پنجشنبه

به میدان ونک بگویید، برود بیرون از زندگیم.

به میدان ونک بگویید، برود بیرون از زندگیم.

تو، ضمیرِ بی‌مرجعی.

عصرها، بعد از چهل و دو ثانیه چشم دوختن به قرمزی چراغ، از میان عابرهای خسته می‌گذری، جماعت رنجور و منتظر جلوی اورژانس را کنار می‌زنی، خودت را می‌کشی زیر سایه‌بان کافه و می‌پیچی به راست. هر عصر می‌رسی به پژوی خاکستریِ خسته که هیکلش را پهن کرده وسط پیاده‌رو؛ راه کج می‌کنی. پا می‌گذاری رو کاشی‌های هم‌گونِ سیاه، یکی‌شان لق می‌زند. هر عصر وقتی می‌رسی به این‌جای پیاده‌رو، با صدای تق به خودت می‌گویی دیروز و پریروز و تا جایی که یادم است این کاشی لق بوده و بعد می‌گذری، از یاد می‌بری. می‌روی خرید می‌کنی، تاکسی می‌گیری، یا هرچی. من آن کاشی لق‌ام! به من می‌رسی. مرا به یاد می‌آری. از من می‌گذری. از یادم می‌بری.

سیبلِ متحرک

دیگر این روزها کسی فخر نمی‌فروشد. فخر را می‌گذارند جای ساچمه و با تفنگ‌های بادی طلاکوب‌شان، بنگ! می‌زنند به هدف، درست میان ابروهاتان!

یکشنبه

قفلی را بستند. کلیدش را ماهی کوچکی بلعید و به دریا رفت.

نیاز کلمه‌ی رسانایی نیست، نرم و نازک است، لوس است؛ من به این پول احتیاج دارم! یک همچه صبحی را محال است از یاد ببرم. زیر دوش با خودم کلنجار می‌رفتم. بایست خودم را قانع می‌کردم. بایست غرورم را دست‌به‌سر می‌کردم. منِ یک‌دنده‌ی تودار آبِ داغ را پُرفشار می‌ریخت به گردن و شانه‌هام و می‌گفت نکن! منِ محتاجِ مستاصل تکیه می‌داد به سفیدی کاشی‌های بخارگرفته و می‌گفت مجبورم. از رقم ناچیزِ ته‌کشیده‌ی حساب براش گفتم، از قسط ماه به ماهِ کُشنده. حالیش نبود، حالیش نیست، هیچ نمی‌فهمید لامروتِ خودخور! برام از امید حرف می‌زد، هِه! گفت دوتایی طاقت می‌آریم، این پیچ هم بگذرد دریاست، آبیِ روشنِ آرام. یک بند انگشت موی سیاهش را سه دست بیشتر شستم بلکم بشود راضیش کنم. گفتم کدام جاده لامصب؟ مارپیچِ بی‌انتهاست این. گفتم به این پول احتیاج داریم، چرا نمی‌فهمی؟! تن نمی‌داد. می‌گفت نچ، نمی‌ارزد. تن به این کار بدهی، هرروز می‌شوم آینه‌ی دق‌ات! پشیمانی را پهن می‌کنم وسط چشم‌هات! بیا و بی‌خیال شو. چمباتمه زدم زیر دوش. چمباتمه زد روبه‌روم. گفتم تسلیم! بلند شد دریچه‌ی کوچک را باز کرد. باریکه‌ی آفتابِ اردیبهشت افتاد رو خالی دست‌هام...

شنبه

تق‌تقِ هزار سنگِ چخماقی میان شقیقه‌هام.

سیلابِ گل‌آلودِ پُرزور همه چیز را از بن و ریشه کنده، می‌بَرد. کف می‌کند، می‌غرّد. من ایستاده‌ام. گرداب‌های گردنده‌ی کوچک، جابه‌جا، حلقه می‌زنند دور داشته‌ها و نداشته‌هام. ایستاده‌ام، با دست‌های آویخته‌ی بی‌جان. نگاه می‌کنم. می‌غرّد. موج می‌زند. لاشه‌ی سنگینِ مادیانِ آبستنی گیر کرده به پاهام. یادِ توست. سیلاب خیز برداشته، وحشیِ تنه‌اش متصل می‌کوبد به یادِ تو، به لاشه‌ی اسبِ کهر. گیر کرده‌ای. سیلابِ یاغی می‌غرّد، می‌کوبد. ایستاده‌ام، بی جنبشی. تصویرِ وارونه‌ام پیداست میان پلک‌های نیمه بازِ چروک‌ات. گیر کرده‌ای، سنگینی، آبستنی، مُرده‌ای.

جمعه

وقتی از همه صداها یک "هوم" دل‌چسب می‌ماند و دیگر هیچ.

آخرین نفر که در را بست و خلوتِ جمعه‌ی خانه ماند و تو، لپ‌تاپ را رها کن روی کانتر. بگذار مهتاب تا شام‌گاه علیزاده سلانه سلانه بپیچد به تنِ خوابیده‌ی اشیا. تی‌شرت لاجوردی بپوش و دیگر هیچ. پابرهنه برو روی سرامیک‌ها و لاک‌ها را به رخ آن همه سفیدی بکش. خواستی اگر، از این بالا به قوسِ زانوهات نگاه کن یا به سرشانه و یقه‌ی گشادی که ولنگار سُریده پایین. با تنت رفیق باش، خالِ کوچکِ بازوت را ببوس گاهی. ورقه‌های قارچ را غلت بده میانِ داغی روغن، فلفل سبز کوچکی را ریز کن و بریز توی تابه. عطر فلفل سیاه اگر دوست داری، دریغ نکن. بگذار رشته‌های نودل سه دقیقه‌شان را جوش بخورند. بعدتر با شکمِ گرم و پاهای همیشه سرد، بگرد پیِ پاکتِ قهوه‌ی مِهمِت اِفِندی. یک قاشق سرپُر و لیوانی آبِ سرد کافی‌ست. آن‌قدری خم شو روی اجاق که حباب‌های ریز را ببینی و بوی مخملی‌اش بلغزد لای موهات. ماگِ بزرگِ خاکستری به دست، چارزانو بنشین آن بالا، رو به مونیتور و بنویس: سفر به سلامت رفیق جان.

بالاتر از سیاهی، همین که خو بگیری به سیاهی

این‌جا ویتنامِ هزار و نهصد و شصت، پارچه‌ی آویخته رو خرت و پرت‌های کنجِ دیوار می‌لرزد؛ چمباتمه زده‌ام. باران بند آمده. از صبح صدای پوتین و سرنیزه‌ای که نزدیک شود، نشنیده‌ام. جنگ تمام شده؟

چهارشنبه

من آن سال، زیرِ هجوم سبز زیتون شکستم و هیچ ندیدم.

یوکابِد
    جنینِ مُرده را به نیل داد و
                            گریست.
مُوشه
   آهسته و رقصان
                 تا تنِ نرمِ تاریکِ دورِ نیل
                                       غوطه خورد.
از آن میان تنها
            دروغ عهد عتیق را
                              بِتیا
                                 باور کرد...

دوشنبه

لالایی قشقایی بلدی؟

حذف/محو شد.
خواستم بنویسم «دست‌هام یخ کرده، نیستی ها کنی.» بعد دیدم من آدمِ این کلمه‌ها نیستم دیگر. سختم است. غرور دارم. آدمِ قورت دادنم. به ضربِ دگنک همیشه دل‌تنگی را دور کرده‌ام از خودم. تنِ دل‌تنگیم زخم است بس‌که افتاده‌ام به جانش تا بی‌صدا گریه کند. اصلا من زن‌بابای دل‌تنگی‌ام! ولی... ولی حالا واقعا دست‌هام یخ کرده و نیستی ها کنی...

قطعه‌ی سی‌و‌سه- هم‌ردیفِ من- هم‌شماره‌ی تو

[مستطیلی سیمانی‌ست. بی سنگ و قاب. بی گلدان و درخت. مرد دراز کشیده میان باریکه‌ای تنگ و خاکی و خیره شده به بومرنگِ سیاه کلاغی بالای سرش. بی‌صدا و مات نشسته‌ام به تماشای چشم‌هاش. امان از مستانه‌ی چشم‌هاش. جا نیست آن‌قدری که بشود دوتا دست را از آرنج خم کند بگذارد زیر سر. هر دوتا را قلاب کرده روی سینه و با انگشت‌هاش بازی می‌کند.]
+ می‌دونستی خاکِ این‌جا ریشه نداره؟
- هوم، تو ریشه‌ای دیگه.
 [بعد دوباره سکوت. شیار بسته‌ی لب‌ها زیر سبیل‌هاش گم است.]
- دلم برای صدات یه ذره شده.
[گونه‌هاش کمی برجسته شده و این یعنی لب‌خند. کمی سرش را برمی‌گرداند رو به من.]
+ پیرهنم خیسِ خونه.
[رو می‌کنم به دور. به شیون و ضجه‌ی زن‌ها. گلوله‌های سیاهی که باد جمع‌شان کرده دور هم. حواسم را از چشم‌هاش می‌دزدم. آهسته دست می‌کشم به پیرهن کهنه‌ی عنابی‌ش که قدِ دوتا آدمِ جمع و جور گشادست به تنم. لیوان کاغذی چای را به احتیاط جا می‌دهم رو میمِ شکسته‌ی سنگِ کناری. حبه‌ی سفید را غرق می‌کنم. یکی-یکی حباب‌های شیرین و ریز حلقه می‌زنند دور لیوان. توده‌ی تپنده‌ی کوچکی دارد لای دنده‌هام آماس می‌کند.]
- دوخط شعر بخون لااقل!
+ پیرهنم،
      خیسِ خونه

یکشنبه

آخ اگه بدونی...

آخ اگه بدونی...

شنبه

سندرمِ تداعی

زلزله‌ی آن سال نیمه‌شب آمد. لرزیدنِ تنها که نبود، یک موجِ عجیبی داشت، صدا را به صدا نمی‌رساند. پدربزرگ روی  ایوان داد می‌زد که برویم به حیاط ولی توی آن تاریکی و تکان فقط دهانِ بازش را می‌دیدیم و چسبیدنش به یکی از آن دو ستونِ سیاهِ خانه را. -آن‌وقت‌ها هنوز دوتا دست داشت- بعد از آن تا یک‌هفته خس‌دار و گرفته حرف می‌زد. سرِ شب بادِ گرمِ شومی وزیده بود و ما بی‌خیال توی پشه‌بند ردیف شده بودیم. میان تکان‌هایی که مدام پرتت می‌کنند به چپ و راست، سخت است بخواهی از آن توریِ ریزِ سفید خلاص کنی خودت را. مادر به عادتِ همیشه لبه‌های اضافی و بلندِ پشه‌بند را مرتب کرده و گذاشته بود زیرِ تشک‌ها. خلاص شدن سخت بود. کتاب‌خانه و کمدِ لباس غول‌های سیاهی بودند که خم و راست می‌شدند و سرِ آخر نقشِ زمین شدند. بچه بودم. روی سنگ‌ریزه‌های حیاط شبیه گله‌ی گرگ‌دیده‌ی وحشت‌زده‌ای چسبیده بودیم به‌هم. دلم مانده بود پیشِ عروسکِ بلند و باریکم. خوب یادم است درخت‌ها یکی-یکی می‌شکستند. صداها گنگ و درهم‌پیچیده و هولناک بود. حوضِ کوچکِ کنار دستمان از ریشه‌ی سیمانیش درآمد و افتاد روی لاله‌عباسی‌ها. زمین طاقت هیچ چیز را نداشت دیگر. تب کرده بود. تب و لرز و مدام همه چیز را قی می‌کرد و می‌ریخت بیرون. دایی نگاه می‌کرد به پیکانِ کرم رنگش که جلو-عقب می‌رفت. -آن‌وقت‌ها هنوز دیابت دمار از دوتا چشمش درنیاورده بود- صبحِ فردا، خانه از وسط ترک خورده بود، یک شکافِ چند سانتی شبیه زخمی ناسور کج مانده بود روی صورت و تا کتفش رد انداخته بود. بوفه‌ها با صورت خورده بودند زمین و تا سال‌ها تکه‌های بلور و چینی‌های گل‌دار، پشتِ خانه‌ها، شدند سنگ‌چین‌های رنگیِ زمین‌های بی‌حاصل. قبرستانِ کوچکِ محل حتا زیر و زبر شده بود. دایی جان می‌خواست زهرِ پس‌لرزه‌ها را بگیرد، تلویزیون سیاه و سفیدمان را گذاشت روی پله‌ها و وصل کرد به باطری ماشینش. بچه‌ها نشستند به تماشای هادی و هدی. من رفته بودم قاطی آن آشفته بازار پیِ عروسکم که مانده بود زیرِ کمدِ بلوطیِ سنگینِ واژگون.


پ.ن من راوی کوچکِ آن اتفاقِ بزرگم. مدتی‌ست هرطرف سرمی‌چرخانم حرف از زلزله‌ست. خاطراتم شخم خوردند. ببخشید.

چهارشنبه

ملالی نیست ولی اگر خواستی، تبر بزن!

تبدیل به موجود خنثایی شده‌ام. هرآن‌چه مرتبط با حواسِ جنس‌ام است رنگ‌ باخته‌ست. بی‌عاطفه و بی‌حرکت‌ام. شاید مرحله‌ی ترسناکی باشد، نمی‌دانم. شاید خوش‌عاقبت نباشد این حال و احوال، نمی‌دانم. نمی‌دانم سرِ ماشین‌شده‌ام را باور کنم یا لاک‌های اناری پا را؛ هرچند منافاتی نیست بین‌شان. توی پروفایلم مقابل جنسیت نوشته‌ام دِگر. نه این‌که جسما میانه باشم، نه. ذهن و روحم جنس برنمی‌دارد دیگر، خنثاست، دگر است، دگر شده است. و این مرا بیشتر سوق می‌دهد به تنهایی، به در تنهایی ماندن. همان اندازه زیبایی را در زنی تحسین می‌کنم که در مردی. بی هیچ پیشینه‌ی رفاقتی برای دخترک نوشتم تو سنگِ تمامِ خلقتی! هرچند شاید ترس برش داشته باشد که نگاهم به زیباییش گرایش فلان دارد و بهمان. همان اندازه دوست دارم دست زیر چانه موهای شبق و چالِ لب‌خند زنی را بنشینم به تماشا، که بو کشیدنِ گردنِ مردانه‌ای را، پیرهنِ چهارخانه‌ای را. بلدم به لاله‌های سرخ مادر آب بدهم. بلدم وقتی ورقه‌های قارچ در حال جلز ولزند، روشان فلفل سیاه بپاشم و آن عطرِ عجیب را بکشم میانِ ریه. بلدم بنشینم پای گریه‌های مردانه و حرف‌های سخت. یا شبانه‌ی پیچ در پیچِ چالوس را بدل کنم به هیجان. با هیوندای نود و چهارمان بچسبانیم به شاسی بلندِ لوکسی تا بکشد کنار. بعد دوتایی بشمریم ماشین‌های سمجی را که به اصطلاح خودمان گرفته‌ایم و بخندیم. بعد بزنیم کنار تا جوش آوردنِ طفلک را رفع کنیم، بس‌که کله‌خرانه رانده‌ایم. بعدتر با چشم‌های شوخ انگشت‌ها را بگیریم رو به هم که گِیم اُوِر شدیم که! بزن بریم مرحله‌ی اول! و دیگران غر بزنند که احتیاط کن که دعا بخوانند و صندلی‌هاشان را دو دستی بچسبند و من هِی بگویم سرِ این پیچ پلیسه! و آرام کنیم و هِی بگویم این دویست و شیشِ لاک‌پشت رو بگیر! و گاز بدهیم. رفیقی می‌گفت مشکل این‌جاست در کنار مردی نیستی تا زنانگی‌ت بشکفد. من اما باور ندارم. قبول ندارم. اسمش را نمی‌گذارم خشکیدن؛ فکر می‌کنم درخت‌ام. قد می‌کشم، شاخه دارم، سایه دارم. ساکت‌ام. نر و ماده‌ام تنیده درهم و یکی‌ست، هر دو من‌ام. به وقتش هم غرق شکوفه می‌شوم.

یکشنبه

برِ جاده قدیم

پیرمرد سوار وسپایی قراضه، چنگال می‌کشید به تنه‌ی حلبی شب و پیش می‌آمد. کلاه بافتنی سرش بود توی همچه فصلی. تنها کش‌بافِ کلاه نیم‌کاسه‌ی سرش را گرفته بود. باقی شبیه قیفی خمیده توی هوا مانده بود. بسته‌ی لواشی روی باک بود و کلی کیسه و کهنه پارچه را هم طناب‌پیچ کرده بود به باربند. احتیاطی که خیلی‌ها سرِ پیری دچارش می‌شوند. کار بی‌هوده‌ی انباشتنِ آشغال و از همه بدتر چپاندنشان به هر سوراخ و پشت و پسله‌ای. مثلا شناسنامه‌شان را از هفت‌لا مشمای سیاه و زرد و سفید می‌کشند بیرون و پنج-شش‌تایی هم کشِ ماستِ پیچانده را باز می‌کنند تا کوپن‌های باطل شده‌ی نفت را از لاش دربیارند، دستِ لرزانشان را بگیرند جلوی دیگری و بپرسند شماره‌ی نود و هفت هنوز اعلام نشده؟

پنجشنبه

...

واژه‌ی بی‌اعتنای صلح‌ام
به هر خط و زبانی
سکوت می‌کنم

دوشنبه

خانه در پیرهنِ چهارخانه

یک دست را بگذاری روی شانه، آن‌طور که نرمه‌ی بازوت بتابد به قوس گردن‌اش. آن یکی دست را هم از هلالِ پهلو رد کنی. هر دو تا را اما گره کنی روی مُهره‌ها، برجسته‌ی کتف‌ها. بعد آن حجمِ گرم را بکشی توی سینه، محکم، سفت، جان‌دار. پیشانی چسبیده به گودی جناغ و نفس روی فراخِ سینه‌اش. ادامه ندارد دیگر...

نیایش- همین صبح- یک جورِ بدی واقعی

یک ساعت و بیست دقیقه کنار اتوبان راه رفتم؛ در حاشیه‌ی یک‌وجبیِ ناامن! حس کردم گم شده‌ام و چنانی غریبه‌ام که زبان شهر را نمی‌دانم، نمی‌فهمم. ماشین‌ها گلوله‌های رنگیِ در شتابی بودند که گه‌گاه به هر دلیل و نادلیل بوق می‌زدند. گاه می‌ایستادم و می‌گذاشتم امتداد بتنیِ بزرگ‌راه خودش را تا بی‌نهایت توی چشم‌هام تکرار کند. یک ساعت و بیست دقیقه خودم را گم کردم! بی آن که اضطرابی بجوشد و سرریز شود. زیرِ پلِ بزرگ، ماشینی به سختی نیمچه ترمزی کرد و با دیدن جنبنده‌ای دو پا در نقطه‌ای سراپا غلط، سرخوشانه پرسید: مجموعه‌ی فلان کجاست؟ و جواب شنید: من نمی‌دانم خودم کجام!
دیوانه، گم‌شده، خواب‌گرد یا هرچه بود، من بودم. من هستم. نمی‌ترسم از خودِ ساکتِ بی‌محابای هوازی نارامِ بی‌خواب‌ام. جانورِ سیاه‌چشمِ دیوانه‌ای که خیره و بی‌پلک در مردمک آدم‌ها، اتفاق را بو می‌کشد؛ آن‌چنانی که عجوزه‌ی کوری کفِ دستی را. جانوری پیچیده در پوسته‌ای سخت و سیاه، خفته روی طلسمی هزارساله که به یک اشاره یا تلنگر بند است. بند است. در بند است.

شنبه

من آن شب را به غریبه بده‌کارم هنوز.

شبی* گوشه‌ی کت اولین غریبه را گرفت و پرسید: می‌شود کمی رو به چشم‌های شما گریه کنم؟ من تب دارم و این‌جا همه چیز آماس کرده.

نان گران است، گور گران‌تر!

این‌ها را برای دل زهوار دررفته‌ی خودم می‌نویسم. خوب است این‌جا مخاطبی ندارد، نه خاص و نه عام. من سرریز یا سرشارم گاهی، غر می‌زنم و فریاد می‌کشم. گِله می‌کنم. خاطره‌ای را مرور می‌کنم. بین سطرها شعله می‌کشم یا سرد و مات و مُرده فقط پلک می‌زنم. به فروغ می‌گفتم که از دَه، دو و نیم‌ام، و به گمانم یعنی تنها نشانه‌های حیات! گفتم چرک‌ترین و تلخ‌ترین قصه‌ها را نوشته‌ام این اواخر. هرچه را قورت داده‌ام از زندگی، همه را قی کرده‌ام روی کاغذ. هجده ماه هرصبح هرصبح هرصبح هرصبح صفحه‌ی نیازمندی‌ها را باز کنی، به چندتایی زنگ بزنی، یکی-دوبار لباس بپوشی، بروی خودت را پهن کنی روی میزشان و لکه‌های سیاه و سفید و سرخ‌ات را تفسیر کنی و عصر سلانه و کم‌امید با بطری آبی در دست مسیر رفته را برگردی، هنوز، هم‌چنان... سخت است. جانِ دوباره می‌خواهد که ندارم دیگر. گیرم میانِ توبره‌ی این آدم ده سال سابقه باشد و هزار تجربه، گیرم چیزهایی بلد باشد، چه فایده؟ حقوق‌ها مورچه‌ای و با تاخیر، توقعات فیلی و فی‌الفور! نوشتن این‌ها سخت است. واگو که می‌شوند، با چنگال‌های زهردارشان از نو جانم را می‌خراشند. به فروغ می‌گفتم، تمام شهر شماره‌ام را دارند بس که رزومه فرستاده‌ام به هر در و دربه‌دری. ماه‌های اول می‌روی سراغ دل‌خواسته‌هات. از هزارنامه، همه بی‌جواب و عقیم. بعدتر سراغ می‌گیری از کاری که در آن واردی، خیلی با طمانینه و سربالا. بعدِ بی‌نتیجه ماندنِ صدباره، کم‌کمک سرمی‌کشی به کارهای دستِ دو. آن‌هایی که دوست نداری و ناچاری. نه، کار که عار نیست! این را می‌کوبی وسطِ پیشانیِ شرط‌ها و چارچوب و غرور و کوفت و مرض‌ات. و اما امان از آن ستون همشهری که یک‌روز به هزار درد و استیصال بازش کردم و لای تک تکِ کادرهای کوچکِ سربی‌اش با صدای بلند های‌های گریه کردم، مثل حالا...

که یادم بماند چه اندازه هرزی!

دو و پانزده دقیقه‌ی شب است. باران بند آمده. به پهلوی چپ خوابیده‌ام. تنفر با هیکل نحس و سنگینش نشسته روی دنده‌هام. هیچ حالم خوش نیست...

جمعه

یک مشتِ مچاله‌ی بی‌گوشه

می‌شود بگویی دلش گرفته بود. نازک شده بود یا اصلا می‌توانی ربطش بدهی به غم‌باد غروب جمعه. هرچه که هست، خواستم بگویم این‌طور نیست که بشود مردها را به هر اسمی بخوانی. آن‌ها دستشان بازتر است اما. یک عده می‌روند سراغ گل و سنبل و یک عده هم بانو را به حرمت و به قاعده ادا می‌کنند و بعضی هم بسنده می‌کنند به همان عزیز و جان و این‌ها. یک دسته‌ی مهجوری هم هستند، کلمه چیدن بلدند و می‌شوی دونه‌ی گلم مثلا. این کلمه هرچند در قاموس آن آدم عام بوده ولی تو در آن لحظه‌ی مسخ‌شده‌ی بی‌تکرار همه ذره‌ها و حروف و زیر و بم را چنانی فشرده‌ای به سینه که انگار تماما مخصوص تو بوده، تماما به قامت تو کوک خورده. و این‌جای جمله بایست بنویسم آخ و آخ تنها کلمه‌ی رسانای این حرف است و آخ... و اما، با گوشه‌ی دلم می‌شود مرد را صدا کنی، بی‌حواس و نادیده بگذرد، نشنود، برود و گوشه‌ی دلت تا مدیدی روی دور تند با سرفه‌های خشکِ مسلول جان بکند.

انگار کن تعزیه‌ست؛ رختِ عباس به تنِ شمر زار می‌زند.

می‌خواستم تهِ قصه را جور دیگری روایت کنم. یک‌جوری که بشود زهرِ واقعیت را گرفت. یک‌جوری که لابه‌لای قصه ردِ تلخی‌اش را بشود گم کرد. می‌خواستم قبای دیگری تنش کنم سوای همه‌ی این سال‌ها. مثل وقتی که حواس‌پرتی و لیوانِ چای ریخته روی پات. کسی هم آن نزدیکی‌ها مهربان و فوت‌کنان هِی بگوید: «چیزی نیست. چیزی نیست.» و تو همان‌طور که داری به پوستِ قرمز نگاه می‌کنی، ذکرِ «چیزی نیست.» زهرِ سوزش را چنانی بگیرد که نفهمی ریخته‌ای، سوخته‌ای یا چه. ولی نشد. زورِ واقعیت چربید. قصه افاقه نکرد. چیزی عوض نشد. یادم نرفت. دلم نسوخت. نبخشیدم. تاول‌های زرد هِی زیاد و زیادتر شدند.

پنجشنبه

خنده به روایت لب‌های من

آن‌قدر سرشارم
که همین حالاست
کنج لب‌هام شکوفه بزند

سه‌شنبه

به آهِ کشیده بگو جان

از بهار،
تو شکوفه‌های سیب را دیدی،
من ترکه‌های انار.

چهارشنبه

چرا توی خودم دیوارها این همه نزدیک‌اند؟

سر را تکیه دادم به شیشه‌ی مثلثی و گذاشتم شبِ تهران یک دل سیر لای موهام زوزه بکشد. بعد آن‌قدر چشم دوختم به بزرگ‌راه تا چراغ‌هاش یکی-یکی جان گرفت و ردیفِ روشنایی پیچ و تاب برداشت و دور شد و گم شد. دست گذاشته بودم رو کت سیاه چرمی که روی پام بود. حوالی میدان کاج بود شاید هم رو به اوین که عطسه‌ام گرفت. همین که دست را کاسه کردم رو به لب‌هام، بوی تو پخش شد توی صورتم. انگار کن از همه شیارهای دستم سرریز شده باشی. قلبم مچاله شد. بوی چرم تب‌کرده می‌دادی. انگار کن از سرما پناه گرفته باشم کنار تن‌ات، میان کتی چرمی، عرق‌کرده و دَم‌دار، سینه به سینه‌ات. بعدتر روی تپه خاکی‌های ولنجک مشت‌ها را سپردم به جیب‌ها بلکم دمی بیشتر بمانی. -حالا باز به هوای همان عطر دست گرفته‌ام رو به صورتم، بوی تو نیست اما. تنها سرب سرد خیابان مانده و یکی-دوتا زخم کوچک از زمین خوردنم- سیاه به سوگ نشسته‌ی چشم‌ها را کوک زدم به سوسوی زرد خانه‌های دور. اشک هم آهسته و روان، سوزِ بهار را بهانه کرد و رد گذاشت روی گونه‌هام. و تو چه می‌دانی دلم چه اندازه کبود شد برای زنی میان سینه‌ام که تو را یاد می‌کرد به هر بهانه‌ای ناچیز. آخ چه می‌دانی دلم چه اندازه کبود شد برای زنی میان سینه‌ام که نمی‌دانست تو خیالی، نبوده‌ای، نیستی، هیچی. و آخ چه می‌دانی دلم چه اندازه کبود شد برای زنی میان سینه‌ام که تمام کرد، مُرد، خلاص.

دوشنبه

ما فاصله گرفتیم یا فاصله از ما گرفت؟!

همه چیز به سکوت گذشت
من خیره به دست‌هاش
او به لیوان چای

این حجم تیره‌ی شناور بزرگ توی سینه‌ام بغض نیست. نهنگ پیر ماده‌ای‌ست. به هوای ساحل نزدیک سوت می‌زند.

می‌توانم روزها و ماه‌ها در سکوت غوطه بخورم. بیایم تا چانه بالا، چنگ بزنم به کلمه‌های سیاه و سفیدِ سستِ سطحِ آب. بروم پایین و توی گوش‌هام صدای موج اسیرشده‌ی تو صدف بدهد. غرق شوم. مچاله‌ی کبود تنم گیر کند لای صخره‌های شکسته‌ی تیز. انبوه پَرها و سرهای درهم نوک بزنند به خفقانم. قرنیه‌هام را آب ببرد حتا. بماند همین پیرهن سیاه ژنده‌ی شناور، مثل دست‌خط گنگ نامه‌ای نخوانده و بی‌تمبر.

یکشنبه

مهرآبادِ سابق

هم‌ردیف شماره‌های ضروری توی تقویم کهنه‌ش نوشته بود، «اگر منتظرش نمونم، چه‌طور به دلش برات شه که برگرده؟»

چهارشنبه

گنجشکک اشی‌مشی، بومِ ما لب نداره این‌جا مشین...

با خودم عهد کرده بودم از پسرک حرف نزنم؛ نه با هرکس و نه هرجایی. و البته خودم می‌دانستم این‌طور عهدکردن‌ها با اولین تلنگر بغض می‌شکنند و اعتباری بهشان نیست. مثل وقت‌هایی که عهد می‌کنم به نبود آدم‌ها فکر نکنم و همان لحظه  جزئیات لب‌خندشان به دیگری و حرف‌های شیرین‌شان به همان دیگری مثل کشیدن چنگال روی قوطی زنگ‌زده‌ی حلبی عهدم را پاره می‌کند. بگذریم. دندان بچه لق شده بود و زیری هم سربرآورده و راه کج کرده بود. روز آخر اسفند و لگن‌های بزرگ ماهی‌قرمز و آدم‌های درهمِ توی خیابان پریشانم می‌کرد. چشم از آدم‌ها دزدیده، دستِ بچه را گرفته بودم و تاب می‌خوردیم میان جمعیت. مانتوی سیاهِ رنگ از رو رفته‌ام با موهای ماشین‌شده و کبودی پای چشم، تصویر نزار و بی‌زاری ازم می‌ساخت. انگار کن در حاشیه‌ی قاب‌دستمال چرکی، زنی سوزن‌دوزی شده در حال پوسیدن است. در حال شکافتن. تمام راه زمزمه کرد که، «بگو آمپول نزنه و اسپره بزنه دندونمو. خب؟» و جواب شنیده بود «باشه جونِ دلم. نترس.» گفتند مدتی‌ست بخش دندان‌پزشکی درمان‌گاه تعطیل شده و پسرک یک جورِ خوش‌حالی چشم‌هاش برق زد. وقتی از پله‌های مطب دیگری بردمش بالا باز وردِ آمپولش را از سر گرفت، سنجابِ نحیفِ ترسیده‌ام، طفلکم. خانم دکتر هم فقط عصرها مریض می‌دید. این بود که راه افتادیم سمتِ خانه. اسپایدرمن شد و جست و خیزکنان تار کشید و هِی برگشت تا از بودنم دلش گرم شود. خواستم از خیسی بویناکِ ماهی فروشی فرار کنم که چشمم به تابلوی جراح دندان‌پزشک دیگری افتاد. توی مطب بچه را نشاندم روی پا و با موها و سرانگشت‌هاش بازی کردم. خالِ کنار چشم و زیر گردنش را بوسیدم. ابرِ بالای سرش اما خونی و دردناک بود هم‌چنان. دکتر پرسید «کلاس چندمی؟» و طفلکِ ترسیده گفت «یکِ شیش» قلبِ گنجشکیش تند می‌زد. دستم را سفت گرفته بود. کاش دکترها لای لب‌خند مهربانشان نگویند مثلا «حرفِ مامانو گوش می‌دی؟» یا «ببین مامان چه‌قد دوسِت داره.» که مجبور نباشم به گفتن این‌که مادرش نیستم و مادرش جای دوری‌ست و فلان. یعنی هیچ جور دیگری را متصور نیستند؟ این‌که شاید بچه‌ای پدر یا مادر نداشته باشد؟ خیلی سخت است داشتنِ همچه پیش‌فرض ساده‌ای؟!
گازاستریل را فشار می‌داد بین دندان‌هاش و با این همه یقه‌اش از بزاق نم برداشته بود. براش بستنی خریدم و سوپ را خنک کردم و تا عصر همه چیز خوب بود که یکهو روی مبل بالا آورد. خیلی ترسیده بود و لبش می‌لرزید. مدام تکرار می‌کرد «نمی‌خوام دیگه این‌جوری بشه. خب؟» پنج-شش‌باری عق زد و بعد هم اسهال شد. رنگ‌پریده و استخوانی با چشم‌های بی‌حالِ تب‌دار رساندمش درمان‌گاه. توی همان حال و روز بهم حالی می‌کرد که مبادا آمپولی درکار باشد. دکتر اما براش سرُم نوشت و یک مشت داروی دیگر و چهارتا هم آمپول. سرش را چسبانده بودم به سینه که آرام بگیرد و باز دکترجان افاضه فرمودند که «نترس، مامان پیشته و مواظبته.» من؟ انگار کن گوشه‌ی همان قاب‌دستمالِ کهنه آتش گرفته و زن مچاله شده و سوخته باشد. هیچ نگفتم ولی. البته هیچ کدامِ این‌ها ربط ندارد به فرسنگ‌ها فاصله‌ام با بچه‌ها. به تنفرم از بچه پس انداختن، به بقای کوفتیِ نسل. قصه‌ی این یکی سوای آن‌هاست. این‌که زور می‌زنم صاد را از سین تمییز بدهد. این‌که به اصرار شب‌ها با آن روخوانی ناقصش برام هایکو می‌خواند و خودش هیچ نمی‌فهمد. این‌که با شاخه‌ی ترد انگشت‌هاش می‌زند به درِ حمام که «گندمک خوراکی مفیدیه؟ خیلی مفیده؟» یا «می‌شه امشب هشت خط دیکته بگی؟» یا «چرا شازده کوچولو از مار طلایی نترسید؟» یا دعای این‌که «کاش یه عنکبوت کوچولو نیشم بزنه تا منم قهرمان بشم و شهرو نجات بدم.» این همه سر و کله زدن و مهربانیِ نمی‌دانم از کجا سرریز شده‌ام میان حجمِ کسالت و تلخی مُدامم، هیچ ربط ندارد به بچه‌گریز بودنم، به آدم‌گریز بودنم.
حوالی ده بود که خیابانِ یک‌طرفه را می‌آمدم سمت خانه. نه می‌شد تاکسی بگیری و نه دربست حتا. توی بغلم آهنگِ مردِ عنکبوتی چهار را زمزمه می‌کرد. پاهاش می‌رسید به زانوهام. مُهره‌های کمرم درد می‌کرد. دستم بی‌حس شده بود. دوباری گذاشتمش روی نیمکت پارک و دست عوض کردم. یک‌بار هم تکیه دادم به دیوار مسجد و شاید هم چند ثانیه نشاندمش روی زانو تا نفس بگیرم. یادم آمد مادرم به چه مصیبتی بغلم کرده بود تا سر خیابان اصلی. مطبِ دکتر جعفری بوی مرغ پخته می‌داد؛ غذای منشی روی بخاری نفتی ته گرفته بود و رگم پیدا نمی‌شد اما. سال‌های بعد هم رگم پیدا نشد نه به زور گارو نه فلان و نه بهمان. پرستار گفته بود «بی‌رگی.» و من اما به دست‌کش بافتنی سفیدی فکر می‌کردم با انگشتی‌های سبز که قولش را مادر داده بود. به گلوله‌های برف فکر کرده بودم میانِ تب و باز هم رگم پیدا... بی‌رگم هنوز؟!

خوزه آرکادیو بوئندیا زیر همون درخت بلوط از یاد رفت، تموم کرد.

گیرم فردا بشه صد و یک سال فلان..