پرنده به تو پناه آورده بود. تو که جیبت از سنگریزه پُر..
شنبه
«تا به من گوش دهی»
تا به من گوش دهی
کلماتم
کلماتم
گاه نازکی میگیرند
چون رد گاکیان روی کرانهها
-بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی، پابلو نرودا، ترجمان بیژن الهی-
سهشنبه
به نام کوچکش بخوان
زن بوی خمیردندان سیب و نعنا میداد. برهنه بود؟ برهنه و ملتهب؟ برهنه و بیاعتنا؟ زن بوی خمیردندان سیب و نعنا میداد. تیشرت سیاه و رنگرفتهی تو را تن داشت؟ تا روی برهنهی رانهاش را پوشانده بودی؟ انحنای کمرش در گشادی لباس پیدا نبود؟ برجستگیهای کوچکش را اگر چشم به تاریکی خانه عادت میکرد، میشد تماشا کنی؟ دوسوی زانوهاش چال افتاده بود؟ ترقوهاش از یقه سرک میکشید؟ پشت لالهی گوش و کوتاه موهاش را تاریکی پر کرده بود؟ دلت میخواست بیاید، بخزد به آغوشت. ردیف مهرههاش را جا کند تو فراخی سینهات. خنکای لبهات را بچسبانی به گردنش. بگویی: «گردنش بوی جان میداد.» بخندد؟ بوی سیب و نعنای نفسش، گرمت کند. بازوهات را حلقه کنی روی آن حجم کوچکِ نرم. زانوهات را جا کنی زیر زانوهاش. سردی کف پاهاش را روی ساقهات حس کنی. باریکهی انگشتهاش را بلغزاند روی ساعدهات؟ لابهلای خوابیدهی درهم موها؟ تاریکی پشت نرمهی گوش را بنوشی. دلت میخواست.
زن بوی خمیردندان سیب و نعنا میداد. پتو را کشیده بود روی مچالهی تن تنهاش. درناهای کاغذی آویخته را باد میجنباند. به کاغذدیواری چرکمُرد بالاسرش میکشید. صدای خشخش برگهای صنوبر میآمد. قاطی باد و بوی سیب سبز ترش و تاریکی. دلش میخواست؟
چهارشنبه
«بگذار سر به سینهی من تا بگویمت..»
زیر آفتاب صبح دیروز خاطرهای شعله کشیده بود و اشکهام میچکیدند بر دستها. کلاغی پرهاش را جمع کرده و رفته بود زیر آبنمای پارک. من تار و پولکی میدیدم همه را. زیر افشانِ قطرهها دور خودش چرخ میزد. چرخ میزد. چرخ میزد.
عصر خودم را رسانده بودم به زن. سهشنبهها. سهشنبهها. آخ از سهشنبهها. چشمهاش معرکهست. نقرهی موهاش. خنده و افسون کلمههاش. توی خودم جمع شده بودم. گفت طرح را سنجاق کنم به دیوار. و رنگ بود و رنگ. زنی شدم غوطه در آبیِ رام. زنگارم را سمباده میزد انگار. قاب بعدی لکهای بود به غایت سرخ. سرخِ تپنده! سرخی که خیس به خیس ریشه میدواند. سیاهی را چون قبیلهای سوخته کشیدم به تن سرخ. و خراش. خراش. خراش.
شب سر به بالش و سبک. چون پرندهای از دست سلاخ اندوه جسته.
یکشنبه
«بر سهشنبه برف میبارد»
برفپاکنها
دست تکان میدهند
بر سهشنبه برف میبارد
دست تکان میدهیم:
«خداحافظ…»
دست تکان میدهند
بر سهشنبه برف میبارد
دست تکان میدهیم:
«خداحافظ…»
برفپاکنها
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند
من دست تکان میدهم
نقش تو را پاک میکنم
«خداحافظ…»
نقش تو را پاک میکنم
«خداحافظ…»
بر جادهی خالی برف میبارد
و برفپاککنی
دیوانهوار
به اینسو و آنسوی جدار گلو
میکوبد.
و برفپاککنی
دیوانهوار
به اینسو و آنسوی جدار گلو
میکوبد.
در گلویم بر نام تو برف میبارد…
-نازنین نظامشهیدی-
گفت هیچ میدانی بعدِ خشم، دلتنگیست؟ گفتم نیست. دیگر نیست..
گوزنِ خشم دورترک ایستاده. ماغ میکشد. سایهاش میافتد بر جای خالی گلدان. هزار تکه میشوم. کورمال و خمیده، باریکهی انگشتها را میکشم بر تن کاشیها. بریدهها و خون. بریدهها و خون. بریدهها و خون. و آخ..
شنبه
داستان صوتی
هرآنچه کلمهست و میخوانم و خوشآیندم است بپیچد به حنجرهام. چه داستان باشد و چه بریده از کتابی و نوشتهای.
رد صدا را بگیرید و برسید به وحشی دشت
رد صدا را بگیرید تا تن درختهای کهنهسالِ پرشاخه
لابهلای شاخههاشان رجبهرج ستاره..
از اینجا: https://telegram.me/jilaar
پ.ن: داستانهای دیگران در آلبوم «هزار درنای کاغذی» و پارهنوشتههای خودم در آلبوم «آداب التهاب» خواهد بود.
چهارشنبه
خزیده به لجنمالِ لانهی تنهایی، پشت به روشنی..
از همه بریدهای چون او که نزدیکتر، دشنهاش تیزتر. پرسه میزنی با زخمهای باز. پرسه میزنی و بذر بیرحمی جایجای جان و روانت جوانه میزند. فریاد خشمت دهانگشوده و سهمگین. و حفرهی تهی چشمها خیرهمات. به هوای ناامنی دستها را یکبهیک پس میزنی. سردی. تلخی. و یکهو.. در دل همین شهر کریه، میان ولولهی خبیث آدمها، مهر و مرهم مییابی. آدمی ناب و نایاب. به مهر تمام. به مهر و مراعات تمام. نیک چون انجیربنی کهنه. و آخ که تو گنجشککی ترسخورده..
دوشنبه
آوخ این من
پرندهای که کوچکِ لرزان تن را به شیشه میکوبد. پنجره میگشایی، میرمد. پرندهای که کوچکِ لرزان تن را و آشفتهی خیس پر را بر دستهات مینشاند. دست به دانه میگشایی، میرمد. پرندهای که کوچکِ لرزان تن را و آشفتهی خیسِ خونِ پر را و دلذرهی غمینِ تپنده را و تیلهی روشنِ پُرگوی چشم را برابرت میگذارد. آغوش به گرمای امن میگشایی، میرمد. پرندهای که نوک بر شانهات فروبرده به خفقان، منام..
شنبه
چهارشنبه
از آدمهای بیعاطفهی بیرحم فاصله بگیرید
روزهای تضرع و گریز. روزهای فاصله. روزهای تف به بیرحمی، تف به بیرحمی، تف به بیرحمی. روزهای ناگزیر از تب. روزهای سوگِ امید. روزهای گم در هزارتوی اندوه. روزهای تهی از معنا. روزهای تکرار و تکرار و هیچ. روزهای بیسبب. روزهای بیعلاج. روزهای آخ. روزهای آخ. روزهای آخ. وقتی قندیلهای بلندِ تیزِ ستبرِ سردِ هزاران ساله بر شانههات فروافتادهاند، بر دستهات، میان سینهات..
دوشنبه
ماخولیا
شنبه خوب بود. لبهی جدول خیابان مقصودبیک راه رفتم. تجریش و شلوغیهاش گم میشد. سرک به باغ مردم کشیدم. برگ گردوها را بوییدم. تنه به تنهی درختها زدم. سربالا پی رد کلاغها. پی جرثقیل و بارهای سنگین معلق در هوا. سر به زیر پی لک شاتوت جامانده از تابستان. خنده، سکوت، خنده، سکوت. تماشای عمارتهای کهنه. بهارخوابها و کنگرهی دیوارها. مرور کودکی. صدای پرندهها. دیدن کاجهای باغ سفارت از پشت سر. ردِ رود را گرفتن و بیهدف رفتن. رد رود را گرفتن و برگ خزانزدهی چنارهای خاوری را زیر پا کشتن.
یکشنبه اما نانهای تست کپک زدهاند. خبر از سبزیجات یخچال ندارم و بیشک پلاسیدهاند. روزهاست دست به آشپزی نبردهام. بطریهای آب حتا دستناخوردهاند. یکی-دوتکه لباس آویخته از صندلی. کتاب رسیده به صفحهی یکی مانده به آخر و اما رها شده بر میز کنار قبض گاز. روی فنجانهای قهوه غبار نشسته. قوطی بادام شور ماههاست که خالیست. موها را به زودی میسپرم به دندانههای موزر. صورتم را اصلاح کردهام. دقیقا به شیوهی معمول مردانه، با کف و ژیلت. با قساوت تمام از آب دادن به گلدانها دست کشیدهام. آهسته ناله میکنند. برگهای کوچکشان لهلهزنان نرم و پژمرده شده و شاخهها خمیدهاند. سر برگچههای لیمویی که به شوق کاشتم، سوخته. نه، آب نمیدهم دیگر. درد ماهیانه آزارم میداد. دمکردهی زیره و نبات مادرانه درکار نبود. خانه سرد و خالیست. به کیسهی کوچک یاسمن و لیوانی آب جوش اکتفا کردم. جانور لجوجم سربرآورده باز. به نخواستن و پسزدن. ناخن بر دیوارهی حلبی قلبم میکشد. فکرِ رفتن هم عصیان کرده. فکر رهاکردن همه چیز. کوله به دوش و کولی. سختدل و سرد. پیرمرد ترشرو و عبوس این روزهام را نمیخواهم. که با هیچ زندهست. و خستهست. و دیگران وقت گذشتن از کوچه خمیدهی سیاه تنش را نمیبینند الا گربههای لمیده و پیر که گوش تیزمیکنند به رد شدنم.
یکشنبه
زخم را پنهان میکنم. مثل جانوری بیقرار زیر دستبند چرمی وول میخورد. دندان نشان میدهد. فریاد میکشد. سگک برنجی از گرمای هوا و نم عرق فشار میآورد بهش. ملتهب شده. زخم را پنهان میکنم و پارس میکند مدام. گاه چنانی دهان بازمیکند تا همه چیز را ببلعد. زخم، شده سیاهچالهای که زور میزند فروبکشدم. از سویی چنگ زدهام به شاخهای. زخم، میکشد، من مقاومت میکنم. زخم، میکشد، من، میکشم. یا رهاییست یا دونیم میشوم..
سهشنبه
شده از بغض و استیصال و فریاد و خشم گوشهی پیراهن را بفشاری به مشت؟ و همانطور که پیازها را توی تابه زیر و رو میکنی، فریاد بکشی و لعنت بفرستی به آدمها؟ شوقِ لگدمال میدانی چیست؟ سیلیِ سختیست. سیلیِ سختیست. دردناک و سرخ و گزنده. شده از بغض و استیصال و خشم زانو به دیوار بکوبی؟ دندان برهم بفشاری؟ شوقِ لگدمال میدانی چیست؟ دروغهای کوچک را چون کیسههای زهرابه فرودادن چه؟ پرسید نشاط میخواهی و کودکانگی؟ همین میخواستم. همین میخواهم. که موهای کوتاهم را چون دو خوشهی نارس انگور وحشی ببندم. که سرخوشانه بخندم. که خندهام را زهر نکنند. که مرهم اگر نه، زخم نزنند. شوقِ لگدمال میدانی چیست؟ در چاهی وارونه آویختهام. نه جانِ برآمدنم هست و نه توان فرورفتنم. چنگ به هرچه میزنم که سرپا بمانم، نمیشود. وقت خنده و شور کسی به سینهات کوفته؟ پسات رانده؟ کنارت گذاشته؟ نه، شوقِ لگدمال تو چه میدانی چیست..
چهارشنبه
روزهاست دهان به کلمه نگشودهام مگر به ضرورت. سری حجیم را بر دوش میکشم. به هرجهت که سرمیگردانم، از فرط درد و منگیِ مدام، گویی شهابسنگهایی کوچک با شتاب از کنار گوشهام میگذرند. و صدای فِشفِش شکافتن هواست که میپیچد به کاسهی سرم. روزهاست چراغ خانه خاموش است. در تاریکی دراز میکشم. در تاریکی راه میروم. در تاریکی زیر هزاران قطرهی افشان میایستم. در تاریکی زنی میبینم با موهایی ژولیده و لباسکی سفید و گشاد از مقابل آینه میگذرد. در تاریکی به نور نارنجی پنجرهی همسایه نگاه میکنم. به سایههای بادامیشکلی که هستهی زردالوها را در گودی کاسهی سفال چندبرابر نشانم میدهد. در تاریکی دمپایی ابری کوچکم شبیه سگی سیاه و مطیع است نشسته بر حاشیهی قالی. با چشمهایی خیس و درشت. در انتظار نشانهای از مهر تا به آغوشم بخزد و زبان کوچک صورتی رنگش را به استخوان ترقوهام بکشد. در تاریکی گلبرگ چروکخورده و رنگباختهی دیگری از آفتابگردانها به زمین میافتد و من مچالهتر میشوم. در تاریکی غبارِ نشسته بر کتابخانه پیدا نیست. در تاریکی دست میکشم به پُرزهای زبرِ روتختی و لکهی کوچک شاتوت را لمس میکنم. در تاریکی غلت میزنم رو به چرکمُردهی کاغذدیواری و گوشهی شکستهی ناخنم دیوار را میخراشد باز. در تاریکی زنی فریاد میکشد دست از سرم بردار. همسایهها سرک میکشند. فریاد میکشد. پاهای مُردهسردم را جمع میکنم زیر پتو. فریاد میکشد دست از سرم بردار. از دو گوشهی چشمم شورابه سرریز میشود..
شنبه
یکشنبه
زن وقتی دید غرق کتابم، کارت بلیطش را به دست فشرد و به حال آمادهای راست نشست. کمی بعدتر، توی ترافیک همت بیهوا رو کردم به لبهاش و عینک آفتابی بزرگش، «نگران نباش، حواسم هست.» روی پل پیاده شد. کتاب دیوانه را از سر گرفتم. دخترک میگفت تو مهربانی، از چیزهای زیادی سردرمیآوری، فلانی و بهمانی اما رگههای تلخی تصویر خوبی ازت انعکاس نمیدهد به چشم دیگران. کتابهایی که میخوانی، فیلمهات، انتخاب نمایشها و چه و چه. کتاب دیوانه را به قدری دوست دارم که میخواهم بخوانم و ضبطش کنم. صِدام آن کلمههای پریشان را توی هوا معلق نگه دارد. آنطور که از سر دیوار و پشت کاکتوسها معلق میماند و زن را در حمام تماشا میکرد. صدای اتوبان توی بیابان گم میشد و زن زیر هزارقطره آواز میخواند. آخ.. بیشک میخوانمش. امروز تمام شد.
یک جاکفشی جمع و جور دیدم امروز. دلم خواست کفشها را بعد از یک سال از روی روزنامه جمع کنم و سامان بگیرند. اما سی و هفت هزار و اندی توی حسابم بود. فکر را یک هفتهای بایست پس بزنم. البته بماند، قرض و قسط و آخ.. نمیتوانم. داستانها و حال آدم قصه را توی آن کوچهی بلند و تمامنشو مرور میکردم. -تمامنشو؟ پانصدقدم بیشتر نیست. شمردهام پیشتر.- از دارو منگم باز و حالم آشوب است و ابر فکر را با تپانچهای نشانه میرود انگار. فکرها ولنگارند و من در بیتفاوتی محضام. انگار نامرئیام و همهچیز بیرونِ من در جریان است. -این را پسرک میگفت وقتی جدا شدیم. که همهچیز گویی بیرون از او اتفاق میافتد وقت تلخی و غمآگینی و غرقِ کار و کار و کار میکند تن را و فکر را.- انگار نامرئیام وقتی گوشی را خاموش میکنم روزها و روزها. دیگران بیخبر از من و من در سکوت و غلافی پنهانی زندهام. آرام. با صدای قارقار کولر و کلاغهای صبح.
به نهار فردا هم فکر میکردم و اینکه چه بخرم و چه دارم. در به سختی باز شد و انتهای انگشت شستم پوستش ورآمد. در ملتهب است. تابستانها آماس میکند و تنها خنکای شب برمیگردد به قاب خودش. در که با فشار باز شد، خودم را پس کشیدم از ترس. جانوری گرد کنج حیاط بود. من کند شدهام این روزها. تا بفهمم چه و چیست کمی گذشت. یک حباب بود با روکشی کرباسی به گمانم. زمینهاش سفید و نقشهای ریزش سیاه. حباب یک چراغ سقفی یا آباژور رومیزی یا ایستاده، هرچه. افتاده بود و همراه باد کمی قل میخورد. ایستادم به تماشا. از فکر غذای فردا و داستان و قسط، یکهو خلاصه شدم در حباب. در ورودی ساختمان را باز کردم و صدایی دوچیز را به هم کوبید. از جا جستم باز. در خانهی دخترک پایینی بود. نیمهباز. بیست و سوم -امروز چندشنبه است؟- اثاث برده و تاریکی خانه خالیاش را فوت میکرد بیرون. حباب جامانده از اثاثیهست. دورافتاده. دورانداخته. بیصاحب.
قبض لای شیار در واحدم بودم. اول مبلغش را دیدم و چشمهام به شتاب پی مهلت پرداخت بود و بعدتر سی و هفت هزار و اندی تا پایان ماه، ته حسابم. حوصله نداشتم غذا را زیاد گرم کنم. کلاف ماکارونیها سرد ماند و تکههای قارچ ماسیده بودند انگار. -کسی میگفت توی قصههات زیاد مینویسی انگار. چه همه تردید داری تو! هِه!- گفت برویم تئاتر. اما به خاطر من نیا، اگر که خوش داری. گفتم نمایش تلخیست. قصهاش را بارها خواندهام. ملالت و بیتفاوتیش را. قضاوت دیگران را. این که بیرون از او چیزهایی در جریان بود و درونش همهچیز کند و کشدار. باز به تهماندهی حساب فکر کردم. و صدای شلیک داروها آمد. ابری هزارتکه شد. زنی زیر دوش آواز میخواند.
یک جاکفشی جمع و جور دیدم امروز. دلم خواست کفشها را بعد از یک سال از روی روزنامه جمع کنم و سامان بگیرند. اما سی و هفت هزار و اندی توی حسابم بود. فکر را یک هفتهای بایست پس بزنم. البته بماند، قرض و قسط و آخ.. نمیتوانم. داستانها و حال آدم قصه را توی آن کوچهی بلند و تمامنشو مرور میکردم. -تمامنشو؟ پانصدقدم بیشتر نیست. شمردهام پیشتر.- از دارو منگم باز و حالم آشوب است و ابر فکر را با تپانچهای نشانه میرود انگار. فکرها ولنگارند و من در بیتفاوتی محضام. انگار نامرئیام و همهچیز بیرونِ من در جریان است. -این را پسرک میگفت وقتی جدا شدیم. که همهچیز گویی بیرون از او اتفاق میافتد وقت تلخی و غمآگینی و غرقِ کار و کار و کار میکند تن را و فکر را.- انگار نامرئیام وقتی گوشی را خاموش میکنم روزها و روزها. دیگران بیخبر از من و من در سکوت و غلافی پنهانی زندهام. آرام. با صدای قارقار کولر و کلاغهای صبح.
به نهار فردا هم فکر میکردم و اینکه چه بخرم و چه دارم. در به سختی باز شد و انتهای انگشت شستم پوستش ورآمد. در ملتهب است. تابستانها آماس میکند و تنها خنکای شب برمیگردد به قاب خودش. در که با فشار باز شد، خودم را پس کشیدم از ترس. جانوری گرد کنج حیاط بود. من کند شدهام این روزها. تا بفهمم چه و چیست کمی گذشت. یک حباب بود با روکشی کرباسی به گمانم. زمینهاش سفید و نقشهای ریزش سیاه. حباب یک چراغ سقفی یا آباژور رومیزی یا ایستاده، هرچه. افتاده بود و همراه باد کمی قل میخورد. ایستادم به تماشا. از فکر غذای فردا و داستان و قسط، یکهو خلاصه شدم در حباب. در ورودی ساختمان را باز کردم و صدایی دوچیز را به هم کوبید. از جا جستم باز. در خانهی دخترک پایینی بود. نیمهباز. بیست و سوم -امروز چندشنبه است؟- اثاث برده و تاریکی خانه خالیاش را فوت میکرد بیرون. حباب جامانده از اثاثیهست. دورافتاده. دورانداخته. بیصاحب.
قبض لای شیار در واحدم بودم. اول مبلغش را دیدم و چشمهام به شتاب پی مهلت پرداخت بود و بعدتر سی و هفت هزار و اندی تا پایان ماه، ته حسابم. حوصله نداشتم غذا را زیاد گرم کنم. کلاف ماکارونیها سرد ماند و تکههای قارچ ماسیده بودند انگار. -کسی میگفت توی قصههات زیاد مینویسی انگار. چه همه تردید داری تو! هِه!- گفت برویم تئاتر. اما به خاطر من نیا، اگر که خوش داری. گفتم نمایش تلخیست. قصهاش را بارها خواندهام. ملالت و بیتفاوتیش را. قضاوت دیگران را. این که بیرون از او چیزهایی در جریان بود و درونش همهچیز کند و کشدار. باز به تهماندهی حساب فکر کردم. و صدای شلیک داروها آمد. ابری هزارتکه شد. زنی زیر دوش آواز میخواند.
شنبه
تکثیرِ بینهایتِ تنهایی
شبانه راهیاش کردم و روی چارچوب در سهتا بی انگلیسی دیدم که در یک ستون کسی نوشته بود و چندین بار با خودکار همان را تکرار کرده بود. حیران شدم که چرا پیش از این وقت بدرقهی آدمها، آن لحظه که دست گذاشتهام روی قاب و خیره ماندهام به پلهها ندیدهام هرگز. حس شومی داشتم و پاکش کردم. بعدتر کابوس بود و کابوس بود و کابوس.
صبح بیدار شدم اما نمیشد سر بلند کنم. کسی با پنجههایی قوی سرم را فشار میداد به بالش. نور صبح دیگر رسیده بود پشت پلکهام. به سختی نشستم میان ملحفهها. مسواک به دهانم بود و چشمها مطلقا خالی. غریبه بود که نگاهم میکرد. همان کلیشهی همیشه و واقعیتی محض. انگار پوستهام را، روکشم را موریانه خورده باشد. یا لایهای شته، رج به رج نشسته باشد. با چشمهایی بیگانه به کف سفید دور دهانم نگاه میکردم. وقت پوشیدن لباس هم خراشی پایینتر از استخوان ترقوه و موازی بازوم دیدم. خاطرم نبود سببش چیست. روز قبلش وقت اصلاح عکسهایی از نیمتنهی برهنهام خراش را دیده بودم و حالا توی آینه دو به شک بودم که سمت راستم بوده یا جای زخم عوض شده. خودش را سُرانده به کتف دیگر وقتی دست به گریبان کابوسها گرده به گرده میشدم. کمی مکث بود و بعد به کل از یاد رفت. گم شد میان زخمهای دیگر.
بیرونِ خانه هوا راکد و خفه بود. نفس و عطر و شبماندهی غذا را میشد رد زد جابهجا. سر پایین بود و نگاهم پرهیز داشت. پیرزنی مقابلم به کندی قدم برمیداشت. با پیرهنی گلدار و دامنی بلند روسری چروکی به سر داشت. انگشت میانهاش را چسبانده بود به نرمهی پوک و چروک شست. انگار از تکرار وردی و ذکری مانده باشد. درمانده باشد از شماره و میلرزید. آهسته و به چشمنیامدنی میلرزید. میدیدم.
بعدتر دخترکی آویزان از دست مادر کارمندش لباس مخملی سرخ پوشیده بود و پشه پشت ساق ظریف و سپیدش را اندازهی سهتا بی کوچک نیش زده بود. مردی گلوی کیسهی کوچکی را میفشرد. سه قوطی نمونهگیری مدفوع درش بود. با درهای زرشکی و بدنهای زردِ چرک. تفباد و خاک از پنجرهی تاکسی چشمهام را پُر میکرد. رفتم به عرقریزِ مرداد و جزیره. به مرور لعنت فرستادم. به سنگِ آسیای پیشانیام که سنگینی میکرد. به قوطی قرصهای دونیمشده که ناچار شدم از سر بگیرم باز. به تکه پلاستیک در حال مچاله شدن قلبم روی آتش این احوال. بار روی بار، بی که قوتی به شانههام دویده باشد. بار روی بار..
جمعه
چهارشنبه
همهی آن احوال را نمیتوان نوشت. که چهها گذشت و چهها که نمیگذرد. یک آخ مدامم دست برنمیدارد از گلو. کلمه میرمد از دستهام. نمیتوان همهی آن احوال را نوشت. هزار درفت اینجا تلنبار شده. هرکدام با جملهای نیمهکاره. کلمهای نیمفروخورده. رها شده. گویی علفهای هرز اشیای کهنه و دورریخته را پوشاندهاند جابهجا.
موهام کمی بلند شده. قدر یک بلوط کوچک و نارس. میبندمش و هرصبح هلال کنارهها را آهسته میبرم پشت گوش و زخم را میبینم توی آینه. باقی روز دستبندی سخت و چرمی شیار صورتی رنگ و زشت را میپوشاند از چشم دیگران. داروها را کنار گذاشتهام. گریه جور عجیبی بند آمده. انگار رخت بسته و رفته. گاهی مهار همهچیز از دست میرود. به هرچیزی لگد میزنم. فریاد میکشم. لعنت میفرستم. و ماهیچهها و شریانهای قلبم چون تکهای پلاستیکِ روی شعله، مچاله میشود. بوی گندِ رنج و تنهایی زندگیام را پُر میکند. گاهی سرخوشی جفتک میزند زیر پوستم. همینطور در نوَسانم. تابی که میبردم بالا و پایین و بالا و پایین و موهام گیر میکند به شاخههای سرتیز و..
شنبه
انزجار
-دوازده فروردین-
املاک، املاک، املاک. سکندری، سرگیجه، ضعف. صندلی های ایستگاه اتوبوس و مترو. بی جانی. املاک، املاک املاک. بالا و پایین شهر لعنتی. بهار و سبز نورس سرشاخه ها. باد. پیشانی تکیه بر شیشه تا خانه ی مادری. زخم و بانداژ و دست بی حرکت زیر آستینی سیاه و بلند. دنده و مهره و استخوان ترقوه و گودال سیاه پای چشم و لبخند بی رمق. پنهان از مادر. زجر.
-سیزده فروردین-
ملحفه هایی با لکه های خون، عطر تن، تار مو، خیسی جامانده از خونابه ی شنبه، هرچه و هرچه. شسته و پاک. ردِ جامانده از تنی که شنبه روی زمین کشیده شد بیرون از حمام. شسته و پاک. تن، ظرف، رخت، میز، روشویی، در، کف، کوفت. شسته و پاک. چین میان هر بخیه ورم کرده و دردناک. تنهایی. سقف. تنهایی. سقف.
-چهارده فروردین-
شش قطعه سه در چهار. کارگزاری بیمه که رفته بود دو میدان آن طرف تر. دفتر خدمات تلفنی که یک پل و یک چهارراه رفته بود آن طرف تر. دفترچه ی نو. خط نو. خاموشی. فراموشی. بیمارستان. ساعتی ازدحام و اضطراب. گریه. صورتی پنهان. کپسول های آبی تمام شدند و سرخابی ها قطع شدند. حالا یک چهارم از سفیدها. یک دانه نارنجی. یک دانه سبز. ریزترها وقت کابوس بیداری. منی که بیزار از دارو. منی که بیزار از دارو. منی که بیزار از دارو. بانداژ تازه. یک وعده غذای گرم. تنهایی. سقف. تنهایی. سقف.
دوشنبه
شنبه خودکشی کردم. سه ساعت توی حمام مثل جنینی سقط شده به پهلو افتادم و زل زدم به قطره های خون. بیرون بارون تندی می بارید. صدای آب توی لوله ها رو می شنیدم و صدای برخورد قطره های بارون روی بدنه ی فلزی کولر. خونه سرد بود. کف حمام خیس بود و سرد. لرز داشتم. خون زود دلمه می بست. شکافی که دهان باز کرده بود رو می گرفتم زیر آب گرم. لخته های سمج کنار می رفتن. سوزشی نو. و جوششی نو. شنبه بارون تندی می بارید. اما سگ جونی کردم. سه ساعت توی اون حال بودم و اما تمام نشدم. از شنبه و بخیه و آمپول کزاز و بانداژ و.. تا به حال تنهام. خوره ی تنهایی بدجور آزارم میده. زل می زنم به سقف. راه میرم توی این خونه ی خالی و کوچک. کسی نیست تا صدام رو بشنوه. حالم بدتر از قبله. انگار تا کیلومترها شهر از سکنه خالی شده باشه. انگار همه از مرضی همه گیر مرده باشن. من از خودکشی زنده مونده باشم.. حالم بده. احتیاج دارم برای کسی بگم یا بنویسم..
یکشنبه
پرسید چه حالی داری؟ گفتم سبک ترم..
شنبه بود. باران می بارید. کف حمام خیس بود. خانه سرد بود. به پهلوی چپ جنین شده بودم. خیس و خون چکان. قطره های باران می چکیدند روی کولر، صداشان می پیچید به حمام. صدای جریان آب بود توی لوله ها. و کسی مدام می دوید. بی وقفه می دوید. پاپوشی نرم داشت یا روی سطحی نرم و پرزدار می دوید. صورتم روی کاشی های آجری رنگ خیس بود. (با یک دست چه طور می شود نیم فاصله گذاشت؟) شنبه بود. باران می بارید. سه ساعت تمام توی آن حال یک بری افتاده بودم. بالاخره بعد از سی و یک سال انجامش داده بودم. کف حمام و لباس هام خیس بود و سرد. می چکیدند. می چکیدند. و زود دلمه می بستند. زود لخته می شدند. شیاری که دیگر دهان بازکرده بود را می گرفتم زیر باریکه ی آب گرم. سوزشی مدام. لخته های کوچک سرخی که می رفتند سمت راه آب. و جوششی نو. سوزشی نو. جنونی نو. شنبه بود. باران می بارید. کف حمام خیس بود و خون آلود. یک بری و جنینی درازکشیده بودم. ساعتی قبل ترک جنون صورتم را دیگر کرده بود. آدم توی آینه من نبود. چشم هاش گرد و سرخ. موهاش آشفته. درونش تهی. تیغش به دست. ده روز تمام گفته بود صبح که شود خوب می شوی. جنون شب تمام نشوی ناسور را که تاب بیاوری تمام می شود. خوب می شوی. صدای ریز گنجشک که بپیچد و آفتاب صبح بهار. نشده بود. ده روز تمام رنج پیله بسته بود. تار تنیده بود. خفه ام کرده بود. دلم داشت می ترکید. زنده زنده به گور شده بودم. شنبه بود. باران می بارید. کف حمام خیس بود. خون جای باران می بارید.
اشتراک در:
پستها (Atom)