پنجشنبه

«جوانه‌های پنبه طاقت سرمای شب‌های ماه را نداشتند.»

با شعر نرم و محزونی روبه‌رو نیستیم! چهارگونه گیاه برده‌اند تا نیمه‌ی پنهان ماه که ببینند در آن کره‌ی سرد و تاریک جان می‌گیرند یا نه. از آن میان پنبه‌ها ساقه‌ی باریکِ تردِ سبزشان را با خمیازه‌ای کرخت کشیده‌اند رو به آسمان ولی در سوز سگ‌کش شب‌های ماه به کل خشکیده‌اند.
تعبیر تلخی‌ست که سینه‌ی پاری آدم‌ها، شب نیمه‌ی پنهان ماه است و دانه‌ی سپید قلب پاری دیگر، جوانه‌ای سوخته بر آن حجم سرد شناور در کهکشان. همان حباب حفره‌دار آویخته‌ای که می‌شود خیره به روشناش، شب‌های تیره‌ی زمین را تاب آورد؟ هزاران حذر از دل‌تنگی! 

سه‌شنبه

«به ره نی‌زن که دارد می‌نوازد نی | در این دنیای ابراندود»

نوای شمشال چه می‌تواند به سرتان بیاورد؟ یک قطعه‌ی ارکسترال برای این ساز وحشی و محزون و سخت‌نای! انگشت را فشردم روی صفحه و کسی توی بدنه‌ی برنجی ساز دمید و درشت‌ترین اشک‌ها خود را از هره‌ی پلک‌هام آویختند. من ناباور به صدای مرد گوش سپرده بودم که لابه‌لای سِحر ساز برام از شمشال می‌گفت و از قاله‌مه‌ره و اینکه دیگر کسی نیست راز این ساز سخت شبانی را به سینه بگیرد و.. درشت‌ترین اشک‌ها چکیدند و دیدم این همان صدای از یادرفته‌ست که کمین کرده پشت ساز و یکهو خودش را عیان کرده در غروب دی‌ماهی چنین. من ناباور قطعه را پاز کردم و صدای مرد هم محو شد و اشک‌ها همچنان سقوط می‌کردند. برابر این حس بی‌دفاع‌ترین بودم. دل‌تنگی بعد از هفت-هشت ماه یکهو روییده بود و قد کشیده بود و زیر سایه‌ی ستبرش تسلیم مانده بودم. اول حیرت بود و بعد انکار و بعد تشر و بعدتر سکوت. دوباره دکمه را فشردم و صدای ساز پیچید و مرد دیگر چیزی نگفت. ناغافل رخ عیان کرده و حالم را دیگر کرده بود. من تمام آن خیابان بلند را روی همین قطعه راه رفتم و پاره‌سنگِ گلوگاهم سخت‌وسخت‌تر شد. سنگواره‌ی حواصیلی که می‌خواست منقار بگشاید و نای‌ام جا برای وسعت فریادش نداشت. چه‌طور می‌شود یک تکه ساز برنجی شبانی این‌چنین دگرگونم کند و سردی و نسیان را بشکند و دلم را به مشتی سخت بفشارد؟ گریستم و مفتوح و مغلوب گذاشتم موج بگذرد. گندمزاری خموش بودم تسلیم تش‌باد..

شنبه

«جهان با تو خوش است»- چهارده

می‌دانی تو چندمین نفری که دخترک کولی خطابم می‌کنی؟ وقتی کاسه‌ی سوپ مقابلت بخار می‌کرد و از ترش لیمو و‌ عطر آویشن چشم‌هات برق می‌زد، برات به خنده‌ی بلند گفتم که از هرچه از زمین روییده می‌توانم شوربایی بسازم. که ریشه و ساقه و برگ و دانه‌ای باشد و‌ توبره‌ی ادویه‌هام و‌ بس! و تو آهسته کاسه‌ی بزرگ و گرم دستت را گذاشتی کناره‌ی صورتم. گذاشتی نیمه‌ی چپ، همان‌جا که شقیقه چون رشته‌های پراکنده‌ی گل قاصد سفید شده. گفتی «آی دخترک کولی» و توی مردمکت چه‌ها که نبود. و من چشم‌ها را دزدیدم. آخ که دلم می‌خواست آن یک تاش نوازش را کوک بزنم به گونه‌ام.
گفتی فقط کولی‌ها به این قشنگی زمزمه می‌کنند و دکمه را فشردی و من حیران! کی آن تکه صدا را ضبط کردی که نفهمیدم؟ کجا بودیم و چه حالی داشتم؟ آن‌قدر امن و رها و سرخوش و دل‌مست؟
کاش جای اینکه سرخ شوم از شرم، کف گرم دستت را بوسیده بودم. گفتی پاییز بعد انگورهای دیم را با هم می‌خریم. به ذوق اضافه کردی شراب‌های پرخروش را تو زیرورو کن. پرسیدی برای جوشیدن آن سرخی ناب، آواز می‌خوانی؟ و با خودت تکرار کردی، آخ از شرابی که با صدای تو صاف شود. کاش دستت را دوخته بودم به لاله‌ی شرمگین گوشم.
کاش می‌دانستی که آخ..

جمعه

جاده‌نوشت- سه

چند شهاب به تن آسمان رد انداخت و بعد مِه شد. همه چیز را به دهان مرطوبش گذاشت. هاله‌ای سفید و مکدر ستاره‌ها را پوشاند. چون عنکبوتی نامرئی به تن شب تار تنید. کند و قوزکرده چرخ زد و تنید و تنید و پیله‌ی سفیدش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد. آدم‌ها نومید از تماشا به کمپ خزیدند.
به امید طلوع پنج لایه لباس پوشیدم و پتوی سفری پیچیدم و زدم بیرون. پیله پابرجا بود، نور را به خود راه نمی‌داد. مثل لایه‌ای مارگارین ماسیده بود روی قرص تاریک نان. دوباره راه افتادم سمت ته دنیا. هیچ جنبنده‌ای نبود، من بودم و سکوت و سکوت و سکوت. از آفتاب هم خبری نبود. بیرونِ این پیله‌ی سپید زندگی جریان داشت و خورشید کم‌کمک برآمده بود شاید. اما درون، خلاء بود و شبح بوته‌‌ها و خط ناپیدای افق. صدای فرورفتن کنگره‌های پوتین به شن خیس و سکوت. جیغ پرنده‌ای در دوردست و سکوت. عوعوی سگی و سکوت. دوساعت تمام به انتظار طلوع گذشت و عاقبت مِه غلیظ و سفید و پف‌کرده امان از همه چیز برید. می‌گویند پنج-شش سال پیش کویر به خودش چنین مه‌ای دیده و حالا سرنوشت شب شهاب‌باران ما هم دچارش شده. هیچ خوفی درکار نبود. گویی تکه‌ای از جهان بودم. نه، ذراتی پراکنده در محیط. همه‌چیز از تنم عبور می‌کرد و من از تن همه‌چیز. پیش رفتم و مه را شکافتم و به توده‌ای از درخت‌های اکالیپتوس رسیدم. عطر بهشت منتشر بود در هاله‌ی درخت‌ها. جانم آکنده شد از سکوت و عطر. از آن دشت پرستاره‌ی شب تنها شباهنگ مانده بود به پیراهن آسمان و دیگر هیچ، پولک‌هاش یک‌به‌یک ریخته بود. نشستم برابرش به مراقبه. یکی‌یکی پرده‌ها فروافتاد. آدم‌ها را خواب برده بود، جهان را مِه، من را (...)

جاده‌نوشت- دو

گفتند از محدوده‌ی کمپ بیرون نروید که اطراف باتلاق پنهان است و شن، فروکشنده و بلعنده. آدم‌ها دور تلسکوپ حلقه‌ای فشرده بسته بودند و از کمربند جبار خط می‌کشیدند تا خوشه‌ی پروین و از آن‌سو به جوزا و راس‌السرطان و الخ. همه‌ی چراغ‌ها را کشتند و تنها نور سرخ می‌دیدم و هیبت سیاه آدم‌ها را. آهسته دور شدم از صداها. این میل به انزوا نمی‌دانم به کجا می‌کشاندم آخر. قدم‌هام به شن‌های مرطوب فرو می‌شد و برهنه‌ی تاریک افق چسبنده و غلیظ نامم را صدا می‌زد. آهسته دور می‌شدم و از توده‌ی آدم‌‌ها نجوای گنگی به گوش می‌رسید و محو می‌شد. یک کیلومتر دورتر سیاهی محض بود. من بودم و خوشه‌های ستاره و سحابی‌ها. شعرای یمانی آبی‌رنگ را می‌دیدم و ابولهول را و سحابی اژدها و هرآنچه یاد گرفته بودم. نشستم گوشه‌ای و پاها را آویختم‌ به سرمای کویرِ بی‌کرانه و به سکوت فرورفتم. پرده‌ی ملیله‌دوزی بالای سرم گسترده بود و شولای سیاهی دربرم گرفته بود. چه سکوتی.. چه سکوتی.. امشب این‌جا به میلیون‌ها ذره تجزیه می‌شوم و در کویر پراکنده. سپیده‌ی صبح که بدمد، آذرخش‌ها که از اوج فروبنشینند، از من هیچ نخواهد ماند جز نوری پراکنده، سوسوی شب حوالی شمالگان و جای پولاریس را خواهم گرفت. تو بعدِ این شب سرد و طولانی دیگر راه گم نخواهی کرد. سر بالا بگیر. من گوشه‌ی آسمان نشسته‌ام میان تاریکی.

پنجشنبه

جاده‌نوشت- یک

رفیقی می‌گفت ساعت وعده‌های با تو را باید یک ساعت دیرتر بگویم چون زودتر می‌رسی و آدم را معذب می‌کنی. صبح رصد هم زود رسیده بودم باز. بالای گیشا کوله به دوش قدم می‌زدم که دیوار خزنده‌ی سرما را بشکنم. نمی‌شد کتاب بخوانم و کلافه بودم. کاپوتِ لعنتی مالاپارته تمام شد و فصل آخرش جنگ به پایان رسید و حالا کتاب دومش را سرگرفته‌ام. «پوست» شاهکار دیگر مالاپارته‌ست، روایت زهرناکیِ بعد از جنگ. بعدتر که همه جمع شدند و میدل‌باس رسید، به محض جاگیر شدن فرورفتم به کاغذهای سبک و کاهی کتاب. به امنیت دست‌ناخورده‌ی خودم.
«قلی خیاط» مترجم کتاب تعریف کرد که برای فرار از مرداب مهاجرت به صومعه‌ای در پاریس خزید و ترجمه‌ی «پوست» را دست گرفت. گفت غلیان غم که فروکش کرد، دست‌نویس‌ها را انداختم مابین دیوار و کمدی و بعدها به اصرار کسی، خاک‌خورده بیرون کشیدمش. می‌گفت سال‌ها گذشت تا روزی حوالی ناپل در ویلایی نشسته بودم که دیدم فریاد از پیرزن همسایه برخواسته چون قیچی باغبانی دستش را بریده بود. آقای دیلماج به کمک پیرزن رفته بود و ساعتی بعد هنگام چای و سپاس، زن کیف کهنه‌ای را پیش آورد به احترام و گنج‌وارگی. دست‌نویس مالاپارته از پوست را! و نوشته‌های دایی ناتنی‌اش را سپرده بود به مترجم. من این‌ها را خوانده بودم و پرعطش به خواندن فصل‌ها! فصل اول با طاعون امریکایی که ناپل مغلوب را سراسر از پا انداخته شروع می‌شود. و چه تسخر تلخی‌ست به قامت دنیا..
امشب شهاب‌باران ربعی‌ست و من در جاده و باران رگبار بی‌امان! یک شب‌بیداری ناب وسط سوز زمستانه‌ی کویر! به هرکدام‌مان یک پیکسل سرخ نجوم داده‌اند که بزنیم به سینه. جغدک چوبی کوچکم نشسته بر لباس و دیدم کجا بهتر از کوله‌ی همیشه همراه؟ دایره‌ی سرخ را نشاندم به تن‌اش و دوباره غرق کتاب شدم. لیدر گروه پیش از سوار شدن زد به شیشه و با صدای شوخ و رساش گفت به‌به یه آدم فرهیخته‌ی کتاب‌خون! خجالت کشیدم از اینکه به دیگران نشانم داد و تا وسط‌های جاده هم دست برنداشت از این حرف. انگار جانور رو به انقراضی را با انبرک بلند کرده باشند رو‌ به جماعتی.
مقابل یکی از این مجتمع‌های رفاهی پیاده شده‌ایم. آن‌سوی جاده پیدا نیست چون غوغای مِه است. از بوی درهم انسان و غذای مانده بیزارم. بیرون قدم می‌زنم و دسته‌ی گنجشک‌ها بی‌تفاوت به حضورم کنار پاهام نشسته‌اند.
 یک نئون سرخ پی‌درپی چشمک می‌زند، «بنزین، چای، سیگار». و من جای خلوت و برهنه‌ای از زندگی ایستاده‌ام.

شنبه

سندرم بوی بی‌قرار

من از آن دست آدم‌هایی‌ام که هیچ میانه‌ای با عطر و مشتقات و ملحقاتش ندارند! در تمام زندگی‌م سه شیشه ادوکلن بیشتر نداشتم که هر سه هم هدیه بود؛ یک بیکِ آبی که هم‌کلاسی دبیرستانم به هوای تولدم خرید، یک Yriaی ایوروشه که پدرخوانده‌ی نامردم از فرانسه ارمغان آورد و آن‌قدر سبک و خوش و فرّار بود که تنها اگر کسی خودش را به آغوشم می‌آویخت و صورتش را به گردنم فرومی‌برد، می‌توانست آن رایحه‌ی به غایت لطیف را به سینه بکشد. و آخری هم یک Bvlgari Omniaی مسی‌رنگ بود که یار سال‌های جوانی هدیه‌ام داده بود. پشت حیاط بیمارستانی که پدرم بستری بود، به بهانه‌ی میلاد غم‌انگیز آن سال‌ام. پورج خودش عطر وسوسه‌ناکی داشت که همه لباس‌ها و‌ پوست تن و نفس‌اش آغشته‌ی آن بود و رفقاش به آن می‌شناختندش. حتا باری تعریف کرده بود وسط مرداب انزلی، توی قایقی، رفیقی سرچرخانده به این عطر و گمان برده پورج است! او که میانه‌ای با سفر نداشت هیچ!
القصه، نه هرگز عطری خریده‌ام و نه بعد از آن شیشه‌ی سوم، هدیه‌ای ازین دست گرفته‌ام. من به کل با هر بوی ساختگی، بیگانه‌ام. نه اینکه خوش را از مهوع تمیز ندهم، نه. طاقتم نیست یک عطری بیاید و همه بوهای دیگر را ببلعد. آدم‌ها را به بوی تن و موها و آفتاب‌خشک لباس‌شان می‌شناسم. من هرچه دستم برسد را بو می‌کشم. از کتاب و دست و لباس و خوردنی گرفته تا هوا و سنگ و باد را. هرچیزی بوی یگانه‌ای دارد که از سلول‌سلول‌اش منتشر می‌شود و تاریخچه‌ی روشن و‌ شناسنامه‌ی آن چیز است به زعم من. مشامم به غایت تیز است و بوی تند آزارم می‌دهد. همه‌چیز در سبد خریدم بایست در نهایت ملایمت باشد؛ از شوینده و سس و روغن بگیر الی آخر.
به گمانم همین بوهاست که گویای ماست. بخشی از زندگی‌مان را تعریف می‌کند و بسته به احوال‌مان متغیر است. یکی کف دست‌هاش بوی نان گرم می‌دهد و یکی سینه‌اش بوی بنفشه‌ی تازه رسته از تن برف! یکی خانه‌اش بوی پشته‌ی هیزم آفتاب‌تابیده می‌دهد و دیگری بوی نای شیشه‌های رنگ‌به‌رنگ‌ ادویه در تاریکی.
منی که همچو شامه‌ای دارم را تصور کنید دست‌به‌گریبان آبستنی! با آن صدبرابر شدن عطر هرچیزش! عذاب الیم بود آن روزها که گذشت، عذاب الیم! همسایه اگر دستش را با فوم دستشویی می‌شست، من مثل سگی شکاری بو می‌کشیدم و تمام کاسه‌ی سرم پرمی‌شد از آن بو و گوشه‌ای به زوزه می‌خراشیدم خود را. بو، صدا نیست که بشود گوش‌ها را با دست پوشانید و راه نفوذش را بند آورد. بو نشت می‌کند به شیارهای مغز و مکنده‌ای کاش اختراع شود برای بلعیدن و بیرون کشیدنش! کافی بود کسی درِ یخچالی را باز کند جایی! تمام محتویات مانده و یخ‌زده را نادیده می‌شمردم و بالا می‌آوردم! از مصائب یک ماده سگ شکاری بخت‌برگشته‌ی آبستن این بود که پی زنی راه افتادم مسافتی دور که چه؟ بوی سنگک از تنور بیرون آمده زیر چادرش و پیچیده در پارچه‌ای در زنبیلش داشت دیوانه‌ام می‌کرد!
همیشه دلم خواسته داستانی بنویسم که از هر قاب و کلمه‌اش بویی به مشام‌تان برسد. سطرها را بو بکشید و با راوی پیش بروید. هر شئ عطری داشته باشد که وقت خواندن، به جان‌تان بپیچد. این است وقتی مالاپارته می‌خواندم و از بوی چرب و شیرین مادیان مرده می‌گفت، حظم تمام بود! منی که از شش سالگی‌ام بوی سگی آماس کرده زیر پل در ذهنم مانده، بویی چرب و شیرین و مهوع.
چرا پرگویی کردم و امشب از بوهای گونه‌گون نوشتم؟ رفیقی از «سندرم آسپرگر» گفت و من اولین سوالم این بود که دچارم یا نه؟! تا امروز که ده‌ها مطلب و مقاله را شخم زدم و دیدم تنها وجه اشتراکم با آسپرگرها این است که بو و نور و صدا را بیش از دیگران دریافت می‌کنم و این آزارنده‌ست برام. دیدم نه، یک آسپرگر نیستم ولی دوروبرم بوده‌اند کسانی که از هم‌نشینی‌شان رنج برده‌ام بس که درکی نداشته‌اند از زخمی که زده‌اند. قوه‌ی تمیز عاطفی نداشته‌اند و از حس هم‌دردی بویی نبرده‌اند. حالا بعدتر از این سندرم خواهم نوشت. از اوتیسم خفیفی به نام «آسپرگر».
البت دلیل دیگری هم داشتم سوای این سندرم عجیب و گریبان‌گیر، امروز خانه‌ام را تصویر می‌کردم. رنگ دیوارها را به تن بوم می‌کشیدم و اثاث ساده را زیر فوجی از آفتاب پنجره‌ی قدی لکه می‌گذاشتم. یک لکه‌ی سرخ برای صندلی، یک لکه‌ی آبی کبود برای کاسه‌ی سفالی بزرگی که سپینود خانه‌نویی‌ام داد. چند لکه‌ی سفید برای گل‌های کوچکِ شاد. خانه‌ام را روی بوم می‌ساختم و لبخندم وسیع بود که عطر خوش پیراهنی پیچید به اتاق! پیراهنی که توی نقاشی مانده بود روی مبل. پیراهنی که من از شوق یکی شدن با او به تن کرده بودم و گردن به گریبان فرو برده و عطر جانش را به جان کشیده بودم. خانه‌ای که هنوز روی هیچ نقشه‌ای نیست. پیراهنی که هنوز سرانگشت‌هام برای گشودن دکمه‌هاش نلرزیده. پنجره‌ای که هنوز آفتاب بهار را از جام شیشه‌هاش عبور نداده. ولی عطر خانه و پیراهن و نور، جایی درون سرم جوری شکل گرفت که از قاب رنگ و پارچه و رد قلمو خودش را به گردنم آویخت. آویخت و بیرون ریخت. عطری که نادیده خوش‌اش دارم. شبیه عطر جاده‌های کوهستانی. با تک‌گل‌های وحشی رسته از دل سنگ. با رقیق مِه که تا پای لکه‌ی سرخ نقاشی پایین آمده و پیراهن را در برگرفته و هوش از سرم برده. بگویید دخترک دیوانه‌ست، چه باک..

پنجشنبه

اول‌های زمستان

چهار صبح بیدار شدم برای مراقبه و دیدم پیغامی از مادر او نشسته روی صفحه. نوشته بود دلم هوای تو را کرده و این مدت بارها خواسته‌ام تماسی بگیرم ولی ابا کردم مبادا جوابم ندهی. نوشته بود همیشه دوستت داشته‌ام و عزیزم خواهی ماند. پیغام را دیدم و‌ با انگشت‌هام ماه‌های فاصله را شمردم. زن را نه کم از مادرم به دل عزیز داشته‌ام طی این پنج سال و اندی. بی که هرگز بداند چه‌ها گذشته بر تن و روانم. بی که بداند من هم همان جنس سردی و بی‌تفاوتی را چشیدم که او سال‌ها زندگی‌اش کرده بود! زن همیشه سر مهر داشت و می‌گفت رابطه‌ی ما سوای رابطه‌ی تو با پسرم است. می‌خواست نخ دیدار و گفت‌وگو حفظ شود و من نمی‌توانستم. چه کسی هم‌قدر مادر آدم، هم‌بوی آدم است؟ با همان چشم‌ها و نگاه؟ حال عجیبی داشتم دمدمه‌ی صبح. نه غمین و رنجیده، نه کرخت و گچی. بعد از شش ماه!
صبح مادر را بردم به تماشای باغی پردرخت‌های پیر. قربان‌صدقه‌ی پرنده‌ها رفت و گربه‌های پشم‌پفِ زمستانی. گفت کی به این حیوان‌ها آب می‌دهد، دان می‌دهد؟ بعد کمی ارزن و‌ گندم خرید و با همان زانوی آماس‌کرده‌ی دردناکش لنگ‌لنگان گوشه‌کنارها دانه پاشید. دوساعتی آهسته قدم زدیم و من ازش زیر یک کاج توپی بزرگ عکس برداشتم. انگشت‌های کج از آرتروزش را تا نزدیکی دکمه‌‌های پالتوش آورده بالا و بلاتکلیف چسبانده به شکمش. توی عکس چشم‌های سبزش به گوشه‌ای از باغ است و لبخند می‌زند. من عاشق این زن‌ام! همه‌ی زندگی و وجود من است. خیره مانده بودم به لکه‌ی نارنجی چشم مینایی که روی چمن‌ها نشسته بود. دستم را فشرد و گفت «مبادا جواب پیغام رو ندی‌ مادر. هرچه بوده گذشته. اون زن هم مادره و به تو بد نکرده.» گفتم هیچ نگران نباشد که رسم ادب را می‌دانم و مهر را از یاد نبرده‌ام و حساب آدم‌ها سوای هم است. سکوت شد و به عادت مالوف شروع کردم به شکار برگ‌های سرخ و زرد. مادر حواسش بود. از گوشه‌ی صورتی چشم‌های پرچروکش نگاهم می‌کرد. چیزی را قورت می‌دادم و حواسم را پرتِ درخت‌ها می‌کردم.
حالا که رفته و خانه از بوی گرم دست‌هاش خالی شده، نقشه را باز کرده‌ام و مسیر رفتن‌اش را می‌پایم. ماشین کوچک سربی حوالی کیلومتر دوازده جاده مخصوص کندوکند حرکت می‌کند. مادر بی که حواسش باشد از کنار خانه‌ی آن‌ها گذشته و من به نقشه تشر می‌زنم رها کند! نقشه شانه بالا می‌اندازد که بی‌تقصیر است و نمی‌شود خیابان‌ها و ورودی‌ها و فرعی‌ها را یک‌جا ناپدید کند که! من جوابی ندارم و حالم کرخت و گچی‌ست. زبریِ سفید و سردِ گچ‌مالی شده‌ی یک گورِ کهنه.

شنبه

امروز استیصال داشت خفه‌ام می‌کرد. کیسه‌های پرسنگریزه‌ی بلاتکلیفی بر دوش و گنجشک‌های مرده در گلوگاه. این وقت‌ها پناه می‌برم به پرده‌ی بزرگ. به صندلی‌های بسیار. و غرق می‌کنم تن را و ذهن را. سینمای محبوبم، سینمای دنج و کهنه و رفیق‌ام را نشان گرفتم. شریعتی شمال را انداختم سرپایین. شب سرد و سوت‌وکوری بود. زیر پل صدر آتشی جرقه می‌زد درون پیت حلبی و من سخت سردم بود. دست‌هام را به جیب پالتوی سیاه فروبردم و ماه کامل را دید می‌زدم. مدتی‌ست انتهای پارکینگ، سالن دیگری اضافه کرده‌اند به قصد سینماتک و ملحقات نقد و الخ. امشب کیومرث پوراحمد بود و دخترش، من و پیرزنی دیگر. دوازده اپیزود معرکه دیدیم و من ایده‌ها را یک‌به‌یک تحسین کردم. مسئول سالن پرسید می‌خواهی عضو شوی؟ گفت همین چهارشنبه میلاد بهرام خان بیضائی‌ست و قصد کرده‌اند باشو را ببرند روی پرده و مرد نیک را هم به دعوت خوانده‌اند. گفتم از ینگه‌ی دنیا بیاید؟ وسط این بلبشو؟ و از کتاب‌هاش حرف زدیم. از بی‌بدیل کلمه‌هاش.
بالاخره بعد از مدت‌ها فیلمِ قابلی دیدم و یک ستاره‌ی دیگر هم گذاشتم سرشانه‌ی «هنروتجربه».
خاطرم آمد زمانی مرد توی تاریکی سالنی رو کرده بود به من و گفته بود تو چه «شریف» فیلم می‌بینی. دقیقا کلمه‌اش همین بود، شریف! بخشی از منظورش بی‌صدا و آرام و غرق شده بود شاید. امروز یاد کلمه‌اش افتادم. یاد اینکه همان شب باران سختی گرفته بود و ما از شیشه‌بندی سالن، سرخی چراغ‌های خیابان را تماشا کرده بودیم در سکوت. شب سردی که با اتوبوس رفتیم حوالی میدان فردوسی. خاطره‌ام ناقص و گنگ بود. تا همان فردوسی بند می‌آمد و محو می‌شد. یاد این افتادم که هربار از سالنی بیرون می‌زدیم، او سیگاری می‌گرفت و بخشی از مسیرِ پیاده را حرف می‌زد از زیروبالای فیلم. امروز این‌ها به خاطرم رسید و دیدم صداش رنگ باخته و یادم نیست چه زنگ و آهنگی داشته.
فیلم تمام شد و من شریعتی را ادامه دادم و هنوز سردم بود. حس کردم بیهودگی تار تنیده به روزهام. حس کردم اگر قدم تازه‌ای برندارم باز سیل‌شورِ کسالت می‌شوم و این برای دلم هیچ خوش نیست. پیغام آمد، «به صرف ستاره دعوت‌اید.» گفتم عجب نشانه‌ای! از بچه‌های نجوم خواستم اسمم را رد کنند برای رصد آخر هفته‌شان. گفتم دمی هم غرق آسمان. همان که همیشه آرزوش بوده و امکانش نه. سی‌وچهارسالگی و هزار دانه‌ی آرزو.
همین‌طور پیاده رفتم و فکرها را پس راندم. پوسته‌های خالی گذشته را دور ریختم. با خودم سکوت کردم. یک‌به‌یک ایده‌های نو به سرم زد. که چه‌ها می‌خواهم و چه‌ها ازم برمی‌آید. که چه‌ها  هنوز خار بر گلوست و چه‌ها نمک بر زخم. سر گرفتم بالا و دیدم قرصِ دورِ ماه، چه «شریف» زل زده به فکرهای گوریده و پریشانم.

سه‌شنبه

امروز سی‌وچهارساله شدم

‌امروز سی‌وچهارساله شدم. تاریکنای صبح از خانه بیرون آمدم. آخرهای پاییز را قدمی زدم و به زردی برگ‌ها و لختی شاخه‌ها نگاه کردم. نمه بارانی گرفته بود. چتر برنداشتم و می‌دانستم بلورهای ریز و شفاف‌اش نشسته بر کوتاهی موهام. پرسیدم می‌خواهی چه کنی؟ به دل‌گیری هرسال، عصر را در کافه‌ای سر کنی و کتابی بخری و دیگر هیچ؟ بروی سر کوهی و پژواک تنهایی‌ت را دوچندان کنی؟ پرسیدم دلت چه می‌خواهد؟ می‌دانستم و نمی‌توانستم. کمی مچاله شدم. دست‌ها در جیب. و سکوت شد.
دویست متری خیابان را پیش رفتم. «شادباش»های بانک و همراه اول و فلان و بهمان فروشگاه را پاک کردم. بعد دیدم درونم از زندگی تهی نیست. دیدم هنوز میلیون‌ها دریچه هست که می‌توانم از میان‌شان بپرم به اقیانوس حیات و هربار هیجانی و رنگی تازه. دیدم از دست‌هام هزارها کار برمی‌آید و ذهنم زنده و پویاست. با کلمه رفیق‌ام و زانوهام جان دارد و پولک چشم‌هام از برق نیفتاده. دیدم دلم «چشمه‌ی هزاران ستاره»ست و هیچ هم واداده و خسته و غمین نیستم. بعد آهسته زمزمه کردم، «میلادت مبارک دختر جان».

جمعه

«روزها در راه»

دیشب اوج شهاب‌باران جوزایی بود. من خیلی دیر به صرافت افتادم و به دوستانی پیغام دادم برویم تماشا. و خب برای تصمیم آنیِ آن ساعت شب نمی‌شد قدمی برداشت. بچه‌های نجوم نوشته‌اند بیست‌وهفتم آذر -روز میلادم- آخرین روز بارش اخگرهاست در بازوی برساوش. چند شمع روشن کردم و نشستم به مراقبه. عبارت سین را وام گرفتم و گفتم «دشت پرستاره» همین سینه‌ی من است. پلک که بستم، هزاران ستاره‌ی روشن به پهنه‌ی صورتم فروافتاد. آرزو کردم کاش بودی و همراهی می‌کردی. می‌رفتیم به دل کویر و هر دو با گردنی کشیده رو به آسمان، خطوط روشن و فروریز را می‌دیدیم. من را به کناره‌ی بازو و نیمه‌ی سینه‌ات می‌فشردی چون شب صاف و سردی بود. نزدیکی حضورت، روشنای گنجی بود به دل تاریکی.
امروز بیست‌وسوم آذر است و چهارروز مانده به میلادم. آفتاب از سر گلدان‌ها گذشته و من پاها را دراز کرده‌ام و از گرماش مکیف‌ام. «روزها در راه» می‌خوانم و تازه پنجاه صفحه‌ی جلد یک‌ام، اول‌های راه. تهرانِ آذر پنجاه‌وهفت است. گیتا (همسر مسکوب) براش از راه‌پیمایی تاسوعا نوشته. از مردی که کبریت و سیگار و عصاش را می‌اندازد و روی یک‌پا، هر دو دست را گره می‌کند رو به آسمان و به خشم فریاد می‌کشد. گیتا از چنان همبستگی و وحدتی حرف می‌زند که من در این مردم سراغ ندارم دیگر. از پیرزنی خمیده و‌موپنبه‌ای که به صدای هلیکوپتر به زحمت سر بلند می‌کند و مشت گره‌کرده‌ای هم حواله. می‌خوانم و پابه‌پای گیتا می‌لرزم و بغض می‌کنم.
فردا اما روز دیگری‌ست. بایست پسِ این دوماه آشفتگی کار و ریزش نیرو و تعطیلی دفتر و بی‌جایی و اعصاب‌خردی، به کارفرما اعلام کنم که می‌روم جنوب یا نه! بعدِ چهارسال تازه عزیز همه شده‌ام و از چهارطرف می‌کِشندم به ادامه‌ی همکاری و الخ. فردا بایست بنویسم آری یا نه. «روزها در راه» می‌خوانم و خیالم نیست گردونه‌ی زندگی بر کدام مدار می‌گردد.

سه‌شنبه

«تراژدی انسان معاصر»

«تراژدی انسان معاصر» بله، عنوان پژوهش گروه همین است. و اجراهای این چندسال اخیر بر محور همین عنوان می‌گردد! کارگردانی که ازت می‌خواهد دستیار و همراهش باشی. دوسال تمام از هیچ کمکی فروگذار نمی‌کنی. بیش از آنکه باید و بی‌دریغ و بی‌چشم‌داشت و خالصانه و به شوق در خدمت گروهی. وسط تمام سرشلوغی‌هات اولویت و اختیار وقتت با آن‌هاست. سخت‌گیر و دقیقی! تنها کسی بوده‌ای که طی این سال‌ها جزءبه‌جزء تمرین‌ها را مستند کرده‌ای. نه تنها فیلم و عکس برداشته‌ای بلکه کلمه‌به‌کلمه هم ثبت کرده‌ای‌شان! و صداها را جدا ضبط کرده‌ای. تنها کسی بوده‌ای که برنامه‌ی دقیق تمرین چیده‌ای، انفرادی‌ها جدا و گروهی جدا. و روی تقویم سوار کرده‌ای تا از حالت قدیمی و دستی بیرون بیاید برای آرشیو و یادآوری به نفرات و الخ. این تو بوده‌ای که دراماتورژ توانسته از یادداشت‌هات متن حاضر را بنویسد. این تویی که گوش شنوای گله‌ی بازیگرها و غرغر عکاس و نورپرداز و فلانی و بهمانی بوده‌ای و برای هرکدام سرِ صبر چاره‌ای یافته‌ای. این تویی که امن و جور و بی‌حاشیه و پرکار. که هرروزِ خدا به آقای قدردانِ کارگردان گزارش داده‌ای و...
همه‌ی آن دوسال تقلا گذشته و حالا چندروزی‌ست «پرومته» اجرای عموم دارد. من؟ برای تماشا نرفته‌ام! نمی‌روم! از گروه‌شان بیرون آمده‌ام بس‌که خام‌رفتاریِ نابالغ و غیر حرفه‌ای دیده‌ام از مرد! که طاقت سوزنی انتقاد -آن هم پیچیده به لفافه‌ی لطافت و احترام- نداشته و یک‌باره پانزده روز پیاپی بی‌جوابم گذاشته!
حالا کار رفته اجرا در سالن چارسو و هیچ نامی از من نیاورده میان عوامل!
خستگی دوسال مانده به جانم و از گلایه سرریز شده‌ام. چه‌طور آدمی که دست‌به‌کار ظرافت هنر است در رفتار انسانی این‌قدر زمخت و بی‌هنر؟
چه‌طور می‌شود روی حضور کسی این‌طور چشم بست و زحمت‌هاش را نادیده گرفت، انگار هرگز نبوده؟
این‌ها را به تلخی تمام نوشته‌ام براش و از ناسپاسی‌ش قدردانی کرده‌ام. آدم‌هایی که مسیرشان هم‌سوی من نیست و نباید زورِ زیادی بزنم برای همراهی‌شان. آدم‌‌هایی که یک‌به‌یک دست‌هاشان را رو می‌کنند و ناچارم از کنار گذاشتن‌شان. زندگی پیش رو بدون ناسپاس‌ها و سوءاستفاده‌چی‌ها و ناهم‌دل‌ها جای بهتری‌ست. همان منی که براشان نوشته بود، دل‌خواهم است همراه‌تان باشم و هرچه ازم ساخته‌ست را بریزم روی دایره.
من هرچه ازم برمیامد را بی‌دریغ گذاشتم وسط و تنها «تراژدی انسان معاصر» نصیبم شد.

دوشنبه

روز مبارزه با خشونت علیه خودم!

پی قرص سرماخوردگی بودم و رفتم سر پاکت داروها. چشمم خورد به جعبه‌های جوراجور قرص! دیدم تاریخ انقضاشان سرآمده بعد از چندسال و من این‌ها را قاطی اثاثیه‌ی دیگر کشیده‌ام به خانه‌ی نو. یاد روزهایی که هفت قرص رنگ‌به‌رنگ می‌خوردم و شب‌هایی که طاقباز خیره می‌ماندم به سقف مثل تلخابه‌ای تا سیبک حوام بالا آمد. یاد اینکه وجودم پر از خشم بود و زخم صورتی‌رنگ لای آن گره‌های پلاستیکی زشت داشت جوش می‌خورد افتادم. وبلاگ را بازکردم و ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم و دیدم کلمه‌هام بوی عفن می‌داده. دیدم یک‌جایی نوشته‌ام رد خون را شسته‌ام، ملحفه‌ها را هم و توانسته‌ام یک‌وعده غذای گرم بخورم. دیدم روزهایی بوده که با بانداژ از یک املاکی می‌رفته‌ام به دیگری و همان روزها هم او که پول امانتم داده بود، دبه کرده بود به خواستن. دیدم چه شومی‌ها که نگذشته از سرم. بی که هیچ تنابنده‌ای را به کمک خواسته باشم. بی که هیچ پفیوز مدعی عشقی به دست‌گیری‌م، دست پیش آورده باشد.
مرد تنم را از حمام کشیده بود بیرون و دوش را گرفته بود روی لخته‌های خون و تیغ را گذاشته بود بالای آخرین کابینت آشپزخانه و گفته بود باید بروم به میهمانی‌ام برسم، و رفته بود! خواندم و یاد آوردم که بعدِ رفتن‌اش تنم گرم شده بود و خون فوران کرده بود و تن را رسانده بودم بیمارستان ارتش توی خیابان لعنتی بهار! و پرستار زیر دستم سطل بزرگ زشتی گذاشته بود تا اتاق استریل را آماده کنند. و او حتا یک پیغام هم نداد که زنده‌ای یا مُرده!
همان مردی که قبل‌تر هم وقتی جان کندم و جنین لعنتی را تکه‌تکه از تنم بیرون کشیدند و مرا به خانه برگرداند، گفتم پسِ این همه ماه تهوع لعنتی می‌شود برای غذا برویم جایی و گفت بعدتر، چون باید به کارهای مهمی برسد. و رفته بود بانجی‌جامپینگ! چون چندماه تمام به بوی هر کثافتی عوق زده بود و نتوانسته بود هیچ لقمه‌ای به دهان ببرد و توی معده‌ی لعنتی‌ش نگه دارد! چون از کار لعنتی‌ش به ناچار و محض آبروی لعنتی بیرون زده بود و همه‌ی دکترهای لعنتی شهر پس‌اش رانده بودند و بی‌مبالاتش خوانده بودند و مادر بیچاره پی‌اش افتاده بود از این بیمارستان به دیگری و.. رفته بوده بپرد چون بالاخره خلاص شده بود از این همه رنج! ماجرایی که هرگز به زبانش نیاورده‌ام و بعدتر به تفصیل می‌نویسم‌اش. ماجرایی که تابوی همه زن‌های این مملکت لعنتی‌ست! چه دردها که پنهانی نکشیده‌ایم ما... 
مردی که بعدها با هرزه‌ی بی‌همه‌چیزی سفرها رفت و بوسه‌ی کثافتی روی بازوی هردوشان نقش بست و برای هزارم‌بار دلم را تکه‌تکه کرد و برگشت و من؟ بخشیده بودم باز و..
چرا این‌ها را نوشتم؟
علی عبدی توی صفحه‌اش به هوای -روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان- چیزهایی نوشته و از زن‌های زندگی‌ش عذر خواسته. نوشته میان جمع‌هایی ایشان را نادیده می‌گرفته و مراقب‌شان نبوده و بی‌مسئولیتی و خودخواهی کرده و.. نوشته و عذر خواسته و خوانده‌ام و اشک ریخته‌ام.
نه که بگویم مرد دیو دوسری بوده و من یک بره‌ی قربانی زبان‌بسته! نه، این‌ها نیست! دوستش داشته‌ام بیش از آنکه هر جنبنده‌ای را در زندگی‌م. دوستش داشته‌ام و همه‌ی جانم بوده و با حماقت تمام هی گذاشته‌ام بازگردد و تکه‌ای ازم زنده‌زنده ببُرد و برود.
قرص‌ها را ریختم دور. علی عبدی نوشته بود، «آرزو دارم زندگی این روزهاشان آمیخته با صلح و آشتی و آرامش باشد.» برای کلمه‌هاش دست تکان دادم و زخم‌های بی‌شمارم تیر کشیدند و پرسیدم تو بخشیدی دخترجان؟ و صفحه را بستم.

نعره‌ی گوزن و لال‌مانیِ باد

تا صبح بیدار بودم و به خودم می‌پیچیدم. اتفاق‌هایی می‌افتد که نمی‌دانم باید چه کنم برابرشان. نه می‌توانم منفعل باشم و نه ازم کاری ساخته‌ست. مدام همه‌چیز می‌گردد و دیگر می‌شود. رنگ‌ها، شکل‌ها، جاها، آدم‌ها. یک‌جوری ساکتم انگار دورم و در دهان این اژدهای دگرگون نیستم. ساکتم و هرآنچه با من مرتبط از کنارم می‌گذرد. نه تاثیری می‌گذارم و نه تاثیری می‌پذیرم. حال عمومی‌ام ولی گرفته و منتظر است. یک چشم‌به‌راهی بی‌حاصل.
صبح عکس‌هایی دیدم از جرثقیل سقوط کرده‌ای روی کمپ همکارهامان. جابه‌جاشان کرده‌اند تا برای دفتر تهران جابازکنند. پروژه افتاده دست سفیه و دستور داده همه بروند جنوب یا خانه‌هاشان. عکس‌ها را دیدم و حالم بدتر شد. جداره‌های آهکی در کاسه‌ی سرم فرومی‌ریخت و کره‌ی چشم‌هام در حال ذوب شدن بود.
به تقلای تمام از تخت پایین آمدم. کلاه پشمی‌ام را سرکشیدم و بند زمخت کفش‌ها را محکم بستم و زدم به کوه. وسط هفته، وسط روز، خلوت تمام! تنها دو باغبان در راه دیدم بیل بردوش، بلوط می‌کاشتند به دامنه‌ی جنوبی دماوند. زمین از باران این چندروز گِل بود و آسمان پر پنبه‌های سپید ابر. آبی زلال و صدای رود. سرم نبض داشت و کلاه را کشیده بودم تا افق ابروها. دلم به شکار هیچ چیز نبود. نه سنگی، نه برگی، نه شاخه‌ای و چوب‌پاره‌ای. مسیر همیشه را رها کردم و زدم به شیب. بوته‌های زرد علف و سرخ خار بود و چتر گسترده‌ی درختی زمستانی. دمی تکیه‌اش دادم و پشت کردم به باد. سکوت بود و پرواز زاغ. سکوت بود و گلوله‌ی گره‌دار من. با شقیه‌ی سفیدکرده و کلاه پشمی و پیشانی تب‌دار. رو به باد فریاد زدم، پشت به تو جهان جای بهتری‌ست! و اشک‌های داغم را لیسید و تسخر زد.
وقت بازگشت دوبوته‌ی شاخ‌گوزنی دیدم و تمام مسیر گرفتم‌شان کنار شقیقه و چندباری به بلندترین صدا ماغ کشیدم. روی سنگ‌ریزه‌ها لغزیدم و چون گوزن غول‌پیکر زخمی نعره زدم از درد! روباه کوچکی با فاصله همراهم شد و دسته‌ی زاغ‌ها پریدند و دانه‌ی بلوط تن‌اش را به خاک سیاه و نمور فشرد و پلک بست به امید بهار.

پنجشنبه

«جهان با تو خوش است»- سیزده

می‌گوید بیا نزدیک‌تر. دست‌ها را می‌گشاید. گونه‌هام از لبخند بسیطش گُلی‌رنگ. قدمی پیش می‌روم. کف دست را می‌گذارم روی تپنده‌ی گرم قلبش. نیمه‌ی صورت را می‌چسبانم به استخوان ترقوه‌اش و دست دیگر را می‌سرانم به برجسته‌ی استخوان بزرگ کتفش. به فراخ سینه‌اش می‌فشاردم. میان آن گرمای امن، همه لبخندم. انگشت‌های باریک بلند را می‌لغزاند به کوتاه موهام. لب‌هاش را نزدیک می‌کند به بوسیدن موها. و از بوی خوش جانم می‌گوید. ریه را پر می‌کند و من فشرده به دنده‌هاش تاب می‌خورم. می‌پرسد تا همیشه جان منی؟ و من بی که نگاهش کنم، کف دستش را می‌گذارم روی قلبم. طاقتم نیست به تماشای روشن چشم‌هاش. و ساعتی آرام و بی‌کلام می‌مانم همان‌جای امنِ آغوش. انگار ایستاده و درهم‌تنیده به خواب رفته باشیم. انگار دو درخت در پهنه‌ی وسیع دشت. برگ‌هامان می‌لغزند زیر آفتاب و باد. و شاخه‌ها و ریشه‌هامان نزدیک و پیچیده و «صلاح رفته». تا همیشه جان منی؟

جمعه

«جهان با تو خوش است»- دوازده

حوالی نیمه‌شب بود، به سرم زد موها را از ته بزنم. نشستم وسط کاشی‌های سرد حمام و ماشین را دادم دست هم‌خانه و خلاص!
حوالی ظهر بود و نمه‌بارانی مات کرده بود شهر را. نقشه می‌گفت بیست‌وهشت دقیقه‌ی دیگر بیرون از این قاب دل‌گیری و به دل کوه. کفش‌ها را ورکشیدم.
مسیر گل‌آلود بود و از سنگلاخ بالا رفتم. باران چون پرده‌ای همه تاروپودش قطره، یک‌ریز فرومی‌ریخت. بلورهای باران نشسته بود بر تن بوته‌های خار و چشمم از تماشا ناسیر و حریص. تن همه سنگ‌ها خیس و صیقلی و رنگ، رنگ، رنگ. بستر خشکِ پیش از اینِ رود را صدای کف‌موج‌های آبِ رونده آکنده بود و من سرخوشانه و بلند می‌خندیدم از برکت آب. برگ‌های خزانی بید فرش کرده بود راه را و رگه‌های سپید برف مخمل سیاه خاک را مروارید دوخته بود. پیش رفتم و همه حظ! لباس‌ها به تنم خیس و چسبناک و موهای بندانگشتی خیس و آب‌چکان و خنده از عمق جان.
وقت بازگشت، مِه پایین آمده بود تا سرخی شاخه‌ها و باریکه‌ی راه پیچ می‌خورد و کوه تنه می‌کشید آن پشت و رود می‌رقصید. ایستادم، وصل شدم به زمین و سر گرفتم به آسمان. پرنده‌ی باران پلک‌هام را نوک می‌زد و من تو را یاد می‌کردم و به دل می‌خواندم و با همه جانم طلب می‌کردم.

یکشنبه

«جهان با تو خوش است»- یازده

هنوز نامت را نمی‌دانستم. اما نشسته بودم روی پاهات. می‌خندیدی و دست‌ها را حلقه کرده بودی دور شکمم. سرم را که بالا می‌گرفتم، گلوگاه و چانه و استخوان فک‌ات را می‌دیدم. صورتت پیدا نبود. تنه‌ات کشیده و بلند بود. دکمه‌های پیراهن سفیدت تا ترقوه باز. باد می‌آمد. نشسته بودم روی پای تو و تکیه‌ات به کناره‌ی قایق بود. آب‌ها را می‌شکافتیم و پیش می‌رفتیم. باد می‌آمد و صورتت پیدا نبود و نامت را نمی‌دانستم و جای من امن بود و تو می‌خندیدی...

«جهان با تو خوش است»- ده

از عجیب‌ترین وقت‌های زندگی‌م بود این دو روز! «در حال قبض‌وبسط دیوانگی، همه احوال وجد است و شیدایی». روشنای روز را میان کمدی غول‌پیکر و فولادی گذراندم. با چرخش اهرمی، لت‌های کمد بر روی ریل‌هایی می‌لغزید و شکافی باز می‌شد و ردیف زونکن‌های قطور پیدا. یک صندلی زهواردررفته گذاشته بودم بیخ دیوار این شکاف و کار می‌کردم. لایه‌ای خاک نرم روی همه‌چیز نشسته بود. این‌جا، انتهای ایران، چسبیده به آب‌های چرک و مکدر روی همه چیز را لایه‌ای خاک نرم پوشانده. نشسته در خنکای مصنوعی، بی ذره‌ای هوای تازه و دست‌هام بوی کاغذ و خاک گرفته بود. از صبح که پروازم نشست وسط برهوت و رسیدم به کارگاه در آن گودال شیب‌دار، یک‌بند دست‌به‌کار اسناد بودم تا حوالی عصر که سرم سنگین و سربی شد و طاقتم نبود دیگر.
غیر از جنگل حرا و زیست‌بوم نایبند و آهوهای چابکش، دارودرخت و سرسبزی چندانی پیدا نیست به جان منطقه. نه که تک‌نخل‌ها و بوته‌ها را نادیده بگیرم. ولی مشعل‌های دوسوی جاده و آن همه فولاد درهم‌تنیده و تاسیسات برهم‌پیچیده و بوی گاز و ابر مکدر و خاک سیاه و دریای آلوده امان به سبزینه‌ای نداده و «بیابان را سراسر مِه گرفته‌ست».
مجموعه هتل‌های رفاهی کارکنان اما ناباورانه سبز است! عصر رفتم هتل و لباس به‌درکردم و پرده درکشیدم و ساعتی تمام پلک بستم. هوا تاریک بود که چشم باز کردم و پا به جادوی شب گذاشتم! چون سالکی که در خموشی سیر می‌کرد و خموشی همه وجد بود.
با عبای سیاهم پنهان در تاریکی سایه‌ها، به ساحل پا گذاشتم. شاید آن وقت تنها زنی بودم که شبانه به تماشای موج و درخت رفته و چشم‌اش بسیار قاب‌ها دیده بود. مثل صبح که در کارگاه از دیدنم در راهروها یکه می‌خوردند یا از سر کنجکاوی دوسوم‌شان «یک کپی‌ای، چیزی» داشتند تا به کانکس ما بیایند و عرض ادبی کنند. به این فکر می‌کردم که اگر به اجبار جایی با زن‌ها محصور باشم و عطر مردی در میان نباشد چه؟ من هم بی‌شک «کپی‌ای، چیزی» پیدا می‌کردم و تا نزدیکی‌هاش می‌رفتم به تماشا؟ از این فکر تماما لبخند شدم و گفتم بی‌شک!
شب بود و گرمای کشنده‌ی فصلِ پیش فرونشسته و شرجی از تب‌وتاب افتاده بود. رفتم به ساحل و به ملاقات دوباره‌ی ردیف چراغ‌های مرموز آبی که دوسوی‌شان موج‌ها شانه می‌کوبیدند به صخره‌سنگ‌های خزه‌بسته و می‌گذشتند. نشستم به تماشای آن شکن‌شکن و صدای شلپ‌شلپ و رد لرزان نور بر آب. مردی آن دورها چهچه می‌زد. رفته بود انتهای موج‌شکن و حنجره را باد انداخته بود. شجریانی در تاریکی دریای جنوب با سری که حتا یک تار مو نداشت! نشستم به تماشای تک ستاره‌ها و دورترک صدای پرنده‌های استوایی بر چتر نخل‌ها سوسو می‌زد. توی تاریکی روی سنگ‌ریزه‌ها به راه افتادم و شب با صدای زنجره‌ها بر شانه‌ی راستم نفس می‌کشید و دریا به شانه‌ی چپم ندا می‌داد که بیا!
کاکتوس‌های بشقابی و چتر درخت‌های نارون دربرم گرفته بودند. از دور می‌دیدم مردی دور یک زمین ورزشی می‌دود و نفس‌نفس شب را می‌بلعد. پیاده‌های حیران از بوی زن را رد می‌کردم و پیش می‌رفتم. سرم خلاءای بود منگ و ساکت و خاموش. گویی همه‌ی جهان و مافیهاش از تنم می‌گذشت. معبری بودم که هیچ در من دوام نداشت. نه پاره‌فکری و حضور و اتفاقی. بودم و گویی نبودم. بودم و تماشاگر پوسته‌ای بودم که می‌دید و می‌گذشت. بعد از پیچ کوچکی، قفس‌های مسقفی دیدم با طاووس‌های لاجوردی و قرقاول‌های سفید! طوطی بزرگ سبز با نوک برگشته‌ی نارنجی‌اش خیره به من و پاپری‌ها و کبوترهای پنبه‌ای هم گلوله‌هایی پرپوش و در خواب. و چهار قوی سپید با گردنِ ترد کشیده و لکه‌ای سیاه بر منقارشان! پرنده‌ها را دیدم و دانستم صدای استوا از پشت میله‌های این قفس بیرون می‌جسته و تا من می‌رسیده. من کماکان گنگ و خاموش و شفاف و در گذر، سر پیچ بعد به چهار فصل ویوالدی رسیدم! به اجرای مکس ریشتر و پام سست شد همان‌جا! آن‌قدر ایستادم تا رسید به پاره‌ی سوم تابستان و آن ویولون جادویی‌ش! و سلام کردم به حالِ نو، به نوامبر جادویی، به زندگی پیش رو!
حالا توی هواپیمای بازگشتم و شب را مرور می‌کنم و‌ احوال نابم را. از قفسی آهنی و‌ مملو از کاغذ و بی‌هوایی تا نفس گرم دریا و نگاه خیره و‌ بُراق طاووس! تا آرشه‌ی دیوانه‌ی مکس ریشتر! تا آنچه در قلبم گذشته و‌ قابل به کلمه نیست. پوسته‌ی کلمه می‌ترکد از آنچه قلبم تجربه کرد شبِ دریای جنوب را.
حالا توی هواپیمای بازگشتم و کسی با شئ نوک‌تیزی بر پنجره‌ی کناردستم نامی نوشته. کاپیتان آن‌قدر پرنده‌ی غول‌پیکر را روی باند چرخاند تا گلوله‌ی سرخ خورشید افتاد پشت «نام» و نور غروب کلمه را بلعید و پرنده پاها را جمع کرد و شتاب گرفتیم و گوش‌ها از هوا پر شد و قلبم با همه‌ی وجدی که در خود داشت به تمنا زمزمه کرد، «...».

چهارشنبه

The Heart Nebula


برای معرفی‌اش نوشته، سحابی قلب یا IC 1805 یک سحابی نشری در صورت‌فلکی ذات‌الکرسی‌ست و در بازوی برساوش در کهکشان راه شیری قرار دارد. هفت‌هزاروپانصد سال نوری فاصله دارد و سرخی درخشان آن از ستاره‌های داغ و نوزاده‌ای‌ست متراکم.
همه شعر است این کلمات! فشرده‌ی میلیون‌ها ستاره‌ی سرخ جوان را تصویر کنید در بازوی صورتی فلکی! برساوشی که خود پسر زئوس است -نیمه‌خدا، نیمه‌انسان- و سر مدوسای عفریت را از تن جدا کرده در اسطوره‌ها. هرکه به چشم‌های عفریت خیره می‌نگریسته، بدل به سنگ می‌شده و برساوش برای رهاییِ آندرو مدا به او شبیخون زده است و... علاوه بر این اسطوره‌سرایی‌ها، برساوش پهنه‌ای‌ست بر شهاب‌بارانِ هرساله! و سحابی سرخ قلب بر بازوش نشانه‌ای‌ست از آن لغت سرخ که در سینه‌ی من.

نام این صفحه از «بوف» مالوف بدل خواهد شد به «آن لغت سرخ»

نُه آبان برای من دل‌انگیزترینِ روزها بود. چه سال‌ها که از شوق آمدنش دل را مهمان گل‌های رنگ‌به‌رنگ می‌کردم و چه سال‌ها به دل بسی لعنت می‌فرستادم که چرا چنگال همچو روزی در زندگی‌م جاگیر و زخم‌زن شده است. همان‌ اندازه نرم و دل‌خواه، همین اندازه سخت و آتش‌زن.
قصد کرده‌ام هجمه‌ی این روز را از تقویم زندگی‌م بتارانم و به کل از یاد ببرم، هرآنچه لطیف و هرآنچه گزند. این آخرین نه آبانی‌ست که ازش می‌نویسم و سال‌های بعد از حافظه و دل و جان و یاد و قلب و دست‌هام پاک خواهد شد و تمام. برای اینکه ورق بگردانم و پرده‌ای دگر بیاویزم و زندگی از نو بسازم، می‌خواهم نقطه‌ی عروج را بگذارم همین یک روز. بگذارم آخرین نه آبان زندگی‌م که بار و معنا و خاطره چون صلیبی سنگین بر دوش‌اش بوده این سال‌ها. عزم کرده‌ام نام دیگری بر این صفحه بگذارم. نام دیگری سردرِ این‌جا بیاویزم و قصه دیگر کنم. دیگر نه بوفی باشد و نه ناله‌ی شومی و نه روایت جانگزایی.
امروز نهم آبان است و کلمه، کودکی‌ست تازه از زهدان مادری بیرون جسته. کلمه، کودکی‌ست تازه چشم گشوده به زندگی.
امروز نهم آبان است و من دیگر به پشت سر نگاه نخواهم کرد. دیگر دل و تن به یادها و آدم‌های گذشته نمی‌خراشم و پشت سر، دری‌ست تا ابد بسته!
امروز نهم آبان است و من بر این کودک، بر این خانه، بر این سطور نام دیگری خواهم گذاشت. دیگر این‌جا لانه‌ی بوف مرده‌ای نخواهد بود. یا شاخه‌ی فرودآمدن پرنده‌ای شوم، چشم‌به‌راهِ زخم‌خوردنی تازه.
امروز نهم آبان است و من، دل از گذشته روفته‌ام. چشم دوخته‌ام به «انعکاس هزاران ستاره در برکه‌ی روشن قلبم». چشم دوخته‌ام به شاخه‌های کهنه‌سال‌ام که رج‌به‌رج ستاره خوشه کرده‌است لابه‌لاش.
امروز نهم آبان است و زندگیِ پیش رو پر از هُرم سرخی آن لغت است که جانم به آن زنده و روشن و گرم.
امروز سرِ تعظیم دارم برابر شما که به «بوف» مالوف آشنام بودید و حالا زیر شاخه‌های بالیده‌ی «آن لغت سرخ» بازم می‌شناسید و می‌خوانیدم.
امروز نهم آبان است و نام این صفحه، این سطور، «آن لغت سرخ» خواهد بود. باشد که مبارک و امن و روشن و مانا.


با مهر و ارادت و‌ ستاره‌ای در مشت
ژیلا

جمعه

«جهان با تو خوش است»- نُه

بی عشق، جهان چون تکه‌ای چوب‌پاره‌ی بی‌جان است. بی عشق، تا ابد برفی یک‌دست و سنگین بر زندگی می‌بارد. بی عشق، همه درخت‌ها مُرده‌میله‌های حصارند. بی عشق، دست به هر چه بسایم زنگار تباهی بسته‌ست. بی عشق، نمی‌توانم! می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ بی عشق نمی‌توانم دیگر. به عشق است که زنده‌ام، می‌خندم، می‌سازم، می‌بالم، آرام‌ام، می‌بخشم، می‌شکفم. «از عشق، عشق زاده می‌شود» و من به شعله‌اش گرم و زنده‌ام. جانم از اوست..
بی عشق من یک بال دارم و پرواز ازم برنمی‌آید. تا کجای آسمان می‌شود با یک بال پرواز کرد؟ تا کجای آسمان؟

پنجشنبه

با کوچکه حرف می‌زدم. همین حرف‌های روزمره‌ و معمولی که چه‌طوری و چه می‌کنی. از قیمت فلان وسیله پرسید. من هم خیلی عادی براش می‌گفتم که وقتی «فلانی» آن را خرید، فلان تومن بود. بعد مکث کردم. اسم «او» را آورده بودم و این‌بار آن هجاها به هیچ‌چیز وصل نبودند. حیرت کردم و سکوت شد. دست دراز کردم و دستگیره توی مشتم بود ولی دیگر آن پشت دری درکار نبود. آن‌قدر حس غریبی بود این بریدن و‌ تهی شدن که گویی هرگز پوست صورتش را لمس نکرده‌ام. هرگز بوی تنش را به سینه نکشیده‌ام. هرگز دلم از اشتیاق دیدنش پرپر نشده. وسط جمله‌ام یک‌جوری بدل به غریبه شد که از خودم ترسیدم. انگار نه انگار پنج سال تمام حضور و وجود و جانش تنیده بود به زندگی‌م. کوچکه پرسید هنوز پشت خطی؟ و من یکباره غرق گریه شدم. آن‌قدر رگبار ناگهانی بود که پهنای صورت و سینه‌ی لباسم خیسِ خیس. مثل سیلابی های‌های اشک ریختم بی که دقیقا بدانم برای چه. بی که بدانم برای چه...

زنی که زندگی‌ست

از نیمه شب گذشته و او همچنان سرفه می‌کند و من این‌سوترک دنده‌به‌دنده می‌شوم از صداش و از روشنای درخشان ماه کامل که آینه‌ای بزرگ گرفته رخ‌به‌رخم. پاورچین می‌روم کنار رختخوابش. توی تاریکی پلک‌های بزرگش را می‌بینم و استخوان گره‌گره انگشت‌هاش را که به عادت دست را بر نیمه‌ی صورت گذاشته. می‌پرسم شربت می‌خواهد تا سینه‌اش آرام بگیرد؟ قاشق را کج می‌گیرد چون آرتروزِ بی‌پدر دستش را از ریخت انداخته. گونه‌اش را می‌بوسم و برمی‌گردم به تخت. بالاخره به خواب رفته و صدای نفس‌هاش مثل زنجیر تاب کهنه‌ای‌ست که باد تکان‌تکانش می‌دهد.
از کار برمی‌گردم و می‌بینم پاها را گذاشته در آفتاب و کیف کهنه‌اش هم روی زانوها. می‌گویم از این یکی دست‌کم هفت سالی گذشته و سفر بعدی برات یکی دیگر می‌گیرم، یکی بهتر. یکهو براق می‌شود که حرف از کوچ می‌زنی؟ به لبخندی حرف پنهان می‌کنم. می‌گوید، «مادر می‌خوای بری، جفت برو!» دست‌های خالی‌ام را نشانش می‌دهم و می‌گویم جز خونِ دل حاصلم از یار چه بوده؟ گره‌دار انگشت‌هاش را می‌کشد به صورتم.
لباس می‌پوشم تا بخشی از مسیر همراهی‌اش کنم. نیمه برهنه‌ام که سرمی‌رسد. می‌گوید ای داد و می‌خواهد برگردد. می‌گویم مگر نه اینکه سلول به سلول و عضو به عضوم توی شکم تو به هم پیوست و جان گرفت؟ می‌خندد. می‌گویم عجیب نیست جنینی که پرورش دادی حالا پیش چشمت ایستاده و موهاش پررگه‌های سفید؟ سکوت می‌کند.
عصر می‌برمش آزادی، از درهمی مترو می‌ترسد که مبادا خط اشتباه و گم و سرگردان شدن. بیست‌بار خم می‌شوم به بوسیدنش. گونه‌هاش سرخ می‌شود و چشم‌هاش دودو میان آدم‌ها که دیده‌اند یا نه. می‌خندم که مادر منی و جان منی. چند ایستگاه بعدتر آن‌قدر نگاهش می‌کنم تا میان جمعیت سکندری خوران و آهسته دور می‌شود و ناپیدا. دلم می‌خواهد همین‌طور که هست، قابش کنم. با همه‌ی زورم جلوی زمانِ بی‌پدر بایستم که پیرترش نکند، که خمیده‌تر و کوچک‌تر و ناتوان‌تر. اما قلبم سنگین و دستم خالی...

چهارشنبه

لکه‌ای نور در توبرتوی تاریک اقیانوس

زن می‌گوید، آیا زمان آن نیست که بفهمیم انرژی خود را با چه کسانی تلف کرده‌ایم و خود را بیهوده با چه کسانی سرگرم؟ کسانی که به شما شکوفایی درونی نمی‌دهند و تنها شما را از رسیدن به گرمای قلب خودتان بازمی‌دارند! می‌گوید زمان آن نیست که به قلب‌تان اهمیت بدهید و عشق‌ورزی عمیق و واقعی را تجربه کنید؟ زن می‌گوید بیدار شوید و تصمیم بگیرید.
دیگری زمزمه می‌کند، آن‌ها که قلب‌شان تندیسی از سخت‌ترین سنگ‌هاست ابایی ندارند از آزار دیگری و پسِ رنجش هم هرگز زبان‌شان به دل‌جویی نمی‌گردد. می‌گوید مهری ندارند و اگر اسباب زخمی شوند، به بهبودش نمی‌کوشند و می‌روند به کار دریدن قلب دیگری. می‌گوید این شیوه‌ی بی‌رحمِ خودخواهی‌ست با خنجری آخته و برهنه در کف.
من دلم فشرده می‌شود. هیچ خوش ندارم آدم‌های دور و نزدیکم از رسته‌ی خنجربه‌دستان باشند. می‌گویم، کمی حواس‌مان به مردمان دیگر باشد و رنج نرسانیم که جهان می‌تواند جای بهتری باشد. می‌گویم گاهی سر فرو ببریم به گریبان و بوی خون‌های ریخته را نفس بکشیم و پیداشان کنیم به عذرخواهی. پیداشان کنیم و مرهم بگذاریم که جهان «می‌تواند» جای بهتری باشد. که در تسلسل دور درد نکوشیم و گوش جهان از صدای زنجیر رنج کرنکنیم. شاهدان خاموش جفادیده را پیدا کنیم و به دل‌جویی همت. که شأن ما در خلوص ماست و نه در غرورِ زخم‌زنِ لعنتی‌مان.

دوشنبه

از خلال کتاب‌ها- دو

«کورتزیو مالاپارته» تلخ‌نویسی‌ست خالق تصاویر دهشتزای جنگ که با ظرافت و چیره‌دستی بسیار مرگ و وحشت و کشتار را لابه‌لای تصویرها و توصیف‌های بی‌بدیل‌اش پنهان می‌کند. گویی شما را از جنگل خیزرانی عبور می‌دهد و جزءبه‌جزء صدای قدم‌هاتان بر خرده‌شاخه‌های نئی، برگ‌های فروریخته، ستون آفتاب، عطر محیط و هرآنچه به وصف درناید را به استادی تمام در گوش‌تان زمزمه می‌کند و همین‌که چشم‌تان به منظره گرم شد و‌ دل‌باختید از پشت ردیف خیزران‌ها لکه‌های سرخ خون و پشته‌ی سربازهای متلاشی را دیدوندید به رخ‌تان می‌کشد! به آنی از چهره‌ی موحش جنگ پرده کنار می‌زند و باز حواس‌تان را به جنگل و پرنده‌های کوچک رنگ‌به‌رنگ برمی‌گرداند.
با اینکه بسیاری وقت‌ها با نگاهی گذرا مقدمه‌ها را نادیده می‌انگارم اما از دست دادن مقدمه‌ی مالاپارته بر کتاب «قربانی» یا همان «کاپوت» خسرانی عظیم بود! «کاپوت» لغتی آلمانی-یهودی است به معنای هرچیز یا کسی که به تمامی شکسته و خرد و خراب و بی‌استفاده شده است. مالاپارته‌ای که تبعید و اسارت، اردوگاه نازی‌ها و سرمای روسیه را چشیده است و از جراحت هم بی‌نصیب نمانده اما به وقت پناه گرفتن در خانه‌ی دهقان اوکراینی، تکیه بر طویله‌ی خوک‌ها کتاب را فصل به فصل نوشته و خلق کرده است! کتابی که با سخت‌جانی تمام در آستر کتش دوخته شده و همراه او گریخته. کتابی که برای حفظ و نجاتش سه پاره شده و به سه نقطه‌ی دنیا رفته و سال‌ها بعد که ناجی‌ها تکه‌های امانت را پس‌فرستاده‌اند، او فصل آخر را نگاشته و شاهکار قد علم کرده. آخ که می‌توانم ساعت‌ها با شور تمام از کلمه‌های مالاپارته حرف بزنم و تک‌تک‌تان را مشتاق خواندنِ این «سلین» زهرنویسِ ایتالیایی کنم!
فصل اول کتاب را با اسب‌های تیوولی سرمی‌گیرد؛ راوی به پنجره‌ای چشم چسبانده که از مِه مکدر است. پنجره رو به دریایی مواج است. سه اسب سفید، لنگ‌لنگان از تپه‌ای سراشیب به سوی دریا روانه‌اند و دخترکی با پیراهنی زرد از پی‌شان می‌آید. به ساحلی می‌رسند با زورق‌های سرخ و سبزِ رهاشده. اسب‌ها به دریا می‌زنند و یال‌های خیس را موج می‌دهند بر انحنای تن و صدای شیهه‌شان فصل اول کتاب را پرمی‌کند.
بعدتر از تجسد بوی عفن مادیانی مرده می‌گوید که در حال اضمحلال است. دو پایش در چاله‌ای آب و شکم آماس کرده‌اش بر کناره‌ی پرچین خانه‌ای متروک است که راوی شبانه به آن پناه برده. بیرون خانه میان سیاهی چشم درشت آفتابگردان‌ها، دسته‌ی سربازها و فوج گلوله‌ها مکرر و جاری‌ست. و این تمام‌قد دهشت جنگ است! اما بوی مادیان زیبای مرده تا صبح در کمین راوی‌ست و بارها به آستانه‌ی در اتاق هجوم می‌برد و خواب را از پلک‌های خسته و ذهن مخدوش مرد می‌گریزاند...

شنبه

«آن درختی کو شود با یار جفت»

با کمی توت خشک و خرما، دو نارنگی و یک سیب، مشتی گردو و دو بطری آب کوله بستم و زدم به کوه. به مسیری که هنوز آلوده‌ی قلیان و سفره‌خانه و بساط جوجه‌ی کنار راه نشده است. اول راه یک کلبه‌طورکی‌ست برای نگه‌داری سگ‌ها. کمی پیش‌تر بروی بطری‌های بزرگ آب را دمر کاشته‌اند پای نهال‌های تازه‌پا در شانه‌ی راه. و هیچ نشانی از زباله نیست. محلی‌ها نهال بادام کاشته‌اند و بلوط. فصل دیگر هم بنفش زنبق‌ها بود و سپیدی بوته‌های پامچال و مخمل سرخ تاج‌خروس‌ها.
می‌رفتم و آبیِ غلیظ آسمانش چشم‌خانه را جلا می‌داد. و دو سوی مسیر صدای زنجره‌ها -صدای شب- از لای ساقه‌های طلایی خشک جرقه می‌زد و سکوت بکر کوه را نوازش می‌کرد. سگ‌ها و کلاغ‌ها به صلح سر سنگ‌چین‌ها نشسته بودند و صدای لغزیدن پاره سنگ‌های تیز زیر پوتین‌ام، مایه‌ی آزارشان نبود هیچ. من رسول کوه‌های ساکت‌ام. رسولِ برگ‌های ریخته. من پیامبر درخت‌های کهنه‌ام. می‌رفتم و همه چشم بودم. همه گوش بودم. با دهانی بسته، موهایی بافته، نفس‌هایی عمیق، لبخندی شکفته. دمی می‌ایستادم تا جداره‌ی رود را بنگرم که از آبش هیچ نمانده بود و اما صیقل سنگ‌ها و خنکای خاک را نشان گذاشته بود. دمی می‌ایستادم و دست می‌گذاشتم بر تنه‌ی گردوی عظیم خزان‌زده. رگه‌ی گرما و زنده‌ی آوندهاش می‌دوید به باریکه‌ی انگشت‌هام. می‌رفتم و آفتاب اریب خزان پشت ساق‌ها و استخوان شانه‌ام را گرم می‌کرد. دمی می‌ایستادم و باد می‌گرفت و برگ درختان غان یک‌صدا می‌رقصیدند. همه چشم بودم و همه گوش. همه حظ. تا رسیدم به جادوی جمعه، جادوی صبح!
درختی بود که اگر کامل و سرپا، آغوشم را پرمی‌کرد. درخت به دو نیم شده بود. نیمی‌ش نیست و نابود و به ناکجا و نیمی دیگر که پیش چشمم بود، توخالی و تهی! نیمه‌ی تهیِ درخت خمیده بود و قوس برداشته بود تا نزدیکی‌های بستر رود. پوسته‌ی ضخیم چوب از بیرون تنه، تکه‌تکه بود و تیره و اندرون درخت بافه‌های ابریشمین سفید داشت و رگه‌های نارنجی و بافتی از تراشه‌های درهم نشسته و پُرشکل و هندسی. تا این‌جای حرف، خبری از جادو نبود. نیمه‌ای تهی و خشکیده بود و خمیده تا به زمین. اما از منتهالیه درخت که روزگاری کاکلی پربرگ و شاخه داشت سر بر آسمان، چهار نهال جوان روییده بود، سبز و زنده و سرپا با انبوهی از برگ‌های کوچک سبز! و این از حیات نیم‌تنه‌ی خشک بید بود! که آوندهاش زنده‌اند و به کار پرورش! که زنده‌اند و زایا و مراقب. همان کنار درخت اتراق کردم و ساعت‌ها نظاره بود و نوازش. ساعت‌ها یکی شدن، دست بر تن او کشیدن و رها شدن. گفت‌وگوی در سکوت یک درخت و درختی دیگر در هیبت آدمی آغشته‌ی تنهایی.
در مسیر بازگشت دلم از تمنای نوازش سرریز بود. دستی که به سینه بفشاردم و عطر برگ کف دست‌هام را به سینه بکشد و برق آفتاب موها و گرمی شانه‌ام را به بوسه‌های کوچک چارپر سفید میهمان کند. دلم از تمنای نوازش سرریز بود و پیامبری بودم که سواد شهر می‌دید و از خلوت به ازدحام بازمی‌گشت و دلش خانه‌ی هزار پرنده‌ی کوهستان. بازمی‌گشتم و امید، ستاره‌ای کوچک بود سوسو در سپیدی گلوگاهم. بازمی‌گشتم و از صدای خش‌خش ریشه‌هام، سگ‌ها و کلاغ‌ها سربرمی‌داشتند و گوش تیز می‌کردند. «درختِ نبی» به شهر می‌رسید و کوه پشت سر می‌گذاشت و می‌خواست جاگیر آغوش محاط کسی شود که نبود...

سه‌شنبه

«تو مگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه آید، تو چراغ خود برافروز..»

انگار به خانه‌ام بازگشته باشم. به اجبار کوچ کرده از پرهیب جنگ و حالا، پسِ سال‌ها میان ویرانه‌ها ایستاده باشم به مرور و تماشا. رودررویی با خاطره همین است!
از خوشی و خشم چیزی برجای نمانده الا یادهایی کهنه که دل را و حال را دیگر می‌کنند. ردِ ترکش‌ها و گلوله‌ها بر دیوار خانه‌ای که صدای خنده‌هاتان روزگاری شکفته جابه‌جاش. فروریخته‌ی ستون‌هایی که روزی امن بودند و امید. و آخ...
با بسیاری خاطره‌ها سینه‌به‌سینه شده‌ام این روزها و بسیاری چیزها که ازشان رومی‌گرداندم را کشانده‌ام درست وسط زندگی‌م. با گل‌های آفتابگردان دوباره صلح کرده‌ام بی که دیگر بغضی. با شمع‌های کوچک و شعله‌های پرپرشان هم. با عطر گرم قهوه و سبزینه‌ی نارنگی نوبر بی که یادی و حسرتِ حزنی دل‌سوز.
گرچه هنوز هزاران اتفاق و شی و حال کوچک، زیر تل آوارهای جنگ و رنج و «غارتِ غیر» توی جعبه‌ای دربسته و دور می‌پوسند و من هراسانم از یاد و لمس‌شان. اما به قدر کفایتم پا به خانه‌ی ویران گذاشته‌ام و بر تن گذشته دست کشیده‌ام. آن‌قدر که یارای زانو‌ها بوده میان اتاق‌ها و اتفاق‌ها گشته‌ام. مثلا هرروز پاره‌ای شاهنامه می‌شنوم تا از انحصار خاطره بیرونش بکشم. «آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم» تکیه بر فراخ برهنه‌ی سینه‌اش شاهنامه خواندیم و پلک‌هام از گرمای سینه و صداش به خواب رفت. همه‌ی این سال‌ها از شاهنامه گریزان بودم و حالا هرروز آن کلمه‌ها، از طهمورَث و جمشید و ضحاک تا سیاوش و سهراب و...
خودم را تکه‌تکه در معرض خاطره می‌گذارم و زنده‌ام هنوز. زنده‌ام و جنگ تمام شده. جنگ تمام شده و از ویرانه‌ها نمی‌شود بنای خانه‌ای انتظار داشت. جنگ و سوگ و مرگ رفته‌اند و من آهسته خم می‌شوم روی تکه‌ای پرخراش و شکسته. خم می‌شوم و آهسته دست دراز می‌کنم به لمس کردن‌اش. و پیش چشم‌هام پرده‌ای از گذشته نقش می‌بندد و گوشه‌ی لبم به لبخندی نیم‌بند و گذرا می‌شکفد و به یاد می‌آورم و دست‌هام از یاد می‌برد.
ایستاده‌ام میان ویرانه‌های خاطره و حالم آشوب نیست. ایستاده‌ام و زمستانی را انتظار می‌کشم که پُربوی رفتن است. دل کندن و ویرانه را به سیل‌شور گذشته سپردن و چون کولی کوچک سرزنده‌ای، با دو گیس سیاهِ بافته، قصه‌های دیگر ساختن و جایی دیگر طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستن. این است جان به در بردن و دل را به مشت فشردن و به صلح پیش رفتن. این است بر آینه‌ی خاطره خیره ماندن و نشکستن و از قاب آن گذشتن و بیرون رفتن...
آن‌جایی که من از خوش‌دلی لبخند می‌زنم و تو خیالت راحت می‌شود که خباثت پنهانت را هیچ نفهمیده‌ام. آن‌جایی که لبخندم را تعبیر می‌کنی به حماقت و ساده‌لوحی و پا را فراتر می‌گذاری. پا را بیشتر فرومی‌بری به کثافتی که ساخته‌ای تا از پا درم بیاوری. همان‌جاست که نادیده‌ات گرفته‌ام و با لبخند گرمی ازت گذشته‌ام. رهات کرده‌ام. نقشه‌هات بی‌اثر است. تا هرکجا می‌خواهی پیش برو. نمی‌مانم تا تش‌باد کردارت دامنم را بگیرد. من از همه‌تان در حال گذرم. در حال دور شدنم. من از لهیب جهنم حتا جان به در برده‌ام و جان‌سخت‌تر از آنم که دوباره، که باز هم...

چهارشنبه

«جهان با تو خوش است»- هشت

به نجوا می‌گویم «این‌جا کسی‌ست پنهان» و ‌انگشت‌هام را چون برگ کهنه‌انجیر خانه‌ی آقا بازمی‌کنم و می‌گذارم روی قلبم. وقت‌هایی که غوطه‌ورم در خلسه و رشته‌هام وصل به کیهان، قلبم گرم است و چون هاله‌ی مطبوع آتشی‌ست زنده و فروزنده در دل دشتی فراخ. می‌گویم «این‌جا کسی‌ست پنهان» و از تمنا لبریز می‌شوم. می‌گویم کجاست گرمای تنی که قلبم را دربربگیرد و از تماس پوستش -همه نزدیک- آغوشم محاط‌تر شود و همه‌ی لامسه‌ام بنده‌ی آن دَم؟ می‌گویم کجاست دست‌هاش تا با نرمه‌ی زیر ناخن‌هام، سرانگشت‌های جان‌بخشِ جادویی‌ش را نوازش کنم؟ می‌گویم کجاست ستاره‌ی چشم‌هاش در تاریکی و آن لبخند نزدیک دل‌خواهش چه؟ می‌گویم و این‌بار قلبم انتظار را آغشته می‌کند به طعم خوش شادی. قلبم گواه می‌دهد که نزدیک است. قلبم گواه می‌دهد که نزدیکی.

سه‌شنبه

چراغدان رفاقت

پرسیده بود برای میلادت چه دوست‌تر داری؟ گفته بودم حالا مانده تا «آذر، ماه آخر پاییز» و شرم، دست‌پاچه‌ام کرده بود. خواسته بود صریح باشم و از آنچه دل‌خواه، بگویم. حرف از تصحیح انتقادی شاهنامه به میان آوردم. پنج‌جلدی سترگی که به قول «خوابگرد» از نان شب هم واجب‌تر! گفتم این روزها شاهنامه می‌شنوم و پژوهش عظیم خانم بهفر دلم را بدجور برده، خوش دارم برای میلادم یک‌چند جلدی بگیرم به قدر وسع. گفت جلد اولش با من! و چندروز بعدتر وزن دلنشین کتاب توی دست‌هام بود و مکیف از داشتن‌اش چشم‌هام پُرستاره. رفیق ناب و به‌دلی که حواسش هست شادم کند به هربهانه‌ای. دیدم چه همه آدم‌های خوب دارم در دایره‌ی کوچک زندگی‌م این روزها. هرکدام‌شان چرخی از رفاقت و مهر را می‌گردانند و مرهم‌اند و التیام. التیامِ زخم‌های جامانده از شرارتِ نامردمان! دیدم چه همه خوب است امید و اعتمادم را سیلاب تلخ گذشته نبرده و می‌توانم هنوز دل‌گرمِ گنجِ حضور آدم‌ها باشم. دیدم چه همه خوب است رفیق خوش در کنار داشتن و خلوت را از هرهرزه‌ی نابه‌کاری پاک داشتن. به گمانم مرتبه‌ی بلند آدم‌ها، اینکه زندگی‌شان بالنده و روبه‌جلوست یا نه، اینکه حال‌شان سبک‌بال و روشن است یا چسبنده و سیاه همه ربط به جریان انرژی دیگرانی دارد که دوروبر سوسو می‌زنند و لنگری بر بی‌سامانی طوفان‌اند و وزنه‌ای از پای رفاقت می‌گشایند و.. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ از اینکه هر انتخابی، راه به جایی دارد و همراه آن جاده است که می‌تواند به بلندای دمیدن صبح برساندت یا به سیاهچاله‌ی پوچی و کوردلی. من سرِ تعظیم دارم برابر رفاقت‌هایی که سرشارم می‌کنند. سرِ تعظیم دارم برابر آن‌هایی که راه هموار می‌کنند و چراغ روزهای تاریک‌اند. اینکه تن به هم‌نشینی هرناکسی ندهیم و هم‌او که دل‌مان به روشناش گرم، به سینه بفشاریم و هم‌او که سینه‌مان از سایه‌اش سنگین، دوربادی بگوییم و پا از گرانی زنجیرهای تباهش بگشاییم. من به خوبی آدم‌ها مومن‌ام. به چراغدان قلب‌شان..