جای اینکه بندِ سختِ ناله رو بپیچم به تن بیهودهی انتظار، دلِ لرزانِ صدتکه رو به مشت فشردم، به سینهی غرور کوبیدم و پسش زدم، سر بالا گرفتم و رفتم جلو. برای بار دوم، بار آخر حرف از فرصتی تازه زدم. از نگاهی دیگه. چشم بستم رو تلخیهایی که شنیدم و گذشت. با خودم گفتم اونچه براش دل گذاشتی چندسالی رو به راحتی رها نکن. همهی جونی که داشتم رو جمع کردم تو لبخند و پولکِ براقِ چشم و لاکهای گلاناریم. از منطقم گفتم. دلم توی مشتم بیم داشت و میلرزید. گفتمش بسپر به من. یا این جوانه سرمیگیره و قد میکشه یا از ریشه میکشم بیرون از تنت. تاریکی هوا اما، گوشهی میدون ولیعصر. برای آخرین بار، بعدِ اینکه خواستم و نشد، بعدِ بیحاصلی، با دلی لرزیده و سخت فشرده، هزارتکه، برگشتم به خونهی بهار. به تنهایی. نشونهها اینبار اشتباه بودن. اون گرمای سینهای که چندروز پیشتر نزدیکم شده بود یه وهم بود. تقلا کردم و نشد. به دله گفتم چه بیم اگر هزارتکهای؟ در ازاش حرفی تلنبار نیست. سرزنش از تلاشی که نکردی درکار نیست. گفت حقم این بود؟ گفتمش محکم بودی و شهامت داشتی به جاش. گفتمش کم نذاشتی. بد نکردی. بد نگفتی. یکسویهش چه فایده؟ چشمهاش پُر شد از قطرههای شور..
پنجشنبه
با خودم از دیشب مدام تکرار میکنم، دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ دیگه باید چیکار میکردم لعنتی؟ و اون کلمهی بیرحم مثل زهر توی تن و جان و روانم پخش میشه. منتشر میشه. بیزار میشم. تا ریشه به درد میام.
جمعه
وقتی اشکها بند آمدند و رنگها شره کردند به تن کاغذ
کمکمک به صرافت این میافتم که مهرورزیام را سرد و خاموش اگر نه، لااقل پنهان کنم. نه! پنهان هم نه. نمیشود که مهر باشد و سرریز نشود. اینطور بلدش نیستم. مستی و مستوری ازم برنمیآید. مهر را آنطور که تو میبینی و بروز میدهی، او نمیبیند و تفسیر به مهر نمیکند. پشت پنجره به بدرقه یا انتظارش ایستادن را. بوییدن پیراهنش را. شوقِ شانه به شانهاش خیابان را. به هوای دست کشیدن به کاسهی زانوش ساعتها انتظار همغذا شدن را. تمام عکسهای تمام سفرهات بشود اویی که حواسش نیست و رو به کادر نیست و.. سرِ آخر بشنوی که اینها نشانهی بندی بودن و در گِل ماندن است. خلمآبی دستوپاگیر. و سهم تو بشود انتظار و فاصله و انتظار و فاصله و انتظار و فاصله و دلی که از تنهایی لای دری تنگ جان میکند و دست آخر به تنهای دیگر میبازد.
دوشنبه
شبیه زنی که پستانش پُرشیر، کودکش اما مُرده.
سرگردانم. گم کردهام. چیزی را که نیست،
گم کردهام. حتا کلمه را. و حرف رسانای حالم نیست...
یکشنبه
«ارغوان ز من رویید... چو دانهای که بمیرد، هزار خوشه شود»
ضربه آنقدری دردناک و مهیب بود که
وقت کوبیدن پتک ناباورانهاش به سینهام، هفتهها پرت و خُرد شدم. تمام روز پشت
میز کار به هرکلمه و نشانهای از او و یاد او رقتآور اشک میریختم. آن آینه و
کاشیهای سردِ سفید گواهاند. عصر، توی مسیر، قوزکرده و تند میگذشتم. انگار همه بدلی از او شده بودند و بیاعتنا و سرد از مقابلم
میگذشتند. چشم میدزدیدم. سر، پایین و گردن فرو به یقه و اما دستها! آخ.. دستها
را مچاله میکردم به جیب بی که بدانم. یا پارچهی جیب را مشت میگرفتم و تمام
ترافیک همت و مدرس و پیادهی تا خانه باریکهی استخوان انگشتها را میهمان درد
میکردم. بی که بفهمم. و امان از شبهای تمامنشوی ناسور. و امان از هجوم شبهای
تمامنشوی ناسور. زوزه بود و ضجه بود و مچاله میان خانه تا صبح. ناباور
و در التماس و بی حاصل. و صبح.. پلکهایی متورم و مژههایی شورهبسته و دیدی تار.
و باز از نو. باورم نبود که چنان و چنین شنیدهام. باورم نبود که دیگر نیست. نیستیم.
یکباره! پوچ! تمام! بعدتر هم نوشت، خردهریزهام را ببرم؟ و آتشی از نو به پنبهزارم. شبانه ریز
به ریز خانهی کوچک را گشته و از نشانهها خالیاش کرده بودم. شیر گاز را بسته و
لولهی خمیده را از حفرهی دیوار بیرون کشیده بودم حتا. مهری درکار نبود دیگر.
خواسته بودم که بمانیم. با همهی آنچه شنیده بودم و تحقیر بود، خواسته بودم که
بمانیم. از سکوت سوز میآمد و کلمهها زهر داشتند. من هم بی شک هیولای حراف و تلخی
بودم که زخم میزد. باز زوزه بود و مچاله میان سرمای خانه. زیر چندپتو و چندلایه لباس، لرزان و گریان و بی پناه. گفته بود نفرست. لجوج
نباش. من اما میوههای کاج را هم. انار کوچکِ خشک را هم روانه کرده بودم. طاقتم
نبود ببویم و لمس کنم و به یاد بیاورم لحظههای خوب را. گرماش را. عطر تنش را و.. بی
که دیداری باشد و تلخی گفتاری از نو. تمام شد. حالا مینویسم چون زهر فروکش کرده.
کنار آمدهام. نشانهها را محو کردهام. هرچه که بود. هرچه که بود. هرچه که بود.
دیگر مروری نیست. تقلایی بند آمده. گفتوگویی درونم خاموش شده. جنگلی سوخته. جوانهای
کمجان سربرآورده. برخاسته. «ارغوان ز من رویید» روزها را شلوغ کردهام. گاه درد
پاها و کمر امان میبرد و اما چهاربار یا بیشتر از خانه میزنم بیرون. دستهام به
کار افتادهاند. از یک درنای کاغذی شروع کردم. حالا آغشته به رنگ و ساز. پاها در راه. سر، خاموش. لب، بسته. دل؟ هیچ،
هیچ، هیچ. «چو دانهای که بمیرد، هزار خوشه شود»
سهشنبه
توی دلم برف میبارد. روی زندگیم. روی رد بیرحمی. و شتک خون بر دیوار حمام را میپوشاند. برف میبارد و دهانم را پُر میکند. حنجرهام را. برف میبارد روی ردِ بیرحمیِ جامانده. روی خالیِ تحقیر. برف میبارد و من زیر چندپتو هم باز میلرزم. برف میبارد و از آیینه بیزارم. از تماس گرمای آدمی با آدمی. برف میبارد و کبودیها زیر قشایی سفید دفن میشوند. برف میبارد و بوی کثافتی که دلم را پُر کرده، میبلعد. دریچهها و دهلیزهای بیطاقت و دردناک زیر حجم بیامان برف میلرزند و خون نشت میکند. ردِ بیرحمیِ جامانده یخ میزند. زانوهام از پا میافتند. با صدایی خفه و پوک، میانِ زمینی بیانتها و پوشیده از برف و بیرحمی، زیرِ دانههای سپیدِ متصل بارندهی دروغ، از پا میافتم. به شهوتِ بیانتهای از تنی به تنی میبازم. به طاعونی همهگیر. و ناباورانه از پا میافتم.
یکسال پیش، همچه صبحی..
بارانِ تند آخر پاییز بود. سرخی چراغها شره میکرد به شیشهی ماشین. از پلاک هشتادوهشت میآمدم. آنجا چندباری وسط حرف اشکهام سرریز شده بود و سیاهی پالتو را فشرده بودم به مشت. فروغ میگفت اینطور نمان. روی زمین لغزان و سست پی نریز و ستون نزن. خودت باش. زمینِ سفت، خودت باش! بعدتر باز سر را تکیه داده بودم به شیشه و خیره به تونل رسالت سوزش بینی و گونههام را نفس میکشیدم. تا کوله به دوش و کیسه به دست رسیدم به پلاک سیزده. باران تند آخر پاییز بود. در را گشود و صورتش همه لبخند شد. حتا پرسید شام خوردهام؟ اتاق را نشانم داد. بایست پلههای مارپیچ را میرفتم بالا. وسیلههام را گذاشتم کنج اتاق آبی. اتاق آبی، خلوت خودش بود. برام خالیش کرده بود. مهیا و گرم و امن. آسمان هم خیس و خاکستری. پیرهن رضا را تن کرده بودم. مثل همه وقتهای مچالگی. آستینهاش بلند و یقه گشاد و تنه جادار. همچه وقتهایی خودم را جا و جمع میکنم میان پیراهن. انگار میکنم هست. پناه و گرم. دچار بودم به سرگردانی و بیمکانی. شب سرشد به بغض. روی پتوی سفری چارخانه و گلوله شده در پیراهن سیاهِ کهنه و رنگرفته. و صبح سررسید. بعدِ باران تند هوا هنوز دمغ و گرفته بود. بامها سیاه و خیس و خانههای کوچکِ چراغ به دست تا دل کوه شانه به شانهی هم. تکیهام به دیوار آبی بود و نگاهم تهی. از اتاق کناردست صدای ترد سنتور میآمد. دخترک با خندههای شیرین شفافش قطعهای را ضرب گرفته بود روی سیمهای موازی ذوزنقه. و پرندههای کوچک به هوای خردهنان بال میزدند و چیزکی میخواندند. توکاهای کوچک و زاغیهای براق با دُمهای بلند زیباشان و یاکریمهای فربه. نتها بلور میشدند و خندهها شکوفه میدادند. اولین صبحِ من در خانهی آبی بود. صبحِ میلادِ سپینود. صبا براش ساز میزد.
چهارشنبه
این خوب است که گوشهی پنهانی دارم. که میشود به دیوارش بنویسم مرگ و جغدک آن بالا هم تکرار کند مرگ مرگ مرگ. و صدای هردومان به کسی نرسد. «زردها بیهوده قرمز نشدند. قرمزی رنگ نینداخته بیهُده بر دیوار.» فرهاد میخواند و صداش از سبیلهای خاکستریاش میگذرد و گوشهی لبها و پوست تیرهاش را جمع میکند. «گرتهی روشنی مُردهی برفی همه کارش آشوب..» چندسالی هست که این فکر پُرزور و پُرخواهش به سرم تکرار میشود؛ روز میلادت نقطه بگذار ته همه تقلاها و بنبستهای پیاپی و خلاص! سی سالگی به اندوه تمام گذشت. و تنهایی. همیشه گمانم بود وسط یک اندوه هوارشده و بزرگ دست به همچه کاری میزنم. غروب امروز و اتوبوس و ترافیک ناگزیر همت دیدم میشود بیصدا و تهی و سرد هم تمامش کرد. مثل حالا. با ظرفهایی که شستهای و روی آبچکان دمر ماندهاند. با جورابی که هنوز مقوا و قلابک پلاستیکیاش را باز نکردهای و مانده روی میز. با جزوهای نیمهباز کنار اتاق و امتحان هفتهی بعد. با لاکهای پریده و یکیدرمیان. اجاره و قبضی که پرداختهای. بی هیچ خط و پیغامی. و خلاص. کسی نوشته یا گفته بود؛ هرکه قال و قیل میکند و دم از خودکشی میزند، بزدل است و سستتصمیم. چه باک؟ من این گوشه بنویسم و نقطه بگذارم ته جمعه و تمام و یا باز شنبه بیایم بنویسم که نشد. به سیاق این چندسالی که گذشت. هنوز نشده. نه خانی میرود و نه خانی میآید. برای خودم روی دیوار پنهان خودم از مرگ خودم نوشتهام. همین و بس. «من دلم سخت گرفتهست ازین میهمانخانهی مهمانکشِ روزش تاریک.» به کوچه که پیچیدم تیزی کلید را نشانه رفتم سمت دیوار و اعلامیهی فوت همسایه و آگهی اجاره و رهن و ساندویچهای خوشمزه. خط انداختم و خالی و پوچ گذشتم. نه آن آدم موقر همیشه با اندوهی بزرگ ته چشمهاش. فقط میدانستم دلم بادام زمینی میخواهد. پاکتی بادامِ شور و ترد. و همین.
دوشنبه
تنآنگی
تبدار و داغ و دردناک و منگ خیره به چرکنای شهر بودم. به ساختمانهای آن دست خیابان که گم شده بودند و پیدا نبودند. شبیه مهی که اگلوف در سرگیجه ازش نوشته بود. مهی که کثافت همهچیز را در خود پوشانده و مسیر کشتارگاه را حتا بلعیده بود. دخترک هم تکیه به میزم ایستاده بود به تماشا. مثل کسی که شیرجه بزند توی یک برکهی کوچکِ آرام، بیهوا پرسید «تا به حال شده میان تنانگی گریه سرکنی؟» مکث کردم. پلکها را با آه عمیقی فشردم و تن را یله کردم به صندلی. بعدِ وقفهای، سیاهی مردمکماهی شناورم بهش فهماند میتواند حرف بزند اگر خواست. که برکه را آشفته و دیگر میتواند دلِ سیر شنا کند. یا شلپشلپ آب بپاشد به اطراف. گفت ساعتها پیاده شبانهی شهر را مرور کرده بودیم. و سرِ آخر حرفهایی جوشیده و سررفته بود آن میان. گفت سرراست پرسیده بودم ازش که با من زندگی میکنی؟ باز پلکهای درهم من و آه عمیق. پرسیدی یا ازش خواستی؟ پرسیده بود که بداند او چه میخواهد. و شنیده بود نه، دستکم نه به این زودیها! و دخترک معنا کرده بود هرگز! میگفت پیش از آن میجَستم و کودکانه از هردری حرف میزدم. میپریدم و دستهاش را میفشردم و سرخوشانه شب را پیش میرفتم. میگفت بعد از آن سیلِ سکوت هجوم آورد. دلم را و سرم را پُر کرد. دستها فشرده در جیب و پاها تند و سوتِ ممتد گوشها. میفهمیدم چه حالی داشته. که بارها تقلا کرده و یکبار هم چشمدرچشم. شانهبهشانه. و همان نهی همیشه! میگفت توی آن مسیر خالی از آدم و سرد میخواستم تصمیم بگیرم. که بمانم؟ که بروم؟ که دیگری آیا؟ که چه کنم؟ چه ازم ساختهست؟ دلم چه؟ و زخمیِ قلابِ هزاران چه. میفهمیدم چه حالی داشته. حرف که میزد، بوی گریه میداد. گفت همان شب، غلتیده به گرمای تناش. پیچیده در گرمای تناش. آغشته به گرمای تناش، آه کشیدم. میگفت روی سینهاش بودم که بغض امان نداد دیگر. روی سینهی گرمش بودم که دانستم با دیگری چهطور میشود که بتوانم؟ در گرمای دیگری چهطور میشود که بپیچم؟ مگر نه اینکه تنها یکی از هزار و یکی از هزاران را میشود بویید و بوسید و به گرماش پیچید؟ میگفت مگر میشود به آسودگی هزار چم و خم و بالا و پایین این چندسال کنار هم بودن را از نو با دیگری سرگرفت و پیش رفت؟ میگفت نه دل و نه تنم تن به هرزگی نمیدهد. من؟ میدانستم که شده. که میشود. که سرِ آخر چه؟ که هزاران هزار جدای ازهم باز به وصل دیگری تن دادهاند و خندیدهاند و از نو ساختهاند. که هرزگی سوای اینهاست. دلِ کوچکش را میفهمیدم اما. تمنای یکی را داشتناش را. غنودن به آغوش هماو را. میگفت خون سرریز کرد و خیالِ دیگری خراش داد و تن را پس کشیدم در کشاکش تنانگی. از روی سینهاش. من؟ پلکهای درهم و آهِ عمیق. میگفت مستاصل و حیران برهنهی مچالهام را نگاه میکرد و هقهقِ بلند و بندنیا و سنگینم را. زار میزدم و صورت را پنهان کرده بودم. میفهمیدم چه حالی داشته. همهی غرورش را گریه کرده بود. چنگ به گریه زده و تقلا کرده بود. که دوام بیاورد کنارش باز؟ که کنار بیاید؟ رها کند؟ چه کند؟ من نمیدانستم. همچنان نمیدانم. مردمکماهی سیاه تبدارم میان مهی چرک غوطه میخورد. گوشهاش سوت میکشید. گم میشد و پیدا میشد و لال بود..
چهارشنبه
توی سرم موشکبارونه. آژیر میکشن. آژیر میکشن. آژیر میکشن. همه فرار میکنن. هرکی هرچی دستشه، رها میکنه و میدوه سمت پلهها. کسی کودکی رو بغل میگیره. دیگری پیرزنی رو کول میکنه. یکی خودش رو به گرمای سینه و بازویی میرسونه. فرار میکنن سمت پناهگاه. من سر میگردونم سمت پنجره و چسبهای کاغذی ضربدری. هیچکس نیست. شهر خالی شده. لکهی روشنی میبینم توی آسمون که سوتکشون و داغ میافته وسط سینهم. آژیر میکشن. سقف و دیوارها فرومیریزه. زیر تلی از آوار هنوز آژیر میکشن. من اما به طور زجرآوری زندهام هنوز. توی تنهایی. زیر موشکبارونِ بیامون.
«مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش میکند»
فراموش میکند. من این سوی خط تب میکنم تا کلمه را یاد بیاورد. فشرده میشوم تا به یادش بیاورم. مثلا میپرسد: «کجا بودی؟» جوابش میدهم برای خرید کتابخانه رفته بودم. میپرسد: «کتابخونه چیه؟» من از حیرت درد میکشم. با حوصله و بی که لحنم آزارش دهد توضیح میدهم همان قفسهها و فلان و بهمانی که درش کتاب میگذاریم. و فردا باز همان سوال و همان توضیح. «دیروز کجا بودی؟» میپرسد برای شام چه کنم؟ میگویمش مثلا الویه. میپرسد: «الویه چیه؟» من؟ چشمهام نم برمیدارد. کتاب دستش میدهم. وامیدارمش حرف بزند و کلمهها را به تنهایی پیدا کند. نگاهش میکنم. میشنوم. درد میکشم. میترسم دکتر و درمان و اینها وخامت وضع را بیشتر کند. که بداند بیمار شدهست و وابدهد. آمدم اینجا بگردم پی درمانی، چیزی یا راهحلی. آن بالا نوشتم درمان و ماندم. نام مرض از یادم رفت. پاک شد. مکث کردم. درمان چه؟ به ترتیب نوشت: زود انزالی، یبوست، سرفه، اسهال.
یک فصلی از صدسال تنهایی مارکز بود که فراموشی همهگیر شده بود. نام اشیاء را از یاد میبردند حتا. و با برچسبی روی همهچیز مثلا راهی یافته بودند. و بعد خواندن هم از یادشان رفت. میترسم. خیلی.
تـُـف به زندهبیهودهمُردگی
دلم میخواست حرف میزدم. حرف میزدم و اسباب نگرانی دیگران نمیشدم. حرف میزدم و کسی نمیپرسید چرا؟ یا دلسوزی که آخ بیزارم ازش. مثلا میگفتم حالا فقط دوتا سکهی دویستی دارم و یک صدی و نمیدانم چهطور با اینها میشود از این سر شهر برگردم خانه. یا مثلا میگفتم حفرهی راست بینیم ماههاست خونآغشتهست و پریشب هم حفرهی راست گوشم. از سرگیجه و دست به دیوار گرفتن و درد هم میگفتم. از تهوع و درد. از ضعف و بیرمقی. از تو هم حرف میزدم که در فاصلهی تمامی. یا منی که در فاصلهی تمامام و خستهام. که دستها را گرفتهام بالا دیگر. نمیدانم این روزها بدتر و غمگینترم یا قبلتر. یا همه ایام غوطه در غم گذشته. دلم میخواست حرف که میزدم زود چشمهام پُر نمیشد. همینطور وقت و بیوقت اشک نبود. کاش اوضاع این نبود. میشد چندخطی بیشتر بنویسم. نخواهم اینجاها وابدهم و رها کنم. حرفها کاش تلنبار نمیشد به جناغ سینهام. مثلا مینوشتم که شک ندارم دلت با من نیست و زور بیخود میزنم. مینوشتم چی؟ گور بابای حرف اصلا. گور بابای من. چرا تمام نمیشوم من؟
دوشنبه
پلاک هشتاد و هشت- یک
به مهر تمام گفته بود بیا. بیا و مدتی پیش من بمان. بیا تا سر صبر خلوتت را پیدا کنی. سرگردانیت را بگذار توی پاگرد و بیا. رفتم. و بالاخره دیشب کلید را گرداندم توی قفل. کولهی سیاه و سنگین را بعدِ دوروز توی شهر چرخیدن زمین گذاشتم. با همه اثاث و خردهریزهاش، خانه تاریک بود. نور ماشینها و صداشان از پنجرهی پشت کتابخانه رد میشد و صندلیهای چوبی، گلدانها، مجسمههای سرامیکی کوچک و همه و همه را به آنی نشانم میداد. ایستاده بودم. انگار رمق از پاهام رفته باشد. و میگریستم. مثل بیپناهی یک زندانی. بعدِ چند ده سال، سپیدهی صبح، بیرونِ حصار. و خانهای که درکار نیست. و خانمانی که درکار نیست. مثل بیپناهی یک زندانی گریستم. همانطور ایستاده به چهارهزار و ششصد تومان موجودیم فکر کردم و گریستم. به تلخی تنهایی. به راه بستهی گلوگاه. به حقوقی که با رذالت تمام ندادند بهم. به تلخی تنهایی. به راه بستهی گلوگاه. به سرگردانی منتظر در پاگرد. و گریستم.
سهشنبه
سیسالگی
دلش را داشتم اگر مینوشتم از آن ده روز استعلاجی و هفتههای عذاب مکرر. از کثافتی به اسم جامعهی پزشکی. مینوشتم از بیمارستانهای تهران. از مطبها. از داروخانههاش. از رادیولوژیها. از راه رفتنها و بینتیجه ماندنها. از صندلیهای انتظار. از درد. دلش را داشتم اگر از حال خراب و گریههام مینوشتم. از درازکشیدن و مچاله ماندن تا صبح. از چنگ زدن به نقش قالی و اشک سرریز. از آشوب حالم. از تنهایی. از چشمهای غوطه در دلهرهی مادر. از دو شهریور! آخ از دو شهریوری که به هوش آمدم. دکتر بیهوشی چیزهایی میپرسید و دیگری چیزهایی دیگر. و من نیمهبیدار و نیمههشیار تو را خاطرم هست. خم شدی روی صورتم. ازم خواستی چیزی گوش کنم، آهنگی. و باقی آنچه گذشت. گذشت و جاش مانده. چیزی ازم کم شده. آن روی سقوط را دیدهام انگار. آن روی ترس را هم. [آخ کُشندهگی مرور وا میداردم به سکوت به خفقان به لالمانی]
دوشنبه
که سفر مرهم بود و تو طبیب- یک
یک. جاده با ما زاده میشد انگار. تمامی نداشت. پیش میرفتیم و کش میآمد. تنخسته بودیم. از روشنای صبح، کوله به دوش و راهی. گاه سر به شیشه تکیه میدادم. گاه به شانهاش. گاه روی پاهاش. جاده اما تمامی نداشت. شب رسیده بود. نورِ تپهماهوتیها را بلعیده بود. تابدار موهاش را میدیدم و چشمهای خستهاش را که ماه را نشانم داد. تمامرخ و روشن. هردو سرگردانده بودیم به دیدناش. جادهی تُهی تمامی نداشت. ما پیش میرفتیم و او از پسمان میآمد. ماهِ کاملِ روشن. بزرگ و نزدیک و فاتح!
دو. جابهجا جاده را بسته بودند. با سنگچین. با لاشهی حیوان. میگفتند جنگ شده. امن نیست. وقت برگشت نبود. آن همه راه! تنخسته! نه، نمیشد. رسیده بودیم به روستایی، شهرکی نیمه-ساخته، نیمه-ویران. به هتلی بزرگ و خالی. خالی و خاکگرفته. نه غذایی گرم و نه گرمایی دلچسب. ملحفهها لکدار و آبها نیمه گرم و کمجان. به مهتابی رفتیم. پابرهنه. تنخسته. باران گرفت. انگار کن دسته نی میبارید. شدید و یکریز و متصل. تنِ غمبار شهرک را میشست. خونِ پسِ آشوب را شاید. نگاه میکردیم. ماه جامانده بود در جاده.
سه. ساعتی گذشته بود. به انتظار قایق. انتهای اسکلهی چوبی نشسته بودیم. دستهی ریزماهیها از به هم خوردن پاهامان پخش میشدند و پراکنده. و کمی دورتر باز فشرده و درهم. قوطی سرخ فلزی بود و پستههای نامرغوب شور و سیگار. حواسش نبود. موهاش را بو میکشیدم. غرق میشدم. نگاهم میکرد. از آبم میگرفت. رفتیم روی صخرههای موجشکن. خوشخوشک. نقطه شدیم. دور.
چهار. بعدتر که انتظار کش آمد. سرزدیم به جالیزی پرت و دستناخورده. محصول رسیده بود و روی بوتهها خشکیده اما. فلفلهای سبز، گوجه فرنگیهای لهیده و بامیههای بزرگ و واترکیده، بادمجانهای خمیده و کلمهای خیلی بزرگ. همه چیز ناچیده و رها شده. لانهی سگ خالی بود. کلبه هم. سرک میکشیدیم که پیرمرد سررسید. با شکمی برآمده از آبجوی آلمانی و دوربیناش. با چشمهای آبی بیرنگ و موهای پنبهای. از برلین سی سال پیش گفت و پهلوی. از اینکه چهل سال تمام کانتینرها را سامان میداده. بارهایی از خاور دور، از غرب نزدیک و ازهرجا. نه ما چندانی ژرمنی میدانستیم و نه او بیش از چند کلمه انگلیسی. زیاده مست بود و حراف. میپرسید کجا دخترک را پیدا کردی؟ زیباست! معرکهست! و من میخندیدم که نه اینهام من.
آخر. حالا تنها عکسهای سفر که هردومان در یک کادر هستیم، همشانه و بهکنار، مانده دست پیرمرد. توی برلین.
«دق که ندانی که چیست گرفتم»
سرو به سینه داشتم. حالا درختِ اندوه. کهنهسال و پُرشاخه. از سرشانههام سربرآورده هزار شاخه. هرشاخه هزارهزار شاخهی دیگر. اندوه تکثیر میشود. هرلحظه. جوانهای غمین و خاکستری قدمیکشد. فرو میرود به دل تاریک هزارشاخهی دیگر. گم میشود. درهم. دیگری. درهم. بازهم. تمامی ندارد. تکرار میشود. زایشی نو. دردی نو. انبوه شاخ و بال و برگ. اندوه شاخ و بال و برگ. من. درختِ اندوه به سینه دارم. به تن. و تو چه دانی مَجاز چه اندازه کُشنده و دردآورست. که از ناگفتن ناگزیر باشی و فرو دهی حرف را و باز جوانهای غمین و خاکستری. شاخهای نو. دردی نو. آهِ اندوه.
سهشنبه
تو را بایست بکارم لابهلای این کلمهها. که اگر فراق افتاد قصهی درخت بماند لااقل.
نه و بیست دقیقهی شب بود. پای کوه بلند، از گوشهی آن میدانک تاریک راه افتادیم. آهسته، متصل. گاه من چراغدار بودم و گاهی تو. هرچه من کمجان و بیرمق تو مدارا تو شانه به شانه. پُرچینِ تاریکِ کوه بر کوه. خلوتِ سنگ. ضربانم تند بود. نفسم میگرفت. دمی تکیه بر دیوارهی قرص کوه. دمی سر به سینهات. خنکای بازیگوش باد دست میکشید به گردن و کوتاهِ موهام. میرفتیم همچنان. آنجا که درخت بود زنجره هم و ریزشِ یکریزِ آبشار. و هزار قطره و آواز حزین غوک. میرفتیم همچنان و من خسته. بینا با پلکهایی بسته و پاهایی لغزان. آنجا که شب از آدمیزاد خالی. زوزهی نزدیک سگها میان فشردهی دندانهاشان. و آنچه امن، آنچه پناه، دستهای تو. این پیچ را که رد کنیم چشمه هست و خنکای آب. از شیب که بگذریم زمین هموار و رفیقتر است. بوتههای خاردار درهمِ تمشک. گیاهِ رامِ بابونه. و آخ از درختان گردو. روشنای شب بیمنت ماه. گمانم بود همان کنارهی راه تن تسلیم میکنم. که دیگر توانم نبود. که پیشتر نمیرفت پاهام. صبور و آهسته اما پیش رفتیم. حالا که مینویسم آهنگ نفسهات جان میگیرد و انگار میکنم باز رسیدهایم. حوالی دو نیمهشب است. دو برگبوتهی کوچک از ریشه بیرون کشیدهای. سطح صاف را از سنگریزه پاک کردهایم. و چادر را سر صبر گشودهای و سوار کردهای. حالا که مینویسم رسیدهایم. حوالی دو نیمهشب است. چادر برپاست. آن بیرون نشستهای کنجِ سمتِ راست. سوسوی روشنای شهر آن دورهاست. تن خیس از عرق را تاب خنکای بادِ عریان نیست. تن را فشردهام به سینه و بازوهات. سیگارت در دست. قوسِ روشنِ ماه میان ابرها غوطهور است. و ماهتاب علیزادهست و سلانهی جان. شبِ میلادت سر کوه بلند به صبح رسید. حالا که مینویسم رسیدهایم به صبح. نشستهایم زیر گوشوارهای کال گیلاس و تو دستهات از خونِ شاهتوت سرخِ سرخ.
جمعه
غوطه در لالمانی- یک
من مومن به گفتن نیستم. مومن به هیچ نیستم. به آنچه مردمان دیگر میکنند. درگذر و رنجآور و روزمرگی را نمیریزم به جانِ کلام. ساعتها شانه به شانهاش راه میروم. اشاره میکند که از این سمت، میپیچم. دست میکشد به گردن و کوتاهی زبر موهام، لبخند میزنم. کنارش دراز میکشم و به سایهی سوزنی کاجها نگاه میکنم و هیچ نمیگویم. تعریف نمیکنم. نه خاطرهای و نه خاطری از گذشته و دردی از حال. هیچ. تنها گاهی صداش میزنم. به نام کوچک. و ادامهای نیست. حرفی نیست. هست و موجدار و ملتهب اما، صدایی نیست. مسیر هرروزه را دخترک حرف میزند. از این و آن و کار میگوید و من خیره به هالهی هُرم آفتابِ کنار جادهام. یا به رنگهایی که پس پشت پلکهای بستهام نقش میگیرند و محو میشوند. جاده را حدس میزنم و گاهی سری میجنبانم که هوم، حرفهات را میشنوم. مادر از بغض میگوید. از کیسهی یخی که گذاشت روی سینهی پیرمرد و مُردهبیداری اهل آن خانه. حرف میزند و ریز ریز نمِ یشمی چشمهاش را میکشد به رگهای پشت دست. من اما گفتنی ندارم. دارم و صدایی به حنجرهام نیست. از زندگیم هیچ نمیدانند. از آنچه جانم را میخراشد و آن تاریکی تلخی که پیچیده به دست و پام و همهجا را فتح کرده. من اما حرف نمیزنم. نمینویسم. قورت میدهم. لال میشوم. چراغم اگر روشن، دروغی بیش نیست. حرفی و گفتی و گویی نیست. و سخت. و همهی اینها سخت و کاهندهی جان. آدمها را آهسته پس میزنم. دور میشوم. از خودم. از خانه. از آنها که گاهی گمانم دلی در میان بوده. از همه. دور میشوم. جا میگذارم. رها میکنم. نقطه میشوم. بیاثر. فرو میدهم. فرو میروم. فرو میکاهم. گاهی درد با هیکل تنومندش میخزد، سینهخیز و پُرفشار حجم سفت و دردناکش را میسُراند از دهلیزی و حجیم و دردناک و درشت پرت میشود میان غلظتِ خون و میایستد روی پاهاش. تکیه میدهد به دیوارهی میانِ دو بطن و قد میکشد. آماس میکند. چند و چندین برابر تنه میکشد و دندههام.. آخ دندههام دردناک و بیجنبش تاب میآورند. و تمام نمیشود. هیچ چیز بند نمیآید. این بیمایه زیستن و رنج بردن و هیچ نگفتن نه تن به مرگ میسپارد و نه خلاص شادمانهای به انتظارش است. حمید میگفت برهنه شو. با کلمات برهنه شو. بگو. شاخه بده. پر بکش. حرف بزن. خودت را بریز به جان واژه. خلاص شو. چاره همین است که ازش گریزانی. من اما چشم بودم و گوش. چشم هستم و گوش و دردِ تپنده. خواب میدیدم زمینی را، کشتزاری را پسِ سردی زمهریر با علفهایی خوابیده و یخزده با آسمانی و تکه ابرهایی کبود و گرفته. افقی و درختهایی بیبار و ردیف و دور. و برکهای، چالهای بزرگ، آبی ساکن. تصویر این همه وارونه در آن. و دُرناها در حاشیهی گلاندودش با پاهای باریک و غمگین و تُردشان ایستاده و تماشام میکردند یا من آنها را. نمیدانم. هیچکدام صدایی نداشتیم.
پنجشنبه
شنبه
شبِ دردمندِ تنهام را تو آرام باش
هیچکس نیست. رفتهاند مراسم رفتن پیرمرد را به جا بیاورند. فردا سومین روز است. من تنهام. حالا که هیجان فوتبال به جان آدمهاست و همسایههای بالا و چپ و راست گاه به گاه فریاد میکشند. رادیوی مادر را روشن کردهام. ظرفها را شستهام. لباسها را تا کردهام و ازین دست خردهکارهای بیهودهی وقتکشِ تنهایی پُرکن. گویا رادیوی کوچک مادر چندثانیهای پیش است. همسایهها بعدِ این گزارشگر فریاد میزنند. من برهنهی بازوم را فشار میدهم روی پلکها. اشکهام سر میخورند. پوستم میسوزد از گرمای خانه و این شوری. رادیو آنقدری وزوزش آرام است که خالی خانه عذابم ندهد و نفهمم چی به کجاست. یکی هم همین حالا شروع کرد به پریدن و فریاد کشیدن. سقف لرزید. انگار با دهان پُر خوشحالی میکرد. فریاد زد گـــُــ انتهای کلمهاش محو شد و ناامید گفت واااای. حالم خوش نیست. ربط به رفتن پیرمرد ندارد هیچ. ربط به نرفتن خودم دارد. میترسم از گفتن بعضی حرفها. حتا حالا که هیچکس نیست و حواس هیچکس نیست و تنهام. حتا اینجا که خوانندهای ندارد و تنهام. حتا توی دلم که سکوت است و تنهام. یک چیزی هست مثل مسکن. گاه مرورش آرامم میکند. بایست پناه ببرم امشب. پناه ببرم به مرور، شبِ تنهای دردمندِ این خانه را. شب بود. همین زمستانی که گذشت. آسمان سرخ و برفی. تمام آن بیست دقیقه را پا تند کرده بودم. همردیف کاجهای سوزنی تکههایی را دویده بودم حتا. نازنین مادرش در را باز کرد. پیشتر کمی نفس را آرام کرده بودم پای پنجرهاش که تاریک بود. قدم زده بودم. سرک کشیده بودم. گمان کردم نیست. گفت خسته از راه رسید و خوابیده. آهسته تن را از نیمهباز در سُراندم به اتاق. رو به دیوار بود. کمی قوز کرده. شعلههای بخاری موهاش را اخرایی کرده بود. کنار دستش یک لیوان خالی چای و قندان بود. پالتوی سیاه و شال از تن گرفتم. زانوهام را بغل کردم به تماشا. خواب بود. نفسهاش شمرده و رام. چشمهام خو گرفته بود به تاریکی. آسمانِ سرخ پیدا بود و من به تماشا. بعد غلتی زد رو به من. آرام و بیصدا کز کرده بودم به تماشا. صداش کردم، آهسته. نیمهبیدار بود. سعی کرد با چشمهای خوابزدهاش پیدام کند. صدا را. بعد نشست. ژولیده و کرخت و خوابآلود. تو اینجایی؟ از کی اینجایی؟ توی تاریکی نشستی چرا؟ چه خوبه آدم بیدار شه و تو اینجا باشی. بیا اینجا. و من همانطور توی تاریکی و چهار دست و پا خزیدم میان دستهاش. به سینهاش فشارم میداد. و چهاربار بی که حواسش باشد گفت دلم تنگت بود. باری به گوش راستم. باری لبهاش را که میفشرد به موهام. وقتی صورتم را پناه داده بود میانِ امنِ دستهاش. وقتی دندههاش را روی تنم نزدیک و نزدیکتر حس میکردم.
جراحتِ جانِ ترمه از صدای بید
آخ اسماعیل!
وقتی درخت خشک همسایه هم شاخهاش را دریغ میکند از دیوارت، امید را از ریشه بکن.
جمعه
یک هاون کوچک برنجی داشت که میگذاشت روی ران و غروبها مینشست روی صندلیش توی ایوان. پسته و بادام و فندق و یک قاشق چایخوری شکر را از سر صبر میسایید و میسایید. بعد یکییکی صدامان میکرد و یکی یک قاشق میریخت کف دستمان. یک صندلی تاشو هم داشت خاص ماهیگیری، با تشکچهی طوسی چهارخانه. خمیر نان را با یک ادویهی دستساز زردرنگی ورز میداد و گلولههای کوچک را برای ماهیها لقمه میگرفت. یک کیسه هم داشت پُر از رودهی مرغ. دیدنش آشوبم میکرد. مهم نبود اما، دلآشوبهی منی که کوچک بود. قرار نبود من به قلاب بیفتم و نوک بزنم به رودهی آویزان. گاهی هم سهپایه را میگذاشت جلو پاش. همان صندلی کهنه را تکیه میداد به درخت گوجه سبزی که اقاقیای بنفش پیچیده بود به تن و تا شیروانی انباری رفته و سرریز شده بود. بعد شیربلالها را پوست میگرفت و چهارتا-چهارتا میگذاشت روی سهپایه و هیزمی که آن زیر شعلههای قشنگی داشت. من کاکل بلالها را سوا میکردم. دوست داشتم عروسک کچلم موهاش بور باشد و بلند. رویام تا صبح هم دوام نمیآورد اما. سطل بزرگ آبنمک هم داشت کنار دستش. سهم داغ هرکدام را غوطه میداد و صدامان میکرد. چرا یاد اینها افتادم؟ تند و سرریز و بیویرایش؟ پیرمرد نیمهی دیشب تمام کرد. صبح امروز روی پلکهای بستهاش را خاک پوشاند. همه برگشتهاند. حالا آنجا تنهاست.
جمعه
از درفتشدهها- نوزدهمی
رخت زمستان نو بود هنوز. تهِ یک کوچهی بنبست پارک کرد و ساعتی رفت. روی صندلی عقب یکی-دو جمله حرف آمد و نشست روی لبهام. اول به زمزمه. بعدتر بلند. آدمها با کیسهی خریدشان پا سست میکردند تا صِدام را از باریکهی شیشهی باز بشنوند. یا سیاهی اشکهای درشتم را ببینند. بعد گوشی گرفتم به دست که انگار کنند کسی آنسوی دکلها دل داده به حرفهام. هِه! بیشتر جملههام را آویخته بودم به یک چرای رنجور. گریه از هزار تن و هزار جانِ کهنه سرریز میشد و امان از نرمهنای گلوم بریده بود. بعدتر خفقان آمد. مرور تکهتکه شد. محو شد. تنهایی اما با آن هیبتِ خسته و ژنده با همه سنگینیش نشست روی زانوهای بیطاقتم. گفت حرف هم بزنی باز همدم منام. لال هم که باشی باز تصویر وارونهی من تا همیشه توی چشمهات تکثیر میشود. از جان و جهان فاصله هم که بگیری باز من روی دوشات نشستهام. گفت من فاتح توام. دلات توی انگشتهای من میتپد. گفت هجا به هجا تکرار کن نامام را. تهِ یک کوچهی بنبست میخواندماش به نامِ خودم...
پنجشنبه
سیسالگیم تشدید ندارد.
نه عاشقانهاش چنانی پُرالتهاب و پُرتپش است نه هجرانش آوار غمی پُرسوز و ضجهست. سیسالگیم تشدید ندارد. لبههاش تیز نیست. شبیه ابری که هست. میبینیاش. حجم دارد. سایهاش در گذر است. بی که ردی روی تن چیزی بگذارد، میگذرد. در بیزمانی محض. به دشتی یا سیاهی سیمانی هم میبارد و تمام. و باز چرخهی بخار و اندام ابر و پرواز و باریدن. هست و نیست. اثر دارد و بیاثر است. سیسالگی همچه چیزیست. لااقل برای من. گاه هم درخت است. هیچ هم توفیر ندارد مشت آسمان ستاره لای شاخههاش بگذارد یا سینهسرخ. هست. جاندار و قدکشیده و بالیده. بی واژهای اضافه و گزافه. نفسهاش هن و هن ازراهرسیدهی خستهای نیست، آه نیست، خسخسی مسلول نیست. تردی آواز هم به حنجره ندارد اما. ایستاده به تماشا. با دستهای گشوده از هم. بی که چیزکی بخواهد و یا دریغی ازش بربیاید. درختِ سیسالگیم. اینها را اما هیچ نمیدانی وقتی بیست و چند ساله و ملتهبی. چنگ میزنی. میدوی. در شتابی. دلتنگی. بیتابی. زبانِ اعتراض داری. تیغِ مرگخواهیت بر رگ. سیاهیِ چشمهات وحشی. سیسالگیم اما تشدید ندارد هیچ. سر بر بازوی او که نفسهاش مستِ خواب، به تماشای سقف. سایهی سوزنی کاج و پُف پرده و نور صبح. وجدی نیست. تمنایی حتا. تهنشین و بهقراری. روانی. بی که گوشهی قبات گیر کند به در و دروازهای، درگذری. نه از بودش چنان مستانهحالی و نه رفتنش تیغ به قبای قرارت میکشد. رو بازی میکنی و پنهانی اما. نه رفیق جانی داری و نه دشمن خونی. نه درون پُرغوغا و مشغلهست و نه برون تنداده به جدلِ جهل و گفتِ بیهودهست. میبینی، لغزش جزءترین حشره را روی کُرکهای قاصدک. پرپرِ پروانهی کوچکِ خاکیرنگ را روی تلِ بویناکِ تمدن. چهار گلپر سفید را روییده بنِ دیواری پسِ باران. میشنوی، پلک برهمزدنِ سگی که صرع دارد و نخلها را دور میزند و گاه زوزه. خشخشِ او که دست در جیب پی تپانچهی خیالیش از کوچه گذشته. میبویی، تنِ هرچیزی را. میبویی و مصنوع هیچ عطری را تاب نداری. میبویی، وحشیِ چای را از بخارِ عصر. چرم گاومیشی را که ماغ کشیده از درد. نمورِ پوسیدهی چوبی سقف را زیر بارش برفی که نباریده. میوهی تلخِ حیرانی را که عطر لالهی گوش دارد و کنارهی لبهات را به خارش خواهش میاندازد. میبویی دستهای او را که آغشته به برگ گردوست. سیسالگیم همچه کیفیتی دارد. پُر از دست و نشانهست. نازکای مِهی در گذار. سکوتِ پوچِ گنداب نیست. میشود عصرِ بیکسالتِ پنجشنبه تن را یله کنی بر ستونِ دستها و روی تپههای سیسالگیم آسمان را به تماشا بنشینی بی که از یاد بروی یا دغدغهای موذی بخزد به خلوتات. و باقی سکوت.
سهشنبه
شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
