین که خو بگیری به سیاهی

این‌جا ویتنامِ هزار و نهصد و شصت، پارچه‌ی آویخته رو خرت و پرت‌های کنجِ دیوار می‌لرزد؛ چمباتمه زده‌ام. باران بند آمده. از صبح صدای پوتین و سرنیزه‌ای که نزدیک شود، نشنیده‌ام. جنگ تمام شده؟

چهارشنبه

من آن سال، زیرِ هجوم سبز زیتون شکستم و هیچ ندیدم.

یوکابِد
    جنینِ مُرده را به نیل داد و
                            گریست.
مُوشه
   آهسته و رقصان
                 تا تنِ نرمِ تاریکِ دورِ نیل
                                       غوطه خورد.
از آن میان تنها
            دروغ عهد عتیق را
                              بِتیا
                                 باور کرد...

دوشنبه

لالایی قشقایی بلدی؟

حذف/محو شد.
خواستم بنویسم «دست‌هام یخ کرده، نیستی ها کنی.» بعد دیدم من آدمِ این کلمه‌ها نیستم دیگر. سختم است. غرور دارم. آدمِ قورت دادنم. به ضربِ دگنک همیشه دل‌تنگی را دور کرده‌ام از خودم. تنِ دل‌تنگیم زخم است بس‌که افتاده‌ام به جانش تا بی‌صدا گریه کند. اصلا من زن‌بابای دل‌تنگی‌ام! ولی... ولی حالا واقعا دست‌هام یخ کرده و نیستی ها کنی...

قطعه‌ی سی‌و‌سه- هم‌ردیفِ من- هم‌شماره‌ی تو

[مستطیلی سیمانی‌ست. بی سنگ و قاب. بی گلدان و درخت. مرد دراز کشیده میان باریکه‌ای تنگ و خاکی و خیره شده به بومرنگِ سیاه کلاغی بالای سرش. بی‌صدا و مات نشسته‌ام به تماشای چشم‌هاش. امان از مستانه‌ی چشم‌هاش. جا نیست آن‌قدری که بشود دوتا دست را از آرنج خم کند بگذارد زیر سر. هر دوتا را قلاب کرده روی سینه و با انگشت‌هاش بازی می‌کند.]
+ می‌دونستی خاکِ این‌جا ریشه نداره؟
- هوم، تو ریشه‌ای دیگه.
 [بعد دوباره سکوت. شیار بسته‌ی لب‌ها زیر سبیل‌هاش گم است.]
- دلم برای صدات یه ذره شده.
[گونه‌هاش کمی برجسته شده و این یعنی لب‌خند. کمی سرش را برمی‌گرداند رو به من.]
+ پیرهنم خیسِ خونه.
[رو می‌کنم به دور. به شیون و ضجه‌ی زن‌ها. گلوله‌های سیاهی که باد جمع‌شان کرده دور هم. حواسم را از چشم‌هاش می‌دزدم. آهسته دست می‌کشم به پیرهن کهنه‌ی عنابی‌ش که قدِ دوتا آدمِ جمع و جور گشادست به تنم. لیوان کاغذی چای را به احتیاط جا می‌دهم رو میمِ شکسته‌ی سنگِ کناری. حبه‌ی سفید را غرق می‌کنم. یکی-یکی حباب‌های شیرین و ریز حلقه می‌زنند دور لیوان. توده‌ی تپنده‌ی کوچکی دارد لای دنده‌هام آماس می‌کند.]
- دوخط شعر بخون لااقل!
+ پیرهنم،
      خیسِ خونه

یکشنبه

آخ اگه بدونی...

آخ اگه بدونی...

شنبه

سندرمِ تداعی

زلزله‌ی آن سال نیمه‌شب آمد. لرزیدنِ تنها که نبود، یک موجِ عجیبی داشت، صدا را به صدا نمی‌رساند. پدربزرگ روی  ایوان داد می‌زد که برویم به حیاط ولی توی آن تاریکی و تکان فقط دهانِ بازش را می‌دیدیم و چسبیدنش به یکی از آن دو ستونِ سیاهِ خانه را. -آن‌وقت‌ها هنوز دوتا دست داشت- بعد از آن تا یک‌هفته خس‌دار و گرفته حرف می‌زد. سرِ شب بادِ گرمِ شومی وزیده بود و ما بی‌خیال توی پشه‌بند ردیف شده بودیم. میان تکان‌هایی که مدام پرتت می‌کنند به چپ و راست، سخت است بخواهی از آن توریِ ریزِ سفید خلاص کنی خودت را. مادر به عادتِ همیشه لبه‌های اضافی و بلندِ پشه‌بند را مرتب کرده و گذاشته بود زیرِ تشک‌ها. خلاص شدن سخت بود. کتاب‌خانه و کمدِ لباس غول‌های سیاهی بودند که خم و راست می‌شدند و سرِ آخر نقشِ زمین شدند. بچه بودم. روی سنگ‌ریزه‌های حیاط شبیه گله‌ی گرگ‌دیده‌ی وحشت‌زده‌ای چسبیده بودیم به‌هم. دلم مانده بود پیشِ عروسکِ بلند و باریکم. خوب یادم است درخت‌ها یکی-یکی می‌شکستند. صداها گنگ و درهم‌پیچیده و هولناک بود. حوضِ کوچکِ کنار دستمان از ریشه‌ی سیمانیش درآمد و افتاد روی لاله‌عباسی‌ها. زمین طاقت هیچ چیز را نداشت دیگر. تب کرده بود. تب و لرز و مدام همه چیز را قی می‌کرد و می‌ریخت بیرون. دایی نگاه می‌کرد به پیکانِ کرم رنگش که جلو-عقب می‌رفت. -آن‌وقت‌ها هنوز دیابت دمار از دوتا چشمش درنیاورده بود- صبحِ فردا، خانه از وسط ترک خورده بود، یک شکافِ چند سانتی شبیه زخمی ناسور کج مانده بود روی صورت و تا کتفش رد انداخته بود. بوفه‌ها با صورت خورده بودند زمین و تا سال‌ها تکه‌های بلور و چینی‌های گل‌دار، پشتِ خانه‌ها، شدند سنگ‌چین‌های رنگیِ زمین‌های بی‌حاصل. قبرستانِ کوچکِ محل حتا زیر و زبر شده بود. دایی جان می‌خواست زهرِ پس‌لرزه‌ها را بگیرد، تلویزیون سیاه و سفیدمان را گذاشت روی پله‌ها و وصل کرد به باطری ماشینش. بچه‌ها نشستند به تماشای هادی و هدی. من رفته بودم قاطی آن آشفته بازار پیِ عروسکم که مانده بود زیرِ کمدِ بلوطیِ سنگینِ واژگون.


پ.ن من راوی کوچکِ آن اتفاقِ بزرگم. مدتی‌ست هرطرف سرمی‌چرخانم حرف از زلزله‌ست. خاطراتم شخم خوردند. ببخشید.

چهارشنبه

ملالی نیست ولی اگر خواستی، تبر بزن!

تبدیل به موجود خنثایی شده‌ام. هرآن‌چه مرتبط با حواسِ جنس‌ام است رنگ‌ باخته‌ست. بی‌عاطفه و بی‌حرکت‌ام. شاید مرحله‌ی ترسناکی باشد، نمی‌دانم. شاید خوش‌عاقبت نباشد این حال و احوال، نمی‌دانم. نمی‌دانم سرِ ماشین‌شده‌ام را باور کنم یا لاک‌های اناری پا را؛ هرچند منافاتی نیست بین‌شان. توی پروفایلم مقابل جنسیت نوشته‌ام دِگر. نه این‌که جسما میانه باشم، نه. ذهن و روحم جنس برنمی‌دارد دیگر، خنثاست، دگر است، دگر شده است. و این مرا بیشتر سوق می‌دهد به تنهایی، به در تنهایی ماندن. همان اندازه زیبایی را در زنی تحسین می‌کنم که در مردی. بی هیچ پیشینه‌ی رفاقتی برای دخترک نوشتم تو سنگِ تمامِ خلقتی! هرچند شاید ترس برش داشته باشد که نگاهم به زیباییش گرایش فلان دارد و بهمان. همان اندازه دوست دارم دست زیر چانه موهای شبق و چالِ لب‌خند زنی را بنشینم به تماشا، که بو کشیدنِ گردنِ مردانه‌ای را، پیرهنِ چهارخانه‌ای را. بلدم به لاله‌های سرخ مادر آب بدهم. بلدم وقتی ورقه‌های قارچ در حال جلز ولزند، روشان فلفل سیاه بپاشم و آن عطرِ عجیب را بکشم میانِ ریه. بلدم بنشینم پای گریه‌های مردانه و حرف‌های سخت. یا شبانه‌ی پیچ در پیچِ چالوس را بدل کنم به هیجان. با هیوندای نود و چهارمان بچسبانیم به شاسی بلندِ لوکسی تا بکشد کنار. بعد دوتایی بشمریم ماشین‌های سمجی را که به اصطلاح خودمان گرفته‌ایم و بخندیم. بعد بزنیم کنار تا جوش آوردنِ طفلک را رفع کنیم، بس‌که کله‌خرانه رانده‌ایم. بعدتر با چشم‌های شوخ انگشت‌ها را بگیریم رو به هم که گِیم اُوِر شدیم که! بزن بریم مرحله‌ی اول! و دیگران غر بزنند که احتیاط کن که دعا بخوانند و صندلی‌هاشان را دو دستی بچسبند و من هِی بگویم سرِ این پیچ پلیسه! و آرام کنیم و هِی بگویم این دویست و شیشِ لاک‌پشت رو بگیر! و گاز بدهیم. رفیقی می‌گفت مشکل این‌جاست در کنار مردی نیستی تا زنانگی‌ت بشکفد. من اما باور ندارم. قبول ندارم. اسمش را نمی‌گذارم خشکیدن؛ فکر می‌کنم درخت‌ام. قد می‌کشم، شاخه دارم، سایه دارم. ساکت‌ام. نر و ماده‌ام تنیده درهم و یکی‌ست، هر دو من‌ام. به وقتش هم غرق شکوفه می‌شوم.

یکشنبه

برِ جاده قدیم

پیرمرد سوار وسپایی قراضه، چنگال می‌کشید به تنه‌ی حلبی شب و پیش می‌آمد. کلاه بافتنی سرش بود توی همچه فصلی. تنها کش‌بافِ کلاه نیم‌کاسه‌ی سرش را گرفته بود. باقی شبیه قیفی خمیده توی هوا مانده بود. بسته‌ی لواشی روی باک بود و کلی کیسه و کهنه پارچه را هم طناب‌پیچ کرده بود به باربند. احتیاطی که خیلی‌ها سرِ پیری دچارش می‌شوند. کار بی‌هوده‌ی انباشتنِ آشغال و از همه بدتر چپاندنشان به هر سوراخ و پشت و پسله‌ای. مثلا شناسنامه‌شان را از هفت‌لا مشمای سیاه و زرد و سفید می‌کشند بیرون و پنج-شش‌تایی هم کشِ ماستِ پیچانده را باز می‌کنند تا کوپن‌های باطل شده‌ی نفت را از لاش دربیارند، دستِ لرزانشان را بگیرند جلوی دیگری و بپرسند شماره‌ی نود و هفت هنوز اعلام نشده؟

پنجشنبه

...

واژه‌ی بی‌اعتنای صلح‌ام
به هر خط و زبانی
سکوت می‌کنم

دوشنبه

خانه در پیرهنِ چهارخانه

یک دست را بگذاری روی شانه، آن‌طور که نرمه‌ی بازوت بتابد به قوس گردن‌اش. آن یکی دست را هم از هلالِ پهلو رد کنی. هر دو تا را اما گره کنی روی مُهره‌ها، برجسته‌ی کتف‌ها. بعد آن حجمِ گرم را بکشی توی سینه، محکم، سفت، جان‌دار. پیشانی چسبیده به گودی جناغ و نفس روی فراخِ سینه‌اش. ادامه ندارد دیگر...

نیایش- همین صبح- یک جورِ بدی واقعی

یک ساعت و بیست دقیقه کنار اتوبان راه رفتم؛ در حاشیه‌ی یک‌وجبیِ ناامن! حس کردم گم شده‌ام و چنانی غریبه‌ام که زبان شهر را نمی‌دانم، نمی‌فهمم. ماشین‌ها گلوله‌های رنگیِ در شتابی بودند که گه‌گاه به هر دلیل و نادلیل بوق می‌زدند. گاه می‌ایستادم و می‌گذاشتم امتداد بتنیِ بزرگ‌راه خودش را تا بی‌نهایت توی چشم‌هام تکرار کند. یک ساعت و بیست دقیقه خودم را گم کردم! بی آن که اضطرابی بجوشد و سرریز شود. زیرِ پلِ بزرگ، ماشینی به سختی نیمچه ترمزی کرد و با دیدن جنبنده‌ای دو پا در نقطه‌ای سراپا غلط، سرخوشانه پرسید: مجموعه‌ی فلان کجاست؟ و جواب شنید: من نمی‌دانم خودم کجام!
دیوانه، گم‌شده، خواب‌گرد یا هرچه بود، من بودم. من هستم. نمی‌ترسم از خودِ ساکتِ بی‌محابای هوازی نارامِ بی‌خواب‌ام. جانورِ سیاه‌چشمِ دیوانه‌ای که خیره و بی‌پلک در مردمک آدم‌ها، اتفاق را بو می‌کشد؛ آن‌چنانی که عجوزه‌ی کوری کفِ دستی را. جانوری پیچیده در پوسته‌ای سخت و سیاه، خفته روی طلسمی هزارساله که به یک اشاره یا تلنگر بند است. بند است. در بند است.

شنبه

من آن شب را به غریبه بده‌کارم هنوز.

شبی* گوشه‌ی کت اولین غریبه را گرفت و پرسید: می‌شود کمی رو به چشم‌های شما گریه کنم؟ من تب دارم و این‌جا همه چیز آماس کرده.

نان گران است، گور گران‌تر!

این‌ها را برای دل زهوار دررفته‌ی خودم می‌نویسم. خوب است این‌جا مخاطبی ندارد، نه خاص و نه عام. من سرریز یا سرشارم گاهی، غر می‌زنم و فریاد می‌کشم. گِله می‌کنم. خاطره‌ای را مرور می‌کنم. بین سطرها شعله می‌کشم یا سرد و مات و مُرده فقط پلک می‌زنم. به فروغ می‌گفتم که از دَه، دو و نیم‌ام، و به گمانم یعنی تنها نشانه‌های حیات! گفتم چرک‌ترین و تلخ‌ترین قصه‌ها را نوشته‌ام این اواخر. هرچه را قورت داده‌ام از زندگی، همه را قی کرده‌ام روی کاغذ. هجده ماه هرصبح هرصبح هرصبح هرصبح صفحه‌ی نیازمندی‌ها را باز کنی، به چندتایی زنگ بزنی، یکی-دوبار لباس بپوشی، بروی خودت را پهن کنی روی میزشان و لکه‌های سیاه و سفید و سرخ‌ات را تفسیر کنی و عصر سلانه و کم‌امید با بطری آبی در دست مسیر رفته را برگردی، هنوز، هم‌چنان... سخت است. جانِ دوباره می‌خواهد که ندارم دیگر. گیرم میانِ توبره‌ی این آدم ده سال سابقه باشد و هزار تجربه، گیرم چیزهایی بلد باشد، چه فایده؟ حقوق‌ها مورچه‌ای و با تاخیر، توقعات فیلی و فی‌الفور! نوشتن این‌ها سخت است. واگو که می‌شوند، با چنگال‌های زهردارشان از نو جانم را می‌خراشند. به فروغ می‌گفتم، تمام شهر شماره‌ام را دارند بس که رزومه فرستاده‌ام به هر در و دربه‌دری. ماه‌های اول می‌روی سراغ دل‌خواسته‌هات. از هزارنامه، همه بی‌جواب و عقیم. بعدتر سراغ می‌گیری از کاری که در آن واردی، خیلی با طمانینه و سربالا. بعدِ بی‌نتیجه ماندنِ صدباره، کم‌کمک سرمی‌کشی به کارهای دستِ دو. آن‌هایی که دوست نداری و ناچاری. نه، کار که عار نیست! این را می‌کوبی وسطِ پیشانیِ شرط‌ها و چارچوب و غرور و کوفت و مرض‌ات. و اما امان از آن ستون همشهری که یک‌روز به هزار درد و استیصال بازش کردم و لای تک تکِ کادرهای کوچکِ سربی‌اش با صدای بلند های‌های گریه کردم، مثل حالا...

که یادم بماند چه اندازه هرزی!

دو و پانزده دقیقه‌ی شب است. باران بند آمده. به پهلوی چپ خوابیده‌ام. تنفر با هیکل نحس و سنگینش نشسته روی دنده‌هام. هیچ حالم خوش نیست...