سه‌شنبه

توی دلم برف می‎بارد. روی زندگی‎م. روی رد بی‎رحمی. و شتک خون بر دیوار حمام را می‎پوشاند. برف می‎بارد و دهانم را پُر می‎کند. حنجره‎ام را. برف می‎بارد روی ردِ بی‎رحمیِ جامانده. روی خالیِ تحقیر. برف می‎بارد و من زیر چندپتو هم باز می‎لرزم. برف می‎بارد و از آیینه بیزارم. از تماس گرمای آدمی با آدمی. برف می‎بارد و کبودی‎ها زیر قشایی سفید دفن می‎شوند. برف می‎بارد و بوی کثافتی که دلم را پُر کرده، می‎بلعد. دریچه‎ها و دهلیزهای بی‎طاقت و دردناک زیر حجم بی‎امان برف می‎‏لرزند و خون نشت می‎کند. ردِ بی‎رحمیِ جامانده یخ می‎زند. زانوهام از پا می‎افتند. با صدایی خفه و پوک، میانِ زمینی بی‎انتها و پوشیده از برف و بی‎رحمی، زیرِ دانه‎های سپیدِ متصل بارنده‎ی دروغ، از پا می‎افتم. به شهوتِ بی‎انتهای از تنی به تنی می‎بازم. به طاعونی همه‎گیر. و ناباورانه از پا می‎افتم.

یک‎سال پیش، همچه صبحی..

بارانِ تند آخر پاییز بود. سرخی چراغ‎ها شره می‎کرد به شیشه‎ی ماشین. از پلاک هشتادو‎هشت می‎آمدم. آن‎جا چندباری وسط حرف اشک‎هام سرریز شده بود و سیاهی پالتو را فشرده بودم به مشت. فروغ می‎گفت این‎طور نمان. روی زمین لغزان و سست پی نریز و ستون نزن. خودت باش. زمینِ سفت، خودت باش! بعدتر باز سر را تکیه داده بودم به شیشه و خیره به تونل رسالت سوزش بینی و گونه‎هام را نفس می‎کشیدم. تا کوله به دوش و کیسه به دست رسیدم به پلاک سیزده. باران تند آخر پاییز بود. در را گشود و صورتش همه لبخند شد. حتا پرسید شام خورده‎ام؟ اتاق را نشانم داد. بایست پله‎های مارپیچ را می‎رفتم بالا. وسیله‎هام را گذاشتم کنج اتاق آبی. اتاق آبی، خلوت خودش بود. برام خالیش کرده بود. مهیا و گرم و امن. آسمان هم خیس و خاکستری. پیرهن‎ رضا را تن کرده بودم. مثل همه وقت‎های مچالگی. آستین‎هاش بلند و یقه گشاد و تنه جادار. همچه وقت‎هایی خودم را جا و جمع می‎کنم میان پیراهن. انگار می‎کنم هست. پناه و گرم. دچار بودم به سرگردانی و بی‎مکانی. شب سرشد به بغض. روی پتوی سفری چارخانه و گلوله شده در پیراهن سیاهِ کهنه و رنگ‎رفته. و صبح سررسید. بعدِ باران تند هوا هنوز دمغ و گرفته بود. بام‎ها سیاه و خیس و خانه‎های کوچکِ چراغ به دست تا دل کوه شانه به شانه‎ی هم. تکیه‎ام به دیوار آبی بود و نگاهم تهی. از اتاق کناردست صدای ترد سنتور می‎آمد. دخترک با خنده‎های شیرین شفافش قطعه‎ای را ضرب گرفته بود روی سیم‎های موازی ذوزنقه. و پرنده‎های کوچک به هوای خرده‎نان بال می‎زدند و چیزکی می‎خواندند. توکاهای کوچک و زاغی‎های براق با دُم‎های بلند زیباشان و یاکریم‎های فربه. نت‎ها بلور می‎شدند و خنده‎ها شکوفه می‎دادند. اولین صبحِ من در خانه‎ی آبی بود. صبحِ میلادِ سپینود. صبا براش ساز می‎زد.

چهارشنبه

این خوب است که گوشه‎ی پنهانی دارم. که می‎شود به دیوارش بنویسم مرگ و جغدک آن بالا هم تکرار کند مرگ مرگ مرگ. و صدای هردومان به کسی نرسد. «زردها بیهوده قرمز نشدند. قرمزی رنگ نینداخته بیهُده بر دیوار.»  فرهاد می‎خواند و صداش از سبیل‎های خاکستری‎اش می‎گذرد و گوشه‎ی لب‎ها و پوست تیره‎اش را جمع می‎کند. «گرته‎ی روشنی مُرده‎ی برفی همه کارش آشوب..» چندسالی هست که این فکر پُرزور و پُرخواهش به سرم تکرار می‎شود؛ روز میلادت نقطه بگذار ته همه تقلاها و بن‎بست‎های پیاپی و خلاص! سی سالگی به اندوه تمام گذشت. و تنهایی. همیشه گمانم بود وسط یک اندوه هوارشده و بزرگ دست به همچه کاری می‎زنم. غروب امروز و اتوبوس و ترافیک ناگزیر همت دیدم می‎شود بی‎صدا و تهی و سرد هم تمامش کرد. مثل حالا. با ظرف‎هایی که  شسته‎ای و روی آب‎چکان دمر مانده‎اند. با جورابی که هنوز مقوا و قلابک پلاستیکی‎اش را باز نکرده‎ای و مانده روی میز. با جزوه‎ای نیمه‎باز کنار اتاق و امتحان هفته‎ی بعد. با لاک‎های پریده و یکی‎درمیان. اجاره و قبضی که پرداخته‎ای. بی هیچ خط و پیغامی. و خلاص. کسی نوشته یا گفته بود؛ هرکه قال و قیل می‎کند و دم از خودکشی می‎زند، بزدل است و سست‎تصمیم. چه باک؟ من این گوشه بنویسم و نقطه بگذارم ته جمعه و تمام و یا باز شنبه بیایم بنویسم که نشد. به سیاق این چندسالی که گذشت. هنوز نشده. نه خانی می‎رود و نه خانی می‎آید. برای خودم روی دیوار پنهان خودم از مرگ خودم نوشته‎ام. همین و بس.  «من دلم سخت گرفته‎ست ازین میهمان‎خانه‎ی مهمان‎کشِ روزش تاریک.» به کوچه که پیچیدم تیزی کلید را نشانه رفتم سمت دیوار و اعلامیه‎ی فوت همسایه و آگهی اجاره و رهن و ساندویچ‎های خوشمزه. خط انداختم و خالی و پوچ گذشتم. نه آن آدم موقر همیشه با اندوهی بزرگ ته چشم‎هاش. فقط می‎دانستم دلم بادام زمینی می‎خواهد. پاکتی بادامِ شور و ترد. و همین.

دوشنبه

تن‎آنگی

تب‎دار و داغ و دردناک و منگ خیره به چرک‎نای شهر بودم. به ساختمان‎های آن دست خیابان که گم شده بودند و پیدا نبودند. شبیه مهی که اگلوف در سرگیجه ازش نوشته بود. مهی که کثافت همه‎چیز را در خود پوشانده و مسیر کشتارگاه را حتا بلعیده بود. دخترک هم تکیه به میزم ایستاده بود به تماشا. مثل کسی که شیرجه بزند توی یک برکه‎ی کوچکِ آرام، بی‎هوا پرسید «تا به حال شده میان تنانگی گریه سرکنی؟» مکث کردم. پلک‎ها را با آه عمیقی فشردم و تن را یله کردم به صندلی. بعدِ وقفه‎ای، سیاهی مردمک‎ماهی شناورم بهش فهماند می‎تواند حرف بزند اگر خواست. که برکه را آشفته و دیگر می‎تواند دلِ سیر شنا کند. یا شلپ‎شلپ آب بپاشد به اطراف. گفت ساعت‎ها پیاده شبانه‎ی شهر را مرور کرده بودیم. و سرِ آخر حرف‎هایی جوشیده و سررفته بود آن میان. گفت سرراست پرسیده بودم ازش که با من زندگی می‎کنی؟ باز پلک‎های درهم من و آه عمیق. پرسیدی یا ازش خواستی؟ پرسیده بود که بداند او چه می‎خواهد. و شنیده بود نه، دست‎کم نه به این زودی‎ها! و دخترک معنا کرده بود هرگز! می‎گفت پیش از آن می‎جَستم و کودکانه از هردری حرف می‎زدم. می‎پریدم و دست‎هاش را می‎فشردم و سرخوشانه شب را پیش می‎رفتم. می‎گفت بعد از آن سیلِ سکوت هجوم آورد. دلم را و سرم را پُر کرد. دست‎ها فشرده در جیب و پاها تند و سوتِ ممتد گوش‎ها. می‎فهمیدم چه حالی داشته. که بارها تقلا کرده و یک‎بار هم چشم‎درچشم. شانه‎به‎شانه. و همان نه‎ی همیشه! می‎گفت توی آن مسیر خالی از آدم و سرد می‎خواستم تصمیم بگیرم. که بمانم؟ که بروم؟ که دیگری آیا؟ که چه کنم؟ چه ازم ساخته‎ست؟ دلم چه؟ و زخمیِ قلابِ هزاران چه. می‎فهمیدم چه حالی داشته. حرف که می‎زد، بوی گریه می‎داد. گفت همان شب، غلتیده به گرمای تن‎اش. پیچیده در گرمای تن‎اش. آغشته به گرمای تن‎اش، آه کشیدم. می‎گفت روی سینه‎اش بودم که بغض امان نداد دیگر. روی سینه‎ی گرمش بودم که دانستم با دیگری چه‎طور می‎شود که بتوانم؟ در گرمای دیگری چه‎طور می‎شود که بپیچم؟ مگر نه این‎که تنها یکی از هزار و یکی از هزاران را می‎شود بویید و بوسید و به گرماش پیچید؟ می‎گفت مگر می‎شود به آسودگی هزار چم و خم و بالا و پایین این چندسال کنار هم بودن را از نو با دیگری سرگرفت و پیش رفت؟ می‎گفت نه دل و نه تنم تن به هرزگی نمی‎دهد. من؟ می‎دانستم که شده. که می‎شود. که سرِ آخر چه؟ که هزاران هزار جدای ازهم باز به وصل دیگری تن داده‎اند و خندیده‎اند و از نو ساخته‎اند. که هرزگی سوای این‎هاست. دلِ کوچکش را می‎فهمیدم اما. تمنای یکی را داشتن‎اش را. غنودن به آغوش هم‎او را. می‎گفت خون سرریز کرد و خیالِ دیگری خراش داد و تن را پس کشیدم در کشاکش تنانگی. از روی سینه‎اش. من؟ پلک‎‎های درهم و آهِ عمیق. می‎گفت مستاصل و حیران برهنه‎ی مچاله‎ام را نگاه می‎کرد و هق‎هقِ بلند و بندنیا و سنگینم را. زار می‎زدم و صورت را پنهان کرده بودم. می‎فهمیدم چه حالی داشته. همه‎ی غرورش را گریه کرده بود. چنگ به گریه زده و تقلا کرده بود. که دوام بیاورد کنارش باز؟ که کنار بیاید؟ رها کند؟ چه کند؟ من نمی‎دانستم. هم‎چنان نمی‎دانم. مردمک‎ماهی سیاه تب‎دارم میان مهی چرک غوطه می‎خورد. گوش‎هاش سوت می‎کشید. گم می‎شد و پیدا می‎شد و لال بود..

چهارشنبه

توی سرم موشک‌بارونه. آژیر می‎کشن. آژیر می‌کشن. آژیر می‌کشن. همه فرار می‌کنن. هرکی هرچی دستشه، رها می‌کنه و می‌دوه سمت پله‌ها. کسی کودکی رو بغل می‌گیره. دیگری پیرزنی رو کول می‌کنه. یکی خودش رو به گرمای سینه و بازویی می‌رسونه. فرار می‌کنن سمت پناهگاه. من سر می‌گردونم سمت پنجره و چسب‌های کاغذی ضربدری. هیچ‌کس نیست. شهر خالی شده. لکه‌‌ی روشنی می‌بینم توی آسمون که سوت‌کشون و داغ می‌افته وسط سینه‌م. آژیر می‌کشن. سقف و دیوارها فرومی‌ریزه. زیر تلی از آوار هنوز آژیر می‌کشن. من اما به طور زجرآوری زنده‌ام هنوز. توی تنهایی. زیر موشک‌بارونِ بی‌امون.

«مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می‎کند»

فراموش می‎کند. من این سوی خط تب می‎کنم تا کلمه را یاد بیاورد. فشرده می‎شوم تا به یادش بیاورم. مثلا می‎پرسد: «کجا بودی؟» جوابش می‎دهم برای خرید کتاب‎خانه رفته بودم. می‎پرسد: «کتاب‎خونه چیه؟» من از حیرت درد می‎کشم. با حوصله و بی که لحنم آزارش دهد توضیح می‎دهم همان قفسه‎ها و فلان و بهمانی که درش کتاب می‎گذاریم. و فردا باز همان سوال و همان توضیح. «دیروز کجا بودی؟» می‎پرسد برای شام چه کنم؟ می‎گویمش مثلا الویه. می‎پرسد: «الویه چیه؟» من؟ چشم‎هام نم برمی‎دارد. کتاب دستش می‎دهم. وامی‎دارمش حرف بزند و کلمه‎ها را به تنهایی پیدا کند. نگاهش می‎کنم. می‎شنوم. درد می‎کشم. می‎ترسم دکتر و درمان و این‎ها وخامت وضع را بیشتر کند. که بداند بیمار شده‎ست و وابدهد. آمدم این‎جا بگردم پی درمانی، چیزی یا راه‎حلی. آن بالا نوشتم درمان و ماندم. نام مرض از یادم رفت. پاک شد. مکث کردم. درمان چه؟ به ترتیب نوشت: زود انزالی، یبوست، سرفه، اسهال.
یک فصلی از صدسال تنهایی مارکز بود که فراموشی همه‎گیر شده بود. نام اشیاء را از یاد می‎بردند حتا. و با برچسبی روی همه‎چیز مثلا راهی یافته بودند. و بعد خواندن هم از یادشان رفت. می‏‎ترسم. خیلی.

تـُـف به زنده‎بی‎هوده‎مُردگی

دلم می‎خواست حرف می‎زدم. حرف می‎زدم و اسباب نگرانی دیگران نمی‎شدم. حرف می‎زدم و کسی نمی‎پرسید چرا؟ یا دل‎سوزی که آخ بی‎زارم ازش. مثلا می‎گفتم حالا فقط دوتا سکه‎ی دویستی دارم و یک صدی و نمی‎دانم چه‎طور با این‎ها می‎شود از این سر شهر برگردم خانه. یا مثلا می‎گفتم حفره‎ی راست بینی‎م ماه‎هاست خون‎آغشته‎ست و پریشب هم حفره‎ی راست گوشم. از سرگیجه و دست به دیوار گرفتن و درد هم می‎گفتم. از تهوع و درد. از ضعف و بی‎رمقی. از تو هم حرف می‎زدم که در فاصله‎ی تمامی. یا منی که در فاصله‎ی تمام‎ام و خسته‎ام. که دست‎ها را گرفته‎ام بالا دیگر. نمی‎دانم این روزها بدتر و غمگین‎ترم یا قبل‎تر. یا همه ایام غوطه در غم گذشته. دلم می‎خواست حرف که می‎زدم زود چشم‎هام پُر نمی‎شد. همین‎طور وقت و بی‎وقت اشک نبود. کاش اوضاع این نبود. می‎شد چندخطی بیشتر بنویسم. نخواهم این‎جاها وابدهم و رها کنم. حرف‎ها کاش تلنبار نمی‎شد به جناغ سینه‎ام. مثلا می‎نوشتم که شک ندارم دلت با من نیست و زور بی‎خود می‎زنم. می‎نوشتم چی؟ گور بابای حرف اصلا. گور بابای من. چرا تمام نمی‎شوم من؟

دوشنبه

پلاک هشتاد و هشت- یک

به مهر تمام گفته بود بیا. بیا و مدتی پیش من بمان. بیا تا سر صبر خلوتت را پیدا کنی. سرگردانی‎ت را بگذار توی پاگرد و بیا. رفتم. و بالاخره دیشب کلید را گرداندم توی قفل. کوله‎ی سیاه و سنگین را بعدِ دوروز توی شهر چرخیدن زمین گذاشتم. با همه اثاث و خرده‎ریزهاش، خانه تاریک بود. نور ماشین‎ها و صداشان از پنجره‎ی پشت کتاب‎خانه رد می‎شد و صندلی‎های چوبی، گلدان‎ها، مجسمه‎های سرامیکی کوچک و همه و همه را به آنی نشانم می‎داد. ایستاده بودم. انگار رمق از پاهام رفته باشد. و می‎گریستم. مثل بی‎پناهی یک زندانی. بعدِ چند ده سال، سپیده‎ی صبح، بیرونِ حصار. و خانه‎ای که درکار نیست. و خانمانی که درکار نیست. مثل بی‎پناهی یک زندانی گریستم. همان‎طور ایستاده به چهارهزار و ششصد تومان موجودیم فکر کردم و گریستم. به تلخی تنهایی. به راه بسته‎ی گلوگاه. به حقوقی که با رذالت تمام ندادند بهم. به تلخی تنهایی. به راه بسته‎ی گلوگاه. به سرگردانی منتظر در پاگرد. و گریستم.

سه‌شنبه

سی‌سالگی

دلش را داشتم اگر می‌نوشتم از آن ده روز استعلاجی و هفته‌های عذاب مکرر. از کثافتی به اسم جامعه‌ی پزشکی. می‌نوشتم از بیمارستان‌های تهران. از مطب‌ها. از داروخانه‌هاش. از رادیولوژی‌ها. از راه رفتن‌ها و بی‌نتیجه ماندن‌ها. از صندلی‌های انتظار. از درد. دلش را داشتم اگر از حال خراب و گریه‌هام می‌نوشتم. از درازکشیدن و مچاله ماندن تا صبح. از چنگ زدن به نقش قالی و اشک سرریز. از آشوب حالم. از تنهایی. از چشم‌های غوطه در دلهره‌ی مادر. از دو شهریور! آخ از دو شهریوری که به هوش آمدم. دکتر بیهوشی چیزهایی می‌پرسید و دیگری چیزهایی دیگر. و من نیمه‌بیدار و نیمه‌هشیار تو را خاطرم هست. خم شدی روی صورتم. ازم خواستی چیزی گوش کنم، آهنگی. و باقی آن‌چه گذشت. گذشت و جاش مانده. چیزی ازم کم شده. آن روی سقوط را دیده‌ام انگار. آن روی ترس را هم. [آخ کُشنده‌گی مرور وا می‌داردم به سکوت به خفقان به لال‌مانی]

دوشنبه

که سفر مرهم بود و تو طبیب- یک

یک. جاده با ما زاده می‌شد انگار. تمامی نداشت. پیش می‌رفتیم و کش می‌آمد. تن‌خسته بودیم. از روشنای صبح، کوله به دوش و راهی. گاه سر به شیشه تکیه می‌دادم. گاه به شانه‌اش. گاه روی پاهاش. جاده اما تمامی نداشت. شب رسیده بود. نورِ تپه‌ماهوتی‌ها را بلعیده بود. تابدار موهاش را می‌دیدم و چشم‌های خسته‌اش را که ماه را نشانم داد. تمام‌رخ و روشن. هردو سرگردانده بودیم به دیدن‌اش. جاده‌ی تُهی تمامی نداشت. ما پیش می‌رفتیم و او از پس‌مان می‌آمد. ماهِ کاملِ روشن. بزرگ و نزدیک و فاتح!

دو. جابه‌جا جاده را بسته بودند. با سنگ‌چین. با لاشه‌ی حیوان. می‌گفتند جنگ شده. امن نیست. وقت برگشت نبود. آن همه راه! تن‌خسته! نه، نمی‌شد. رسیده بودیم به روستایی، شهرکی نیمه-ساخته، نیمه-ویران. به هتلی بزرگ و خالی. خالی و خاک‌گرفته. نه غذایی گرم و نه گرمایی دل‌چسب. ملحفه‌ها لک‌دار و آب‌ها نیمه گرم و کم‌جان. به مهتابی رفتیم. پابرهنه. تن‌خسته. باران گرفت. انگار کن دسته نی می‌بارید. شدید و یک‌ریز و متصل. تنِ غم‌بار شهرک را می‌شست. خونِ پسِ آشوب را شاید. نگاه می‌کردیم. ماه جامانده بود در جاده.

سه. ساعتی گذشته بود. به انتظار قایق. انتهای اسکله‌ی چوبی نشسته بودیم. دسته‌ی ریزماهی‌ها از به هم خوردن پاهامان پخش می‌شدند و پراکنده. و کمی دورتر باز فشرده و درهم. قوطی سرخ فلزی بود و پسته‌های نامرغوب شور و سیگار. حواسش نبود. موهاش را بو می‌کشیدم. غرق می‌شدم. نگاهم می‌کرد. از آبم می‌گرفت. رفتیم روی صخره‌های موج‌شکن. خوش‌خوشک. نقطه شدیم. دور.

چهار. بعدتر که انتظار کش آمد. سرزدیم به جالیزی پرت و دست‌ناخورده. محصول رسیده بود و روی بوته‌ها خشکیده اما. فلفل‌های سبز، گوجه فرنگی‌های لهیده و بامیه‌های بزرگ و واترکیده، بادمجان‌های خمیده و کلم‌های خیلی بزرگ. همه چیز ناچیده و رها شده. لانه‌ی سگ خالی بود. کلبه هم. سرک می‌کشیدیم که پیرمرد سررسید. با شکمی برآمده از آب‌جوی آلمانی و دوربین‌اش. با چشم‌های آبی بی‌رنگ و موهای پنبه‌ای. از برلین سی سال پیش گفت و پهلوی. از این‌که چهل سال تمام کانتینرها را سامان می‌داده. بارهایی از خاور دور، از غرب نزدیک و ازهرجا. نه ما چندانی ژرمنی می‌دانستیم و نه او بیش از چند کلمه انگلیسی. زیاده مست بود و حراف. می‌پرسید کجا دخترک را پیدا کردی؟ زیباست! معرکه‌ست! و من می‌خندیدم که نه این‌هام من.

آخر. حالا تنها عکس‌های سفر که هردومان در یک کادر هستیم، هم‌شانه و به‌کنار، مانده دست پیرمرد. توی برلین.

«دق که ندانی که چیست گرفتم»

سرو به سینه داشتم. حالا درختِ اندوه. کهنه‎سال و پُرشاخه. از سرشانه‎هام سربرآورده هزار شاخه. هرشاخه هزارهزار شاخه‎ی دیگر. اندوه تکثیر می‎شود. هرلحظه. جوانه‎ای غمین و خاکستری قدمی‎کشد. فرو می‎رود به دل تاریک هزارشاخه‎ی دیگر. گم می‎شود. درهم. دیگری. درهم. بازهم. تمامی ندارد. تکرار می‎شود. زایشی نو. دردی نو. انبوه شاخ و بال و برگ. اندوه شاخ و بال و برگ. من. درختِ اندوه به سینه دارم. به تن. و تو چه دانی مَجاز چه اندازه کُشنده و دردآورست. که از ناگفتن ناگزیر باشی و فرو دهی حرف را و باز جوانه‎ای غمین و خاکستری. شاخه‎ای نو. دردی نو. آهِ اندوه.

سه‌شنبه

تو را بایست بکارم لابه‎لای این کلمه‎ها. که اگر فراق افتاد قصه‎ی درخت بماند لااقل.

نه و بیست دقیقه‎ی شب بود. پای کوه بلند، از گوشه‎ی آن میدانک تاریک راه افتادیم. آهسته، متصل. گاه من چراغ‎دار بودم و گاهی تو. هرچه من کم‎جان و بی‎رمق تو مدارا تو شانه به شانه. پُرچینِ تاریکِ کوه بر کوه. خلوتِ سنگ. ضربانم تند بود. نفسم می‎گرفت. دمی تکیه بر دیواره‎ی قرص کوه. دمی سر به سینه‎ات. خنکای بازیگوش باد دست می‎کشید به گردن و کوتاهِ موهام. می‎رفتیم هم‎چنان. آن‎جا که درخت بود زنجره هم و ریزشِ یک‌ریزِ آبشار. و هزار قطره و آواز حزین غوک. می‎رفتیم هم‎چنان و من خسته. بی‎نا با پلک‎هایی بسته و پاهایی لغزان. آن‎جا که شب از آدمی‎زاد خالی. زوزه‎ی نزدیک سگ‎ها میان فشرده‎ی دندان‌هاشان. و آن‎چه امن، آن‎چه پناه، دست‎های تو. این پیچ را که رد کنیم چشمه هست و خنکای آب. از شیب که بگذریم زمین هموار و رفیق‎تر است. بوته‌های خاردار درهمِ تمشک. گیاهِ رامِ بابونه. و آخ از درختان گردو. روشنای شب بی‎منت ماه. گمانم بود همان کناره‎ی راه تن تسلیم می‎کنم. که دیگر توانم نبود. که پیش‎تر نمی‎رفت پاهام. صبور و آهسته اما پیش رفتیم. حالا که می‎نویسم آهنگ نفس‎هات جان می‎گیرد و انگار می‎کنم باز رسیده‎ایم. حوالی دو نیمه‎شب است. دو برگ‎بوته‎ی کوچک از ریشه بیرون کشیده‎ای. سطح صاف را از سنگ‎ریزه پاک کرده‎ایم. و چادر را سر صبر گشوده‎ای و سوار کرده‎ای. حالا که می‎نویسم رسیده‎ایم. حوالی دو نیمه‎شب است. چادر برپاست. آن بیرون نشسته‎ای کنجِ سمتِ راست. سوسوی روشنای شهر آن دورهاست. تن خیس از عرق را تاب خنکای بادِ عریان نیست. تن را فشرده‎ام به سینه و بازوهات. سیگارت در دست. قوسِ روشنِ ماه میان ابرها غوطه‎ور است. و ماه‎تاب علیزاده‎ست و سلانه‎ی جان. شبِ میلادت سر کوه بلند به صبح رسید. حالا که می‌نویسم رسیده‎ایم به صبح. نشسته‎ایم زیر گوشوارهای کال گیلاس و تو دست‎هات از خونِ شاه‎توت سرخِ سرخ.

جمعه

گفت «جانم به طاقت آمد» و هزار سال دیگر هم ادامه داد.

غوطه در لال‎مانی- یک

من مومن به گفتن نیستم. مومن به هیچ نیستم. به آن‎چه مردمان دیگر می‎کنند. درگذر و رنج‎آور و روزمرگی‎ را نمی‌ریزم به جانِ کلام. ساعت‌ها شانه به شانه‌اش راه می‎روم. اشاره می‎کند که از این سمت، می‎پیچم. دست می‎کشد به گردن و کوتاهی زبر موهام، لب‎خند می‎زنم. کنارش دراز می‌کشم و به سایه‌ی سوزنی کاج‎ها نگاه می‎کنم و هیچ نمی‌گویم. تعریف نمی‎کنم. نه خاطره‎ای و نه خاطری از گذشته و دردی از حال. هیچ. تنها گاهی صداش می‎زنم. به نام کوچک. و ادامه‎ای نیست. حرفی نیست. هست و موج‎دار و ملتهب اما، صدایی نیست. مسیر هرروزه را دخترک حرف می‌زند. از این و آن و کار می‎گوید و من خیره به هاله‎ی هُرم آفتابِ کنار جاده‌ام. یا به رنگ‎هایی که پس پشت پلک‎های بسته‎ام نقش می‎گیرند و محو می‎شوند. جاده را حدس می‌زنم و گاهی سری می‎جنبانم که هوم، حرف‎هات را می‌شنوم. مادر از بغض می‌گوید. از کیسه‌ی یخی که گذاشت روی سینه‌ی پیرمرد و مُرده‌بیداری اهل آن خانه. حرف می‌زند و ریز ریز نمِ یشمی چشم‎هاش را می‎کشد به رگ‎های پشت دست. من اما گفتنی ندارم. دارم و صدایی به حنجره‌ام نیست. از زندگیم هیچ نمی‎دانند. از آن‎چه جانم را می‎خراشد و آن تاریکی تلخی که پیچیده به دست و پام و همه‎جا را فتح کرده. من اما حرف نمی‌زنم. نمی‎نویسم. قورت می‎دهم. لال می‎شوم. چراغم اگر روشن، دروغی بیش نیست. حرفی و گفتی و گویی نیست. و سخت. و همه‌ی این‎ها سخت و کاهنده‎ی جان. آدم‎ها را آهسته پس می‌زنم. دور می‌شوم. از خودم. از خانه. از آن‎ها که گاهی گمانم دلی در میان بوده. از همه. دور می‎شوم. جا می‎گذارم. رها می‎کنم. نقطه می‎شوم. بی‎اثر. فرو می‎دهم. فرو می‎روم. فرو می‎کاهم. گاهی درد با هیکل تنومندش می‌خزد، سینه‎خیز و پُرفشار حجم سفت و دردناکش را می‎سُراند از دهلیزی و حجیم و دردناک و درشت پرت می‌شود میان غلظتِ خون و می‌‎ایستد روی پاهاش. تکیه می‎دهد به دیواره‌ی میانِ دو بطن و قد می‎کشد. آماس می‌کند. چند و چندین برابر تنه می‎کشد و دنده‌هام.. آخ دنده‎هام دردناک و بی‎جنبش تاب می‎آورند. و تمام نمی‌شود. هیچ چیز بند نمی‎آید. این بی‌مایه زیستن و رنج بردن و هیچ نگفتن نه تن به مرگ می‌سپارد و نه خلاص شادمانه‎ای به انتظارش است. حمید می‎گفت برهنه شو. با کلمات برهنه شو. بگو. شاخه بده. پر بکش. حرف بزن. خودت را بریز به جان واژه. خلاص شو. چاره همین است که ازش گریزانی. من اما چشم بودم و گوش. چشم هستم و گوش و دردِ تپنده. خواب می‎دیدم زمینی را، کشت‎زاری را پسِ سردی زمهریر با علف‎هایی خوابیده و یخ‎زده با آسمانی و تکه ابرهایی کبود و گرفته. افقی و درخت‎هایی بی‎بار و ردیف و دور. و برکه‎ای، چاله‎ای بزرگ، آبی ساکن. تصویر این همه وارونه در آن. و دُرناها در حاشیه‌ی گل‎اندودش با پاهای باریک و غمگین و تُردشان ایستاده و تماشام می‎کردند یا من آن‎ها را. نمی‎دانم. هیچ‎کدام صدایی نداشتیم.

پنجشنبه

گفت تو مرثیه پردازی! گفتم اگر این‌ها مرثیه‌اند من جز روایت چه ازم ساخته‌ست؟

شنبه

شبِ دردمندِ تنهام را تو آرام باش

هیچ‎کس نیست. رفته‎اند مراسم رفتن پیرمرد را به جا بیاورند. فردا سومین روز است. من تنهام. حالا که هیجان فوتبال به جان آدم‎هاست و همسایه‎های بالا و چپ و راست گاه به گاه فریاد می‌کشند. رادیوی مادر را روشن کرده‎ام. ظرف‎ها را شسته‎ام. لباس‌ها را تا کرده‎ام و ازین دست خرده‎کارهای بیهوده‎ی وقت‎کشِ تنهایی پُرکن. گویا رادیوی کوچک مادر چندثانیه‎ای پیش است. همسایه‎ها بعدِ این گزارشگر فریاد می‎زنند. من برهنه‎ی بازوم را فشار می‎دهم روی پلک‎ها. اشک‎هام سر می‌خورند. پوستم می‎سوزد از گرمای خانه و این شوری. رادیو آن‎قدری وزوزش آرام است که خالی خانه عذابم ندهد و نفهمم چی به کجاست. یکی هم همین حالا شروع کرد به پریدن و فریاد کشیدن. سقف لرزید. انگار با دهان پُر خوشحالی می‎کرد. فریاد زد گـــُــ انتهای کلمه‎اش محو شد و ناامید گفت واااای. حالم خوش نیست. ربط به رفتن پیرمرد ندارد هیچ. ربط به نرفتن خودم دارد. می‎ترسم از گفتن بعضی حرف‎ها. حتا حالا که هیچ‎کس نیست و حواس هیچ‎کس نیست و تنهام. حتا این‎جا که خواننده‎ای ندارد و تنهام. حتا توی دلم که سکوت است و تنهام. یک چیزی هست مثل مسکن. گاه مرورش آرامم می‎کند. بایست پناه ببرم امشب. پناه ببرم به مرور، شبِ تنهای دردمندِ این خانه را. شب بود. همین زمستانی که گذشت. آسمان سرخ و برفی. تمام آن بیست دقیقه را پا تند کرده بودم. هم‎ردیف کاج‎های سوزنی تکه‎هایی را دویده بودم حتا. نازنین مادرش در را باز کرد. پیش‌تر کمی نفس را آرام کرده بودم پای پنجره‎اش که تاریک بود. قدم زده بودم. سرک کشیده بودم. گمان کردم نیست. گفت خسته از راه رسید و خوابیده. آهسته تن را از نیمه‎باز در سُراندم به اتاق. رو به دیوار بود. کمی قوز کرده. شعله‎های بخاری موهاش را اخرایی کرده بود. کنار دستش یک لیوان خالی چای و قندان بود. پالتوی سیاه و شال از تن گرفتم. زانوهام را بغل کردم به تماشا. خواب بود. نفس‎هاش شمرده و رام. چشم‌هام خو گرفته بود به تاریکی. آسمانِ سرخ پیدا بود و من به تماشا. بعد غلتی زد رو به من. آرام و بی‎صدا کز کرده بودم به تماشا. صداش کردم، آهسته. نیمه‎بیدار بود. سعی کرد با چشم‎های خواب‎زده‎اش پیدام کند. صدا را. بعد نشست. ژولیده و کرخت و خواب‎آلود. تو این‌جایی؟ از کی این‌جایی؟ توی تاریکی نشستی چرا؟ چه خوبه آدم بیدار شه و تو این‌جا باشی. بیا این‎جا. و من همان‎طور توی تاریکی و چهار دست و پا خزیدم میان دست‎هاش. به سینه‎اش فشارم می‎داد. و چهاربار بی که حواسش باشد گفت دلم تنگت بود. باری به گوش راستم. باری لب‎هاش را که می‎فشرد به موهام. وقتی صورتم را پناه داده بود میانِ امنِ دست‎هاش. وقتی دنده‎هاش را روی تنم نزدیک و نزدیک‎تر حس می‎کردم.

جراحتِ جانِ ترمه از صدای بید

آخ اسماعیل!
وقتی درخت خشک همسایه هم شاخه‎اش را دریغ می‎کند از دیوارت، امید را از ریشه بکن.

جمعه

یک هاون کوچک برنجی داشت که می‎گذاشت روی ران و غروب‌ها می‌نشست روی صندلیش توی ایوان. پسته و بادام و فندق و یک قاشق چای‌خوری شکر را از سر صبر می‌سایید و می‎سایید. بعد یکی‌یکی صدامان می‌کرد و یکی یک قاشق می‌ریخت کف دستمان. یک صندلی تاشو هم داشت خاص ماهیگیری، با تشکچه‌ی طوسی چهارخانه. خمیر نان را با یک ادویه‌ی دست‌ساز زردرنگی ورز می‌داد و گلوله‌های کوچک را برای ماهی‌ها لقمه می‌گرفت. یک کیسه هم داشت پُر از روده‌ی مرغ. دیدنش آشوبم می‌کرد. مهم نبود اما، دل‎آشوبه‎ی منی که کوچک بود. قرار نبود من به قلاب بیفتم و نوک بزنم به روده‌ی آویزان. گاهی هم سه‌پایه را می‌گذاشت جلو پاش. همان صندلی کهنه را تکیه می‌داد به درخت گوجه سبزی که اقاقیای بنفش پیچیده بود به تن و تا شیروانی انباری رفته و سرریز شده بود. بعد شیربلال‎ها را پوست می‌گرفت و چهارتا-چهارتا می‌گذاشت روی سه‌پایه و هیزمی که آن زیر شعله‌های قشنگی داشت. من کاکل بلال‌ها را سوا می‌کردم. دوست داشتم عروسک کچلم موهاش بور باشد و بلند. رویام تا صبح هم دوام نمی‌آورد اما. سطل بزرگ آب‌نمک هم داشت کنار دستش. سهم داغ هرکدام را غوطه می‌داد و صدامان می‌کرد. چرا یاد این‌ها افتادم؟ تند و سرریز و بی‌ویرایش؟ پیرمرد نیمه‌ی دیشب تمام کرد. صبح امروز روی پلک‌های بسته‌اش را خاک پوشاند. همه برگشته‌اند. حالا آن‌جا تنهاست.
داره می‎خزه و نشت می‌کنه به همه چیز. انگار کن جوهر به تنِ کرباسیِ کفن.

شنبه

حالش خیلی بده

جمعه

از درفت‌شده‌ها- نوزدهمی

رخت زمستان نو بود هنوز. تهِ یک کوچه‌ی بن‌بست پارک کرد و ساعتی رفت. روی صندلی عقب یکی-دو جمله حرف آمد و نشست روی لب‌هام. اول به زمزمه. بعدتر بلند. آدم‌ها با کیسه‌ی خریدشان پا سست می‌کردند تا صِدام را از باریکه‌ی شیشه‌ی باز بشنوند. یا سیاهی اشک‌های درشتم را ببینند. بعد گوشی گرفتم به دست که انگار کنند کسی آن‌سوی دکل‌ها دل داده به حرف‌هام. هِه! بیشتر جمله‌هام را آویخته بودم به یک چرای رنجور. گریه از هزار تن و هزار جانِ کهنه سرریز می‌‎شد و امان از نرمه‌نای گلوم بریده بود. بعدتر خفقان آمد. مرور تکه‌تکه شد. محو شد. تنهایی اما با آن هیبتِ خسته و ژنده با همه سنگینی‌ش نشست روی زانوهای بی‌طاقتم. گفت حرف هم بزنی باز هم‌دم من‌ام. لال هم که باشی باز تصویر وارونه‌ی من تا همیشه توی چشم‌هات تکثیر می‌شود. از جان و جهان فاصله هم که بگیری باز من روی دوش‌ات نشسته‌ام. گفت من فاتح توام. دل‌ات توی انگشت‌های من می‌تپد. گفت هجا به هجا تکرار کن نام‌ام را. تهِ یک کوچه‌ی بن‌بست می‌خواندم‌اش به نامِ خودم...

پنجشنبه

سی‌سالگی‌م تشدید ندارد.

نه عاشقانه‌اش چنانی پُرالتهاب و پُرتپش است نه هجرانش آوار غمی پُرسوز و ضجه‌ست. سی‌سالگی‌م تشدید ندارد. لبه‌هاش تیز نیست. شبیه ابری که هست. می‌بینی‌اش. حجم دارد. سایه‌اش در گذر است. بی که ردی روی تن چیزی بگذارد، می‌گذرد. در بی‌زمانی محض. به دشتی یا سیاهی سیمانی هم می‌بارد و تمام. و باز چرخه‌ی بخار و اندام ابر و پرواز و باریدن. هست و نیست. اثر دارد و بی‌اثر است. سی‌سالگی همچه چیزی‌ست. لااقل برای من. گاه هم درخت است. هیچ هم توفیر ندارد مشت آسمان ستاره لای شاخه‌هاش بگذارد یا سینه‌سرخ. هست. جان‌دار و قدکشیده و بالیده. بی واژه‌ای اضافه و گزافه. نفس‌هاش هن و هن ازراه‌رسیده‌ی خسته‌ای نیست، آه نیست، خس‌خسی مسلول نیست. تردی آواز هم به حنجره ندارد اما. ایستاده به تماشا. با دست‌های گشوده از هم. بی که چیزکی بخواهد و یا دریغی ازش بربیاید. درختِ سی‌سالگی‌م. این‌ها را اما هیچ نمی‌دانی وقتی بیست و چند ساله و ملتهبی. چنگ می‌زنی. می‌دوی. در شتابی. دل‌تنگی. بی‌تابی. زبانِ اعتراض داری. تیغِ مرگ‌خواهی‌ت بر رگ. سیاهیِ چشم‌هات وحشی. سی‌سالگی‌م اما تشدید ندارد هیچ. سر بر بازوی او که نفس‌هاش مستِ خواب، به تماشای سقف. سایه‌ی سوزنی کاج و پُف پرده و نور صبح. وجدی نیست. تمنایی حتا. ته‌نشین و به‌قراری. روانی. بی که گوشه‌ی قبات گیر کند به در و دروازه‌ای، درگذری. نه از بودش چنان مستانه‌حالی و نه رفتنش تیغ به قبای قرارت می‌کشد. رو بازی می‌کنی و پنهانی اما. نه رفیق جانی داری و نه دشمن خونی. نه درون پُرغوغا و مشغله‌ست و نه برون تن‌داده به جدلِ جهل و گفتِ بی‌هوده‌ست. می‌بینی، لغزش جزء‌ترین حشره را روی کُرک‌های قاصدک. پرپرِ پروانه‌ی کوچکِ خاکی‌رنگ را روی تلِ بویناکِ تمدن. چهار گل‌پر سفید را روییده بنِ دیواری پسِ باران. می‌شنوی، پلک برهم‌زدنِ سگی که صرع دارد و نخل‌ها را دور می‌زند و گاه زوزه. خش‌خشِ او که دست در جیب پی تپانچه‌ی خیالی‌ش از کوچه گذشته. می‌بویی، تنِ هرچیزی را. می‌بویی و مصنوع هیچ عطری را تاب نداری. می‌بویی، وحشیِ چای را از بخارِ عصر. چرم گاومیشی را که ماغ کشیده از درد. نمورِ پوسیده‌ی چوبی سقف را زیر بارش برفی که نباریده. میوه‌ی تلخِ حیرانی را که عطر لاله‌ی گوش دارد و کناره‌ی لب‌هات را به خارش خواهش می‌اندازد. می‌بویی دست‌های او را که آغشته به برگ گردوست. سی‌سالگی‌م همچه کیفیتی دارد. پُر از دست و نشانه‌ست. نازکای مِهی در گذار. سکوتِ پوچِ گنداب نیست. می‌شود عصرِ بی‌کسالتِ پنج‌شنبه تن را یله کنی بر ستونِ دست‌ها و روی تپه‌های سی‌سالگی‌م آسمان را به تماشا بنشینی بی که از یاد بروی یا دغدغه‌ای موذی بخزد به خلوت‌ات. و باقی سکوت.

سه‌شنبه

آن لغتِ سرخ

پناه می‌برم به پیراهن تو، از شر تنهایی رانده شده.

چهارشنبه

این زوزه‌ی موج و باد نیست اسماعیل!

تنهایی ماهی قصه‌ست. ماهی مهیب سرگردون. تنهایی من رو می‌بلعه. و فرو می‌ره به قعر تودرتوی تاریک دریاهای دور. تنهایی من رو می‌بلعه و صِدام به تو نمی‌رسه.

دوشنبه

اسبم مُرده اسماعیل!

شنیده‌ای اسب‌ها ایستاده می‌خوابند؟ روی همان چهارپا که می‌دوند، نشخوار هم می‌کنند، به هوای جفت شیهه می‌کشند و می‌زایند؟ شنیده‌ای قدیم‌ترها بهای شکسته‌استخوانِ پا تیر خلاص بوده؟ شنیده‌ای اسبی که نشست، پرچم سفیدش را گرفته بالا؟
مادیانِ قره‌کهرِ قشقاییم چندروزی‌ست با چشم‌های درشتِ نم‌دارش نگاهم می‌کند. نشسته روی سینه‌ام، نگاهم می‌کند. با چشم‌های درشتِ نم‌دار... روی سینه‌ام... نشسته مادیانِ قشقاییم...

سه‌شنبه

آوخ زیستن

هنوز و هم‌چنان نفسی هست. نفسی سمج، ممدِ حیات. حیاتی سمج، ممدِ رنج. و باقی رنج..

چهارشنبه

انگار کن از این بیست‌ونه سال و چندروزی که گذشته دست کم صد سالش را به خودکشی فکر کرده‌ام!
چیزی درونم یخ زده. حس هول‌آوری‌ست. ترس ندارد اما. انگار کن از تکه‌تکه کردن کودکی باز می‌گردم؛ بی‌دلیل، بی‌خشم. فریاد زده و نادیده گرفته‌ام. با نرمای کوچک انگشت‌هاش تقلا کرده و من هم‌چنان به سردی تمام ازهم دریده‌ام نحیفِ مخملِ تن‌اش را. و غرق خون رهاش کرده‌ام پشتِ سر. انگار کن از تکه‌تکه کردن کودکی باز می‌گردم و دست‌هام در جیب؛ بی‌خشم و بی‌دلیل. چیزی چنان درونم یخ زده.

سه‌شنبه

«تو مرا بچین! تو مرا بخوان! تو مرا بمیر!»

چه خوب گفته بود؛ تنهایی را با هیچ آدمی نمی‌توان پُر کرد.